بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

پسرک می گوید این چیه ؟ می گویم مایو. می گوید چرا این شکلیه؟ می گویم خانمها وقتی می خواهند شنا کنند این را می پوشند. بعد می گوید آهان فهمیدم. چون ممه هاشون پیدا نباشه کسی نبینه. تاییدش می کنم. 

داریم با هم کاربرگ لباسهای فصل گرم و فصل سرد را کار می کنیم. او و برادر کوچکش باید با قیچی لباسها و وسایل مربوط به هر فصل را ببرند و در جدول خودش بچسبانند ، همینطور که دارند می برند با هم این حرفها را می زنیم. 


شلوارک را می برد و برادر کوچک خودش را نشان می دهد که شلوارک پوشیده. بعد تصویر یک دختر است که مایو دوتکه پوشیده ولی تصویر واضح نیست و بچه ها او را کنار دریا تصور می کنند و کنار لباسهای فصل گرم می چسبانند . شن بازی و آدم برفی. چکمه و دمپایی لا انگشتی، کلاه و دستکش و پالتو ... من این برگه ها را از پینترست پرینت گرفتم و حواسم نبود که چقدر پسرک روی این مسائل حساس است. اما کلا به نسبت پارسال خیلی بهتر شده. امسال گیر داده به دخترکفشدوزکی. کارتونی که دخترکی تبدیل به دخترکفشدوزکی می شود و می تواند با قدرتش به دیگران کمک کند. البته به کمک پسر دیگری که تبدیل به گربه سیاه می شود. پسرک شاگردم دوست دارد لباس دخترکفشدوزکی داشته باشد. دوست دارد لاک بزند. دوست دارد دامن بپوشد. دوست دارد همه لباسها و هر چه در کاربرگ است را صورتی کند.

من سعی می کنم هیچ رنگی ، هیچ کار یا بازی را جنسیتی نکنم. 

چیزی که زمان کودکی ما پررنگ بود. در شعرهای بچگی بود. پسرا شیرند مثل شمشیرند

دخترا موشند مثل خرگوشند.



۱۴۰۰/۲/۶

رفتم لب پنجره صبح


بوی خاک باران خورده می آمد

و بهار

و چهل سالگی



۱۴۰۰/۲/۶

دارم تغییر می کنم. عوض می شوم. شبها بدون صدایت می خوابم. بدون فکرت و تصورت، بدون جمله هایت، بدون نگاهت، بدون صدایت می خوابم. مگر می شود؟ چرا شد؟ مگر می شود؟ 

«حواسم نبود به تو فکر کردن خود آسمونه

توی دنیای سردم به تو فکر کردم..»


نمی دانم دیگر لازم نیست بهت فکر کنم، درونمی.

لازم نیست زل بزنم به گوشه ای و صدایت را برای خودم تداعی کنم و قلبم یکهو بریزد. صدایت با من است. 


من که کنده شدم. کنده شدنی عجیب، در درونم عجین شدی.


امروز عصر یک نفس به صداهایی که ازت مانده گوش دادم، 

اما دیگر خوابم نبرد.



۱۴۰۰/۲/۶

رفتم روی پشت بام و در تنهایی زل زدم به ماه که میان ابرها مقاومت می کرد و می تابید. زل زدم و چشمهایم مسحور شده بود. ماه صورتی نبود. اما داشت به سمت کامل بودن می رفت.هوا آنقدر دلپذیر بود که خودم را بغل کردم و نفسم را آرام می دادم بیرون و به ماه بیشتر نگاه می کردم. ستاره های کمی پیدا بودند. شهر از دور چراغانی بود. تک تک چراغ ها خانه ای بود که از دور مثل نقطه ای نورانی در دل شب چشمک می زد. 

کاش هر شب ماه قرار بود صورتی باشد و من را می کشاند به خلوت پشت بام. کاش ...



۱۴۰۰/۲/۵

محبوب من

حالا که اینقدر درختان چنار خیابانها سبز شده اند که شاخه هایشان همچون دستهای در هم گره شده مثل طاقی در هم فرو رفته و هر بار که از زیرشان عبور می کنم انگار که از دالان بهشت می گذرم، حالا که بوته های گل های سرخابی از دیوارهای خانه ها سر خورده اند مثل آبشار طلاها که از تمام چنارهای بلند خیابان ها آویزانند، حالا که وقتی از چراغ قرمز جلوی کلانتری محله رد می شوم و اقاقی ها از گردن های کاجها بالا رفته اند، حالا که صبح های زود هزار چهچه پرنده ها شروع زندگی را خبر می دهند

و هزار هزار نشانه از بهار که به هر طرف که نگاه کنم چشمانم را خیره می کنند

قلبم هر بار به تپش می افتد و  انگار اولین بار است که این رنگ ها را می بینم. اولین بار است که هزار غنچه شکفته رز سفید در پیچ اتوبان می بینم که جابه جا باز شده اند . همینطور که ابرها و آسمان هم ، هر لحظه شگفت انگیزند. لابه لای صدای پرنده ها ، پرنده های جدید را از روی آواز تازه شان می شناسم. گلهای تازه را پیدا می کنم. 

بعد به خودم می گویم

این بهار 

بهار دیگری است.

و همه این زیبایی ها را دوباره و باز دوباره می خواهم.

هر چند تکراری 

باز به جستجویشان چشم باز می کنم.

برای دیدنشان لحظه شماری می کنم.

از این همه رنگ می سازم برای بوم نقاشی زندگی بیجانم، زندگی سردم، و می پاشم به تمامی بی روحیش و 


آنگاه جان می گیرم و سرپا می شوم و از نو نفس می کشم.

 

 


۱۴۰۰/۲/۵




حالا که به عقب برمی گردم می بینم اگر می آمد بغلم می کرد و دست می کشید روی موهایم و دستش را می گذاشت پشت کمرم و دامنم را بالا می زد من نرم می شدم، من آرام می گرفتم. صبح تلاش کرد خودش را بهم بچسباند و هی عذر خواهی پشت عذرخواهی .موهایم را نوازش می کرد و می بوسید. من داشتم فیلم غرور و تعصب را می دیدم. او همینطور نصفه نیمه از پشت بغلم کرده بود. اما بعد خوابش برد. من فیلم که تمام شد زدم زیر گریه. واقعا از این زندگی خسته شدم.  گریه ام بند نمی آمد. در تاریک روشنای صبح بی صدا اشک می ریختم. بیدار شد و باز ناراحت از اینکه من دارم گریه می کنم. می دانم لحظه ای پشیمان می شود اما باز همانطور که بوده می ماند. بعد از گریه گرفتم خوابیدم. اما صبح باز سر چیزهای الکی بهانه گیری کرد. حرفهای تکراری زد، آزارم داد و من فقط تنها راه حل را بازگشتن به خانه پدری می دانستم. رفتم حمام و هی خودم را شستم و هر چه خواستم فکرهایم را پاک کنم ، نشد. بعد از حمام افتادم روی تخت، چقدر خسته شده بودم. دیگر جوان نیستم. وقتی بیرون زدیم از خانه هندزفری ام را زدم و تمام گفتگوها و بگومگوها تقریبا پایان یافت. و من کمی آرام شده ام. دارم کتاب درمان شوپنهاور را گوش می دهم. 

از فردا هفته خوبی شروع خواهد شد. 

من اینگونه می خواهم. اینطور خواهد شد.

بوی بهار نارنج، بوی گلهای بهاری، بوی مست کننده اردی بهشت در هوا جاری است و من نمی خواهم این بو را از دست بدهم.


چهارم اردی بهشت هزار و چهارصد



امشب قرار بود از آسمان ستاره ببارد، هر بار که آسمان بارانش گرفته من زیرش بوده ام موقع ستاره بارانش مخصوصا، پارسال که یادم هست تابستان بود و رفتم رختخواب بردم بالای پشت بام خانه پدری و تا صبح باران ستاره بود که بر سرم بارید. اگر امشب هم بودم همین کار را می کردم لابد، اما من زندانیم. زندانی این زندگی که روزهای آخر هفته عذاب می کشم نه اینکه در طول هفته خوشم اگر تلفنهای وقت و بی وقتش بگذارد ، اما دیشب آنقدر داد زدم که بعد نشستم گریه کردم و باز فریاد کشیدم. وقتهایی که من سر جمع نکردن وسایل غذا جیغ می کشم دقیقا هزار بار این صحنه تکرار شده، همیشه مرد خانه خودش را می زند به بی خیالی و اینکه اصلا مهم نیست که خوراکی ها و هر چه خورده و زمانی برای او چیده شده، جمع شوند. و من جوش می آورم. آخر بشقابی که درونش غذا کوفت کردی را بردار ، پنج قدم بیشتر نمی شود از میر ناهارخوری تا آشپزخانه. نمی میری ببری، از شب تا الان هزار بار رفتی و آمدی و لم دادی و خوابیدی و هیچ نکردی. از من داد و فریاد و از او انکار که من مگر چیزی می گویم اگر اینها اینجا تا هر وقت روی میز بمانند. پای آن کسی وسط می آید که تو را بی مسئولیت و این همه بیعار بار آورده، کسی که شبانه روز مثل کلفتی هنوز در خانه کار می کند و بگذار و بردار می کند و ادعای فمنیستی و روشنفکری هم دارد و بچه هایی یکی از یکی تنبلتر بار آورده، این را خوردم بارها شاهدم که وقتهایی که خواهرش می آید از فرنگ ، من بیشتر از دختر خانه کار کرده ام. و من این موضوع را درخانه خودم نمی توانم برتابم. آنقدر که دختر کوچکم همه وسایل را تنهایی آورد و باز به پدرش برنخورد که بلند شود. و باز من حرصی ترو او در آرامش بیشتر و قرار بر تلافی باشد ، گفتم همین یک روز و نصفی را هم خانه نمی آیم. الان هم پاشدم قرص سردرد خوردم. 

دلم میخواست سرم را بکوبم به دیوار. چقدر ازش متنفرم، چقدر این زندگی را نمی خواهم، چقدر بیخود این لحظات را ادامه می دهم، چقدر تنهام و همه غصه ها و دلتنگی های عالم پیچید توی بغضم و گریه کردم. 

چرا آدم های بی مصرف دنیا نمی میرند؟ چرا ذره ذره جان آدم های باهوش را می گیرند؟ اصلا بدنیا آمده اند برای همین ماموریت! 

چند وقت بود اینقدر عصبانی نشده بودم! 

رفتم سمت پنجره و پرده را عقب زدم، هوای خانه خفه ام کرده بود، آسمان ابری است و هیچ چیزی پیدا نیست، 

شاید هم بارانش بگیرد تا چند لحظه بعد. هوای تازه نفس کشیدم.

 

چقدر ضعیفم ، پیش خودم گفتم در هفته که تلفنت را جواب ندادم آنوقت به غلط کردن می افتی.

روی مبل لم دادم به تماشای غرور و تعصب. بعد با دخترک معصومم که آمد بوسم کرد  آمده معذرت خواهی و از این حرفها، دلم می خواست بگویم فقط برو بمیر ، که من راحت شوم اگر می توانی. 

اما هیچ نگفتم و هندزفری را در گوشهایم فرو کردم. 


من غلط ترین زندگی را دارم و همین یک روز را هم نمی توانم درخانه باهاش سر کنم. شنبه ها را هم کلاس برمی دارم و پنج شنبه ها را و هر روز هفته را. و سرم را میگذارم به بیابان  .

حتی دلم نمی خواهد دیگر دستش بهم بخورد.


۱۴۰۰/۲/۳





سرم درد می کند. از خواب که بیدار شدم انگار وقتی دولا می شدم سمت چپ پیشانیم درد گرفت. من تا اینجا همه روزه هایم را بدون سحری گرفته بودم و فقط آب می خوردم. وقتی دیشب بی وقت ساعت یک و نیم غذا خوردم و بعد از کلی چرخیدن خوابم برد سردرد گرفتم. فهمیدم همان فقط آب خوردن برایم کافی است و خوب خوابیدن خیلی بهتر از خوردن است. سردرد هی آمد جلوتر و جلوتر، حالا فلجم کرده. فقط می توانم ولو باشم روی مبل و هیچ کاری نکنم. روزهایی که بیرون از خانه ،کلاس بودم حالم بهتر بود. امروز که خانه ام اوضاعم اصلا خوب نبوده. 

همه کارهایی که به خانه می آمدم انجام داده ام. 

همه اینها عوامل ظاهری قضیه هستند. صبح فهمیدم یکی از فامیلهای دور فوت کرده. دیشب خانه دختر کوچکش بوده، رفته دستشویی و وقتی بیرون آمده حالش بد شده و در بغل دختر کوچکش مرده. 

مردن آنقدر بی بهانه و یکهویی اتفاق می افتد که هر بار باز هم برایم ترسناکتر از قبل ظاهر می شود.


 


۱۴۰۰/۲/۲



در نوشتن تنبل شده ام ، می دانم. همه اش فکر می کنم حرفهایم تکراری است. چیز تازه ای برای نوشتن ندارم. در هفته از این خانه می روم به آن خانه و با  پنج بچه که ثابت هستند و هیچ جوری کلاسشان تعطیل نمی شوند ، مگر برنامه دیگری برای روزشان پیش بیاید. 

امروز خودم را به خانه که رساندم اولین کارم لخت شدن بود و خنک کردن اعضای بدنم به سریعترین حالت ممکن. و پوشیدن چیزی که آستین نداشته باشد.

بعد ولو شدم روی مبل اما قبل از آن گلهای نازنینم را درون گلدان آب و یخ گذاشتم تا آن ها از گرمای سی و دو درجه اول اردی بهشت در امان باشند.امروز گرم بود مثل وسط های مرداد. فرمون ماشین داغ، کولر ماشین مثل پارسال خراب، و کلی کار برای امروز و پرسه زدن در خیابان ها و اتوبانهای شهر زیر تیغ آفتاب. 




["ظل" یعنی "سایه" اگر از گرمای آفتاب "کلافه" باشی، باید مثلا بنویسی"تیغ آفتاب".

 همانطور که اشاره شد ظل سایه است، در گرما دلچسب است و اعتراض ندارد.]




تنها چیزی که خستگیم را کم کرده تماشای گلها بوده، 

حتی حالا که همه خوابیده اند و خانه دقیقا مثل یکی از خانه هایی شده که آنجا به کلاس می روم. همه چیز قاطی پاتی و بهم ریخته، بشقابهای کثیف و لیوان ها ...

فقط به فردا امید دارم که وقتی بیدار شدم همه را با هم انجام بدهم.   




دوم اردی بهشت هزار و چهارصد



کاش باهام حرف بزنی. کاش بیشتر باهم حرف می‌زدیم آن وقت من حالم اینقدر بد نبود. وقتی باهام حرف زدی حالم بهتر بود. الان دیدم جمله‌ای را گذاشته بودم که حالا بهش دچار شدم. آخ عزیزم من هنوز می‌خواهم دوستت باشم. مثل روزهای اول. مثل روزهای اول که هر چه انفاق میافتاد برایت تعریف می‌کردم و تو می‌خندیدی. دلم برای خنده‌هات تنگ شده. می‌روم عکست را نگاه می‌کنم یاد چشمان قرمزت می‌افتم دیوانه می‌شوم. چرا من نفهمیدم چه شبی تو داشته‌ای چرا بهم نگفتی چه گذراندی. من غصه خوردم چقدر برای نفهمیدن لحظات پر از تنش تو. چقدر پرتوقع بودم ازت. ببخش. دلم برایت خیلی تنگ  شده. 


من هیچ وقت آدم رها کردن نبودم و نیستم، چیزی رو که دوست داشته باشم ول نمیکنم، اما  هر وقت که دیگه واقعا نشده و برا من نبوده، ول کردم، بعدش یه جا دیگه یه جور دیگه جبران شده.


وای قلبم

الان چی شد؟


۱۴۰۱/۹/۲۳