بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

آمدم برگ توت بچینم برای کرم ابریشم

دیدم توتها رسیده 

و انگار تا به حال توت نخورده ام

توت های رسیده را آرام چیدم ، مثل دانه های قند در دهانم آب می شدند.

یادم رفته بود در خانه باز است

دخترک در ماشین خواب است

دیرم شده

و کلاس دارم.

توتها عین خود زندگی محسورکننده بودند.

حیف آنهایی که از دستم می افتادند روی زمین.

 


۱۴۰۰/۲/۱۹

اینجا خانه من است، تو را دعوت کرده ام ، گلهای عروس را در گلدان گذاشته ام برای آمدنت و چای تازه دم ریخته ام در فنجان سرامیکی لب طلایی، با پای سیب که برایت پخته ام، با عشق پخته ام که خوب شده هم قیافه اش هم مزه اش. 

اینجا خانه خیالی من است، خانه ای که در دلم ساخته ام، 

سلیقه خیال من این است، همینقدر تاریک و روشن. رنگی و بدون رنگ. 

من در خیالم در خانه خیالیم با تو می نشینم و پای سیب و چای می خورم.



۱۴۰۰/۲/۱۸

در آینه نگاه کردم ،  موهایم مرتب شده بود. بعد از یک ساعت و نیم شنیدن صحبت های خانم همسایه و آرایشگر بالاخره ده سانتی از موهایم کم شده بود و سرم سبک شده بود. حس خوبی است بعد از کوتاه کردن موهایی که معلوم نیست مال چه زمانی است، مال چند سال پیش است. کی از ریشه درآمده و رنگ شده و حالا در آستانه چهل سالگی که رسیده بود به روی شانه هایم ، بی جان ریخته روی زمین . 




۱۴۰۰/۲/۱۷

رفتم توی بالکن، درخت توت غوغا کرده، توتهایش از دور برق می زنند مثل دانه های الماس ، نشستم روی صندلی بابا که هر شب بعد از افطار می آمد رویش می نشست و سیگار دود می کرد. دلم برای مامان و بابام تنگ شده با اینکه هر روز تصویری با هم حرف می زنیم دوسه بار ، هر بار هم زنگ می زنم دارند با هم کل کل می کنند و خنده ام می گیرد. بوی یاس نمی دانم از کجا می آید . ریحان هایی که هفته پیش کاشتم ، از دل خاک سر زده اند. من از داشتن این خانه و پدر و مادرم با همه سختی هایم در زندگی ، احساس خوشبختی می کنم. این خانه ته کوچه بن بست، که اردی بهشت هایش پر از توت، تابستانهایش پر از شاتوت و زمستانهایش برف همه جا را سفیدپوش می کند و راه را بند می آورد. من عاشق این خانه ام که از هفده سالگیم درونش زیسته ام. انگار بدون مامان و بابا ، هیچی ندارم و کسی سراغم را نمی گیرد. به آسمان نگاه می کنم ، سرعت حرکت ابرها طوری است که می توانم ببینم. هوا آنقدر خنک است که دورم پتوی نازکی پیچیده ام و به تنهایی خودم ادامه می دهم. شب ادامه دارد. 


نیمه اردی بهشت هزار و چهارصد

ده روز مانده به چهل سالگیم



کلاس امروزم درباره تضاد در شخصیت بود. 

«تدی »سلینجر یک بچه ده ساله که شخصیت پیچیده ای داشت و یک تضاد بیشتر نداشت : پیشگویی و آگاهی به ماورا که برای همه تعجب برانگیز بود.

اما شخصیت هالی «صبحانه در تیفانی »که خودش به ظاهر آدم ساده ای بود اما همینطور که داستان جلو می رفت به تضادهای مختلفی در گذشته و آینده اش می رسیدیم. برای همین برای نوشتن ،باید آهسته ‌ْ رَهِش جلو رفت و شخصیت را آرام آرام معرفی کرد. 

بعد من اولین نفر در کلاس متنم را خواندم. انگار که شاگرد مدرسه ای باشم که هول شده ام .وای چقدر سخت و نفس گیر بود. بعد هم که مشقم را باید دوباره بنویسم همانطور مثل یک گزارش. استاد گفت ما آدمهای خیلی خیلی معمولی هستیم و برای همین برای معرفی و طراحی شخصیت گزارش گونه نوشت. بدون هیچ ابهامی. 

تکلیف این هفته خیلی سخت است. 

اولا که  باید ناتوردشت را بخوانیم که من به تازگی خواندمش . بعد اینکه شخصیتی که طراحی کردیم با سه شخصیت دیگری که بقیه بچه ها نوشته اند در یک کابین تله کابین به بالای کوه می روند. باید این موقعیت را بنویسیم.

دوباره رفتم نوشته های بچه ها را خواندم تا ببینم چه ایده ای به ذهنم می رسد.



کلاس برایم اجباری است برای درست نوشتن، فکر کردن و خواندن و شنیدن نقد دیگران و بالا بردن صبر و شکیبایی.


 


۱۴۰۰/۲/۱۴



به زندگی آرام این دو کرم نگاه می کنم. این چند روز که پیش ما هستند روزی دو یا سه تا برگ توت را خورده اند و بعد ظرفشان را تمیز کرده ام و برگ تازه گذاشته ام. کلا ده تا بودند که بین شاگردانم تقسیم کردم، البته مساوی نه. لالا و نانا هر کدام دو تا، از بس که قلدرند و توی کلاس من باید همه اش حواسم به لالا باشد که یک موقع کاری خلاف نظرش نباشد و به هزار ترفند و کلک ازش بخواهم که روی کاغذ مثلا مراحل رشد کرم ابریشم را برایم شماره بندی کند. بعد برایمان تصمیم می گیرد و با کلمه ی «بچه ها »شروع می کند کلاس را هدایت می کند. به لالا و نانا هر کدام دو تا ، به برادران دامن پوش البته به غیر از آن یکی هر کدام یکی، یک ابریشم به شاگرد تازه ای که به جمعمان اضافه شده، و هنوز به خانه شان نرفته، مامانش زیر و بم زندگیم را در آورد. یعنی از همه مامانهایی که دیده بودم تا الان بیشتر من را تخلیه اطلاعاتی کرد.منم نمی دانم تریپ صداقت برداشته بودم و از ب بسم الله تا آخر همه را دقیق بهش گفتم. که خانه ام کجاست و در این مدت دخترک کجاست و کلاس چندم است. بعدش پشیمان شدم از پرحرفی ام. سه تا کرم باقی مانده برای خودمان شد. از همان اول چند تا چاق و تپل و قویتر بودند بیشتر برگ می خوردند و میل بیشتری به پیله کردن داشتند. حالا از همه کرمهایی که داشتیم دو کرم دارند پیله درست می کنند. یکی از کرم ها امشب پیله کامل درست کرد و رفت توی غار تنهایی خودش. آن یکی کرم هم دارد پیله درست می کند. آرام آرام. پیش بسوی پروانگی.


۱۴۰۰/۲/۱۳




نشسته ام در تاریکی خانه روی کاناپه آبی، به صدای رعد و برق گوش می دهم. از صبح دارم به پیام های شاگردهای ریز و درشت، مامانهایی که تا به حال ندیده مشان جواب می دهم و به شاگردهایی که فقط صداهایشان را شنیده ام پیام می دهم ، به همکارهای قدیمی پیام تبریک می فرستم. صداهای بچه هایی که دلم ضعف می رود وقتی نامم را می برند و دوست داشتنشان قلبم را سرشار از محبت و عشق می کند . باورم نمی شود این منم که دیشب روی تخت مچاله بودم از لذت و نفس می زدم و در تاریکی انگار کس دیگری بودم و امروز آدمی دیگر. 

امروز خیلی کار خانه انجام ندادم. فقط کتاب صبحانه در تیفانی را می خواندم تا فردا سرکلاس ، کتاب نخوانده نباشم، که قبلا این کتاب را خوانده بودم و فیلمش را هم دیده ام. باران دارد پنجره را می شوید.

خانه مثل شب تاریک شده و فقط نور موبایلم است و رعد و برق. 

کمی خوابیدم و دخترک هنوز خواب است.


به معلمهای کل این سالهای زندگیم که فکر می کنم، معلمی نبوده که خاطره بدی ازش داشته باشم یا آزارم داده باشد. 

معلم کلاس اولم دستهایش بوی مدادگلی می داد و دخترش همکلاسم بود و چیزی که یادم مانده طلاقش بود. معلم کلاس پنجم چون ازش عکس دارم و مدیر دبستانم. بعد هم معلمهای راهنمایی و دبیرستان، معلم انشایم بسیار چیزهای جالبی یادم داد که فکر می کنم پایه تمرینات او بود که در ناخودآگاهم تاثیر بسیار گذاشته. معلم زبانهای خوبی داشتم. اولین معلم زبانم آقایی بود که عاشقش شدم، وقتی پنجم دبستان بودم. معلم زبان امریکایی که در موسسه کیش زنی جذاب و دوست داشتنی بود و همیشه از میشیگان ایالت بچگیش تعریف می کرد و عاشق بی احساس بودنش بودم. استاد آمار دانشکده ریاضی که از فرنگ آمده بود و من عاشقش بودم از خاطرات قشنگی که می گفت از درس دادن شیرینش. از مرتب بودن بیحدش. باهاش عکس دارم. 

 و بعد هم استادهای خاطره انگیز دانشکده هنر...

معمولا شاگرد خوبی بودم. جز اینکه شاگرد خوبی برای تو نبودم. من همیشه حرفهای تو را می بلعم انگار که هوا باشد برای ریه هایم. معلم بودن این نیست که کلاسی باشد و شاگردانی ، در هر لحظه چیستی و چرایی زندگی را بهم می گویی و من اگر شاگرد خوبی بودم تا به امروز باید بهتر از اینها زندگی می کردم.

هر سال که می گذرد اندوخته هایم بیشتر و بیشتر می شوند و قدردان لحظاتیم که از تو می آموزم.

آنقدر برایم عزیز و گرانبهایی که حاضرم تمام لحظه های زندگیم را برایت بدهم. 

آن روز که درباره مرگت حرف زدی قلبم داشت می ایستاد. 

دلم تو را می خواهد آنچنان که جوانه ها، شکوفه ها بهار را می خواهند.


باران همچنان می بارد و من در تاریکی می نویسم.


روزت مبارک

امروز یک چهارشنبه استثنایی بود. هوای بهاری خوب و ابری که با چاشنی رعد و برق همراه بود.الان هم توی پنجره اتاقم یک ماه روشن قلمبه می بینم که خیلی نور دارد. مر چند بار در عمرش آدم می تواند ماه را در وسط قاب پنجره اش ببیند آن هم این همه پر نور؟ از ساعت هشت و چهل پنج دقیقه که بیدار شدم تا الان بیدارم. دکتر گفت یکی از کیست هایم که در تخمدان سمت چپ بوده و خطرناک هم بوده از بین رفته و یک کیست ساده کوچک هم در تخمدان سمت راستم جا خودش کرده که با قرصی کم عوارضتر می توانیم کنترلش کنیم. اما همچنان عفونت پایرجاست که باز موفق به تست پاپ اسمیر نشدیم. دکتر حتی با انگشت هایش باز داخل واژنم را معاینه کرد و هی فشار داد و من دردی احساس نکردم. کرم و قرص را عوض کرد به امید برطرف شدن عفونت. 

بعد از دکتر کلاس داشتم. بردن کرم های ابریشم برای بچه ها در این چند روز خیلی هیجان انگیز بود. خوردن برگ های توت عجیب و باورنکردنی به نظر می رسد. کرم ها خیلی بامزه بودند و بچه ها خوششان آمده. 

امروز با دو پسرک درباره کهکشان راه شیری هم حرف زدیم. درباره روز و شب. درباره جاذبه. پسرک بزرگتر امروز دامن پوشیده بود، و به گوشهایش با چسب کاغذی گوشواره چسبانده بود و با نمد برای خودش انگشتر و النگو ساخته بود. کاملا مشخص است که به تمام اکسسوری های دخترانه علاقمند است. و خوب در حال تجربه کردن است. 


بعد اولین هدیه چهل سالگیم را دریافت کردم. یکی از دوستانم سورپرایزم کرده بود و برایم هدیه فرستاده بود که خیلی ذوق زده شدم. 

و حال خوب الانم را مدیونت هستم. مدیون بالای منبر رفتنت، 

کلمه ای به ذهنم نمی رسد چون دارد چشمهایم بسته می شود از خستگی.

همه حرفها و قشنگی ها دنیا توی دلم امشب غوغا کرده اند.

دیگر فقط گلها و شکوفه ها و بوی خوش یاسهای زرد نیستند که بهاریم می کنند، بیرون آمدن از سیاهی هم ، خود بهار است.



 



۱۴۰۰/۲/۹



تا صبح داشتم می نوشتم، هزار آدم و شخصیت توی ذهنم ول می زدند. هزار فکر ننوشته. چطور می توانم دوام بیاورم تا نوشتنشان. از آدمهایی که می شناسمشان تا آنهایی که شاید فقط یکبار دیده ام. این همه را می خواهم فقط بنویسم. 

اینقدر نوشتن در من جاری شده!



۱۴۰۰/۲/۷


امروز اولین جلسه کلاس داستان نویسی شروع شد. به کلاس آنلاین بالاخره با نیم ساعت تاخیر وارد شدم. برای ورود مشکلی بود که همه بچه های کلاس داشتند. جوانترین دختری بود بیست ساله و مسن ترین خانمی بود به نام فائقه که می خواست زندگینامه اش را بنویسد. چند نفر هم هم سن من بودند. دو نفر از آلمان و دختر فائقه از کانادا. 

موقع معرفی استاد نامم را صدا زد و گفت باید انگیزه دیده شدن و خوانده شدن داشته باشی برای اینکه بنویسی. و من نفسم بند آمده بود. همان اول کار بهم گیر داد. یک تمرین داد که همان موقع در کلاس بنویسیم، یک شخصیت و مختصاتش با چیزهایی که بهمان یاد داد. من اولین نفر فرستادم. با چیزی که گفته بود فرق داشت اما وقتی همه فرستادند و خواندیم و اشتباهم مشخص شد ، باز وسط نوشته ها صدایم زد که آن زن زیر دوش پلاژ را دوباره بنویس. 

و بعد دیگر کلاس تمام شد. من هنوز داشتم می نوشتم. 


باید دو تا داستان بخوانم

صبحانه در تیفانی که قبلا خوانده م اما برای کلاس باید باز هم بخوانم تا یادم بیاید.

تدی یک داستان کوتاه از سلینجر که پی دی افش را پیدا کردم.

هیجان زده ام.

بعد هم باید سیصد کلمه درباره شخصیت که ظاهرش را می بینیم بنویسیم و با کانالهای اجتماعی شده، 

اسم ، جنس، سن، شغل، تحصیلات، دین، خانواده، اهلیت...


برای شنبه باید بفرستم. 


خیلی خوشحالم که این همه کار دارم.




وسط درس استاد پرسید دوست داشتید به جای کدام شخصیت رمان بودید وقتی رمانی خواندید که از زندگیتان بسیار دور بود اما دوست داشتید آن شخصیت بودید و من گفتم آناکارنینا.




۱۴۰۰/۲/۷