-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 آذرماه سال 1383 19:50
می پرسد : خدا توی بارون خیس نمی شه ؟ و صورتش را به طرف پنجره بر می گرداند ؛ تا اشکهایش راحت فرو بریزند . آسمان هم با او شروع کرده بود به باریدن ! خواست دلداریش بدهد ؛ خواست غمهایش را سبک کند ؛ خواست برای سوالهایش ؛ جواب و برای دردهایش ؛ درمان باشد . و هیچ نگفت . در سکوت غصه هایش ؛ سوالهایش و دردهایش را همراه با شیر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 آبانماه سال 1383 21:36
به نام خدا بعد از حرف زدن با تو : همین الان صدای اذان از بلندگوی مسجد محل پخش شد . همه تقدس روح کلمه الله وجود من ؛ اتاق من ؛ و این وسعت بی مرز فرمانروایی من را ( ورق ) فرا گرفته است .با این همه می نویسم چیزی که بیشتر باعث شده در این حال عجیب که جز حس هیچ منطقی در آن حکم نمی راند ؛ فرو روم ؛ فال حافظی است که یک دقیقه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 آبانماه سال 1383 18:37
نگاه می کند به انتهای کوچه هیچ کس نیست دخترک تمام راه را تند آمده است به شادی و انتظار پسرک سرک می کشد از لای در می بیندش به طرف هم می روند و همه چیز در یک کلمه خلاصه می شود سلام کف دست پسرک یک سیب سرخ است دخترک به او هدیه می دهد حالا سالها گذشته یک سال ؛ دو سال ؛ ... نمی دانم پسر در یادش به دنبال حوا ست و سوال همیشگی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 آبانماه سال 1383 12:41
در کدامین مکان است که تمام مکانها جمع می شود و چه زمانی است که تمام زمانها را در بر می گیرد ؟ آیا در برابر تو مکان و زمان مفهومی دارد ؟ تو که در ابتدا و انتهای تمام مکانها و زمانها هستی ! و همه متعلق به توست . پس چه تفاوتی می کند وقتی تو را صدا می زنم کجا قرار دارم ! در کدامین زمین از زمینهای تو نشسته باشم . چه در ماه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 آبانماه سال 1383 21:26
دندان هفت سالگیت که بیفتد باید بادکنک بچگی را رها کنی خنده هایت را بدزدی و بوسه ها را با پشت دست پاک کنی چون تو ؛ بزرگ شده ای. هدیه کودکیت را به خاطر سپردم برای زمانی که دیگر کودکی را از یاد برده ای.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 آبانماه سال 1383 14:26
او مثل همه دیگر فقط بلد است داد و بیداد راه بیندازد درست زمانی که باید ساکت باشد و گوش کند . او آنقدر دلش نازک است که هرگز نمی تواند در آب نگاه کند و ببیند چه تکانی می خورد او از هر چه که به او یک دستی بزند بیزار است . او هرگز نمی تواند برود بالا پشت بام زیرا او آن قدر ترسو است که از بالا پشت بام وسط جاده ولو شدن را...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 آبانماه سال 1383 20:57
هنوز صبح نشده بود ؛اما چرا . خورشید تابیده بود بر سطح شهر ؛ شهر پر شده بود از آدم و ماشین ؛ و صبح آغاز همه چیز بود . زندگی ؛ مرگ . ابتدای شادی و غم ؛ عبور می کردم . از کنار خیابانها و موجودات دو پایی که عجله داشتند . ماشینهایی که عجله داشتند و زمان که همیشه بیشتر از بقیه عجله دارد برای گذر . برای پریدن . وقت هم می پرد...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبانماه سال 1383 12:21
هر شب کابوس می بینم. اگرشـــــــب نبود اگر سـکوت نبود اگر اشــــک نبود اگر تنـهایی نبود اگر ســـرما نبود اگر مـــــــاه نبود اگر ســتاره نبود اگر هـــــیچ نبود اگر بــــاران نبود خیال؛ برف؛ دریا؛ مرگ نبود؛ من هیچ گاه یاد تو نمی افتادم . چرا ؟چرا؟ چـــــرا؟ ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 مهرماه سال 1383 12:45
باد سرد پاییزی می پیچد و موسیقی دلگیر غروبهای پاییز و شبهای سرد را با خود می آورد : یه دلم می گه برم برم ؛ یه دلم می گه نرم نرم ....سلطان قلبم تو هستی ... ؛ پنجره را می بندم . صدا کمتر می شود و آهسته آهسته مرد شبگرد تنها دور می شود . تلخی بغضی آشنا گلویم را می گیرد و سعی می کنم اشکهایم نریزد .چرا گاهی اوقات دلم می...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 مهرماه سال 1383 12:57
دیشب خواب دیدم دارد باران می بارد . و صبح که بیدار شدم هوا ابر و آفتاب با هم بود . این هفته خیلی خسته شدم ولی بهم زیاد خوش گذشت . و باز هم روزهای تکراری مثل هم شروع شد . با باد و طوفان . و برگهای زرد روی زمین را فرش کردند . " درختان دست و دلباز تمام اسکناس برگها را به دست باد دادند . سخاوت را به مردم یاد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 مهرماه سال 1383 15:32
برای اینکه این فلش رو توی وبلاگ یا سایت قرار بدید میتونید این تگ رو <embed src=" http://www.sharemation.com/karobar/kid.swf " width="375" height="185"> کپی کنید توی وبلاگ. (منوی بالای صفحه ی وبلاگتون قسمتی که View Html source نوشته رو کلیک کنید و این تگ رو کپی کنید.)
-
برگریزان (۷)
پنجشنبه 16 مهرماه سال 1383 13:31
با خودم ؛ چه بیخودم . و با دیگران ؛ تنها. اما با تو ؛ ستاره ای می شوم در کنار ماه . ماهی کوچک قرمز دریا گلی می شوم در باغچه . نوای دلنشینی در شب. با تو با تو ... مثل رویای شیرین دم صبحی . مثل مثل روزهای چهارشنبه ای . پر از مهر . پر از آغاز دوستی. احساس سبکی ؛ سبکی تحمل ناپذیر هستی . دلم می خواهد باران بگیرد ؛ و ببینم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 مهرماه سال 1383 16:14
برای حامد.ط و همه آنهایی که نمی شنوند . ........................... در سکوت ژرف خود چه صدایی را می شنوی؟ می دانی صدای آب چیست ؟ یا آواز گنجشکان تو با آن چشمان و دستهای توانایت می شنوی در انتهای نشنیدن. تو؛ صدای کائنات را در سکوت معنا می کنی . و خدا ؛ که همواره موسیقی روان توست. و احساس محبت را ؛ در عمق وجودت لمس کرده...
-
برگریزان(۶)
سهشنبه 31 شهریورماه سال 1383 16:35
وقتی به باغچه سر زدم همه گلهای نرگس را چیده بودند سهم من چیزی نبود به جز برگهای سبزی که لمسشان کردم . غصه نداشتن غصه نبودن من همیشه دیر رسیده ام . 2004/2/28
-
برگریزان(۵)
سهشنبه 31 شهریورماه سال 1383 16:34
دو گنجشک تپل که با هم می خواندند؛ با هم پریدند با اینکه سواد نداشتند؛ اما می دانستند برای پریدن ؛ اگر با هم باشند به هر جا بخواهند حتی انتهای آسمان می رسند. و از خطر کردن هرگز نترسیدند! 2004/2/27
-
برگریزان (۴)
سهشنبه 31 شهریورماه سال 1383 16:23
دانه های انار یادت هست ؟ همانها که که دلم می خواست تو هم بودی و با هم می خوردیم گاهی شیرین بود گاهی ترش طعمشان هنوز هست طعم همان دلتنگی را می دهد همان روزها که چشمهایت را در خواب دیده بودم حالا می فهمم چرا می گفتی خودت انارها را بخور . دلت می خواست بفهمم دلتنگی چه طعمی دارد. 2004/2/26
-
برگریزان (۳)
سهشنبه 31 شهریورماه سال 1383 16:21
برای داشتن تو باید رها شد از همه فکرها و سکوت کرد مثل اول صبح که همه خوابند و فقط منتظر گنجشکان شد و آفتاب که بشوید همه دلتنگیها را داشتن تو ساده هم نیست مثل ریاضیات ! اما لذت بخش تر از خوردن بستنی با طعم شاتوت است یا توت فرنگی . چه فرقی دارد برای کسی که تو را ندارد . چه فرقی دارد برای دخترک پشت پنجره یا نشسته روی...
-
برگریزان (۲)
سهشنبه 31 شهریورماه سال 1383 16:06
از من خالی شو. از من و حرفهایم ؛ از من و نوشته هایم؛ از من و شعر های دلتنگیم؛ تا وقتی باز گشتی ببینی؛ که بی من بودن تو بهتر از بی تو بودن من است . 2004/3/1
-
برگریزان (۱)
دوشنبه 30 شهریورماه سال 1383 13:48
پیغامی برای آسمان نداری؟ من نامه هایم را گم کردم به دست باد و آب و خاک سپردم و هر شب خوابش را می بینم تا دلم برایش تنگ نشود کاش صدای زنگ بلند می شد همان صدا که می گوید بیا این هم نامه هایت . 2004/2/29
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 شهریورماه سال 1383 13:02
خیلی وقت است که زنگ آخر خورده است . من خوابم برده و هیچ کسی منرا صدا نکرده . همه سرویسها رفته اند و سکوت مدرسه من را ترسانده . من کلاس اول راهنمایی ام و هنوز نمی دانم وقتی از سرویس جا بمانم چه باید بکنم ؟ هیچ کس نیست حتی مدیر مدرسه . من کلاس اول راهنمایی ام و همین جا است که بچگی را از من می گیرند و از من می خواهند...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 شهریورماه سال 1383 15:44
هر چه آسمان گسترده تر باشد ؛ ابرهای سبکتری داشته باشد ؛ یا ستاره های درخشانتری من از زندگی بر روی زمین سرشارم . می دانم اگر ساکن آسمان بودم آرزوی زندگی بر روی خاک ؛ رویای هر شبم بود ؛ مثل حالا که هر شب خواب آسمان را می بینم ! زندگی چیز غریبی است . و از آن غریبتر ؛ ما آدمها که زندگی را می فهمیم به اندازه گلدان شمعدانی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 شهریورماه سال 1383 12:52
فردا بدون امضا یکساله می شود .
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 شهریورماه سال 1383 10:40
سرد است و بادها خطوط مرا قطع می کنند آیا در این دیار کسی هست که هنوز از آشنا شدن با چهره فنا شده خویش وحشت نداشته باشد ؟ آیا زمان آن نرسیده ست که این دریچه باز شود ؛ باز باز باز که آسمان ببارد و مرد ؛ بر جنازه مرده خویش زاری کنان نماز گذارد ؟ فروغ
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریورماه سال 1383 12:34
آره ؛ اشتباه می کنم . و تمام زندگی من پر شده از این اشتباهات که حالا به اینجا رسیدم . به یه بیماری که فکر می کنم تو هم توش مقصر بودی . تو اومدی یه چیزهایی گفتی که نه سیخ بسوزه نه کباب ! اما نمی دونم ؛ قربانی شدم . چون دوستی از نوعی که تو می گفتی بلد نبودم . ولی حالا یاد گرفتم . توی قانون تو معنی کلمه ها با هم فرق داره...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 شهریورماه سال 1383 11:31
بارون باز هم ببار. ........................ ............................. .................................
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 شهریورماه سال 1383 16:40
بازگشته ام .خسته . هلاک یک خوش گذرانی طولانی بی حواس . شناور شدن بی حد در سنگینی بی وزن آب . آبی بدون انتها . بدون سر و ته مثل قصه های بلند . برگشته ام ؛ از فرارهای بی وقت خودم . بازگشتم به خودم . به تاریکی و روشنایی کم خودم . از خودم فرار کردم و رفتم به سفری درونی که از خودم دور باشم . و در سفر درونی هم ؛ باز از خود...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 مردادماه سال 1383 10:18
تا اطلاع ثانوی من زندگی رو دوست دارم تا همیشه !
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 مردادماه سال 1383 16:19
این رمینا ی ماست . بگید ماشالاه .
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 مردادماه سال 1383 12:14
آفریده شدم برای دوست داشتن و کسی نبود که دوستم بدارد . آفریده شدم برای محبت کردن و کسی نبود پاسخ بدهد . آفریده شدم برای درد کشیدن . برای رنج کشیدن . و همدردی نبود آفریده شدم برای محدود شدن در محدوده محدود درون و بیرون خودم و آزادی نبود . آفریده شدم تا کلمات باید و نباید ؛ اما و اگر و شاید معنی پیدا کند . آفریده شدم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 مردادماه سال 1383 10:40
زمان: 15 تا 20 مرداد (پنجشنبه تا سه شنبه), از ساعت 17 تا 20 نشانی: تهران, میدان قدس, خیابان باهنر, بعد از سه راه مژده, کوچه فرانی (دومین کوچه سمت راست), انتهای کوچه, پلاک 10 توضیح بیشتر