بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

امروز خانه ماندم. دوست داشتم بیرون بروم. مثلا بروم توی طبیعت جایی دور که غروب را تماشا کنم. به آسمان زل بزنم توی سکوت. اما کسی نبود باهام بیاید. نمی‌دانم شاید هم تنهایی رفتم. 

لباس شستم، غذا درست کردم. خرید کردم. و حالم خوب بود. خسته شدم و دراز کشیدم. 

دیشب تمام در و پنجره را بستم و پنکه را روشن کردم. و خوابیدم. با گریه خوابیدم اما تا صبح خوابم برد و هیچ صدایی نشنیدم که آزارم بدهد.دیگر از چیزی نمی‌ترسم.

یعنی هیچ‌کس نمی‌تواند جلوی این ترس و اضطراب را بگیرد؟ به چراغ قرمز تپی ضریح نگاه می‌کنم. از هشت شب تا الان گریه می‌کنم و گریه‌ام بند نمی‌آید. از خانه‌ی خالی بیرون زدم و خودم را انداختم در شلوغی مردم. گریه کردم با آدمها. قبلش نشسته‌بودم پشت مونیتور و داشت برایمان کتاب می‌خواند و من گریه‌ام از همانجا شروع شد. چه بر سرمان آمده؟ چقدر دور افتادیم! از دوازدهم اردی‌بهشت تا حالا، هفده تیر می‌شود دوماه که رفته و جالا دیگر معلوم نیست کی برمی‌گردد! یعنی باز می‌رویم مسافرت. بچه‌ها از پشت صفحه دیدند که اشکهایم را پاک می‌کنم او اما نمی‌دید چون حواسش به متن داستانش بود. داستانی که حالا اینالیایی‌ها زودتر از ما خواندند.دلم گرفته‌بود. دلم خیلی گرفته. نمی‌دانم باید چه کنم. آمدم تا این قرمزی چراغ، و هی نگاهم می‌افتد به جمله 

کلمه الله هی العیا

و اشکهایم را پاک می‌کنم.

آخرین بار که روی این نیمکت نشسته‌بودم، هوا طوفانی بود. باد می‌وزید و مامانها را مجبور کرد که دنبال سرپناه بگردند و همگی به صندلی‌های جلوی پذیرش هجوم ببرند. من اما تا آخرین لحظه همین جا نشستم و کتاب خواندم. کتاب درد که کسی را نمی‌کشد. باران که کمی شدید شد، به خاطر باد نکردن ورقهای کتابم رفتم و جلوی در نشستم. دغدغه‌مان خیس نشدن بود. مامانها بچه‌های خیس از استخر درآمده را در بغل می‌گرفتند، مخصوصا آنها که یک لا پیراهن خنک تابستانی تنشان بود. هنوز تابستان نرسیده‌بود و هنوز بهار ادامه داشت. دخترک تقریبا آخرین نفر ببرون آمد و من تا جایی که می‌شد، کتاب خواندم. از نویسنده‌ی امریکایی.

پناهم باش

آخرین اپیزود رختکن بازنده‌ها خنده روی لبهایم آورد. می‌گشتم خانه و باعث شد این راه طولانی را تحمل کنم. به حرفهایشان بخندم. سی خرداد ضبط کرده‌بودند و به نظرم در آن شرایط حرفهای جالبی زده‌شد. دورهم بودنشان خیلی دوستانه و قشنگ بود. و حرفهای مژدگانی که می‌گفت پناه دادن قشنگترین کار دنیاست. 

پناه همدیگر باشیم.

روز سیزدهم

از سمت شرق، نور قرمزی دویده بین ابرها، آبگیر پشت خانه، عکس شده و قرمزها و روشنی را منعکس می‌کند. خورشید امروز طلوع‌ترین ش را به رخ می‌کشد. 

قشنگ است. خیلی زیباست. وقتی حال خوب باشد دیگر همه چیزهای زیبا را می‌شود دید. می‌شود زندگی را دید. تا چند روز پیش هیچ چیز قشنگ این دنیا معنا نداشت. اما حالا می‌شود دوباره زندگی را از سر گرفت.

اگر قدرتهای جهان بگذارند.

صدای تست پدافند می‌آید نترسید. هنوز باید بترسیم از کسانی که دروغگو و ظالم هستند،

ما رفتیم پیاده‌روی و برگشتیم. شام خوردیم و همه چیز در امن و امان بود. امیدوارم آرامش به همه برگردد. و ما فردا خوشحالتر از قبل باشیم 

شب سیزدهم

اگر جنگ تمام نشده باشد چه؟ 

به صدای زنجره‌های پشت پنجره‌ی خانه‌ی کوچک عمویم ، وسط روستا گوش میدهم. باد خنکی روی تنم می‌وزد. بوی ماکارونی در خانه پیچیده. دخترعمو و پسرعمویم با هم حرف میزنند. درباره‌ی جنگ و حواشی‌اش. درباره‌ی اتفاقات اخیر. درباره‌ی هر چه که این روزها اتفاق می‌افتد. ساعت پنج و نیم رسیدیم. عموی بزرگم هم اینجاست. عمومجیدم در بین درختان کیوی می‌پلکید. پشته‌ی علفهای هرز کنار حوض بود. دستکش دستش بود. درختهایش بسیار بزرگ شده بودند. خیلی وقت است که اینجا نیامده‌ بودم. وسایل و خریدها را گذاشتم توی آشپزخانه. چای و میوه خوردیم. پسرعمویم با خانواده خانمش رسید. من و دخترک راه روستا را پیش گرفتیم و تا جایی که غروب می‌شد تا دل جنگل پیش رفتیم. گل وحشی چیدیم و عکس گرفتیم. انگار در این درختان و سبزی خبری از جنگ نیست. صدای پرنده‌ها می‌آمد. بوی خوب غذا، و آدمهای قشنگ روستا. زنها با روسری‌های پشت سر بسته بهم سلام می‌دادند. یاد فیلم باشو غریبه‌ای کوچک می‌افتم. وقتی بین شمالیها ، پسرک جنوبی وارد می‌شود. 

دلم میخواست همینجا بمانم. مغزم کمی آرام گرفته. 

روز دوازدهم

امروز مثل روز اول جنگ رفتم همان بازار روز زیر پل، تقریبا مثل همان روز شلوغ بود. صف بود موقع حساب کردن و کارت خوان کار می‌کرد. سیبهای درشت گلاب، توت فرنکی خوب و درست و تازه، موز و زردآلو و آلبالو بود. همه جیز تازه و زیاد بود.چند تا میوه و خوراکی خریدیم که برویم ویلای عمویم نزدیک چمخاله. قرار بود اول تابستان با دخترعموها و عمه‌ی کوچکم برویم. زنانه برویم و هوایی بخوریم و حالا خورد به این ماجراها و داریم سه تایی می‌رویم. بعد از یر و صداهای جنگنده که همه مان را حسابی ترساند و خواب شب را بر همه حرام کرد، فعلا آرامش برقرار است. با چند تا دوستانم تلفنی و پیامی حرف زدم و حالشان خوب بود. ساناز و مطهره برعکس دیشب توی خانه‌ی ساناز بودند توی انقلاب که ساعت یک از خانه زده بودند بیرون و رفته بودند خانه‌ی یکی از دوستان مطهره. حالشان خوب بود. خبر داشتند که دیشب خیلی کرج را زده‌اند. خانه‌ی پدری ساناز خیلی لرزیده بود. بیمارستانها را زده و خیلی‌ها را خالی کرده‌اند.سمانه نگران مامانش بود که باید برود شیمی درمانی و توی رشت فقط از طریق سرم باید دو روز در بیمارستان بستری باشد. باهاش حرف زدم و گفت شوهرش را مجبور کردند برود صدا و سیما و گفتند اگر نیاید بعدا می‌گویند ضدانقلاب است. خیلی ناراحت و عصبانی بود. هنوز آرام نگرفته‌بود، اخبار را چنان دنبال می‌کرد که با ما که تهران بودیم و تن و بدنمان می‌لرزید هر بار فرقی نداشت. بعد با مهدیه حرف زدم و گفت سمنان خبری نیست. به ریحانه زنگ زدم و گفت زندانیها را به تهران بزرگ منتقل کردند که هیچ امکاناتی ندارد. امیدوارم شرایطشان بهتر شود. این روزهای ماست. می‌ترسیم از همین آتش‌بسی که گفته‌اند. مریم بهم پیام داده که مراقب باسید ممکن است باز حمله کند. بهش گفتم ما داریم میریم شمال و خوشحال شد که دور شدیم. البته دیشب توی آستانه اشرفیه یک دانشمند را زده‌اند. صبح از جلوی برج اسانید رد شدیم. دخترک پرسید چرا اینجا را خراب کردند؟ گفتم دو تا دانشمند اینجا زندگی می‌کردند. روزهای اول خوب یادم مانده موقع بازی دخترک به آن دیگری بچه برادرم میگفت من میخواهم دانشمند شوم. کاری کنم که کسی نتواند به ما بمب بزند و همه را از راه دور خنثی کنم. 

میوه فروشیی که با بابا همیشه می‌رفتیم خرید ، خراب و سقفش آوار شده‌بود. سوپر محمدی هم کمی خراب شده‌بود. درختها جلوی برج سوخته بودند. حالا تا مدتها این جنایت اسراییل پیش روی ما خواهد بود. 

تا به حال اینقدر از این موجودیت متنفر نبودم. 

جاده حالم را بهتر می‌کند. اگر مردخانه حرف نزند. دارم موسیقی گوش می‌دهن و ابرهای توی آسمان را می‌بینم. 

برای ناهار جایی ایستادیم که پارسال با کروه بچه‌های داستان‌نویسی برای دستشویی ون نگه داشت. استاد برایمان بستنی نونی خرید و توی پله‌ها گفت اگه بستنی ایتالیایی باشه چی؟ این رو وقتی گفت بهم وقتی گفتم من بستنی نونی دوست ندارم. خودش که نمی‌توانست بخورد اما برای همه ما خرید. دقیقا اوایل خرداد پارسال. یادش بخیر. 

هنوز توی راهیم. با اینکه آفتاب است، اما خنک است.کنار جاده گندمها را با کمباین درو می‌کردند. زرد و سبز. ابر الان روی کوهها را پوشانده. 

یعنی باز حالمان خوب خواهد شد؟ 

قدرت ، صلح می‌آورد! این جمله درست است؟؟

ادبیات جدی چنان در موقعیت های زندگی نفوذ کرده و تاثیر می‌گذارد که مردم ناچار می‌شوند با آن موقعیتها رودررو شده و دست و پنجه نرم کنند. و در این رودررو شدن و دست و پنجه نرم کردن است که خودشان را آدم‌های عمیق‌تری می‌یابند، آدمهایی که قادرند ناتوانی‌شان از داشتن یک زندگی سراسر پیش‌بینی پذیر را بهتر تدبیر کنند. 


اصلا به زحمتش می‌ارزه

ص ۹۳

کتاب درد که کسی را نمی‌کشد

نشر اطراف

جاناتان فرنزن ترجمه ناصر فرزین فر

اینها را یک امریکایی ذر کتابش نوشته. وقتی این جملات را می‌خواندم چطور می‌توانستم تنفری که در وجودش شعله کشیده را کم کنم از ترامپی که اینطور خودخواهانه عکس می‌گیرد و زیرش می‌نویسد قدرت صلح می‌آورد. 

چطور می‌شود اینطور فکر کرد و یک جهان و مردم و آدمهای درونش را به صلح دعوت کرد؟؟؟ 

دیروز که داشتم کتاب از کودکی باید صلح آموخت را می‌خواندم و جملاتی که توران میرهادی گفته را می‌نوشتم. تفکر این زن کجا و تفکر این مرد امریکایی کجا؟ 

آدمها چطور صلح را تعریف می‌کنند؟ 

ما در اتفاقی غیرقابل پیش‌بینی افتادیم و زندگی‌هایمان مختل شد و آواره و سرگردان شدیم.  و ادبیات شاید نجات‌دهنده باشد. باید این روزها را نوشت که بعدها بدانیم چه بر سرمان آمد.