| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
رفتم زیر دوش و خودم را با دقت توی آینه دستشویی دیدم.
موهایم پرپشت است و مثل دوستان بچگی همسالم که غر می زنند موهایشان می ریزند ، نیست.
بعد پوستم را دیدم که این چند روز اینقدر خوب و عالی بود و در گرما و سرما قرمز نشد و کرم ضد آفتاب کافی بود بنشیند روی پوستم. بقول تو صافترین پوست دنیا را دارم. بعد می رسم به پایین تنه. چیزهایی که این چند روز اینها تعریف کرده اند از روابطشان و کارهایی که می کنند ، به پای سکس من نمی رسد. من از جزییات چیزی نگفتم. ولی مقایسه کردم و فهمیدم .
داشته هایم را می نویسم و قدردانش هستم.
۱۴۰۰/۴/۲۶
داشتم باهات حرف می زدم، می گفتی چقدر خوشبختم، چقدر خوب است چیزهایی که دارم،
باران روی سرم دانه دانه می چکید. یک گنجشک آمد نشست جلویم و نوک می زد به خرده های بیسکوییت ها و شیرینی ها. زل زده بودم به گنجشک کوچک که می پرید این طرف و آن طرف.
گوش می دادم به حرفهایت. صدایت توی گوشم می پیچید و خودم شده بودم مثل آن گنجشک . کوچک. دنبال دانه های کوچک خوشحالی. بانشاط. تند و فرز. خوشگل.
۱۴۰۰/۴/۲۶
نخوابیده ام. از وقتی رفته ام در قطار تا همین الان. چطور می شود که این قدر نخوابم؟ از هیجان این تجربه ناب بعد از ده سال، تنهایی نصفه و نیمه ای که در این چند روز دارم. می روم و می آیم. در خیال خودم رویا می بافم و هر کار دوست داشته باشم می کنم. بلند بلند می خندم و حرفهای سکسی می زنم. هیچ حد و مرزی در استفاده کلمات ندارم. دارم خودم را محک می زنم که تا کجا می توانم پیش بروم.
باز فرو می روم در ته ته های خودم.
۱۴۰۰/۴/۲۳
چند روز همه چیز را می گذارم کنار، سوار قطار می شوم. از شهرم دور می شوم. در راهروهای قطار چمدانم را می کشم و می رسم به کوپه خالی. در را باز می کنم . دریچه ای تازه باز می شود. زمینها روبه رویم سبز می شوند. چوپان با گوسفندهایش ، گندم ها، ریل ها در هم می دوند. دشت ها می آیند جلوی چشمهایم. بعد جلوتر کوه ها. کوه های خاکستری ، خیره می شوم به راه. ریل و تلق و تلوق قطار. هیجان سفری بدون کسی که ازت چیزی بخواهد. صدایت کند مامان. یا به نام بخواندت.
می خواهم بروم توی خودم، خودم که به تعریف تو بد نیست، خوب نیست، من چیم ؟ کیم؟ می خواهم چکار کنم؟ چکار کرده ام؟ چه می خواهم؟
به خدا الان وقتی ماه را دیدم که با تک ستاره که در قلب آسمان می درخشد قلبم ریخت. چقدر کوچکم. چقدر دوست دارم برای همه دنیا دوست داشتنی و جذاب باشم. چقدر تمام وجودم می تواند از خشم خالی باشد و دوست بدارد. چقدر می توانم از این دریچه همه چیز را رنگی و قشنگ ببینم. وقتی که گفتی چطوری زده بودم کنار، گوشیم افتاده بود صندلی عقب، نمی توانستم در حین رانندگی گوشیم که نمی دانم چطور رفته بود عقب را بر دارم. همان موقع از جلوی یک صحنه تصادف رد شده بودم. ترسیدم. راهنما زدم و در خط های راه راه اتوبان ایستادم. تو بودی. باید بهت می گفتم که من به همین زندگی که آرام آرام و سلانه سلانه جلو می رود، راضیم. به همین ها قانعم که بعد از سالها بدستش آورده ام. بهت می گفتم که دوست داشتن تو ، نیروی من برای جلو رفتن است.
قطار تکانم می دهد. تکانهایی ممتد و یکنواخت که نمی گذارد بخوابم. آمده ام نخوابم. آمده ام بیدار باشم.
۱۴۰۰/۴/۲۳
خوابم نمی برد. من برای نوشتن احتیاج دارم به زمان حال. و دخترکم در زمان حال زندگی می کند. حواسش به من است. ظرفهای نشسته و جمع و جور نکرده را مرتب می کند. او در زمان حال زندگی می کند . حتی در تمرین جمله سازی از زمان حال استفاده می کند. می کند. می خورد. می ریزد. نمی تواند بنویسد : بود. بوده است. شد. شده است. برای او همه چیز همین حالا اتفاق می افتد. در دنیای خودش می چرخد و رقصد. در دنیای خودش با شرورها می جنگد و ملکه همه می شود. او ادای من را در می آورد. کفش روفرشی می پوشد. پیراهن می پوشد و دوست دارد مثل من باشد می می هایش. دخترکم دارد هفت ساله می شود.
ای هفت سالگی
ای لحظه شگرف عزیمت
بعد از تو
هر چه رفت
در انبوهی از جنون و جهالت رفت...
قرار بود وقتی من چهل بشوم تو هم هفت ساله شوی.
چند روز دیگر تو در دنیای خودت می رسی به نقطه بلوغ و من
شاید در دنیای خودم رسیده باشم به نقطه اوج.
آن شب که خواب دیدم مرده ام
نگفتم که تو من را برگرداندی به زمین
دستانت را یکهو دورم حلقه کردی
وقتی در اوج بودم و داشتم می رفتم بالاتر و کهکشان توی چشمانم بود
من را برگرداندی.
نگذاشتی بروم.
انگار هنوز باید باشم.
فقط برای تو و به خاطر تو.
۱۴۰۰/۴/۱۲
دم دمای صبح وقتی یکهو بعد از دیدن فیلم غزل مسعود کیمیایی خوابم برد،
خواب عجیبی دیدم.
انگار جانم جدا شد و من از زمین کنده شدم. احساس کردم که مرده ام. با زمین بای بای می کردم و می گفتم خداحافظ با همان سرعتی که توی فیلمها ارواح بالا می روند، بالا می رفتم. بعد دستم را گذاشتم روی قلبم و با دیدن منظره ای که می دیدم گفتم آخ قلبم. ستاره ها و کهکشان، آسمان و همه هستی در برابرم بود. و من چنان مست شدم از دیدن چنین صحنه ای عجیب. باورم نمی شد. آرزویم بود. اما یاد خودم افتادم و ترسیدم. و به جسمم برگشتم.
و خوابم تمام شد. و همه آن شکوه یکهو خاموش شد.
بیدار که شدم حس کردم شاید قرار بوده مرگ را امتحان کنم من که این قدر از مرگ می ترسم و آن چنان هم ترسناک نبود.
۱۴۰۰/۴/۱۰