| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
میخواهم اینجا بنویسم که نوشتن برای من مثل نفس کشیدن هر لحظه و هر زمان جاری است. داستان مینویسم. و کمتر میخوانم. شاید یک دوره باز در کلاسهای استاد سال پیش شرکت کردم و همین از همین جالا بهم انگیزه داد برای نوشتنهای بیشتر و ساختن دنیاهای جدیدتر. شاید این باشد توشهی تابستانم. باز ببینم جه پیش میآید. حال روحیم هی بالا و پایین می شود اما تصمیم دیگر و خیلی مهمی گرفتهام از دوهفتهی پیش که دارم برایش تلاش میکنم. باید خیلی کارکنم. و حسابی بخوانم. چیزی تازه اما خوب و دلپذیر. از رها و باران تنها خوانندههای اینجا و شاید کسان دیگر برای صبوریشان ممنونم. مرسی که ایمجا را همچنان می خوانید.
باز برگشتم همین جا، همین جای عزیز خودم. با کوله باری از غم و تجربه و انگیزه تازه برای زندگی دوباره. باورت می شود بعد از شکست آدمی دوباره بخواهد زندگی کند؟ بهواهد ادامه بدهد؟ من هر بار زمین می خورم اما باز بلند می شوم. با قلبی پر از دوست داشتن این زندگی. این زندگی لعنتی.
پارسال کیک خریدم و رفتم دم خانه اش، برق نبود. هر چه به در زدم کسی باز نکرد. تلفنش را دیگر جواب نداد. اس ام اس هایم. تا چند دقیقه قبلش داشتیم با هم حرف می زدیم و تولدش را تبریک گفتم. تلفن خانه شان را یادم نبود. هیچ شماره ای از مامانش نداشتم. گوشی آیفونم شارژش تمام شده بود. برگشتم خانه. کیک را خوردیم به این بهانه که شاگردم برایم تولد گرفته. دیگر از آن روز باهاش حرف نزدم. بهش زنگ نزدم. کسی که سالها در رفت و آمد بودیم. با هم دانشگاخ رفته بودیم. خانه ی همدیگر. مثلا دوست بودیم. سپوم خرداد باز همان حس بهم دست داد. ترسیدم. گفتم نکند باز همان کار را باهام بکند. من اون روز اشتباه کرده بودم. خودش گفت که تازه داشته با شوهرش آشنا می شده و بهش تبریک نگفته بود و ناراحت بود از دستش که چرا تولدش را تبریک نکفته. شاید می خواسته خواستگاری را از من پنهان کند. تا مدتها هم بهم نگفت که عقد کرده و باهام حرف نزد. تا یک روز که بهم زنگ زد و دعوتم کرد برای ناهار. که همان موقع ماجرای حاملگیش را گفت. دیگر چیزی برایم اهمیت نداشت. دیگر همه چیز عادی بود. نه دلم گرفته بود. نه از دستش ناراحت بودم. دیروز که در خانه اش پسرش بغلم بود تمام حسم خوشحالی بود. نه حسادت نه بغض و کینه نه هیچ چیزی. حتی برایش کیک سفارش دادم و وقتی دم در خانه اش رسید خوشحال بود. سبزی هایش را پاک کردم. کمی خانه را مرتب کردیم. پسرک را خواباندم. دوستم بود انگار. اما وقتی از در خانه اش زدم بیرون بغضی سنگین داشتم. شاید یاد پارسال افتادم. ووقتی امروز بهش می گفتم آدرس بده هر لحظه می ترسیدم وقتی به خانه اش نزدیک می شدم دیگر جوابم را ندهد و من در خیابانها گم شوم.
خیلی خسته ام اما این خستگی جان تنم است. دیروز شاگردهای کوچکم برایم تولد گرفتند. کاری که دوستان صمیمی و رفیقان قدیمی برایم نکرده بودند. از خوشحالی دلم می خواست اشک بریزم. این همه دوست داشته شدن از سرم زیادی بود انگار. دو جا و یک روز پشت سر هم. با کادو و کیک های خوشمزه و خوشگل.دلم می خواست از خوشی به همه بگویم که چقدر دیروز خوشحال شدم. قلبم قلبم قلبم...