| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
اگر جنگ تمام نشده باشد چه؟
به صدای زنجرههای پشت پنجرهی خانهی کوچک عمویم ، وسط روستا گوش میدهم. باد خنکی روی تنم میوزد. بوی ماکارونی در خانه پیچیده. دخترعمو و پسرعمویم با هم حرف میزنند. دربارهی جنگ و حواشیاش. دربارهی اتفاقات اخیر. دربارهی هر چه که این روزها اتفاق میافتد. ساعت پنج و نیم رسیدیم. عموی بزرگم هم اینجاست. عمومجیدم در بین درختان کیوی میپلکید. پشتهی علفهای هرز کنار حوض بود. دستکش دستش بود. درختهایش بسیار بزرگ شده بودند. خیلی وقت است که اینجا نیامده بودم. وسایل و خریدها را گذاشتم توی آشپزخانه. چای و میوه خوردیم. پسرعمویم با خانواده خانمش رسید. من و دخترک راه روستا را پیش گرفتیم و تا جایی که غروب میشد تا دل جنگل پیش رفتیم. گل وحشی چیدیم و عکس گرفتیم. انگار در این درختان و سبزی خبری از جنگ نیست. صدای پرندهها میآمد. بوی خوب غذا، و آدمهای قشنگ روستا. زنها با روسریهای پشت سر بسته بهم سلام میدادند. یاد فیلم باشو غریبهای کوچک میافتم. وقتی بین شمالیها ، پسرک جنوبی وارد میشود.
دلم میخواست همینجا بمانم. مغزم کمی آرام گرفته.
امروز مثل روز اول جنگ رفتم همان بازار روز زیر پل، تقریبا مثل همان روز شلوغ بود. صف بود موقع حساب کردن و کارت خوان کار میکرد. سیبهای درشت گلاب، توت فرنکی خوب و درست و تازه، موز و زردآلو و آلبالو بود. همه جیز تازه و زیاد بود.چند تا میوه و خوراکی خریدیم که برویم ویلای عمویم نزدیک چمخاله. قرار بود اول تابستان با دخترعموها و عمهی کوچکم برویم. زنانه برویم و هوایی بخوریم و حالا خورد به این ماجراها و داریم سه تایی میرویم. بعد از یر و صداهای جنگنده که همه مان را حسابی ترساند و خواب شب را بر همه حرام کرد، فعلا آرامش برقرار است. با چند تا دوستانم تلفنی و پیامی حرف زدم و حالشان خوب بود. ساناز و مطهره برعکس دیشب توی خانهی ساناز بودند توی انقلاب که ساعت یک از خانه زده بودند بیرون و رفته بودند خانهی یکی از دوستان مطهره. حالشان خوب بود. خبر داشتند که دیشب خیلی کرج را زدهاند. خانهی پدری ساناز خیلی لرزیده بود. بیمارستانها را زده و خیلیها را خالی کردهاند.سمانه نگران مامانش بود که باید برود شیمی درمانی و توی رشت فقط از طریق سرم باید دو روز در بیمارستان بستری باشد. باهاش حرف زدم و گفت شوهرش را مجبور کردند برود صدا و سیما و گفتند اگر نیاید بعدا میگویند ضدانقلاب است. خیلی ناراحت و عصبانی بود. هنوز آرام نگرفتهبود، اخبار را چنان دنبال میکرد که با ما که تهران بودیم و تن و بدنمان میلرزید هر بار فرقی نداشت. بعد با مهدیه حرف زدم و گفت سمنان خبری نیست. به ریحانه زنگ زدم و گفت زندانیها را به تهران بزرگ منتقل کردند که هیچ امکاناتی ندارد. امیدوارم شرایطشان بهتر شود. این روزهای ماست. میترسیم از همین آتشبسی که گفتهاند. مریم بهم پیام داده که مراقب باسید ممکن است باز حمله کند. بهش گفتم ما داریم میریم شمال و خوشحال شد که دور شدیم. البته دیشب توی آستانه اشرفیه یک دانشمند را زدهاند. صبح از جلوی برج اسانید رد شدیم. دخترک پرسید چرا اینجا را خراب کردند؟ گفتم دو تا دانشمند اینجا زندگی میکردند. روزهای اول خوب یادم مانده موقع بازی دخترک به آن دیگری بچه برادرم میگفت من میخواهم دانشمند شوم. کاری کنم که کسی نتواند به ما بمب بزند و همه را از راه دور خنثی کنم.
میوه فروشیی که با بابا همیشه میرفتیم خرید ، خراب و سقفش آوار شدهبود. سوپر محمدی هم کمی خراب شدهبود. درختها جلوی برج سوخته بودند. حالا تا مدتها این جنایت اسراییل پیش روی ما خواهد بود.
تا به حال اینقدر از این موجودیت متنفر نبودم.
جاده حالم را بهتر میکند. اگر مردخانه حرف نزند. دارم موسیقی گوش میدهن و ابرهای توی آسمان را میبینم.
برای ناهار جایی ایستادیم که پارسال با کروه بچههای داستاننویسی برای دستشویی ون نگه داشت. استاد برایمان بستنی نونی خرید و توی پلهها گفت اگه بستنی ایتالیایی باشه چی؟ این رو وقتی گفت بهم وقتی گفتم من بستنی نونی دوست ندارم. خودش که نمیتوانست بخورد اما برای همه ما خرید. دقیقا اوایل خرداد پارسال. یادش بخیر.
هنوز توی راهیم. با اینکه آفتاب است، اما خنک است.کنار جاده گندمها را با کمباین درو میکردند. زرد و سبز. ابر الان روی کوهها را پوشانده.
یعنی باز حالمان خوب خواهد شد؟
ادبیات جدی چنان در موقعیت های زندگی نفوذ کرده و تاثیر میگذارد که مردم ناچار میشوند با آن موقعیتها رودررو شده و دست و پنجه نرم کنند. و در این رودررو شدن و دست و پنجه نرم کردن است که خودشان را آدمهای عمیقتری مییابند، آدمهایی که قادرند ناتوانیشان از داشتن یک زندگی سراسر پیشبینی پذیر را بهتر تدبیر کنند.
اصلا به زحمتش میارزه
ص ۹۳
کتاب درد که کسی را نمیکشد
نشر اطراف
جاناتان فرنزن ترجمه ناصر فرزین فر
اینها را یک امریکایی ذر کتابش نوشته. وقتی این جملات را میخواندم چطور میتوانستم تنفری که در وجودش شعله کشیده را کم کنم از ترامپی که اینطور خودخواهانه عکس میگیرد و زیرش مینویسد قدرت صلح میآورد.
چطور میشود اینطور فکر کرد و یک جهان و مردم و آدمهای درونش را به صلح دعوت کرد؟؟؟
دیروز که داشتم کتاب از کودکی باید صلح آموخت را میخواندم و جملاتی که توران میرهادی گفته را مینوشتم. تفکر این زن کجا و تفکر این مرد امریکایی کجا؟
آدمها چطور صلح را تعریف میکنند؟
ما در اتفاقی غیرقابل پیشبینی افتادیم و زندگیهایمان مختل شد و آواره و سرگردان شدیم. و ادبیات شاید نجاتدهنده باشد. باید این روزها را نوشت که بعدها بدانیم چه بر سرمان آمد.
دیشب خواب دیدم که دور یک میز نشستهبودیم، جلوی رویم هاجر رزمپا بود. موهایش را نبسته بود. لبهایش را ماتیک قرمز زده بود.حرف میزدیم و میخندیدیم. بهش گفت دیدی چه جالب! روز اول جنگ توی سینما دیدمت و حالا هم روز دوازدهم که جنگ تمام شده باز دیدمت. برایش تعریف کردم که روز اول دیدمش که با رضا و دوستانش توی سینما آزادی دنبال صندلیشان میگشتند. خندیدیم. چه حال خوبی داشتیم. مینوشیدیم و خوش بودیم.
تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران رفیق روزهای تنهایی من تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران عزیزم تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران قشنگم تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران شهرمن
خیابان ایرانشهر قشنگم، کریمخان، ویلا و بقیه جاها که برایم پر از خاطره و کافه و دروهم بودنمان است، از دست اسراییل در امان بماند.
کلافه بودم و از خانه بیرون زدم. من تنها کسی بودم که کنار خیابان راه میرفتم. هیچ زنی بیرون از خانه نبود. موتوری و ماشین ها بود که از کنارم رد میشدند. خانهام سر جایش بود. به تمام گلدانهای صاحبخانه آب دادم. بیشتر گلدانها و بشقابشان را آب کردم. پرتقالها پژمرده شدهبودند. نعناها پلاسیده و ریخته بودند. از شدت آفتاب ریحان کمی قد کشیدهبود و سرحال بود. قفل در را باز کردم. کف خانه پر بود از پشههای ریز، جارو برداشتم و همه جا را جارو زدم. لباس راحت پوشیدم، سوسک مرده و خاک و پشه ها را جمع کردم. توی یخچال پیازها کمی رنگ عوض کرده بودند، پوست کندم. بقیه پیازها را هم خشک کردم و گذاشتم بیرون یخچال که کپک نزنند. دستشویی را شستم. ظرفهای شسته را جمع کردم. روی رختخوابها پارچه انداختم. روی کاناپه دراز کشیدم و کتاب آناتومی افسردگی استادم را خواندم. چقدر دلم برایش تنگ شده. بیشتر از یک ماه است که ندیدمش. و از آخرین جلسه آنلاین کلاسمان خیلی میگذرد. امشب بهش پیام دادم و یکی از روزنوشتهایم را برایش فرستادم. نوشت عالی. بنویس هر روز رو. برای همین هر چه اتفاق باشد ریز و درشت با اسامی مکان و آدمها مینویسم که فراموش نکنم. توصیه ی اوست. بعد از آن داشت خوابم میبرد که مردخانه زنگ زد که برگرد خانه. آنجا نمان. میخواستم تنها در خانهی خودم امشب بمانم اما نگذاشت. من را ترساند. گفت پایگاهها را زدیم برگرد. چراغ خانه را خاموش کردم. دامنم را برداشتم. و باز از کنارهی اتوبان برگشتم. هوا تاریک تاریک بود. چراغها بیشتر خاموش بودند. در تاریکی خودم را به خانه رساندم.