الان که به آن روزها فکر می کنم ، می بینم که هر بار هم بدنیا بیایم باز هم همینطور در برابر قدرت غیرمنطقی پدر قدعلم خواهم کرد و همین کار را می کنم. ولی این روزها با گذشت زمان و وقتی من خودم مامان شدم(دیشب مامانم به بابا می گفت اسم منو چی توی گوشی سیو کردی و بابام جواب داد مامان
سه مرد در زندگی من تاثیر گذار بودند. خودآگاه و ناخودآگاه. سه نفری که دوست داشتنشان کار سختی است و دوست نداشتنشان من را خالی می کند. احساس تنهایی و پوچی می کنم اگر بهشان فکر نکنم و برای من معنای زندگی هستند.
اولین نفر کسی است که باعث شد من بوجود بیایم. پدرم. وقتی من بدنیا آمدم بابا سفر بود و مامان همیشه از سختترین لحظه ای صحبت می کند که تنها مانده. بچه درست کردن کاری نبوده بشود تنهایی انجام داد اما از مظر پدرم شاید بدنیا آمدن را بدون حضور کسی مثل پدر هم می شود تجربه کرد. همان لحظه که درد شروع شده و مامانم داشته در و دیوار را گاز می گرفته ، من مدل زیستنم را انتخاب کردم. تنهایی همراه با درد بدون خونریزی و شگفتی. من هنوز هم در شگفتی هستم. از کودکی چیزی به یادم نمانده که گویای نوازش پدرانه باشد اما سفرهای بسیار هنوزم پررنگترین نقش را در زندگی من دارد. ما در کمترین تعطیلات در برف و سرما در گرمترین روزهای سال در گردش بودیم و من هنوز طعم شیرین آن روزها را به یاد دارم و آن جمع های تکرارنشدنی در قلبم جا مانده. اما همه لحظات تلخ مشاجره و بگو مگو های خانوادگی نیز در ذهنم است و هر بار که خودم پا در این صحنه زشت و تاریک می گذارم و بچگی خودم را زنده می کنم از خودم ناامید می شوم و سعی می کنم دکمه پاز را بزنم و شگردهای تمرکز و سکوت و صبوری را برای خودم هجی می کنم. جون در ذهن من هنوز آن لحظات تاریکترین نقاط زندگیم است که آسیب دیدم و به یاد مانده. بزرگتر که شدم اختلافات با پدر بیشتر و بیشتر شد. آنقدر که کلام بین ما سلام بود و نه چیز دیگری. قوانین سخت نانوشته خانه و انصراف من از درسی که دوستش نداشتم و اتلاف پول پدر همه را ناامید کرده بود. من برای راه تازه ام پول لازم داشتم و بابا دیگر زیر بار تحصیل من در رشته هنریم نمی رفت. چون نه ترم را بی نتیجه گذاشته بودم. رفتم سرکار. معلم شدم. منشی شدم. و همیشه سخت ترین چالش های زندگیم بودند. اما بالاخره توانستم جلوی بابا بایستم و درسی که عاشقش بودم را بخوانم. رفتار بابا من را قویتر کرد و من قدر لحظاتم را می دانستم. در یک خانواده سنتی من اکثر تابوها را شکسته بودم. سرکار رفته بودم، دانشگاه هنری درس خوانده بودم و سعی می کردم ساعتهای بیرون ماندن از خانه را بیشتر و بیشتر کنم.
بهمن ۹۹
برای تن رنجورم گل خریده ام، گل نرگس را گذاشته ام زیر دماغم. برای التیام خودم این هفته هر جا در خیابان گل نرگس دیدم خریدم و به دیگران هدیه کردم اما کسی برایم گل نخرید . من خیلی وقت است کارهایی که در حق دیگران کرده ام را در حق خودم ندیده ام. شاید هم دیده ام الان چشمانم را بسته ام روی همه شان. و به بچه هایی فکر می کنم که در طول هفته منتظر آمدن من هستند که زنگ خانه شان را بزنم و بروم باهاشان بازی کنم. آنها از من خبر ندارند. از من که بدنم را اینگونه می بینم. من تمام فکرها و ماجراهایم را پشت در خانه بچه ها می گذارم و بدون توجه به هر اتفاق خوشایند یا ناخوشایند زندگیم در کنارشان احساس خوشبختی می کنم. وقتی نانای یک ساله و نیمه می خندد و با من به زبانی حرف می زند که فقط خودش می فهمد. وقتی یان کم حرف یکهو سرذوق می آید و برایم خاطره تعریف می کند و با هم می خندیم. وقتی نلیا تا از راه می رسم دوست داشتنش را اعلام می کند. یا لبخند ساسا، همه بچه ها در یک چیز مشترکند: به من لبخند می زنند و بازی را دوست دارند. منِ غمگین ِ عصبانی ِ بی عشق را دوست ندارند.از منِ خسته که دوست دارد با کسی که دوست دارد حرف بزند و از این همه حجم دوست نداشته شدن می ترسد، خوششان نمی آید. احساسم را خوب حس می کنند و با لبخندهایشان می خواهند با من همدلی کنند. تمام تنم را پر از لبخندهایشان میکنم. قلبم چاک می خورد از صدای خنده هایشان. خودم را با کار خفه می کنم. هیچ چیزی کامل نیست. همه یک جای زندگی می لنگد. من موضوع اصلی نبودم. من حاشیه ای هستم که همیشه مورد هجوم کلمات قرار گرفتم. کلمات چه وزن سنگینی دارند گاهی. برای همین عریان می شوم که چیزی رویم سنگینی نکند.
بهمن ۹۹
من هنوز تحت تاثیر فیلم شکست امواج لارس فون تریه هستم.
زن و مردی که عاشق هم شده اند
مرد روی دریا کار می کند و بر روی کشتی ، سکوهای نفتی درست می کند ،
دختر عاشق اوست و تنهایی نمی داند چگونه سر کند، تلفنی که حرف می زنند با هم عشق بازی می کنند. دختر هر روز به کلیسا می رود و دعا می کند تا مرد زودتر برگردد، مرد زودتر بر می گردد اما حادثه دیده، یک جورایی فلج و درب و داغون که دختر وحشت می کند. حرف نمی زند ، روی تخت افتاده، زن عاشقانه ازش مراقبت می کند، مرد از او می خواهد لباس لختی تری بپوشد، مرد مراقبت می خواهد اما دلش سکس می خواهد، به زن می گوید برو و با یک مرد سکس کن و بعد برای من تعریف کن، زن نمی تواند، گریه می کند و داستانهای الکی از خودش در می آورد، مرد میداند که واقعی نیست،
زن به خاطر عشق مبدل می شود به زنی که می خواهد به هر کسی بدهد، آخر فیلم زن در یک کشتی گیر آدمهایی می افتد سکس می کند و آنها او را با چاقو می زنند. در طول فیلم نشان می دهد هر چه زن دریده تر می شود مرد حالش بهتر می شود.
زن از ضربات چاقو می میرد و مرد با دستهای خودش زن را به اعماق دریا می فرستد
عشق زن مرد را سرپا می کند.
من چندین بار این فیلم عجیب که جایزه کن ۱۹۹۶ را برده دیده ام و هر بار چیز عجیبتری متوجه می شوم، چیزی عجیب از بین زن و مرد این فیلم،
مرد شاید برای میل خودش به زن این پیشنهاد را میدهد و اصلا باور ندارد که این کار او را بهبود می بخشد، و زن هم نمی داند شاید مرد برای حال خود زن می گوید
فیلم عجیب و حیرت انگیزی است.
بهمن ۹۹
اما دیشب فرق داشت.
دروغ چرا یکی گفته بود سریال fleabag خیلی جالب است. ببینید. منم حرف گوش کن نشستم پای دانلود کردنش. همه خوابشان برده بود. حتی همسایه دیوار به دیوار یا بالا سری که هر لحظه از شبانه روز زندگی در خانه شان جریان دارد. در کوبیدن و گرومپ گرومپ یا هر صدایی که فکرش را بکنی از خانه هایشان در می آید.
یکی یکی دانلود می شدند و قسمت هایش کمتر از نیم ساعت بود و من از صحنه اول با این مدل فیلم حال کردم. فیلمی که با خوابیدن مرد و زن شروع آن هم کمدی، من را بر می انگیزاند.
بهمن ۹۹
چرا باید این همه سال بگذرد و من قرار باشد خانه بچه هایی بروم که خانه تو هم نزدیک آنجاست.
میم نازنین و لعنتی ام سالهاست که وقتی از سربالایی خیابان های منتهی به خانه تو نیم کلاج می کنم و به خانه ای که تو هستی و سه درخت کاج دارد، نزدیک می شوم ، حالم بد می شود. یکی یکی برجها را نگاه می کنم که تا آسمان بالا رفته اند، یکی یکی حیاط ها را نگاه می اندازم تا ببینمت، درختان کاج نازنینم را ببینم که روزی عاشقشان بودم. می دانم روف گاردن هم درست کرده ای، گردن می کشم تا روی پشت بامها، ببینم برگ های رونده تو را ببینم. چه بغضی دارم وقتی نگاهم هنوز دنبال تو و صدا و لبخندت است، صدایت وقتی اسمم را صدا می کردی و مهربانیت را هنوز از کسی ندیده ام، بالاخره در اتوبان بغضم می شکند. رادیوی لعنتی هم باعثش می شود.
چقدر دوری، چقدر نزدیک.
اشکهایم سر می خورند،
اگر بودی...
این اگر بودی ، سالهاست با من است.اگر بودی زندگیم جور دیگری بود. بوی عشق داشت زندگیم، بوی عشقی که کل دنیا را بر می داشت.
بهمن ۹۹
امروز پسر بزرگ دامن پوشیده بود و این تجربه که بتواند دامن مامانش را بپوشد برایش بسیار هیجان انگیز بود. پسر بسیار کمال طلبی است که حتی سر کشیدن یک شخصیت کارتونی کلی اشک ریخت و هر چه من و مامانش حرف می زدیم او آرام قطره های اشکش را پاک می کرد و بالاخره خودش را آرام کرد. داشتم باهاشون درباره چند روزی که ندیدمشان صحبت می کردم که موبایلم زنگ خورد ، صدایی نامم را برد و من گفتم بله، درباره دفتر دیکته دخترک حرف زد که در قطار جا مانده بود و از آنجا که خیلی اتفاقی صفحه اولش که موبایل هایمان را در مشخصات ابتدایی اولین دفتر دیکته دخترک نوشته بودیم همان زن را ترغیب کرده بود که به من زنگ بزند، زن خنده اش گرفته از اینکه دخترک نوشته از کوکو متنفر است، زن نمی داند وقتی دخترک دفتر دیکته اش را دید اصلا خوشحال نشد چون از دیکته هم متنفر است.
بهمن۹۹
وقتی نشانه ک و گ را با دخترک تمرین می کردیم، موقع نوشتن کلمات، موقع فکر کردن به کلماتی که می تواند بنویسد، مثال های خوبی که قابل نوشتن باشد، همه اش به کلماتی فکر می کردم که هیچ وقت بر زبان نیاوردم و همیشه در این دنیای پنهانم کلماتی ناجور و نامناسب به حساب می آمدند.
کلماتی که با ک و گ در فرهنگ ما به فحش تبدیل می شود و بیشتر مواقع توی خیابان موقع دعوا از زبان مردان شنیده ام. من خودم در عصبانی ترین حالت ممکن و جنجالترین وقت خودم نتوانستم از کلمات کاف دار استفاده کنم. شاید ایرادم باشد که اینقدر زیادی پاستوریزه هستم یا اینکه در جو ارتباطاتم هیچ وقت از این کلمه ها نشنیدم و کسی هم استفاده نکرد.
وقتی بچه ها به جایی می رسند که تنهایی و مستقل به دستشویی بروند پر از سوال می شوند. پر از سوال درباره بدنشان.
دو تا از شاگردهایم که دو پسر شیطان و بانمک هستند ، الان در این موقعیت گیر کردند و هر بار با گفتن کلمات مخصوص دستشویی خنده شان می گیرد. دوست دارند آنها را تکرار کنند و با هم بخندد. بهشان گفته شده این کلمات قشنگ نیست و نباید گفت. حتی درباره عضو جنسی هم در دایره المعارف بچه ها خوانده اند و میدانند . جالب است که یکبار پسر بزرگتر در دفترش برایم یک آلت بزرگ مردانه کشید و گفت : یک
حرف بد میخوام بزنم و به قول خودش جای جیشی که کشیده بود را نشانم داد.خیلی طبیعی و واقعی کشیده بود. شاید واقعا دیده که اینقدر خوب کشیده.به هر حال من در هر شرایطی با این دو بچه نه عصبانی شدم و نه بهشان خندیدم ، خودم را عادی نشان دادم و موقع توضیح پسر درباره بدنیا آمدن بچه در دایره المعارف کودکان بهش گفتم اینها طبیعی است و هر بچه ای باید درباره بدنش بداند.
یکبار هم داشتم کتاب کودکانه فریدا را برایشان می خواندم چون در تصویر فریدا دامن پوشیده بود، پسر بزرگتر که پنج ساله است ، خندید و گفت هر کس دامن بپوشه من می توانم شورتش را ببینم.
که من توجهی نکردم.
البته در طول این سه ماهی که با هم هستیم دو سه بار درباره بدن و عضو جنسی صحبت کردند.
بهمن ۹۹
زن در کنار یک مرد است که معنی پیدا می کند.معنی عشق را و بودن را. در کنار یک مرد است که می فهمد آغوش گرم و پر محبت چیست. اصلا متوجه بدن گرم خودش می شود. متوجه می شود اگر لبی روی لبهایش به آرامی و گرمی بنشیند ، تمام تنش ذوب خواهد شد. پس باید کسی از جنس مرغوب آدمیت و انسانیت در کنار هر کس چه زن چه مرد قرار بگیرد که بعد روی بدنش تاثیر بگذارد. مثل چیزی که خواستن را زیاد کند. چوب خشک می تواند همانطور خشک و بیجان و بیروح بماند. سالهای سال وقتی بهش توجه نکنی همانطور یک گوشه چوب می ماند. اما اگر به همان چوب خشک آب بدهی ، محبت کنی سبز می شود. امروز که به حیاطش رفتیم یکی از قشنگترین و خوشبوترین گلهای جهان هستی را دیدم که هنوز در شگفتی وجودش هستم. گلی که در سرمای زمستان این همه زیبا شکوفا شده ، ساقه های چوبی بالا آمده، و سرشاخه های جوانتر پر از شکوفه های زرد با کاسه های خونین و بویی مست کننده، بدون هیچ برگی.
چیزی عجیب در باغچه زمستانی لخت و عور، در سرمای یخ زدگی چمنها و خواب درختان، شکوفا شدن یک دسته گل یخ ، فقط معنای زندگی است. زندگی ماجرای عجیب و پیچیده ایست. زنی که هیچگاه نمی داند می تواند سرودهای عاشقانه زیبا بشنود و بخواند. زنی که با دستهای عاشقانه متبلور می شود و خودش را می شناسد. این زن مثل این بوته زیبای گل یخ است. شکوفا در زمستان ِتنش، شکوفا در قلب عاشق ِخودش. یک شاخه از آن چیده شد و الان در آغوش من است. بوی گل یخ بیداد می کند. بویی غلیظ و دلنشین که مست کننده است. زنانگی عجیبترین دنیایی است که تا به حال باهاش رو به رو شده ام. مثل همین گل یخ اعجاب انگیز.
بهمن ۹۹
امروز شارژر گوشیم را گم کردم، با خودم بردم توی ماشین که مثلا اگر در کلاس هایم باتری لو شدم بزنم به شارژ، شاید پیام مهمی یا تلفنی داشته باشم که برایم ضروری باشد. از آخرین باری که تصویر یک شارژر چسب کاری شده در ذهنم مانده همان اول صبح بود روی صندلی ماشین انداختم در کیسه پارچه ای سفید، بعد از آن دیگر ندیدمش. شاید در خانه شاگردم جا گذاشتم. شاید در خیابان افتاده یا در راه پله . نمی دانم. همه وسایلم را گشتم اما نبود. چند روز پیش هم یک وانت آبی پر آینه اش گرفت به آینه ام، یک آن تکان خوردم اما ماشین را جمع کردم و بخیر گذشت. هفته پیش هم نیم ساعت از کلاسم که گذشت به سوییچ ماشین نگاهی انداختم، دیدم در ماشین باز است، از همان جا زدم و قفل شد ، برگشتم همه چیز سرجایش بود.
چه م شده ؟ همینقدر شلخته و بی دقت بودم، معمولا دنبال گوشی یا حلقه ام می گردم. یکبار که حلقه رفته بود داخل لنگه کفش روفرشی م و تمام مدتی که دنبالش می گشتم عصبی شده بودم. تا بالاخره وقتی رسیدم به تهران دیدم حلقه رفته توی کفش. من چیزهای زیادی گم کرده ام. آن شب که کلید انداختم و دیدم در خانه باز است بعد صد و ده را گرفتم و از شدت ترس و ناراحتی فقط صدایم می لرزید به پلیس گفتم همه طلاهایمان دزد برده، دیگر بعدش آرام شدم. سکه هایم که گم شد همینطور بودم. انگار یک جور بی خیالی خوش خیالی از پیدا شدن وسایل گم شده با من است. یکبار ساعتم توی کوچه افتاده بود و یکی از همسایه ها پیدایش کرده بود. حواس پرتیم دارد بیشتر می شود. هفته گذشته کلید را روی در گذاشته بودیم با دخترک . بعد که او آمد عصبانی شده بود از بی دقتیم.
گم کردن و گم شدن کسب و کار من است. دلم را جا می گذارم مثل شیرین که دلش را جا گذاشت و رفت به بالین خسرو. گمگشتگی در ذات من است. جوری خیره ام به جریانات ساده زندگی انگار اولین بار است اتفاق می افتد. منتظرم مژدگانی بدهم به کسانی که گم کرده هایم را پیدا کنند. منتظرم . انتظاری سخت و طولانی و بی پایان.
منتظر گمشده هایم و خود گمشده ام.