| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دیشب خواب دیدم که دور یک میز نشستهبودیم، جلوی رویم هاجر رزمپا بود. موهایش را نبسته بود. لبهایش را ماتیک قرمز زده بود.حرف میزدیم و میخندیدیم. بهش گفت دیدی چه جالب! روز اول جنگ توی سینما دیدمت و حالا هم روز دوازدهم که جنگ تمام شده باز دیدمت. برایش تعریف کردم که روز اول دیدمش که با رضا و دوستانش توی سینما آزادی دنبال صندلیشان میگشتند. خندیدیم. چه حال خوبی داشتیم. مینوشیدیم و خوش بودیم.
تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران رفیق روزهای تنهایی من تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران عزیزم تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران قشنگم تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهرانتهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران شهرمن
خیابان ایرانشهر قشنگم، کریمخان، ویلا و بقیه جاها که برایم پر از خاطره و کافه و دروهم بودنمان است، از دست اسراییل در امان بماند.
کلافه بودم و از خانه بیرون زدم. من تنها کسی بودم که کنار خیابان راه میرفتم. هیچ زنی بیرون از خانه نبود. موتوری و ماشین ها بود که از کنارم رد میشدند. خانهام سر جایش بود. به تمام گلدانهای صاحبخانه آب دادم. بیشتر گلدانها و بشقابشان را آب کردم. پرتقالها پژمرده شدهبودند. نعناها پلاسیده و ریخته بودند. از شدت آفتاب ریحان کمی قد کشیدهبود و سرحال بود. قفل در را باز کردم. کف خانه پر بود از پشههای ریز، جارو برداشتم و همه جا را جارو زدم. لباس راحت پوشیدم، سوسک مرده و خاک و پشه ها را جمع کردم. توی یخچال پیازها کمی رنگ عوض کرده بودند، پوست کندم. بقیه پیازها را هم خشک کردم و گذاشتم بیرون یخچال که کپک نزنند. دستشویی را شستم. ظرفهای شسته را جمع کردم. روی رختخوابها پارچه انداختم. روی کاناپه دراز کشیدم و کتاب آناتومی افسردگی استادم را خواندم. چقدر دلم برایش تنگ شده. بیشتر از یک ماه است که ندیدمش. و از آخرین جلسه آنلاین کلاسمان خیلی میگذرد. امشب بهش پیام دادم و یکی از روزنوشتهایم را برایش فرستادم. نوشت عالی. بنویس هر روز رو. برای همین هر چه اتفاق باشد ریز و درشت با اسامی مکان و آدمها مینویسم که فراموش نکنم. توصیه ی اوست. بعد از آن داشت خوابم میبرد که مردخانه زنگ زد که برگرد خانه. آنجا نمان. میخواستم تنها در خانهی خودم امشب بمانم اما نگذاشت. من را ترساند. گفت پایگاهها را زدیم برگرد. چراغ خانه را خاموش کردم. دامنم را برداشتم. و باز از کنارهی اتوبان برگشتم. هوا تاریک تاریک بود. چراغها بیشتر خاموش بودند. در تاریکی خودم را به خانه رساندم.
توی تاریکی ، روی تخت مامانم خوابیدم. انگار تنهایی برایم بهتر است. حتی دلم نمیخواهد کنار دخترک و مردخانه باشم. یک ساعت پیش دخترعمو و دخترعمهام با شوهرهایشان اینجا بودند. به واسطهی کاری که میکنند به اینترنتش وصل شدم و پیامهای واتس اپ و تلگرام و اینستاگرامم بدون هیچ فیلتر شکنی بالا آمد. هاله از بلژیک بهم پیام دادهبود و عمه دخترک هم نگران بود که بهش پیام دادم. مریم هم برایم نوشته بود دوستت دارم. بقیهی آدمها، هیچ کسی نگرانم نشدهبود و بهم پیغامی نفرستاده بود. واقعا گاهی هم خسته میشوم از اینکه نگران دیگران باشم. این روزها دنبال پیدا کردن یک روتینم مثل زمان کرونا که پادکست مداوم گوش میدادم و مینوشتم و در کلاس آنلاین شرکت میکردم. فرقش با الان در همین است. اینترنت درست و درمانی نداریم. کلاس هم ندارم. و فقط میماند کتاب خواندن و نوشتن مداوم. باید برای خودم آنها را خوب و دقیق اجرا کنم. امشب صدایی نیست. و فعلا خوابم نمیآید با اینکه امروز ظهر نخوابیدم. با دخترعمو و بقیه درباره روزمره و اتفاقات حرف زدیم. خندیدیم و من برایشان پاپ کورن درست کردم. یکی از بچههای کلاس داستان، پیغام قشنگی توی گروه فرستاده بود که گوش دادم و بهش جواب دادم. طفلکی از کانادا نگران همهی ما بود. برایش نوشتم که همه دوستش داریم. نمیدانم آنها که در مهلکهاند یا آنها که از ماجرا دور ماندهاند! کدام سختتر است؟ دلهره و اضطراب برای تمام ایرانی هاست. مثل مسابقات جهانی که همه دوست داریم برنده باشیم. الان هم دوست داریم همه چیز یک شبه درست شود. این حنگ تمام شود. با تمام دنیا دوست باشیم. حالمان خوب باشد. و زندگی هایمان بهتر از همیشه باشد. کاش این رویا نباشد.
ساناز بهم زنگ زد و دربارهی خودش و مطهره گفت. هر دو حالشان خوب بود و آمده بودند تهران کاری انجام بدهند. اولش صدایش را نشناختم چون با یک شمارهی ناشناس زنگ زد بهم. سراغ مولود را گرفت و من هم خبر جدیدی نداشتم، بهش پیام دادم و هنوز جوابم را نداده. امروز فاطمه و بیتا هم بهم زنگ زدند. حالم را پرسیدند. مربم و نازی هم بعد از انفجارها پیام دادند. صبح خیلی آرام بودم، اما الان که اینترنت معمولی هم قطع میشود، استرس میگیرم. دراز کشیدهبودم و داشتم کتاب صلح را باید از کودکی آموخت توران میرهادی را میخواندم. چون فیدیبو و طاقچه باز نمیشدند. وسطش خوابم گرفتهبود. دلم چای میخواهد. دلم چایی با یک دوست توی کافه وسط شهر میخواهد. شایذ اگر یک روز معمولی بود راحت میشد رفت. هر چه پیش بیاید امروز میروم پیادهروی. به خانهام هم سر میزنم. دیروز با مینو حرف زدم. رفتهبود کاشان. میگفت وقتی توی بلوار کشاورز آن اتفاقهای وحشتناک افتاده، نزدیک خانهاش، خیلی ترسیدند. میگفت در تمام سر وصداها پاهایش گزگز میکردند و بی حس و یخزده میشدند. افسرده و بیکار بود. گفت اگر درست نشود از ایران میرود. یعنی چه؟ دلم ریخت. بعنی ما هم باید برویم؟ چکار میشود کرد؟ منم بیکارم و تمام کلاسهایم کنسل شده. بچههایم تهران نیستند. چکار میتوانم بکنم؟ فکر میکردم امروز حالم خوب بماند. از صبح که دوش گرفتم و موهایم را گیره زدم. گیرهی ستارهی رنگی رنگی. ماکارونی با قارچ و فلفل دلمهای درست کردم. عطر آویشن و سیر توی آشپزخانه پیچید. بعدش آب هویج گرفتم. گذاشتم توی یخچال خنک شود که عصری بچهها بخورند. گاز را تمیز کردم. لباسهایم را اتو کردم. هزار تا کار کردم. تا اینکه صداها بلند شد. چند جای تهران را منفجر کردند. بعد فهمیدم کجاها بوده. ساعت یک و نیم وقتی داشتیم ناهار میخوردیم هم نزدیک خانه را زدند که صدایش خیلی بلند بود. دلشورههایم برگشت. کاش زودتر تمام میشد. چرا تمام نمیشود؟دو تا قسمت از سریالی که داشتم how i met your mother را دیدم و عروسی لیلی و مارشال بود. مرگ به علت نامعلوم را نصفه دیده بودم، پلی کردم که ببینم تا جایی که دیده بودم کار میکرد اما دیگر جلو نمیرفت. چون توی تلگرام بوده لابد. یک فیلم نصفه دیگر هم دارم. بعدش باید بروم سراغ سریالهای ایرانی که ندیدم و هر شب ببینم یا کتابهایم.
ریحان پیام داد که رضوان حالش خیلی بد شده از وقتی زندان را زدند. چه مصیبتی! سر و دست بهفر شکسته. دیوارهای زندان ریخته و اتاقهای بندها یکسره شده. اداری و سربازها مردند. آوار شده تمام ساختمان روی سر زندانیها. تختهای فلزی ریخته روی سرشان. زنها را بردند جای دیگری. فیلمش را دیدم که سنگ و سنگ روی هم بود، یک عده که خواستند فرار کنند گاردیها بهشان شلیک کردند. چه روزگاری درست شده. حالم از اسراییل و امریکا بهم میخورد. از همینهایی که روزگارمان را سیاه کردند. از همین حکومتی که ما را بیچاره کرده. اگر هم میخواهیم عوضش کنیم اینطوری نمیخواهیم. نمیخواهیم که خانه هایمان را خراب کنید و زندگیهایمان را سیاه کنید. دلم نمیخواهد اینطوری باشد. چطور به شما باید گفت؟ چطور باید به دیکتاتورهای جهان باید گفت؟ نه جنگ میخواهیم و نه آوارگی و بیپناهی. من میخواهم در خانه خودم باشم.