| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
حالم خوب نیست. نمیتوانم چیزی بنویسم. یک داستان نصفه نیمه نوشتم که دختر توی منهتن دارد راه میرود و داستان زندگیش را تعریف میکند. آخر من را چه به منهتن؟
اگر بگیریم این قصهی مهسا امینی باشد که زنده مانده! اگر زنده میماند قصهاش همین بود که من دارم مینویسم.
آه
آه
ازت بیخبرم. نوشته بودی که شبها هیچ نمیفهمی و حالت بد میشود ولی نه سردرد است نه هیچ چیزی اما از درون شوک بهت وارد می شود. اینکه تو مریضی را من خوب میدانم و میفهمم. اما کاری از دستم برنمیاد. یعنی میترسم کلمه ای بنویسم و حالت بدتر شود و برای همین سکوت میکنم. سکوت میکنم تا به خاطر من بهم نریزی. امیدوارم از خودت مراقبت کنی.هیچ کاری بلد نیستم جز دعا. اگر خدا صدایم را بشنود.