بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

خسته ام. از آدمها. از این مملکت. از این روزهایی که اینقدر سیاه هستند. یعنی قرار است از این بدتر شود؟ چه به روز بچه های ما می آید؟ چطور زنده بودن را تحمل کنیم؟

امشب  وقتی ت  را بغل می کردم چقدر کیف داشت. دلم خیلی برایش تنگ شده بود. بوی نوزاد و پرز موهایش که تازه درآمده، صورت گردش و چشمهای روشنش. وقتی بغلش می کنم درد و غصه هایم را فراموش می کنم و اصلا دیگر به چیزی فکر نمی کنم. دوستش دارم. 

کم خوابی، بی خوابی، حال تهوع، دل آشوبگی، حالی است که دارم تجربه می کنم. عجیب است اما می دانم هیچ چیز سر جایش نیست. می خواهم بفهمم چه چیزی درست است. اما الان نمی توانم تشخیص بدهم. دیشب خواب دیدم تمام پیامهایم پاک شده است. خنده دار است. حالا که اینترنت هم قرار است به خاطر صیانت از حقوق ما ،نباشد، مثل زمانهایی که قطع می شد مثل ژانویه ای که سیاه بود و هواپیما افتاده بود یا آن روز که بنزین گران شد، یا هشتاد و هشت. یا همین الان که با این سرعت مزخرف همه را دیوانه می کند، دوباره برمی گردم به وبلاگم ، به این صندوقی که بیست سال است همراه من است. و حتی اگر کسی هم نخواند و خوانده نشود، اما حداقلش این است که دلم خوش می شود به  دیدن کلمات در بدون امضای قشنگ خودم. و بعدها که بسراغش می آیم دلم برای روزهای سخت و شیرینم تنگ می شود.

نسیم خنکی می وزد. هوای بهاری خوبی است انگار. کاش در این روزگار دلمان هم شاد بود. 

همه ،خشمگین و عصبانی کلمه مهاجرت را گوگل می کنند. شاید زمانی بشود که گوگل را هم نتوانیم باز کنیم. باورم نمی شود که ذره ذره در این شهر می میمیریم.

هر چقدر هم بخواهم مثبت باشم آخرش ته دلم غم دارم.

فکرهای بیهوده نمی گذارند بخوابم. نور تمام اتاق را روشن کرده و خوابم می آید. اینکه در گروه های دوستی دیگر جایی ندارم و حوصله هیچ کدام را ندارم. اینکه آدمها فکر می کنند ما نمی فهمیم یا می دانند و از ما خوششان نمی آید. چیزهایی است که در سرم می چرخد. اینکه با کنایه حرف می زنند مثل اینکه از آدمهای منفی باف و آنهایی که دنبال اخبار منفی هستند خوشم نمی آید. اینکه باید دعوت کنیم نمیشود که فقط مهمانی رفت. اینکه من از تولد گرفتن بدم می آید و بعد چیزی عکس همه اینها عمل کردن باشد . اینکه مثلا آدم خوب ماجرا باشی. و همه چیز برای این است که تو از نظر مالی با اینها در یک جا نمی گنجی و نه چیز دیگری. خیلی ناراحت کننده است. من واقعا خیلی دوست دارم مهمان دعوت کنم اما همش سرکارم. همش بیرونم. اما بالاخره دوست دارم دوستانم بیایند بروند. با هم باشیم. ولی درون ماجرا چیز دیگری است. که فقط برای اینجا می نویسم که از ذهنم پاکشش کنم و این قضیه تمام شود.

گمیشانه.(شهر مرزی ایران ترکمنستان)

چند بار خواندم. چه اسمی دارد. 

مرد کلاه حصیری سرش کرده. صورتش را ندیدم. اما فهمیدم دستان قوی دارد. طوری تور را پرتاب می کرد انگار آیین مقدسی را با تمام آداب و مناسکش دقیق انجام می داد. بعد ساکت و آرام خیره به گوشه ای می نشست تا تورش سنگین شود. آبی موجی نداشت تا اینکه دوباره تور سنگین را به کمک مرد کنار دستیش بکشد بالا. بعد تمام آب تکان می خورد. دایره دایره می شد. بوی شرجی هوا پخش می شد و قطرات آب می پاشید به صورت مرد. چقدر سنگین شده بود اما دو مرد هر دو تور را بیرون کشیدند. کمی بروم عقبتر . پیرمرد نشسته بود ، در قایق . همان داستان معروف پیرمرد و دریا که آنقدر صبر کرد که بزرگترین ماهی به قلابش گیر کرد. یا بروم عقبتر. در دل یکی از ماهی ها، مروارید بزرگ و درشتی پیدا می کند. 

چطور می شود تور سفید ماهیگیر را دید و یاد این قصه ها نیفتاد؟ یا داستان ماهی سیاه کوچولو یا پری های دریایی خفته در گوشه های آب.

آب آب آب

روزگار عجیبی است. در گمیشانه کسی دارد ماهی می گیرد، اما دورتر و خیلی دورتر در انتهایی ترین نقطه این سرزمین بزرگ جنگ بر سر آب است. و دهان ماهی ها در خشکی باز و بسته می شود به آب. آب، آب. الگصبه یا نهر ابوفلفل یا یکی از این شهرها که ماهی ها بدنبال زنده بودن اند و هیچ توری پهن نمی شود برای ماهیگیری.


رفته بود گرگان، داشت عکسهایی که گرفته بود بهم نشان می داد. جنگل، مه، دکلهای برق فشار قوی که منظم در طول جاده بودند، و غروب. غروب دلگیر جمعه که چقدر مچاله ام کرد. ازم پرسید چطور بود عکسها؟ گفتم عالی بود و چه بویی می داد. بوی جنگل ، بوی نم و مه. چقدر دلم برای جنگل تنگ شده است. گفت باید بیای گرگان. برایش خاطره کوتاه کمرنگی از گرگان گفتم که زمان جنگ وفتی خیلی کوچک بودم شاید از گرگان عبور کرده بودم. حالا باید بیایم و ببینم که آنجا چطور است؟ ترکمن صحرا چقدر قشنگ است؟ مردمانش و دختران زیبایش. اینها ایده هایی هستند برای نوشتن. بهش گفتم بنویس. طبق معمول گفت حسش نیست. منم عکسهای رنگیم را ازخانه پر از نور را فرستادم. گفتم هنوز چیزی ننوشته ام. حسش نبود. اوضاعی که داریم حسی برای نوشتن نمی ماند. او هم همین را گفت. اما مگر من کار دیگری بلدم جز نوشتن و خواندن. باید بخوانیم و بنویسیم. تنها کاری که ما را قویتر می کند همین است. 

روزهای سیاه

دردهای زیاد و غصه های بیشمار مردمان این سرزمین نمی گذارد شادی جمعی داشته باشیم. مثلا سالی که فرهادی اسکار برد چقدر با امسال که در کن  برنده شد ، متفاوت است. آن سال از شدت هیجان و خوشحالی می خواستم بمیرم. اما امسال آنقدر دردمند بودم که هیچ احساسی نداشتم. سی و شش سال است که بی سر و صدا دارد کارش را می کند و سعی می کند با کار فرهنگی در این مملکت حرفی بزند. و بقیه متهمش می کنند به بی دردی ، به اعتراض نکردن از ترس حکومت. آره این حکومت هر کس را اعتراض کند به گلوله می بندد حتی اگر تشنه باشد. وای

چه بغضی. چه روزهایی باورم نمی شود این روزها برای ما باشد. برای مردمان ما باشد.

می خواهم از گمشده ها بنویسم. از گمشده های توی حرم. کفش ها، کیف ها، اسباب بازی ها، لباسها، 


امروز شنبه نوزدهم تیر شروع جدیدی برایم بود. با انرژی و پر از حس تازه و نیروی بیشتر زندگی را ادامه می دهم.

عروس شدی. و من هیچ جای خاطرات نیستم. عوضش خوشبخت باشی. همین.