*
یک روز تابستان در گراس ؛ زیر آفتاب سوزان در خیابان قدم می زدم . از جلوی پنجره کوتاهی که تقربیا هم سطح پیاده رو بود رد شدم . بی آنکه قدمهایم را کند کنم به درون پنجره نگاهی انداختم . اتاق نیمه روشن بود و یک زن و مرد همدیگر را می بوسیدند . این تصویر را فقط دو ثانیه دیدم و با این حال تمام طول هفته به من طراوت و نشاط می بخشید . من در موسیقی موتسارت هم همین تصویر را می بینم : دو نت که در سایه روشن همدیگر را می بوسند . من با واقعیت رابطه پنهانی دارم . من تنها چیزهای پنهانی می بینم . کافی است در این لحظه که می نویسم ؛ دو نفر در اتاقی به هم عشق بورزند ؛ دو نت با هم گپ بزنند ؛ تا من این دنیا را قابل زیستن بدانم .
موتسارت و باران . کریستین بوبن.
**
سه نوع آزادی وجود دارد که باید درک شود : نخست ؛ نوعی از آزادی هست که شما با آن آشنا هستید : آزادی از . کودک می خواهد از پدر و مادر آزاد باشد ...این یعنی : نفس در اینجا خودش را عیان می سازد ....وقتی تو جویای آزادی از باشی ؛ دیر یا زود سقوط می کنی . زیرا این نوع آزادی یک واکنش است و ادراک نیست .....آزادی از ؛ آزادی واقعی نیست .
سپس نوع دیگری از آزادی هست : آزادی برای . که از اولی بهتر است . اولی حالت منفی بود و دومی مثبت .فرد می خواهد آزاد باشد برای اینکه کاری انجام دهد . مثلا تو طرفدار موسیقی هستی و خانواده مخالف تو هستند . پس از خانواده فرار می کنی .....
آزادی واقعی آزادی نوع سوم است . آزادی فراسویی. این چه نوع آزادی است ؟ این آزادی نه برای چیزی است و نه آزادی از چیزی است . فقط آزادی است . این آزادی مخالف کسی نیست . این یک واکنش نیست و نه می خواهد آینده ای بسازد . مقصدی وجود ندارد . انسان فقط از بودنش سرخوش است . برای وجود خودش ؛ این برای خودش هدفی است .
آزادی از سیاست کار می آفریند . اصلاح طلب . خادم اجتماعی . کمونیست ...
و آزادی برای هنرمند می آفریند : نقاش ؛ شاعر ؛ موسیقیدان .
و آزادی برای خود آزادی سالک می آفریند ؛ انسان روحانی ؛ انسان واقعا مذهبی ....
فقط نوع سوم است که نفس ندارد و خودخواهی در آن نیست .زیرا این آزادی زمانی روی می دهد که نفس از بین رفته و بخار شده باشد .نوع سوم آزادی به عنوان پیش نیاز ؛ فنا لازم دارد -پدیده اضمحلال نفس .
انسان باید نفس را بشناسد تا بتواند به این نوع آزادی دست یابد .
شیوه های نفس را تماشا کن . به تماشا کردن ادامه بده . نیازی به جنگیدن بر علیه و یا برای چیزی نیست . فقط به یک چیز نیاز است : نظاره کردن نفس و هشیاری از شیوه عملکرد نفس . و آهسته آهسته ؛ از میان این هوشیاری ؛ روزی نفس دیگر پیدا نخواهد بود . زیرا نفس در ناهشیاری امکان وجود دارد . وقتی که هشیاری بیاید و نور بیاید ؛ نفس همچون تاریکی از بین خواهد رفت . و آنگاه آزادی واقعی وجود خواهد داشت .این آزادی نفس نمی شناسد .
این آزادی عشق است . و این آزادی خداوند است . این آزادی نیروانا است . این آزادی حقیقت است . و خداوند در تو موجود خواهد بود . و آنگاه خطایی از تو سر نمی زند .
آنگاه زندگی تو تقوا خواهد بود . آنگاه نفس کشیدن تو مراقبه خواهد بود .
آنگاه که راه بروی ؛ شعر خواهد بود . و اگر بنشینی ؛ رقص خواهد بود .
آنگاه تو برای جهان یک نعمت و برکت خواهی بود .
تو برکت یافته خواهی بود .
راز . اشو
***
صدای جیغ شنیدم . دیدم بچه ها نزدیک پنجره جمع شدند . گفتند : خانوم نیگاه کنید . داره برف می آد . منم با اونها همراه شدم و یک هورای بلند کشیدم .
نازلی عزیز من :
کاش زودتر خیلی زودتر از این روحم به اصطکاک با جامعه می رسید تا زودتر می فهمیدم آنچه که من سعی در جستجویی آن دارم اجتماع هراسهای مردمی است که محکوم شده اند به درد ....تابستان ۷۹ - مرداد ماه - مشغول به کار در مجله زنان شدم . بعد به خیابانها و دادگاهها سر کشیدم . تغییر رشته دادم . از خبر نگاری به مدیریت دانشگاه تهران . دانشگاه تهران برای من یک تجربه جدید بود . جایی بودن . جایی فراتر از زمان بودن ؛ بود . دانشگاه تهران با راههایی به گوشه و کنارش با دانشکده اش و کتابخانه مرکزی و مسجدش برای من یک حس نو بود . قدم به تاریخ گذاشتن بود و دیدن کسانی که در اینجا پیش از ما ؛ مرده بودند . شهیدان ۱۶ آذر : سه شهید اهورایی و سالها بعد بچه های ۱۸ تیر . حس می کنم کشور ما با پهناوری خاص خودش ؛ با نجابت دشتها و کوهایش برای غارت شدن آفریده شده است .دانشگاه ما درخت انار دارد . جوی آب دارد . مجسمه فردوسی دارد . اما چیزی کم دارد .... و آن صداست . در اینجا صداها فرو مرده اند . در اینجا برای حق پرواز پرندگان باید مجوز صادر شود ! با بچه ها توی خیابان انقلاب که ول می گردیم و کتابها را زیر و رو می کنیم لحظه ها تند می گذرند و لحظه هایی که می مانند لحظه های تنهایی من است . بعد این لحظه ها تا عمق عمق زمین بزرگ می شوند . این لحظه ها کشدارند و من فکر می کنم . در این لحظه ها من فکر می کنم به گوشه و کنارهای خاک گرفته بودنم . به آن چیزهایی که متعلق به رویای زیستن هستند ؛ به آن چیزهایی که وصلم کرده اند به زیستن . نمی گویم ناامید می شوم که ناامیدی شرک است . نمی گویم خسته می شوم که خستگی از کهنگی است و حیات هر چه باشد کهنه نیست . فقط یک حس آزاردهنده پیدا می شود . کتابها حرف می زنند . مغازه هایی که صدای نوارشان بلند کرده اند حرف می زنند . مردمی که سریع می گذرند حرف می زنند با روح من . تا روح من بفهمد کم آورده است . تا بفهمد اینجایش را نخوانده بود و کم آورده است.۲ سال دانشگاه تهران به من آموخت که درد ؛ جراحت تنها حقیقت زندگی است . از درس بخواهی بگویم . می گویم چیزی در این دو سال یاد نگرفته ام جز آنچه که تجربه و کتابهای پراکنده ادبیات به من آموختند . دانشگاه هیچ چیزی به من یاد نداد . شاید ترکش کنم . حتما به این جمله بخند . چون خودم هم می خندم . این جمله مثل زمانی است که می خواهند شوهرشان را ترک کنند .یک اتفاق خنده دار و شاید ایران را هم ترک کنم و شاید زندگی را هم ترک کنم ... به این مورد آخر بیشتر بخند .......
برای یکی از دوستان نامه نوشته بودم . در جوابم نوشته بود با تو چه کرده اند که این قدر غمگین شده ای . می ترسم با تو هم از واقعیات بنویسم . فکر کنی چه بلایی بر سر من آورده اند .اما غمی که او دیده بود بر خلاف آنچه تصور کرده بود غمی فردی نبود . غمی بود که می دانم تو درکش کرده ای ... دوستی ما مثل یک قصه ناگهان نویسنده اش نیمه کاره رهایش کند و بعد از روزها و روزها باز گردد و بخواهد ادامه دهد ؛ناگهان رها شده بود . فکر می کنم آخرین باری که تو را دیدم همان روزی بود که تقاطع طالقانی و وصال قرار داشتیم ... بعد از آن خیلی ماجراها پیش آمد ... نه ؛ آن روز نبود . یادت می آید در موزه هنرهای معاصر همدیگر را دیدم . اتفاقی . تو با دوستانت بودی . من هم با یکی از بچه های کانون زبان بودم . بعد از آن روز هم خیلی اتفاقات پیش آمد . شادی ؛ غم ؛ رنگ ؛ سیاهی ماتم .اما همه چیز گذشت و بعد درست یادم نیست کدام عید بود که زنگ زدی داری می روی . وقتی می خواهم به تو فکر کنم باید از زوایا و گوشه و کنارها ؛ از دورها خاطرات را صدا کنم . از پگاه به بعد ... پگاه برای من روزهای کشدار تابستانی را به یاد می آورند که دست و پا می زدم و بلوغ و حس درونم نیاز به آزادی داشت و نداشتم . جلوی در ورودی در خیابان حقوقی ؛ شعرهایم را برایت خواندم . مجبورم کردی در یک دفتر مرتب بنویسم .بعد بردی قصه ها و شعرهایم را به یکی از دوستانتان دادی تا بخواند و نظر بدهد . حالا که فکر می کنم که آنجا دلتنگ ایران هستی اما حس می کنم که تو برای اینجا ساخته نشده بودی.مثل ما که برای درسهای پگاه ساخته نشده بودیم و بهتر بود از همان روز اول روی همان تاب زیر درخت می نشستیم و حرف می زدیم تا آنکه بخواهیم سر کلاسها فرمول حفظ کنیم .....تو برای اینجا ساخته نشده بودی . کاش ...........
************************
این نامه را مریم در ۲۷ تیر ۸۱ برای دوست مشترکمان نازلی عزیز نوشته و ما هرگز نتوانستیم آن را پست کنیم .
اینجا می نویسم به امیدی که روزی نازلی آن را بخواند .
به نام خدا
بعد از حرف زدن با تو :
همین الان صدای اذان از بلندگوی مسجد محل پخش شد . همه تقدس روح کلمه الله وجود من ؛ اتاق من ؛ و این وسعت بی مرز فرمانروایی من را ( ورق ) فرا گرفته است .با این همه می نویسم چیزی که بیشتر باعث شده در این حال عجیب که جز حس هیچ منطقی در آن حکم نمی راند ؛ فرو روم ؛ فال حافظی است که یک دقیقه پیش گرفتم ؛
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش
می گویم و بعد از این گویند به دورانها
( البته این بیت مال حافظ نیست .)
امیدوار ؛ سر حال ؛ خوشحال و ... هستم . n به توان مثبت بی نهایت عدد جالبی است برای شمارش همه این صفتها که گفتم . انگار دلم گرفته بود و باز شد ؛ نا امید بودم و به چیزی امیدوار شدم . خیلی خوب شد که زنگ زدی . خیلی خوب .فعلا. خداحافظ .شمال خوش بگذره .
۲۵ / ۹ / ۷۷
بعد از اذان مغرب
مریم
این هم امضاء