بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

پروژه های خودشناسی کار سختی است. اینکه خودت را بشناسی و بدانی بدنت به چه کار می آید. 

نیمه شب بیدار شده بود و من داشت خوابم می برد همینطور که داشتم سریال قورباغه را در خواب و بیداری می دیدم و موبایل چندباری از دستم افتاد. دست کشید روی تنم، حوصله نداشتم. شاید هم ترسیده بودم. از لکه های نارنجی کم رنگی که هر بار چند روز پیش بعد از دستشویی می دیدم که روی دستمال کاغذی رنگ می باخت. فکر می کنم زیاده روی کردنهایمان اینطور زخمم کرده بود ، انگار ناخن انداخته باشی زیر پوست و یک زخم درست کرده باشی در یک تونل خیس و مرطوب و تاریک و حالا خون آبه هایش باقی مانده بود. سختم بود برایش در آن خواب و بیداری توضیح بدهم چه بلایی بر سرم آورده. دلم نمی خواست بدانم. یکبار دیگر هم اینطور شده بودم. از دکتر هم فراریم این روزها. کمی صبر زخمها را خوب خواهد کرد. یعنی من اینطور فکر می کنم. داشت دستش را می گذاشت روی کمرم و بعد پایین تر . نگذاشتم ادامه بدهد. گفتم خوابم می آید. گوشی را گذاشتم . هر دو خوابیدیم.

به قول تو به پروژه تازه تو 

فکر می کنم. اما سوال پشت سوال در ذهنم تکرار می شود. بعد از عکس انداختن چه می شود؟ 

چه معنایی میدهد؟ چه چیزی در تو زنده می شود؟ چه چیزی در من بیدار می شود؟

من که تماما دوستت دارم!

بهمن ۹۹

نوبت توئه عزیزم!


کلمه‌هایت را بیاور و 

زخم بزن.



زخم روی زخم

دلتنگی روی دلتنگی

 انباشته می‌شود.


آدمی 

پوستش هر چقدر هم کلفت باشد

بالاخره روزی از نادیده گرفته‌شدن

می‌سوزد و خاکستر می‌شود.

و این بار ققنوسی در کار نیست.

آخرش تباهی و نیستی است.

می‌دانم.



خب

چه اهمیتی دارد؟

درست می‌گویی. 

من متوهمم.

من با خیال زندگی می‌کنم.

اگر خیالاتی نبودم، کلمه‌ای نمی

توانستم بنویسم.


در خیال هر صبح چشم باز می‌کنم تا بتوانم زندان واقعیتی که در آن نفس می‌کشم را تحمل کنم.

فقط همین.

خودت را درگیر ِتوهم من نکن، خوب من!

هر بار خوش‌خیالانه خودم را فروغ می‌دانستم، 


تو 

مثل شعرهای سهراب مهربان و آبی بودی.


نه من فروغ نیستم. نمی‌توانم باشم.

اما تو همچنان مثل سهراب جاری و لطیفی.

خورشید خانه‌ی کوچکت شدم،

افسوس که نمی‌دانستم

که تو آفتابگردان دوست نداری.

۳۴

داشتم در این رنج، می‌سوختم. و ماندن در آن زندگی نبود. ذره‌ذره می‌مردم. پس ادامه‌دادن برای چه بود؟ چرا هنوز نفس می‌کشیدم. موسیقی هم حالم خوب نمی‌کرد.  طاقت نداشتم. دیگر هیچ‌چیز این دنیا برایم اهمیتی نداشت. چه چیزی در این دنیا می

توانست امید زندگی‌ بهم بدهد؟ عشق بود که آن هم نداشتم. حالم از همه‌چیز بهم می‌خورد. تنها چیزی که آرامم می‌کرد همین سوختن بود. سوختن مثل پروانه دور شمع، و جان دادن. و نیست شدن. من پروانه‌ای بودم که شعله به بال‌هایش افتاده بود. 



***********

به گزارش خبرنگار ایلنا ، شب گذشته تهران حادثه تلخی را شاهد بود. زن جوان ۳۴ ساله ، حوالی ساعت ۲۳.۱۵ جمعه بنا به دلایل نامعلومی‌ در بالکن آپارتمان‌اش خودسوزی کرد.

شاهدان عینی که در نهایت تعجب سوختن زن جوان را دیده بودند از قفل بودن درب ورودی خانه این زن خبر داده‌اند. گویا زن جوان بخاطر اختلافات شدید خانوادگی اقدام به این کار کرده است.

پس از حضور عوامل آتش‌نشانی و باز کردن درب ورودی منزل، پیکر سوخته و بی جان زن جوان در بالکن منزلش پیدا شد. این اتفاق در مجتمع گلها واقع در خیابان توانیر رخ داد.

گفته می‌شود خودسوزی بدترین نوع خودکشی در دنیا به حساب می‌آید. در چندماه اخیر آمار خودکشی در کشور 

به شدت افزایش یافته است.





پایان

هنگ‌درام



۱۴۰۱/۶/۵

۳۳

«من آدم‌های زیادی را دیدم. هر کس با من بود، بعدش موفق شد. یا حداقل مسیر زندگیش تغییر کرد. من مطمئنم که تو هم توی راهی که داری می‌روی موفق می‌شوی. شک نکن. یک دوست‌دختر داشتم که صدایش خیلی خوب بود. فرستادمش پیش یک استاد خیلی‌خوب. بعد از ماه‌ها زحمت و تشویق توی گروه کر اجرای فوق‌العاده‌ای داشت. اما بعد رفت با پسر دیگری و ازدواج کرد و الان هم می‌دانم خوشحال است.  چقدر از این دوستی‌هایم برایت تعریف کنم؟ می‌دانم که تو هم اگر بخواهی به هر چه بخواهی می‌رسی. اما می‌دانی، چیزهایی هست که تو نمی‌دانی و من نمی‌خواهم زندگیت را بهم بریزم. من می‌خواهم که تو خوشحال باشی. می‌خواهم که خوب باشی. زن سابقم در عرض دو هفته یک زندگی هفت ساله را بهم ریخت. من می‌دانم شکست چه طعم تلخی دارد. من به هیچ‌کس نگفتم در این مدت چه دردی کشیدم. سالها گذشته تا بتوانم هضمش کنم. حالا تو هم دقیقا پاهایت را گذاشتی جای پاهای او. من نمی‌توانم از این جلوتر با تو بروم. خودت می‌دانی که من متلاشی خواهم‌شد. اگر بهت دست بزنم فرداش طناب دار دور گردنم خواهد‌بود.من می‌توانم نیروی برتر تو باشم. مثل تو که نیروی برتر من شدی. و لحظاتی حال خوب داشتم و باهات احساس خوشبختی کردم. می‌توانم آنقدر جلو ببرمت که در گروه موسیقی هنگ‌درام بزنی. تو باید ببینی چه چیزی از زندگی می‌خواهی؟»


لبهایم را با شیطنت گذاشتم روی لبهایش و دلم نمی‌خواست ازش جدا شوم.،کی بود این خاطره و این لحظه؟ تنگتر همدیگر را بغل کردیم. همه اجزای تنمان در هم پیچیده بود. دلم می‌خواست جلوتر برویم. دستهایش دور کمرم قفل شده‌بود. دستم را به‌زور بردم پایینتر. نگذاشت لمسش کنم. می‌دانستم برانگیخته‌شده. دهانه‌ی مرطوب تاریک تنم از درد و لذت مستاصل بود. دلم می‌خواست حداقل انگشتانش را بگذارد رویش و آرامش کند. مثل یک اسب وحشی رام‌نشده ، می‌تازیدم. با دستانم بر تنش، با لبهایم بر صورتش، با پاهایم. او محکم من را بغل کرده‌بود. مجبورش کردم. با چشمانم التماس می‌کردم. یک آن بود. یک لحظه‌ی برخورد انگشتانش با دهانه خیس گشاد‌شده. 


دستانم بی‌هوا بر روی هنگ‌درام فرود می‌آمد. حالم را نمیفهمیدم. این لحظه و این موقعیت چه روزی بود؟ یادم نمی‌آمد. اما قلبم پر شد از لذت و غمی جانکاه از نبودنش. داشتم درد می‌کشیدم. 



بخش سی و سوم

هنگ‌درام


۱۴۰۱/۶/۵

۳۲

«من صبارادمنش، سی‌ و چهار ساله متولد تهران، نام پدر شکور، کارمند در آستانه‌ی اخراج بانک، همسر حامد ثابت( دیگر نمی‌خواهم همسرش باشم) اعتراف می‌کنم که دیگر نمی‌خواهم عاشق باشم. من دیگر عاشق معلم موسیقی‌ام نیستم. من دیگر عاشق آریا عالمی نیستم. من ازش متنفرم. باز هم می‌دانم عاقبتم مرگ یا از هم پاشیدگی زندگیم یا فرار یا خودکشی یا اعدام است. اما با این حال از این افسردگی نمی‌توانم دست بردارم و نمی‌توانم به زندگی عادی برگردم. نمی‌توانم منطقی و عاقل باشم. من یک افراطی ‌ِ جاهل و نادانم که اشتباهاتم را تکرار می‌کنم.»


با صدای شوهرم از خواب پریدم. حامد بود. نامم را چندبار تکرار کرد. از جا جهیدم. حامد گفت: چی می‌گفتی توی‌ خواب؟ چرا این‌قدر آشفته‌ای؟ می‌خوای ببرمت دکتر؟ دانه‌های درشت عرق روی پیشانیم بود. دست کشید و با انگشتانش پاک کرد. بلند گفتم به من دست نزن. تقریبا جیغ کشیدم و حامد جا خورد. عقب رفت. من را تنها گذاشت. تصمیم داشتم در اتاق زندانی بمانم. نمی‌خواستم هیچ رنگ و نور و صدا و آدم و موجود زنده‌ای جلویم بپلکد. توی ‌خواب حرف زده

بودم. حتما حامد فهمیده. خیلی باهوش است. شاید رفته برایم نقشه بکشد که دفعه‌ی دیگر صدایم را ضبط کند. برای روزهای مبادایش. به درک. به جهنم. اصلا می‌خواهم یک بمب وسط این زندگی بیاندازم. می‌خواهم خودمم باهاش منفجر شوم. می‌خواهم کودتا کنم. یک حمله‌ی انتحاری. چه اهمیتی دارد؟ من نقطه‌ی مهمی در زندگی هیچ‌کس نبودم. من برای زندگی خودمم هم هیچ اهمیتی نداشتم، چه رسد به زندگی دیگران. 

دیگر گریه‌ام نمی‌گرفت. یک‌جور قوی شده‌بودم.

یک جوری عجیب که می‌توانستم هرکاری انجام بدهم. می‌خواستم بر علیه خودم بایستم و خودم را منهدم کنم. از خودم خسته بودم. از تنی که اینهمه ضعیف بود در برابر خلأیی که داشت. باید این خلأها را پر می‌کردم و رستگار و پیروز می‌شدم یا جور دیگری کار را تمام می‌کردم. فقط فکر می‌کردم. فکر و فکر و فکر. کلمه و کلمه و کلمه. 

هنگ‌درامم را از زیر تخت درآوردم. و شروع کردم به زدن. نوایش بوی مرگ می‌داد. بویی آشنا و کلمات استاد برایم زنده می‌شد:

چیزهای زیادی است که تو نمی‌دانی.


بخش سی و دوم

هنگ‌درام


۱۴۰۱/۶/۴

۳۱

من در برابر عشق چکار کرده‌بودم؟ به هیچ چیزی پایبند نبودم. هیچ‌چیزی برایم اهمیت نداشت. 

زندگیم مختل شده

بود. خواب و خوراک نداشتم. روز و شبم قاطی شده‌بود. نزدیک بود کارم را از دست بدهم. 

ور منطقی‌ام را از دست داده بودم. هجوم هورمونها بود؟ چه چیزی می‌توانست اینقدر ضعیف و ذلیلم کند؟ 

چرا عقلم زایل شده‌بود؟ اینقدر احساسی افراطی و بی منطق؟


دیگر هیچ‌صدایی نبود. هنگ‌درامم را برداشتم و رفتم. پشت سرم را نگاه نکردم. چه باید می‌گفتم؟ وقتی کسی نمی‌خواهدت چکار باید کرد؟ باید رفت. باید در را کوبید و رفت و دیگر برنگشت. تند تند عرض خیابان را رد شدم. خیابانی که دوستش داشتم. که دیگر این خیابان من نبود. دیگر این راه، راه من نبود. دیگر اینجا، مسیر من نبود. باید می‌رفتم و دیگر پشت سرم را نگاه نمی‌کردم. چه خوب که در تنهایی خانه می‌توانستم زار بزنم. می‌توانستم داد بکشم و نعره بزنم. از این نداشتن نعره بکشم. رفتم توی اتاق و در را بستم و زار زدم. دندانهایم را روی هم فشردم. کلماتش توی مغزم تکرار می‌شد. نمی‌توانستم صدایش را در سرم قطع کنم. اشکهایم بند نمی‌آمد. مستاصل بودم. هنگ‌درامم جلوی چشمم بود و بیشتر آزارم می‌داد. گذاشتم زیر تخت و خودم رفتم زیر پتوی نازک روی تخت و آنقدر گریه کردم تا خوابم برد. 



بخش سی‌ و یکم

هنگ‌درام



۱۴۰۱/۶/۴

۳۰

«من زن و زندگی داشتم. زندگیم آنطور دلخواه نبود اما بود. هفت سال با هر چیزی که فکر کنی جنگیدم که همه‌ لحظه‌های زندگی مشترک در بهترین حالت ممکن باشد. نقش یک عاشق دلخسته را هفت سال بازی کردم. مهربان و دلسوز ، حتی مدافعش در همه حالت ، جلوی پدر و مادرش که خیلی هم اذیتش می‌کردند. روزگارمان خوب نبود اما بد هم نبود. موقع سکس عزا می‌گرفتم اما باز دم نمی‌زدم که این بدن را نمی‌خواهم. این آغوش را دوست ندارم. تحمل کردم. اما در عرض دوهفته همه زندگیم از این رو به آن رو شد. حال زنم تغییر کرده بود. گیج و مات بود. احساس می‌کردم چیزی درونش عوض شده. فهمیدم که دارد بهم خیانت می‌کند. و بی سر و صدا جدا شدیم. به هیچ‌کس نگفتم چه اتفاقی افتاد. تا یکسال هیچ‌کس نمی‌دانست که جدا شدیم. از آن روز تصمیم گرفتم زندگی هیچ‌کس را بهم نریزم. من نمی‌توانم زندگیت را بهم بریزم. من به خودم قول دادم. نمی‌خواهم کاری که زندگیم را از هم پاشید، برای دیگران انجام بدهم. امیدوارم درک کنی. من خیلی خیلی دوستت دارم. تو همان آغوشی هستی که می‌خواهم. بغل گرم و نرم و خواستنی. همان هیکلی که من خوشم می‌آید. سینه‌های خوش‌فرم، کمرباریک، قوس کمرت خواستنی است. دستهایت، من عاشق بغلتم. موهایت را می‌بافم توی سرم هزار بار. لبهایت را می‌پرستم. نگاهت من را دیوانه می‌کند. طرز نگاهت، کلمه‌ها، وقتی هنگ‌درام می‌زنی از خودم بی‌خود می‌شوم. باور کن من با تمام وجود می‌خواهمت اما چکارکنم که با خودم عهد بستم با زن متاهل نخوابم.»


داشتم زیر بارش کلماتش مدفون می‌شدم. برف می‌بارید انگار در میانه‌ی گرم تابستان. 

لرز کردم. برف می‌بارید روی قلبم. روی لبهایم. روی دستهایم. یخ زده‌بودم. من زنده نماندم زیر بارش برف کلماتش. 

آه


بخش سی‌ام

هنگ‌درام



۱۴۰۱/۶/۳