-
خاکستری خاکستری خاکستری
جمعه 10 بهمنماه سال 1404 14:49
باید بنویسم. اگر بخواهم که تلاشهایم جواب بدهد، کلاسهایی که میروم و حرفهایی که میشنوم و کتابهایی که میخوانم جواب بدهد، باید بنشینم سر لپتاپ و بنویسم.کلمهها آرامم میکنند و بهترین تراپی است. اما خب حالی دارم که نشانی از ثبات و آرامشی نیست که بشود نوشت. و مجبورم که باز خودم را جمع و جور کنم و از این چاهی که درونش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 بهمنماه سال 1404 05:58
دیشب موقع خواب خیلی گریه کردم،از وقتی وی پی ان بعضیهایشان کار میکند، بیشتریها همانها که تقریبا قبلا، توی اینستاگرام بودند، هستند. فیلم و عکس بالا میآید و مردم در حال عزاداریاند. ما گرفتار یک افسردگی جمعی شدهایم. کار دیروز من چه بود؟ بروم کلاس و از چراغ قرمز بلوار کاوه از زنی که ایروهای تاتو و ماسک مشکی و مقنعهی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 بهمنماه سال 1404 22:11
اپ استور که باز شد، فیلترشکنی ریختم که با کانفینگ کار کند. توانستم وارد اینستاگرام بشوم.جو اینستاگرام سیاه و تلخ است. هر کسی چیزی استوری کرده برای ایران. دوباره عسل را گذاشتم.نمیشود به چیز دیگری فکر کرد. نمیشود تا اطلاع ثانوی خوش بود.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1404 21:10
برای اینکه به جنگ، به ناو و به هر لحظه مردن فکر نکنم، کتاب میخوانم. از دیشب کتاب رئال مادرید را برداشتم که تمامش کنم. امشب رسیدم به وسطش. لحنش همان است. همان که توی بقیهی کتابهاست. میخوانم و جلو میروم. از بس روان و تمیز نوشته شده. صبح با ر و پ قرار داشتم. همان کافه نان رویایی رو به آفتاب. صبحانه خوردیم و حرف زدیم....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1404 20:42
خبرها که یکییکی درز میکنند، حال و روزمان را تیره و تیره میکند. اینکه اصلاحطلبان در صف انتخابات شورای شهر تهران میایستند در جه فکری هستند؟ آنها هم به فکر جیبهای خودشان هستند. مثل آنها که مردم را کشتند تا قدرت و پول از دستشان نرود. چه روزهایی است!؟ امروز از میدان هروی رد شدم. میدان کوچکی که بین دو خیابان محصور است....
-
روز سخت
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1404 22:41
تلگرامم باز قطع شد و مجبورم میکند و نوشتن را فراموش نکنم و از لحظاتی که بهم گذشت بنویسم. آی مسیجم کار کرد و توانستم کلی با میم چت کنم و بهش بگیم که غصهی ما را نخورد. و بالاخره بعد از چند وقت حس کردم که حالش کمی بهتر شد. با هم قرار گذاشتیم کتاب بخوانیم و دربارهشان حرف بزنیم. عکس پسرکش را فرستاد که دیگر بزرگ شده و...
-
شجاعتر از قبل
شنبه 4 بهمنماه سال 1404 22:51
ما چی داشتیم؟ کمی امید به زندگی و عشق و شادی. حالا چه داریم؟ هیچ. هیچ. حالا هر شب با ترس میخوابم. تمام خانه را مرتب کردم. قوطیهای آب را پر کردم. شاید فردا آب نباشد. گوشیم را هر لحظه میزنم توی شارژ شاید فردا برق نباشد. تمیز و مرتبم. شاید فردا زنده نباشم. دیگر و مثل سوریه و عراق و لبنان و غزه و فلسطین و هر جایی که...
-
که آفتاب بیامد، نیامد.
شنبه 4 بهمنماه سال 1404 06:40
دیشب قرص سردرد خوردم و خوابیدم. نمیدانم برف آمده یا نه. خوابهای عجیب و غریبی دیدم. خواب یکی از بچهها که دیروز نیامد. و با هم حرف خاصی خیلی وقت است نزده ایم. بعد یکهو ازش پرسیدم مجلهتون چی شد؟ با لحن اینکه بخواهم مسخرهاش کنم. و بعد از خواب پریدم.، دیشب بهم گفت پروفایل عسل را بنویسم. باید اول از زینب و پریسا بپرسم....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 بهمنماه سال 1404 20:05
من قطع شدم. برگشتم خانه. توی برف رفتیم دنبالش و دیدنش خوب بود. خیلی خوب، باز دراز کشیدم و کتاب میخوانم. وقتی بهش گفتم این روزها خیلی کتاب خواندم گفت رها نکن و همینطور ادامه بده.کاری که دوستش دارم و بهش گفتم که خیلی دوست دارم بخوانم اگر فرصت داشته باشم.
-
پروکسی برای تلگرام
جمعه 3 بهمنماه سال 1404 08:59
تلگرامم با پروکسی وصل شد. https://t.me/proxy?server=87.248.132.149&port=65535&secret=10403ffffffffffffffffffffffffffb https://t.me/proxy?server=87.248.132.113&port=9443&secret=10446282fffffffffff80000fff80000...
-
صبحانهی پر از داستان
جمعه 3 بهمنماه سال 1404 08:04
دیروز با کاف یکی از بچههای مدرسه رفتیم صبحانه. خیلی یکهوی و عوضش چسبید.کاف از آن دخترهایی است گه در جنبش هم بیرون میرفت. میخواستم ببینم نظرش چیست و چه خواهد گفت. بالاخره کافه نانی که تازه باز شده را پیدا کرد و رسید. یک شب که پیاده میرفتم به سمت خانهی عموی بابا اینجا را پیدا کردم.، بنز بزرگی نوشته بودند فردای جنگ...
-
سرزمین سرخ
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1404 22:10
کتاب سایبان سرخ بولونیا جان برجر را در طاقچه بینهایت خواندم. کوتاه بود و زود تمام شد. دربارهی عمویش نوشته بود و سفرهایی که رفته. بعد خودش پا گذاشته به بولونیا چون عمویش گفته بود بولونیا سرخ است. اگر راز آن سرخی را میفهمیدیم. از خون آدمهایی که کشته شدند. مثل شهرهای ما که از خون کشتهشدگان سرخ است. ایران سرخ است. اگر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1404 20:20
باران جانم خانم با احساس قشنگم، با فیلمت گریهام گرفت. یک زن برای چه زنده است؟ برای همین کارها. برای بیرون کشیدن گل سرخ از زیر برف. برای زنده ماندن ما زنها موجودات عجیبی هستیم. میمیریم و زنده میشویم و دم نمیزنیم. چه بر ما میگذرد. خروارها مصیبت روی سرمان آوار میشود اما همینطور خوشگل و تر و تازه میمانیم و کسی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1404 17:33
توی تاریکی خانهام دراز کشیدهام. داستان میخوانم از کتاب غزه و گریه میکنم. برای خودم گریه میکنم. برای بیچارگی خودم. برای سادگی خودم. برای تنهایی خودم.برای اینکه مشتاقم. اما زندگی همیشه جور دیگری باهام تا کرده.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1404 17:00
باران جان عکس گل سرخ توی برف چقدر قشنگ بود. ممنونم عزیزم. خیلی خیلی رویایی و زیبا بود.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1404 16:58
بعضی از آدمها دروغگو هستند. بازی میدهند. حالا میفهمم. و اصلا درکشان نمیکنم. توی سرم میگویم برو به جهنم. برو به درک. و سیفون را میکشم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1404 13:36
به آدمها چنگ میزنم برای پیدا کردن معنای زندگی. بعضیها در لحظه جواب میدهند و بعضی نه. صدای گرم و لبخند امید به زندگی است. مگر غیر از این است؟
-
در امتداد غم
پنجشنبه 2 بهمنماه سال 1404 00:42
امروز سر کلاس هیچ حرفی نزدم. دربارهی پروژهام چیزی نداشتم بگویم. سیصد کلمه نوشتن که صحبت کردن نداشت. دیگر انگار همه چیز را بدانم. فقط باید بنویسم. و بعد ارائه بدهم. غمگینم. غمگینم. نمیتوانم غمگین نباشم. اهمبت نداشتن باعث میشود غمگین شوم. امشب اول کلاس صدایم را باز کردم و دربارهی عسل حرف زدم. دربارهی اینکه جای...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 بهمنماه سال 1404 20:22
دیشب خوابش را دیدم. بغلش کردم و بوسیدمش. دلتنگش بودم. خیلی خیلی.
-
شروع بهمن
چهارشنبه 1 بهمنماه سال 1404 11:10
چه آفتابی. کاش غمم مثل این برف زیر نور آفتاب آب میشد.
-
عادت
چهارشنبه 1 بهمنماه سال 1404 06:20
چندبار از خواب بیدار شدم و یادم نبود که خانهی خودم نیستم. چون جهت خوابیدنمان فرق میکرد. خیلی زود است. ساعت تازه شش شده و ما امروز تقربیا هیچکاری نداریم.به کتاب خواندن ادامه میدهم. در دی ماه مطالعه در طاقچه ام به بیست و شش ساعت رسیدهبود.به تظرم خیلی خوب است نسبت به ماههای قبل. باز هم ادامه میدهم. و البته جزو...
-
تسلای ممکن
چهارشنبه 1 بهمنماه سال 1404 06:14
کتاب در باب تسلا را شروع کردم که خیلی به درد این روزها میخورد.شلید اختیاج به جملاتی داشتهباشیم که امید به زندگی پسدا کنیم. معنایی برای زیستمان بیابیم. اینکه ما چرا زندهایم و زندگی نیکنیم و باید ادامه بدهیم. رنج بزرگی است دز این دنیا زیستن اما همزمان هم چیزهایی بدست میآوربم که شوقمان را بیشتر میکند. مایکل...
-
دوباره
سهشنبه 30 دیماه سال 1404 22:18
وقتی توی برف راه میرفتم و قدم میزدم، تنها بودم. مثل همیشه. فکر میکنم هیچوقت هم نتوانم چیزی و جایی و کاری را با کسی شریک باشم. دیگر اشتراکی بودن را نمیتوانم تحمل کنم. اشتراکی که از روی اجبار بود حال و دنیایم را سیاه کرد. وقتی به روزهای گذشته برمیگردم، بیشتر اوقات آخر شب در حال گریه کردن بودم. در تاریکی و تنهایی....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 دیماه سال 1404 13:06
غمگینم. صبح که برف میریخت روی شیشه ماشین به این فکر میکردم که عسل هم عاشق روزهای برفی بوده لابد. و حالا روی خاکش، تنش سرمای این زمستان نشسته؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 دیماه سال 1404 22:43
برف خیلی بارید و با دخترک رفتیم دم خانهی ر و آدم برفی گوچکی ساخت. ساعت هشت برگشتیم خانهی خودمان. کمی فرندز دیدم. و یکی از نوشتههایم را ادیت کردم. فردا روز سختی خواهد بود. خودم را سرگرم میکنم که به چیزی فکر نکنم.
-
برف اواخر دی
دوشنبه 29 دیماه سال 1404 13:57
برف گرفته. بیشتر از یکساعت است که برف میبارد. و من هنوز به کلاس نرسیدم.ترافیک همهجا هست. و برف بیشترش کرده.
-
زمستون شده
دوشنبه 29 دیماه سال 1404 09:09
رفتم پیادهروی و توی پارک دویدم. خیلی سرد بود و فقط چندتاخانم بودند و دو تا مرد.، بعد از مدتها تنم از دویدن گرم شد.،چندتا جمله به ذهنم رسید که به داستان قبلیم اضافه کنم. نزدیک پنج کیلومتر شد. باید دوش بگیرم و بروم سر کلاسهایم. همش شعر چاووشی توی سرم خوانده میشود: عجب اومدی زمستون شده از این بوتهی اقاقی سراغی بگیر از...
-
خستهتر از همیشه
یکشنبه 28 دیماه سال 1404 21:18
خستهام. از صبح شش تا کلاس داشتم و تا برسم خانه هشت و نیم شده. ترک دیوار نم ندارد و فعلا خشک شده. نمیدانم بر اثر چه چیزی بوده یا شده. وقتی به خانه برمیگشتم نتیجه را چک کردم. فعلا باز هم باید منتظر بمانم. ساعت پنج و نیم یک لحظه توی خانهی شاگردم واتساپم وصل شد که فکر کردم درست شده. اما چند دقیقه بعد قطع شد. چند تا...
-
روشنایی فردا را باید ببینم
یکشنبه 28 دیماه سال 1404 00:01
بهش گفتم منتظرم تکلیفم مشخص شود تا دیگر نباشم. دیگر دلم نمیخواهد شبها از ترس بمب کابوس ببینم. از ترس اینکه اینجا چه خواهدشد.وضعیت زندگی ما نباید اینطور باشد. باید تغیبرش بدهم. نباید اینطور بماند. باید برپم جلو. جلو و جلوتر.
-
شبی از شبهای سرد زمستان طاقتفرسا
شنبه 27 دیماه سال 1404 22:50
کتاب را تمام کردم. با دخترک مراسم خواب را انجام دادیم. مسواک زده و توی رختخوابیم. این کتاب آنقدر خیالگونه و موهوم بود که هی فکر میکنم دچار توهم شدهام اما از ترک دیوار آشپزخانه آب میریزد. انگشتم را کشیدم به درز دیوار و دیدم خیس شد. دستمال گذاشتم. نمیدانم چیست و واقعا حوصلهی تعمیرات ندارم. دلم میخواست غر بزنم اما...