| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بردمش بالاترین جای تهران، جایی که عشاق قرار میگذارند. با هم سیگار کشیدیم. چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. مخش را زدم.
بعد بهت پیام داد. قلبم داشت تکه تکه میشد،
گفتم رژ بزن، گفتم عطر من!
بهش گفتم چقدر خوشگلی تو،
و بعد فرستادمش سرکوچه،
جایی که من را پیاده کرده بودی، همانجا که سوارش کردی.
تمام مدت تصویر ذهنم، خندیدن شما دوتا باهم بود. سیگار میکشید، قدم میزنید. و به چراغهای شهر خیره میشوید.
من اینجا روی تخت، با موهای خیس، صورت خیس، توی تاریکی، زل زدم به کلمهها.
اما هنوز هم عاشقتم.
میدانی؟ لعنتی
یک روز همهاش را در داستانی مینویسم. قصهی من و تو.
منحصر به فرد ، قصهای که تا به حال کسی نشنیده.
البته اگر قبلش از عشق تو ، نمردم. از عشق تو ، متلاشی نشدم. نزدم به جادهی خاکی. سر نگذاشتم به بیابان. فرار نکردم.
شاید هم همهی این کارها را کردم. و آنوقت کیلومتر شمار زندگیم، صفر میشود و همه چیز از نو شروع میشود، لابد.
و زندگی واقعیم آغاز میشود.
ته تونل تنگ و تاریک نمیدانم چه چیزی وجود دارد، اگر انتهای رحم باشد، وقتی با ضربههای درست و خوب کاویده شود، آن وقت است که زن به ارگاسم میرسد،
باید از همه زنها پرسید، از همه مردها پرسید. تجربهی هر کس چیزی است که ما از آن خبر نداریم. این ممنوعه بودن و رازگونه بودنش باعث میشود آدمها به راحتی از آن حرف نزنند.
بعضی زنها با انگشت به ارگاسم میرسند و مرد نمیتواند در لحظه دخول و ادامه آن کار را یکسره کند. نمیدانم چه چیزهای عامل آن است. یادم رفته، حتما قدرت بدنی و روحی و خیلی چیزهای دیگر دخیل است. تمرکزفکری و رها بودن از هر چیزی، به ارگاسم رسیدن خیلی کمک میکند. بعضی وقتها هر صدایی میتواند تولید وحشت کند و همه چیز را بهم بریزد. شاید هر کسی مدل خاصی باشد و راه خاصی را بپسندد. آنقدر که مدل سکس هم با گذشت زمان دچار تغییر و تحول شده. حتی میشود گفت به روز شده.
بهم حق بده که از این زندگی متنفر باشم.بهم حق بده که از خودم متنفر باشم. خودم را نخواهم. این تن مسخرهی بی اختیارم را.
امشب تاسوعا و عاشورای من بود. من را سر برید، تشنه ، بدون توجه به فریادهایم، ضجههایم، مگر باید امام باشی که بر نیزه سرت را بچرخانند. که هر بار من به مسلخ میروم، کشته میشوم در تاریکی شب. در تنهایی، در درد و رنج نخواستن.
مردی که بی توجه به خواهش و التماس من، کارش را میکند و من از تنهایی و درد نمیدانم چه باید بکنم، مثل یک تکه گوشت قربانی روی کاناپه آبی، گریهام بند نمیآید. چه بگویم؟ روی تن من، شهوتش را خالی میکند وبعد بهم میگوید بیا سر جایت بخواب، عزیزم. دلم نمیخواهد سرجایم بخوابم. دلم نمیخواهد نفس کشیدنش را ببینم. دلم نمیخواهد یکجا روی تخت کنارش باشم! چطور بگویم؟ چطور بهش حالی کنم! میخواستم ننویسم. میخواستم هیچ نگویم که چطور زیر دستانش بال بال زدم و او چه سادهلوحانه فکر میکرد چه لذتی میبرم.
نشد.تنها مفر من اینجاست. تنها جایی که میتوانم فریاد بزنم اینجاست. اینجای تنهایی. اینجاکه مثل چاهی عمیق و تاریک است. اینجا که من سیاهترین و بدترین زن روی زمینم. بیپناهم. و هیچکس دوستم ندارد. بگذارید اینجا بگویم که حالم از دلسوزی بهم میخورد. بخوانید و رد شوید. بخوانید و عبور کنید. نخوانید اصلا. من خواندن هیچکس را نمیخواهم.
۱۴۰۱/۵/۱۶