بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

در جغرافیای سرزمین من

هر لحظه ، مردان حکومت می‌کنند.


مردانی که صاحب تنم هستند،

مردانی که صاحب احساسم 

و مردانی که صاحب روح و کلمات من هستند.


هر مردی که از من می‌گذرد 

ظالمانه من را می‌دَرَد.

هر کس به سهم و توانش.


آنکس که تن من را می‌بلعد

آنکس که زور می‌گوید

آنکس که من را ممنوع‌القلم می‌کند،

آن‌کس...


بوسه‌های عاشقانه

در آغوش کشیدن

نگاه‌های شوریده

حتی کلمه‌های عاشقانه

شنیدن و خواندن و نوشتن

بر من حرام است.


بر من حرام باد 

عشق

و مشتقاتش.

هر روز در جهنمم، دائم‌الجهنم، چه اهمیتی دارد؟ 

فقط کاش جهنم دیگران نباشم. هر چه هستم برای خودم باشم و بس.

کاش زنده نمانم. سرم دارد می‌ترکد. سرم دارد از حرفها بزرگ و بزرگتر می‌شود و روی تنم سنگینی می‌کند. اینجا همه چیز مرتب و خوب است. منم که جهنمم. و هیچگاه خاموش نمی‌شوم. باز هم به جهنم.

یک قرص، یک لیوان آب و خواب اگر بیاید. پایان امروز اگر تمام شود.

دیگر هیچگاه عاشق نمی‌شوم که جهنمم را بزرگ کنم.

امشب 

باید می‌بودم

می‌بودم 

می‌بودم

من در دورترین نقطه

باید کنارت می‌بودم.

بی‌تو 

بی‌کلمه ‌و خالیم.

بی‌تو

شهر بی چراغم

بی‌تو

بی‌تو

بی‌تو

غصه‌ام

غمم.

چشمانم را می‌بندم. می‌آیم کنارت. آرام و بی‌صدا، بی‌حرف نگاهت می‌کنم. دست می‌کشم روی غمها و غصه‌هایت، دست می‌کشم روی حال بدت، دست می‌کشم روی لبهای بی‌لبخندت. 

آنقدر می‌مانم تا لبخندت را ببینم.

دلم برای خودم سوخت. مثل بچه‌ها که از غصه دیگر با بقیه حرف نمی‌زنند، سرم را بردم زیر ملافه، مردخانه هم فهمیده بود. می‌خواست بغلم کند. می‌خواست باهام حرف بزند اما من بغل او را نمی‌خواستم، صدای او را نمی‌خواستم. چشمانم را بستم. صدای تو برگشت. نگاه تو برگشت. با درد و اندوه فراوان.

از خواب پریدم،

انگار که قلبم از دلتنگی و دوری فشرده شود و بیدارم کند. 

دیشب از غصه روی تخت افتادم، بدون اینکه شام بخورم، خوابم برد. 

فقط دلم می‌خواهد خواب تو را ببینم. فقط دلم می‌خواهد حال خوب تو را ببینم.

دلم دستهای تو را می‌خواهد، 

برای بغل

مگر نگفتی دستهایم مال تو؟

دلم می‌خواهد نباشم. 

آن وقت دیگر این همه اصرار و پافشاریهای بیهوده‌ی من نبود. 

آن وقت منِ سمی نبودم که زندگیت را متلاشی کنم.

نشستم روی مبل ، باید تمرینی که ازم خواسته بود اجرا کنم، دستهایم را آماده کردم. استاد با لیوان چایش بالای سرم ایستاده بود. اولین بار بود اینقدر بهم نزدیک بود. صدای نفس‌هایش را می‌شنیدم. هول شدم، اما سعی کردم توجه نکنم. شروع کردم به نواختن. همانطور که خودش گفته‌بود. چند دقیقه‌ای نوای خوش هنگ‌درام مستم کرد. ناگهان مچ دستم را گرفت. صدا قطع شد. تقریبا بلند در گوشم گفت: امروز مثل همیشه نیستی، چرا اشتباه زدی؟ داغ کردم. هیچگاه بهم دست نزده بود حتی اگر درست نمیزدم. و این اولین بار بود. در بدنم چیزی به جریان افتاد. چیزی مثل جریان برق، مثل شیرابه‌ی درخت. آرام گفتم: نمی‌دانم. و خودم را جمع کردم. همانطور که روی مبل نشسته بودم احساس کردم که شیرابه‌ی تنم خارج شد. چه چیزی در بی‌موقع‌ترین حالت ممکن از یک زن خارج می‌شود؟ به جز خون هیچ‌چیز دیگری نیست. سریع بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. روی مبل رنگ قرمز خون به چشمم آمد . می‌خواستم دهان باز شود و بروم در زمین. این چه اتفاق هولناکی بود که باید بر سرم آوار می‌شد؟ 

خودم در دستشویی زندانی کردم. چکار باید می‌کردم؟ غیرمنتظره بود. فکرش را هم نمی‌کردم. ده دقیقه همینطور سر توالت نشستم و خودم راشستم. لباسم را چه می‌کردم؟ پد نداشتم.تا این حد از زن بودنم خجالت نکشیده بودم!