کاش این زندگی متلاشی میشد. کاش من میمردم و همه چیز تمام میشد. من حتی دیگر نگران دخترک هم نیستم. دیگر بهانه ندارم. آن کسی که من را بمیراند مراقب او هم هست. پس این صدای من را بشنو. خسته شدم از دست این شیطان رجیم. خسته.
بیدار شدهام. هنوز خوابم. دلم نمیخواهد از جایم بلند شوم. تارهای موهای سفیدم، لباسهای گلدارم، رانندگیم، همه چیز را به یادم میآوری که چه؟ نه چاقم نه لاغر. میخواهی من را بسوزانی؟ بسوزان.سوختم.
بیهودگی و بطالت بود. اما کمی آشپزی کردم و شعری که باران برایم فرستاد را خواندم و بهتر شدم. صبح شروع کردم به نوشتن قصهای که حالم را تغییر بدهد و حواسم را پرت کند. دارم حواسم را پرت میکنم.
بدون امضا
پنجشنبه 17 شهریورماه سال 1401 ساعت 19:49
دارم حرفهای دکتر امانی را میخواام. نوشته همدیگر را بغل کنید. که باعث ترشح اکسی توسین میشود و در بحرانها و شرایط سخت باعث میوشود طرفین هوای همدیگر را داشته باشند.
و نوشته به قول کافکا
بغلم کن
بغلم کن که حرف زدن کافی نیست...
بدون امضا
پنجشنبه 17 شهریورماه سال 1401 ساعت 07:28
حتی دیدن رفتن آدمها قلبم را تکه تکه میکند. آذمها فکر میکنند باید بروند از شهرو دیارشان تا زندگی بهتری داشته باشند. و بقیه را میگذارند و میروند. روزگار غریبی است نازنین.
بدون امضا
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1401 ساعت 06:37