-
آدم برفی (۱۰)
دوشنبه 19 بهمنماه سال 1383 12:59
می دانم روزی آب خواهی شد آدم برفی ام بمان . به روزهای خوب برفی ؛ زنده بمان ! به شادی کودکانه من از داشتن تو ؛ زنده بمان ! می دانم روزی تمام خواهد شد . به قطره های گرم اشک روی گونه ها به هنگام بارش برف ؛ آدم برفی ام بمان ! با دستانم ؛ با قلبم می سازمت ؛ به امیدی که همیشه زنده بمانی !
-
آدم برفی (۹)
شنبه 17 بهمنماه سال 1383 13:18
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 بهمنماه سال 1383 22:42
وقتی نامه را باز کنی این یک تکه کاغذ مجازی را ؛ شاید تنها باشی ! با یک فنجان چای و شب بی انتهای پر ستاره شاید من خواب باشم ! و خوابم بوی تو را بدهد ! بوی عمیقترین نگاههای بی حرف بوی درهم ترین افکار روی زمین بوی گیجی و مستی بوی سیگار و شکلات تلخ بوی حرفهای مرد کله اسبی * بوی قطعات مرد خیکی **. کاش برایم نرگس خریده بودی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 بهمنماه سال 1383 13:35
باد سردی می وزد . مواظب خودت باش تا سرما نخوری . موهایت را خشک کن تا سرما نخوری .... دفتر خاطراتم را ورق می زنم . چقدر آن زمانها وقت داشتم و چقدر می نوشتم . ولی حالا حوصله ای برای نوشتن ندارم . بیشتر می خوابم تا اینکه بیدار باشم . درس می خوانم و نمی خوانم . آدم برفی درست می کنم . اما نمی نویسمشان . آدم برفی هم زمان...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 بهمنماه سال 1383 12:05
مدت طولانی است که خوابهای عجیبی می بینم . خوابهای روشن و واضح . گاهی هم ترس ؛ فرار . غرق شدن . گم شدن و تنهایی . خاطرات گذشته و اتفاقهای غیر قابل باور . دیشب خواب دیدم که یک اسب آبی واقعی دارم . آنقدر مهربان و دوست داشتنی که هنوز صورتش به یادم مانده است . یادم هست که وقتی باهاش حرف می زدم خوب حرفهایم را می فهمید . و...
-
آدم برفی (۸)
یکشنبه 4 بهمنماه سال 1383 10:25
آنقدر برف باریده که می توانم آدم برفی بسازم این بار با برف نه با کلمات آدم برفی با برف سفید مثل بچه ها که هنگام باز گشت از مدرسه شادند و کیفهایشان را پرت می کنند شادم و هر چه دارم به هوا می اندازم دارد برف می بارد دیگر رویا نیست خواب نیستم می توانم واقعا یک آدم برفی داشته باشم .
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 بهمنماه سال 1383 13:10
زیر نور برایت می نویسم .به نور تو برای نوشتن محتاجم . نور روز کاذب است . ــــــــــــ کتابها را بیهودگی می آفریند . چه خوب است که تو هرگز چیزی ننوشته ای . تو را بیش از کلمه هایم دوست دارم .بیش از تمام کلمه هایم . کلام تو روزی فرشتگان است . ـــــــــــ روزی که به آنها گفتم تو را دوست دارم ؛ جوابم دادند : فکر می کنی که...
-
آدم برفی (۷)
سهشنبه 29 دیماه سال 1383 12:12
بوی کودکی سوخته ؛ بوی دفتر و کتاب سوخته ؛ کلاس سوخته ؛ بوی آدم برفی آب شده . دلتنگیهایم ؛ اضطرابها و ترسهایم ؛ می سوزند ! در دو حجم سفید گرد ؛ که با لیوانی آب سر می کشم . آدم برفی کودکیم چه شد؟ کاش باز بتوانم ؛ شادی کوچکمان را خواب ببینم .
-
آدم برفی (۶)
جمعه 25 دیماه سال 1383 13:42
آدم برفی جنسیت نداشت. صورت نداشت . بی شکل بود . دو دست مهربان داشت با قلبی که یخی نبود . آدم برفی مغرور نبود . چون دماغ نداشت . آدم برفی لباسش سفید بود و به حوض وسط حیاط تکیه داده بود . شاید هم روی زمین نشسته بود . نرم بود . با اینکه از برف ساخته شده بود اما دستانش گرم بود لپهایش گل انداخته بود و قلبش تند تند می زد ....
-
آدم برفی (۵)
دوشنبه 21 دیماه سال 1383 10:29
باز گرد ! به لبخند شفاف کودکان , در روزهای قشنگ برفی , بر گرد ! به شادی داشتن یک آدم برفی. اگر برفی ببارد , به رد پاها روی برفهای دست نخورده , به سکوت جنگلهای کاج , به سنگینی شاخه های پر برفشان , به خط خطی های دلتنگی دم غروب , به این آسمان ابری , که دوست دارد ببارد , " روزهای کودکی " به گردنبند دانه های سیب ؛ بر گرد !
-
آدم برفی (۴)
چهارشنبه 16 دیماه سال 1383 21:09
باز هم منتظر نشسته ام . آیا می دانی کی برف می بارد ؟ وقتی فرشته ها آن بالا در آسمان پر ستاره کنار خدا دلشان تنگ می شود ؛ ابرها را پر پر می کنند ؛ یادت بماند زمان بارش برف ؛ زندگی وجودت را پر می کند . با شادی بچه ها و دلتنگی فرشته ها ؛ آدم برفی زنده می شود .
-
آدم برفی (۳)
یکشنبه 13 دیماه سال 1383 14:32
با چشمهای کوچکت می بینی ؛ آن طرف دنیا را و آن طرف پنجره هایی که پرنده ها مهمان هستند ؛ به خرده های نان. از ارتفاع می ترسی ؟ نه ! شمعهای بی جان ؛ که روشن می شوند برای تاریکی مردگان . از تاریکی می ترسی ؟ نه ! و در فصل سرد ؛ گلدان یاس و شمعدانیهایی که برگهای تازه داده اند . و آدم برفی هایی که متولد می شوند؛ برای کودکان...
-
آدم برفی (۲)
پنجشنبه 10 دیماه سال 1383 13:47
روی دستهایت لانه ای ساخته شد ؛ برای جوجه گنجشکها. روی کلاهت برگهای خشک پاییزی ریخته ؛ به جای موهایت ! به جای دماغت هویج نارنجی درازی گذاشت ؛ که حتما غذای کلاغها می شود . چشمهایت ؛ و شال گردنت را من می گذارم . اما وقتی همه برفها آب شده ؛ خود تو کجا هستی؟ قلب تو اینجا باقی مانده ؛ کف دستانم و ته چشمهایم ؛ و روی لبهایم ؛...
-
آدم برفی(۱)
دوشنبه 7 دیماه سال 1383 14:20
به انتظار چه نشسته ای ؟ آدم برفی که تو را به عمق سرمای زمستان ببرد یا یا یا آدم برفی که با گرمای خودش تو را ذوب کند ؟ دستهای کوچک را به لحظه های سرد بارش زمستانی ببخش. ببخش ؛ که گاهی می رنجی از سرمای آدم برفی که گاهی تنها می مانی که گاهی دلگیر می شوی به گرمای وجود آدم برفی ببخش . همه چیز گفتنی نیست .
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 دیماه سال 1383 21:09
گنجشکهای خسته ؛ بی لونه ؛ آشیونه گرسنه و یخ زده از سرمای زمستان ؛ روی شاخه های بی برگ خرمالو تاب می خورند . چند خرمالو از پاییز مانده ؛ مست می شوند از آنها ؛ و دوباره پرواز را از سر می گیرند . دوباره زندگی ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 دیماه سال 1383 13:26
چرا لحظه همآغوشی من فرا نمی رسد ؟ چرا نمی توانم بوسه بگیرم از آن لبها چرا در کنارم نمی خوابی؟ آی مرگ چهره آبیت پیدا نیست ! *** دکترم برای من قرص خوب بودن تجویز کرده است . *** خسته ام . دیشب با ستاره ها سوختم چشمانم نخواست که رویا ببیند و کابوس بیداری تمام شب با من بود
-
آن روز که دستها زیر آوار ماند نخلها در چه اندیشه ای زنده ماندند
چهارشنبه 2 دیماه سال 1383 11:06
سلام...میدونی چطور میشه عمق فاجعه رو فهمید ؟ یه راهی هست . اونم اینکه فکر کنی من و تو از اهالیه اون به اصطلاح شهر بودیم . شب من از سر کار میام خونه . خیلی خسته ام ولی توی راه همش به فکر لبخند تو، موقع ورودم به خونه هستم . میرسم خونه . زنگ رو میزنم . بازم اون صدای همیشگیه ناز و طنین انداز که هیچ وقت از تکراری بودنش...
-
یلدای من
دوشنبه 30 آذرماه سال 1383 11:34
پنج شنبه 04 دی 1382 فاصله من و تو خطوط عابر پیاده بودند زمان گذشت و چراغ هرگز سبز نشد ! ● دیگر از فرسایش ترسی ندارم . فرسایش روز مرگی ها . فرسودگی از دوست داشتنهای بیهوده . فرسودگی این 5 سال . ذهنم را دیگر به اصطکاک فکرهای بیهوده نخواهم سپرد . و آخرین ..... هستی که به او ایمان آوردم . " تو شبنم وار روی صورتمی " و تمام...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 آذرماه سال 1383 12:56
می گوید : تو فرشته ای بوده ای که از آسمان به زمین آمده ای .خنده ام می گیرد . می گویم : راه دیگری نبود . من با اینکه اینبار با علاقه انتخاب کردم اما باز هم مجبور شدم . مجبور شدم تا ندیده بگیرم تمام آدمها و نقصهای اطرافم را . سرم عجیب درد می کند . تمام مدت راه احساس خستگی می کردم . و سر کلاس مدام خمیازه کشیدم . فکرهای...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 آذرماه سال 1383 21:02
دلم می گیرد گرفته می شود دلتنگ می شود چلانده می شود چزانده می شود فشرده می شود سخت می شود بغض می کند و گریه نمی کند نمی خندد دلم آتش می گیرد خاکستر می شود رنج می برد درد می کشد دلم غصه می خورد غمگین می شود اما من راضیم وقتی ؛ می گویی : دلت را دوست دارم.
-
رویای شبانه
دوشنبه 23 آذرماه سال 1383 10:13
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 آذرماه سال 1383 20:40
یک لیوان نسکافه ؛ در تنهایی و سرما ؛ بالاترین نقطه شهر ؛ که نور باران است . کاش دلتنگی نبود. کاش دلتنگی نبود. چه فرقی می کند ! برای تو که هیچ کس دوستت ندارد. دلتنگ باشی یا نباشی. بدون ِ شکر تلخ ِ تلخ می نوشی. در شهر ِ تاریک در زندگی ِ دروغی با آدمهایی که .... خنده های غیر واقعی چه فرقی می کند ! برای تو که تاریکی....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 آذرماه سال 1383 13:11
دیشب هوا سردبود .حتی برف آمد . و من از بس گریه کردم صبح صدایم گرفته بود و چشمهایم کوچولو شده بود . چه اهمیتی دارد . دیگر خانواده ام را دوست ندارم .دیگر آنها من را دوست ندارند اگر از قبل کمی دوستم داشتند . من بلند فریاد زدم : از این خونه می روم . و خواهم رفت . با اولین مردی که بیاید خواهم رفت تا بتدریج خودکشی کنم . تا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 آذرماه سال 1383 10:27
* گل را در کاغذی می پیچم و در کمد لباسهایم که تاریک است , می چسبانم تا خشک شود . تو غمهایت را در حلقه های دود می ریزی و پنج بار پشت سر هم از خودت متنفر می شوی و من هنوز سر خوشم از لحظه های نفس کشیدن با تو , تو کنار خیابان می ایستی و گریه می کنی حالا من هم اشک می ریزم و یخ زده از همه نگاههای با معنی و بی معنی عبور می...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 آذرماه سال 1383 14:34
دستم را بالا می آورم به نشانه سکوت ؛ سخنی نیست ؛ دلم نمی خواهد بشنوم . معمولا آرزو داشتم در سکوت ؛ حرفهایم فهمیده شود . حرفهای سکوتم ؛ حرفهایی که گفتنش سخت بوده است برایم ؛ زمان می گذرد ؛ بگذار بگذرد ؛ دیگر اهمیتی ندارد ؛ چیزی برای از دست دادن ندارم . دیگر تمام شد ؛ خودم می دانستم که روزی در سکوت و برف تمام خواهد گرفت...
-
باز خوانی دو کتاب
پنجشنبه 12 آذرماه سال 1383 12:50
* یک روز تابستان در گراس ؛ زیر آفتاب سوزان در خیابان قدم می زدم . از جلوی پنجره کوتاهی که تقربیا هم سطح پیاده رو بود رد شدم . بی آنکه قدمهایم را کند کنم به درون پنجره نگاهی انداختم . اتاق نیمه روشن بود و یک زن و مرد همدیگر را می بوسیدند . این تصویر را فقط دو ثانیه دیدم و با این حال تمام طول هفته به من طراوت و نشاط می...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 آذرماه سال 1383 21:42
۶۰ ثانیه فرصت داری تا عبور. می توانی چشمها را ببندی و نبینی : مرد گل فروش؛ زن کولی که اسفند دود می کند ؛ پسرک فال بدست ؛ معتادی که شیشه پاک می کند . یا ... ۴۰ ثانیه . ۳۹ . ۳۸ . ۳۷ می توانی ببخشی ؛ کسی که دوستش داری و تو را آزار داده است . ۲۰ . ۱۹ . ۱۸ می توانی دلت را به قطره های باران بسپری که آهسته آهسته بر شیشه می...
-
نامه ای که هرگز پست نشد (۳)
جمعه 6 آذرماه سال 1383 00:11
نازلی عزیز من : هر چه را که ترک کنم ؛ هر چه را که دور بریزم نمی توانم ذهنیتم را ترک کنم یا دور بریزم . ذهنیتی که تو هم در آن جای ویژه ای داری . یک جای ویژه همانطور که بهار جای ویژه ای در ذهنیت فصول دارد . تازگی به سر کار ( مجله زنان ) نمی روم . دانشگاه هم نمی روم . تازگی فقط در خانه می مانم . روزها می گذرند و من شعر...
-
نامه ای که هرگز پست نشد (۲)
پنجشنبه 5 آذرماه سال 1383 14:05
کاش زودتر خیلی زودتر از این روحم به اصطکاک با جامعه می رسید تا زودتر می فهمیدم آنچه که من سعی در جستجویی آن دارم اجتماع هراسهای مردمی است که محکوم شده اند به درد ....تابستان ۷۹ - مرداد ماه - مشغول به کار در مجله زنان شدم . بعد به خیابانها و دادگاهها سر کشیدم . تغییر رشته دادم . از خبر نگاری به مدیریت دانشگاه تهران ....
-
نامه ای که هرگز پست نشد (۱)
چهارشنبه 4 آذرماه سال 1383 20:33
برای یکی از دوستان نامه نوشته بودم . در جوابم نوشته بود با تو چه کرده اند که این قدر غمگین شده ای . می ترسم با تو هم از واقعیات بنویسم . فکر کنی چه بلایی بر سر من آورده اند .اما غمی که او دیده بود بر خلاف آنچه تصور کرده بود غمی فردی نبود . غمی بود که می دانم تو درکش کرده ای ... دوستی ما مثل یک قصه ناگهان نویسنده اش...