بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

سعی کردم زودترین حالت ممکن به دکتر برسم اما یک نفر از قبل اسمش توسط منشی نوشته شده بود ، و من نفر سوم شدم، داشتم به درمان شوپنهاور گوش می دادم، که آقایی که کنار خانم حامله ای نشسته بود ، آمد جلویم و گفت شما فلانی هستید؟ هدفونها را در آوردم. گفت خانم من حالش خوب نیست میشه نوبت شما بره ویزیت بشه؟ گفتم آخه من هم کلاس دارم، اما موقعی که نوبتم شد بهشان گفتم بروند داخل مطب.

حالا نشسته ام دارم درمان شوپنهاور را گوش می دهم و منتظرم زودتر نوبتم شود و به برنامه های امروزم برسم.


۱۴۰۰/۲/۲۹

خسته ام. کف پاهایم ذق ذق می کنند. صبح که بیدار شدم دوش گرفتم. موهایم را سشوار کشیدم. از وقتی موهایم را کوتاه کرده ام خیلی راحت خشک و صاف می شوند. بعد روسریم را انداختم سرم و رفتم سر کلاس آنلاین . آخرین کلاس آنلاینم بود. بعد رفتم کلاس خانه مردم. از عید تا حالا ندیده بودمشان. زنگ خانه شان را فراموش کرده بودم. توی کوچه شان فیلمبرداری بود و جای پارک نبود. بالاخره در کنار شاخه آویزان درخت توت با احتیاط و فاصله ماشین را رها کردم و دویدم سمت کلاس. بعد پدربزرگ بچه نشسته بود روی صندلی جلوی در خانه اش. بهش سلام کردم و گفت من پدربزرگ رارا هستم. موهایش قبل عید سفید بود و حالا مشکی بودند. گفتم بله خوشبختم. گربه ها در گوشه و کنار حیاط ولو بودند . مامان رارا نبود به جایش پرستار به پیشوازم آمد و بابای دکترش با شلوارک داشت با تلفن حرف می زد و درباره داروها صحبت می کرد. داروخانه نرفته بود. رارا موهایش را کوتاه کرده بود و خوشحال دوید سمتم. در دستشویی را فراموش کرده بودم. اشتباهی در رختشورخانه را باز کردم. 

بعد از کلاس رفتم سمت خانه نانا و لالا که پدربزرگشان بیمارستان بود. ابرها آنقدر قشنگ بودند که حواسم را پرت کرده بودند. یک لایه کلفت و صاف و نرم مثل لحاف پهن شده بودند پشت کوه ها. رسیدم مامانشان هنوز بیمارستان بود. من و کبی در حال خانه داری و بچه داری بودیم. بازی کردیم. ناهار خوشمزه خوردیم. در پارکینگ دوچرخه بازی کردیم. من بابا لالا فوتبال بازی کردم. بعد هم کلاس های آنلاین شان که شروع شد من به جای مامان بهشان در کلاس کمک کردم.

وقتی کلاس تمام شد حاضر شدم ، مامانشان  سید و بالاخره پدرش مرخص شده بود. 

از راه دوست داشتنی خودم به خانه برگشتم. از جلوی خانه های قشنگ گذشتم. و بعد رفتم خرید. برای خانه. تا برسم خانه از هفت گذشته بود. آمدم کمک مامانم برای شام . برای کارهای خودم و دخترک و خانه. 

الان که دراز کشیده ام، چشمانم دارد بسته می شود. با تیغ افتادم به جان خودم تا فردا که نوبت دکتر دارم تمیز باشم. با تیغ زخمی شدم و خون راه افتاد. دستمال گذاشتم .

دارم به پادکست قسمت پم و جان از کتاب درمان شوپنهاور گوش می دهم. هر کدام با زندگی دیگری عاشق همدیگر هستند.


 

دلم برایت تنگ شده .



۱۴۰۰/۲/۲۸


امروز من و نانا و بودیم و کسی که می آید خانه شان تمیزکاری. من برای نانا از آن پاپسیکل ها بردم که شبیه بستنی بود. نانا از خواب بیدار شده بود و مامانش رفته بود خانه عمه اش برای تسلی خاطر خودش به خاطر تصادف پسرعمه جوانش و فوتش در امریکا. من بودم و نانا و نسی جون. او همه خانه را تمیز کرده بود و برایم چای دارچین ریخت با ساقه طلایی برایم گذاشت روی پیش خوان. نانا جلوی در تا پاسیکل را دید ازم گرفت و شروع کرد به خوردن. نسی جون گفت خب شما چند سالتون شده؟ مبارک باشه تولدتون. بهت میاد سی و شش هفت سالت باشه. خندیدم و گفتم من چهل ساله شدم. گفت اصلا بهت نمیاد و بازی اینکه چقدر جوونی و وای باورم نمیشه. خودش چهل و سه ساله بود و بیشتر می زد. هیکل تپلی سنش را زیاد نشان می داد اما بهش نمی آمد که چهار تا نوه داشته باشد. دخترانش سیزده سالگی و خودش هم همین سن و سال ازدواج کرده بودند. شمالی است و اینجا می آید برای تمیزکردن و نگهداری از نانا. من کلاسم را شروع کردم و او هم رفت دنبال بقیه کارهایش در اتاقها. بازی کردیم و حسابی خندیدیم. حتی شعرهای انگلیسی کوتاهی که باهاش تکرارمی کنم را کمابیش یاد گرفته کوچکترین شاگردم که هجده خرداد دو ساله می شود. کلمه های فارسی را خوب تکرار می کند و با همان ادای ناقص حروف با هم می توانیم حرف بزنیم. حتی اسم من را یاد گرفته و با جون ادا می کند دلم پر از شادی می شود. مرسی و آناناس و قوقولی قوقو و صبح شد و نکن و پاشو و بازی و ربیت و مامی و ددی و بیبی و لگو و ... خیلی کلمه های دیگر را در کلاس من یاد گرفته.

ساختن مهمترین پیشرفتش در این چند ماه است. 


امروز خانه لالا و خواهرش هم با کبی جون می گذشت. مامان بچه ها رفته بود بیمارستان به خاطر کلیه پدرش که مشکل ساز شده بود. ما بودیم و بادکنکهای تولدم و پاپسیکل های بستنی شکل که در عرض چند دقیقه خورده شد. امروز خوب کنار هم بازی کردیم و چیزهای جالبی اختراع کردیم و سوپ خوشمزه دستپخت کبی جون را خوردیم و من اعتراف کردم که سوپ بلد نیستم و دستپختم خوب نیست. این را دخترک بهم گفت وقتی رفته بود خانه دخترعمویم بهم گفت. حباب بازی کردیم و بعد هم با لگوها ماز درست کردیم . 


خانه های مردم برای من هر روز ماجرای جدیدی است. 

یکشنبه به یک خانه جدید رفتم که شاگرد تازه ام یک دختر و پسری بودند هم پسرعمو دخترعمو بودند و هم دخترخاله پسرخاله. دو برادر با دو خواهر ازدواج کرده بودند و خانه هایشان در یک برج بود. مامان دخترک با بلوز و شلوار قرمز دراز کشیدم بود روی مبل و ماسک زده من را می پایید. آن یکی خواهر توی اتاق خوابش بود. بعد از کلاس و توجه به همه جزییات در حین کلاس و دخالت در اجرای کلاسم بدون اخلال در کار من ، نیم ساعت اهام حرف زدند و انگار خیالشان کمی از بابت من راحت شد اما باز هم باید خیلی در این خانه دقت داشته باشم و حتی به موبایل و ساعتم نگاه نکنم. موقع خداحافظی ازم خواستند ماسکم را پایین بدهم که قیافه ام را کامل ببینند. 

این خاصیت دوران پاندمی است شاید. کارهای عجیبی که دیگر عجیب نیست.



۱۴۰۰/۲/۲۸


تا صبح عین مرغ پر کنده تا وقتی ام که خیالم راحت شود خوبی. از بس که هر روز خبرهای ناگوار و ناگهانی می شنوم از اقوام و دوستان و نزدیکان ، باید هر روز خیالم راحت شود که خوبی . نشانه ای بفرست. از خودت بهم خبر بده.

دم غروب رفتم توی کوچه بعد از کلاس داستان نویسی. یکهو ماه آم به چشمم و داشت به نیمه نزدیک می شد. چقدر براق و روشن بود. ماه ، نوید داد که شب دارد می رسد. و من دهنم پر از کلمه بود.

لوح اول گیلگمش را خواندم. قبلا نسخه ای را خوانده بودم که شاملو نوشته اما امروز ترجمه دکتر منشی زاده را شروع کردم. و خداحافظ گری کوپر را که مدتها در لیست کتابهایی بود که باید می خواندم را برای هفته آینده باید بخوانم. حالا شخصیت را مثبت کردم و باید در مقابل یک یک شخصیت منفی در تله کابین بنویسمش.


به وقت چهل سالگی وسواسم بیشتر شده. وسواسم به اینکه تو هر لحظه و هر زمان خوب باشی.


۱۴۰۰/۲/۲۷



اینجا جای دنج و امن من است. نشسته بودیم روبه روی بهار و چهل سالگی من با ظرفهای خوراک بامیه خوشمزه که تو درست کرده بودی. لحظات را نفس می کشیدیم و به ابرها زل می زدیم و تو گفتی تازه برفها آب شده اند. صدای بلبل ها و دیگر پرندگان می آمدند بین کلماتمان و سکوت را پر می کردند. ما خوشبختیم چون همدیگر را بدون حرف زدن و توضیح دادن می فهمیم. دخترک رقصان را بهم هدیه دادی فقط دلم می خواست بغلت می کردم و می بوسیدمت. گفتی این تویی. این منم. زنی چهل ساله رقصان میانه این روزها و زندگی . در شادی و غم می چرخم و می رقصم. دوست داشتن نقاط مشترک ماست. چه عصر زیبایی بود بیست و شش اردی بهشت.نازنینم.

دیروز نزدیک قنادی، در بلوار که می خورد به خانه های سعادت آباد که دوسال پیش توی برف گیر کرده بودم در آن سرازیری ، چند تا خیابان بالاتر از قنادی ، یک پسر جوان سوار موتور که روی دماغش چسب زده بود و یک کلاه کپ سرش گذاشته بود، ته ریش داشت و لباس تیره به تنش بود، یک دختر را بغل زده بود و تند تند می بوسید. انگار صدای بوسه هایش توی گوش هایم می پیچید. صورت دختر را ندیدم. انگار دختر ناراحت باشد یا گریه می کرد، چون پسر بغلش می کرد، بعد دوباره می بوسیدش و باز تند محکم و سفت بغلش می کرد. شاید خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودند. شاید کرونا گرفته بودند و حالا خوب شده بودند. شاید قرار آخرشان بود... 

دختر مانتوی سرمه ای و مقنعه مشکی سرش بود. چند قدم پایین تر از دبیرستان تعطیل که پر از قبولی های کنکور است. نمی دانم ، اما لباس و قد دختر ، چیزی که به ذهنم زد این بود که دختر مدرسه ای بود. پسر از موتورش پیاده نشده بود انگار. دختر سرش را کرد توی آغوش مرد و من همه این ها را در چند ثانیه دیدم که از جلویشان با ماشین رد شدم. 




بعد از آن رعد و برق شد و باران گرفت. 


۱۴۰۰/۲/۲۲

منتظر فرصتم که تو باهام حرف بزنی، از همان حرفها که هر بار که باهام حرف می زنی قولش را می دهی، 

باران شدت گرفته، آنقدر زیاد که بی خوابم کرده، خسته ام و زانوهایم خالی می شوند و درد دارند. 

صدایت را گوش دادم، صدایی که ازم تعریف می کند.

صدایی که پر از شادی و انرژی است. امروز هی می خواستم به بچه ها بگویم امواج در فضا هستند و ما آنها را نمی بینیم. بعد با هم دنبال چیزهایی گشتیم که هستند اما دیده نمی شوند.

مثل صداهایمان، مثل هوایی که نفس می کشیم، نانا گفت در هر شهری یک خدا وجود دارد . بعد می خواستم بگویم عشق و محبت، انرژی های قشنگی که توی دلمان است و دلتنگی، و احساس های عجیب و غریب، مثل اینکه وقتی بهم نگاه می کنیم اما هزار تا حرف داریم توی دلمان و نمی توانیم بگوییم. مثل دلتنگی که دیده نمی شود ولی قلب و روح مچاله می شود. مثل دوست داشتن که چیزی نیست که بتوانیم بگیریم در دستانمان و بغلش بگیریم و برای خودمان نگهش داریم. 

اما قلبم سرشار از امواج دوست داشتن توست که هر چه می گذرد که موهایم را سفید می کند ،که موهای قشنگت که سفید شده اند ،ناظر دوست داشتن هستند.

امشب که باران می بارد، و فقط صدایش را می شنوم و چند روز دیگر چهل سال است که به دور خورشید روی زمین می چرخم و این همه روز طلوع و غروب ها را دیده و ندیده ، آسمان و ابرها را دیدن، این همه ماه و سال گذشته و اگر قرار باشد هشتاد سالگی بمیرم دقیقا نصف راه را آمده ام و زندگی را هنوز با تمام ابعادش می خواهم. 

با من برقص

بیا دستهایت را بگذار توی دستهایم و پاهایت را بگذار کنار پاهایم و با من 

برقص.



۱۴۰۰/۲/۲۱


تمام حیاط را شستم، تخت ها را ولو کردم انگار که تابستان رسیده باشد و عصرهای گرم و کشدارش باشد که بخواهیم زیر سایه توت یله شویم. 

همه جا را سابیدم. 

توتهایی که له شده بودند را جارو زدم و آب گرفتم. ایووان را شستم و همه گلدانها را مرتب کردم و به ریحان ها آب دادم.


صدای باران می آید. قطره های زیر باران روی سقف می چکند. 

اردی بهشت هنوز سرد است. خودم را پیچیدم دور پتوی دختریم. همان پتوی گلبافت قرمزی رنگی که سالها پنهانی زیرش گریه کردم، خیال بافتم و عاشق شدم و غصه خوردم . 

هنوز من با این پتو شبها سر می کنم. 

حتی حالا که بهار رسیده.


۱۴۰۰/۲/۲۰

آنقدر خوابیدم که خواب تو را دیدم. نمی دانم کجا بود و چه بود اما چند تا از بچه ها که می شناسی بودند و قرار شد برقصم. گفتم بلد نیستم. نمی دانم تو داشتی تماشام می کردی. 

یکی از دخترها گفت بیا من بهت یاد می دهم، چرخیدن ، حالت پاها، انگار والس می رقصیدم. آرام. تو تماشا می کردی.

لبخند می زدی بهم.


همین

۱۴۰۰/۲/۲۰

امشب هیچ کس دوستم نداشت، دلم می خواهد خودم را به خریت بزنم و به خودم بقبولانم که توی این دنیا تو از همه بیشتر دوستم داری، بیشتر از همه بهم توجه می کنی، برایم وقت می گذاری و من با تو غرق در خوشیم. آنقدر خوش که گریه ام می گیرد. گریه ام می گیرد از این همه خوشبختی. خر بودن هم عالمی دارد.

خوابم می آید. خودم را در آغوشت رها می کنم. و اصلا به روی خودم نمی آورم که چقدر امشب دلم می خواست توی بغل تو گریه می کردم. اما رفتم زیر پتو و گریه کردم و بعدش خوابیدم. 



۱۴۰۰/۲/۱۹