-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریورماه سال 1383 12:34
آره ؛ اشتباه می کنم . و تمام زندگی من پر شده از این اشتباهات که حالا به اینجا رسیدم . به یه بیماری که فکر می کنم تو هم توش مقصر بودی . تو اومدی یه چیزهایی گفتی که نه سیخ بسوزه نه کباب ! اما نمی دونم ؛ قربانی شدم . چون دوستی از نوعی که تو می گفتی بلد نبودم . ولی حالا یاد گرفتم . توی قانون تو معنی کلمه ها با هم فرق داره...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 شهریورماه سال 1383 11:31
بارون باز هم ببار. ........................ ............................. .................................
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 شهریورماه سال 1383 16:40
بازگشته ام .خسته . هلاک یک خوش گذرانی طولانی بی حواس . شناور شدن بی حد در سنگینی بی وزن آب . آبی بدون انتها . بدون سر و ته مثل قصه های بلند . برگشته ام ؛ از فرارهای بی وقت خودم . بازگشتم به خودم . به تاریکی و روشنایی کم خودم . از خودم فرار کردم و رفتم به سفری درونی که از خودم دور باشم . و در سفر درونی هم ؛ باز از خود...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 مردادماه سال 1383 10:18
تا اطلاع ثانوی من زندگی رو دوست دارم تا همیشه !
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 مردادماه سال 1383 16:19
این رمینا ی ماست . بگید ماشالاه .
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 مردادماه سال 1383 12:14
آفریده شدم برای دوست داشتن و کسی نبود که دوستم بدارد . آفریده شدم برای محبت کردن و کسی نبود پاسخ بدهد . آفریده شدم برای درد کشیدن . برای رنج کشیدن . و همدردی نبود آفریده شدم برای محدود شدن در محدوده محدود درون و بیرون خودم و آزادی نبود . آفریده شدم تا کلمات باید و نباید ؛ اما و اگر و شاید معنی پیدا کند . آفریده شدم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 مردادماه سال 1383 10:40
زمان: 15 تا 20 مرداد (پنجشنبه تا سه شنبه), از ساعت 17 تا 20 نشانی: تهران, میدان قدس, خیابان باهنر, بعد از سه راه مژده, کوچه فرانی (دومین کوچه سمت راست), انتهای کوچه, پلاک 10 توضیح بیشتر
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 مردادماه سال 1383 16:40
رو به دریا می ایستم .و مجسم می کنم .همه درون قاب لبخند می زنیم .عکس سیزده سال پیش دوباره زنده شد . و دوباره همه ما کنار هم جمع بودیم . مجتبی فیلممان را بر می داشت و هی می گفت سلام کنید . و بعد هم از خدافظی هایمان . توی دفتر خاطرات رستوران آبی اسم همه را نوشتم و نوشتم جای رمینای کوچولویمان خیلی خالی بود . دریاچه ولشت...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مردادماه سال 1383 13:06
مترسکی تنها وسط یک دشت ایستاده بود . دلم برایش سوخت و او را به خانه بردم . او را در قشنگترین گلدانم کاشتم . کلاه پدرم را روی سرش گذاشتم . موهایش را با روبان مادر بستم. و زیباترین لباسم را تنش کردم. یکی از پرهای طلایی را کندم برای کلاهش . مترسک تنهای من حالا قشنگترین گیاه روی زمین بود . او را کنار حوض گذاشتم تا همه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 مردادماه سال 1383 11:27
بهش می گم دلم می خواد مثل اصحاب کهف برم یه جای دور و بگیرم بخوابم و بعد از چندین سال مثل اونها یا بیشتر از اونها بیدار شم ببینم چقدر همه چیز بهتر شده . نازی تعریف می کنه از سفرش . و من باهاش می آم کنار آدمهایی که بیست و پنج سال از سرزمینشون دور افتادند . اما نگاهشون انسانیه . دلم می خواد یکهو همه نگاهها رو عوض کنم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 مردادماه سال 1383 20:23
چشمانش بسته است .در خواب شیرینی فرو رفته . فردا چهار ماهش می شود .چقدر دوستش دارم مثل یک آرزوی دست نیافتی . روزی می شود ببینم عشق در مقابل چشمانم نفس می کشد ؟ دلش آرام بالا و پایین برود ؟ انگشتان کوچکش انگشت اشاره ام را محکم بگیرد . و بو بکشم تمام وجودش را . در آغوشم به خواب رفت . پس از مدتها چقدر خواب کردن یک نوزاد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 تیرماه سال 1383 19:41
از این صورت هزار رنگ ؛ از این خودم ؛ که هر روز در آینه دیگران ؛ لبخند می زند ؛ بیزارم . چرا دیگر سفید نیستم ؟
-
(۷)
پنجشنبه 25 تیرماه سال 1383 19:47
نوشتی باید این هفتگانه را تمام کنی تا همه چیز تمام شود . سرم سنگین است .گیج و منگم . سخت نفس می کشم . و گوشهایم گرفته است . صداها را خوب نمی شنوم . می دانم این حالت به خاطر قرصهایی است که این چند روز برای خودم تجویز کرده ام . دیشب خوب نخوابیدم . باران نمی گذارد . انگار کسی پشت پنجره اتاقم با سطل آب می ریخت . ترسیده...
-
(۶)
سهشنبه 23 تیرماه سال 1383 15:28
نوشتی: در ابتدای رویش پوسیدم .هنوز سبز نشده ؛ شکوفه نداده ؛ می گندم . مرگ تولد .سرگردانی حرفها ؛ کلمه های بیهوده ؛ کتابهای نخوانده ؛ گلهای خشک شده ؛ خمیازه های کشدار بی حوصلگی ؛ عصرهای دلتنگی ؛ هنوز سرم گیج همیشه هاست ! بی هیچ خواهش و توقعی تنها تمنایم مرگ است . تصمیم گرفتم فقط بنویسم . تنها کاری که از انجام آن سیر...
-
(۵)
دوشنبه 22 تیرماه سال 1383 10:58
نوشتی دلت می خواهد دور باشی . کتاب می خوانی و می خوابی .دلم برایت تنگ می شود . حس می کنم چقدر دور شده ایم . زمانی که باید کنارت باشم نیستم . نوشتی از دوستانی که حالت را می پرسند و جویای کارت می شوند بدت آمده .دلت نمی خواهد کسی ازت سوال کند . ناخود آگاه بهت تلفن می زنم .صدایت غم دارد . هیچ نمی گویی . حالت را می پرسم ....
-
(۴)
یکشنبه 21 تیرماه سال 1383 21:57
نوشتی تو لیاقت داری بال فرشته داشته باشی . خنده ام گرفت .به حیاط فکر کردم . عصر ظرفم را پر از شاتوت می کنم .قطره های ریز باران به چشمهایم می ریزند .بالای سرم را نگاه می کنم . هیچ ابری نیست . از سمت کوه صدای رعد و برق می آید .نوشتی به این حرفها فکر نکن و بپر . پرواز کن . من و بابا شاتوتهای رسیده را بدون اینکه بجوییم...
-
(۳)
یکشنبه 21 تیرماه سال 1383 15:41
نوشتی سه روز است مردی.نه . اشتباه می کنم . تو مرده ای . و سه روز است که اشباح وار زندگی می کنی . و من تازه بالای سر قبر تو رسیده ام . انگشت می کشم به خاک روی قبر . انگار سالیان طولانی است که مرده ای . راستی تو کی مردی ؟ حتما از زمانی که دلت خواست رویای آب و باد را ببینی ! نوشتی کسی نمی تواند به تو نزدیک شود . چون مرده...
-
(۲)
دوشنبه 15 تیرماه سال 1383 11:04
نوشتی چند شبی است تا دیر وقت کتاب می خوانی در کنار پنجره باز . گاهی به ابرها و ستاره ها خیره می شوی و باز شروع می کنی به خواندن . بلند بلند کلمات را می گویی طوری که من بشنوم . گاهی وقتها هم گریه ات می گیرد اما تا بیاید اشکها صورتت را خیس کند باران باریده و باد قطره های باران را به صورتت پاشیده است . نوشتی باران آنقدر...
-
(۱)
شنبه 13 تیرماه سال 1383 11:26
نوشتی سیبهای درخت باغ همسایه یکی یکی می رسند و از شاخه جدا می شوند . در حیاط می افتند . در آب حوض می شوی و وقتی گاز می زنی به لپ گلی سیبها یاد من می افتی .یادت می افتد که دلت می خواهد لپهایم را بکشی . من در خیالات خودم همان سیبی می شوم که گاز می زنی و می جویشان . لابه لای دندانهایت می مانم .طعم ترش و شیرین سیب می شوم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 تیرماه سال 1383 12:55
"چه مهربان بودی ای یار٬ ای یگانه ترین یار چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی" به زمانهای دور بازگشته اند.به قرون وسطی.به دوره ای که هیچ کس نمی دانست انسان بودن چه معنایی دارد!؟! بازگشته اند؟؟ همگی با هم بازگشته ایم و در وسط کره زمین داری به ارتفاع آسمان بنا کرده ایم و هر روز فکرها و احساسات آدمهایی که فکر می کنیم شناخته...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 تیرماه سال 1383 11:13
شاید احمقانه ترین کار دنیا اینهایی باشه که من انجام می دهم . یه کتابی رو وقتی خیلی داغونی بخری . با آرامش شروع کنی بخوندن . شبها کنار پنجره .بارون بگیره . تنتو قلقلک بده . گریه ات بگیره و فکر کنی زندگیه خودتو داری می خونی . بذاریش زیر تخت . و بعد صبح زود بیدار شی . دوباره شروع کنی بخوندن . و دوباره گریه . و دوباره...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 خردادماه سال 1383 20:28
ظاهرا داره اتفاقهای خوبی می افته . اتفاقی مثل عوض شدن جریان یه رودخونه کوچیک به سمت دریا . رودخونه ایی که داشت به مرداب تبدیل می شد !
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 خردادماه سال 1383 19:50
پگی می پرسه : چلا ؟ می گم : چی چرا عزیزکم ؟ می گه : چرا وقتی می خوابی به ستاره ها زل می زنی ؟ وقتی می خوای از خونه بری بیرون منو بغل می کنی ؟ وقتی داری می نویسی کاغذهات خیس می شند ؟ چرا گلدون یاست دیگه گل نمی ده ؟ و چرا درستو ول کردی؟ چرا کتابهای بوبن رو هزار بار می خونی؟ بهش فقط لبخند می زنم . و سکوت می کنم ....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 خردادماه سال 1383 10:52
آدمی که عاشق آسمونه زمین می خوره . اونهایی که نصیحت می کنند باید تنبیه بشند . اونهایی که تنبیه می کنند باید نصیحت بشند . پرسیدن راه رو دورتر می کنه .* ****** شاتوت های رسیده را با انگشتان می چینم برگهایش نوازشم می کنند . دستانم به رنگ خون شده اند . چه کسی را کشته ام ؟ بلوغ درخت باغچه ایمان را !! زیر دندان چه طعمی دارد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 خردادماه سال 1383 11:50
پله ها را بالا می روم . پایین . از این اتاق به آن اتاق . بدون امضا دنبال امضا . مدرک فوق دیپلم ریاضی . و یک مهر کم است . و دوباره یک روز دیگر ... و دارم راحت می شوم .
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 خردادماه سال 1383 15:31
تا سوم دبیرستان فکر می کردم دارم درست زندگی می کنم و می خواستم که درست زندگی کنم . اما دیدم این دیگران هستند که می گویند چطوری زندگی کنم. کم کم بدون اینکه بفهمم راههایی رو تجربه کردم برای زندگی کردن که خودم می خواستم و دیدم که دیگران طور دیگه ای هستند و طور دیگه ای زندگی می کنند. هیچ کس نفهمید چرا من اینهمه کتابهای...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 خردادماه سال 1383 15:27
کرمهای ابریشم را نشانم می دهد که چگونه پیله خود را شکافته اند و بصورت پروانه هایی سفید چاق و تنبل گوشه های جعبه لم داده اند . همیشه وقتی از راه می رسم مهربان و شاد به استقبالم می آید . همدیگر را می بوسیم و مثل همیشه می پرسد چه خبر ؟ و من را به داخل می برد . پروانه ها را مدت طولانی تماشا می کنم . تخمهایشان از کنجد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 خردادماه سال 1383 14:06
مادر بزرگ سلام ! خانه ات اینجا کنار باغچه قبرستان و من آنجا در این شهر پر تلاطم پی مرگ سگ دو می زنم .تو آرام خوابیده ای . شاید هم می دانی هر کدام از ما چه می کنیم ! هفده خرداد بود که من در کنار جسم بی جانت داد زدم راحت شدی و حس کردم چقدر دلم برای صورت مهربانت تنگ خواهد شد .تو رفتی در قاب عکس و من فکر کردم اگر عکس خودم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 خردادماه سال 1383 11:20
دیگه بهش احتیاجی نیست .وقتی تعطیل باشه . مغزمو می گم . دیگه فایده ای نداره . باید فکری کرد . چشمهامو می دهم به او که هیچ وقت خوبیهامو ندید . گوشهامو می دهم به او که هیچ وقت صدای دوستت دارم رو نشنید . دستهامو می دهم به او که می خواد آغوش برای مهربونتر از من باز کنه . پاهامو می دهم به او که راهش با من کمی بیشتر از یه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 خردادماه سال 1383 21:42
من عاشق بودم ؛ به درخت کوچک باغچه که به باد عاشق بود . و باد برگهای درخت را نوازش می کرد . و من شعرهایم را روی برگهای درخت می نوشتم. " درخت کوچک من به باد عاشق بود به باد بی سامان کجاست خانه باد؟ کجاست خانه باد؟ " و باد عاشق رفتن و بردن . چیزی شبیه ویرانی . درخت بزرگ شد . و من آنقدر پیر که دیگر نتوانستم در آغوش...