-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:51
امروز نانا ، که اسم کوچکم را با جون صدا می کند، بهم تصویری زنگ زده، پستونک توی دهان و شیشه شیر بدست توی گوشی بهم می خندد و حرف نمی زند. فقط یکهو اسمم را صدا می زند که دلم هری می ریزد. دلش برایم تنگ شده، تا به حال اینقدر به شاگردم نزدیک نبوده ام که احساس دلتنگی کنیم برای هم! اینقدر نرفته بودم لای دست و پای زندگی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:50
افتادم به جان ملافه ها، ملافه ها و محافظ تشک را جمع کردم و یکی یکی در ماشین انداختم. بعد به در و دیوار خانه آویزان کردم. تا زودتر خشک شود. تا حداقل موقع خواب چند شب بوی لوندر بیاید نه چیز دیگری. بوی خیسی ملافه ها و لوندر پیچید توی خانه و بعد سه تایی ملافه ها را روی تخت کشیدیم. قبل از آن داشتیم سه تایی وسط پذیرایی جلوی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:50
شین در تمام مدت دی ماه پارسال تا الان سعید را پنهان کرده بوده. امروز وقتی با بچه ها می خندیدیم و مثلا زنگ تفریحمان بود، میوه ها را خورد کرده بودم و نانا دهانش پر از هلو بود و لالا هم روی مبل پشتک می زد و نمی آمد میوه بخورد. بعد پرسید مامانم کجا رفت؟ گفتم رفته بابایی را ببینه، زود برمیگرده. نانا خندید و گفت بابایی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:48
دو تا خواب دیدم. یکی خواب جنگ قبل از اینکه باران بیدارم کند که خیلی خیلی وحشتناک بود. خیلی وقت بود خواب جنگ به سراغم نیامده بود اما این بار در خواب خیلی ترسیدم. در یک خانه بودیم همه. زیاد بودیم. و تمام وسایل را به صورت عمودی به دیوار تکیه دادیم. انگار این طوری کمتر آسیب می دیدیم. بعد هر کس گوشه ای مچاله نشسته بود. من...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:45
باران گرفته. لکه ها انگار تبدیل شدند به پریود . پد هم ندارم. فردا صبح باید بروم بخرم. حساب کردم دیدم فاصله بین دو پریودم خیلی خیلی کم می شود. دوهفته یا کمی بیشتر. نمی دانم استرس بوده یا کیست ها برگشته اند. هیچ نمی دانم. امروز صبح باید زودتر از همیشه به خانه لالا و نانا می رفتم. پدرشان هنوز نرفته بود. من فقط عکسش را...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:45
از در خانه مردم که بیرون آمدم پشت ماشینم یک دویست و شش سفید پارک کرده بود. صورت دو آدم را دیدم که در هم فرو رفته بودند. چسبیده بودند به هم. صورت هیچ کدام پیدا نبود. اما دختر با روسری مشکی یا مقنعه مشکی روی صورت پسر پهن شده بود. و لبهایشان در هم فرو رفته بود. طولانی و کشدار. من در لحظه که چشمم افتاد، سریع نگاهم را بردم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:44
دلم برایت تنگ شده. جرات ندارم که برایت بنویسمش یا بگویم. باران که گرفت رفتم زیر باران و دستهایم را بردم بالا. خیس خیس شدم. باد می پیچید لای موهای خیسم. روی صورتم خیس شده بود. رعد و برق می شد در دل تابستان. ابرها پر از باران بودند . انگار دلم همین باران را می خواست.چقدر باران خوب است. دلم می خواست بچرخم. دستانم را تکان...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:35
دلم برایت تنگ شده. جرات ندارم که برایت بنویسمش یا بگویم. باران که گرفت رفتم زیر باران و دستهایم را بردم بالا. خیس خیس شدم. باد می پیچید لای موهای خیسم. روی صورتم خیس شده بود. رعد و برق می شد در دل تابستان. ابرها پر از باران بودند . انگار دلم همین باران را می خواست.چقدر باران خوب است. دلم می خواست بچرخم. دستانم را تکان...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:28
بعد از آن لحظه احساسی که رفت و آمد، دراز کشیده بودم و انگار خوابم برده بود، بعد آنقدر سر و صدا کرد و مجبورم کرد بیایم آشپزخانه ، دیدم یک خروار سبزی خوردن خریده، پاک کرده و ریخته در کاسه بزرگ و آب ریخته و توش مایع ظرفشویی ریخته. و هر چه می شستم کف ازش خارج می شد. سپردم به خودش ، گفتم کف ها را لطفا از روی سبزی ها بشور....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 23:27
همه اش فکر می کنم امروز جمعه است. دراز کشیدم روی تخت. حضرت والا رفت آرایشگاه موهایش را کوتاه و مرتب کند. دخترک دارد کارتون می بیند و بستنی می خورد. من از صبح باز شستم و روفتم. یک کشو از دفترها و جزوه های جلسات و کلاسهایم و برگه هایم مانده بود ، مرتب کردم. ظرف شستم. غذا درست کردم. لباسها را پهن کردم. میوه گذاشتم....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:31
بابا بهم زنگ می زند ، چند بار. بالاخره موفق می شویم تصویر همدیگر را ببینیم. بعد می گوید خوابیده ای؟ روی تختم دراز کشیده بودم. از ساعت ده تا الان دراز کشیده ام مگر خوابم ببرد. بعد یکی یکی غذاهایی که آنجا سرو می شود نشانم می دهد. من خمیازه می کشم. اما او با ذوق آخرین شب سفرش را با من نصف می کند. غذای مورد علاقه اش را می...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:31
صندلی ماشین را می خوابانم، حضرت والا فکر می کند کرونا گرفته ام. می خواهد ببرتم تست بدهم. می گویم برسم خانه یک قرص بخورم خوب می شوم. چند لحظه بعد دوباره حالم را می پرسد. دلم می خواهد چشمانم را ببندم نمی گذارد. جرات ندارم مریض باشم کمی. حالا که سردردم خوب شده، باز می پرسد مطمئنی خوبی؟ می خندم می گویم بله. می خواست من را...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:30
عصر موقع غروب که داشتم سربالای قبل از میدان را نیم کلاج می کردم موتورسواری از کنارم رد شد. داشتم گوشیم را نگاه می کردم که نفرپشتی گفت تنهایی ، بیام پیشت! بلند گفت و وقتی نگاهش کردم داشت پیشت بیام را می گفت. هیچیم نشد. نگاهش کردم از من جوانتر بود. چطوری بودم؟ روسری آبی سرم بود. یادم نیست عینک دودی زده بودم یا نه؟ ماسک...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:29
باز صدای بچه گربه می آید. مامان و یکی دیگر از بچه هایش لبه دیوار لم داده بودند و این یکی مانده توی حیاط و هر چه صدا می کند انگار نه انگار. مامانش تکان نمی خورد. برای شاگردانم تعریف کردم. خیلی بامزه و تیزهوشانه گفت شاید مامانش می خواهد تمرین بدون مامان بودن رو بهش یاد بده. و من هم که ذوق مرگ از این جواب گفتم شاید می...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:27
زیپ شلوارم را باز کردم و روی تخت ولو شدم. حرف می زدیم با همدیگر .این شلوار قدیم ها بیشتر اندازه ام بود اما امروز خیلی کیپ بدنم بود طوری که شورتم می رفت لای باسنم. چه وضعیتی! سر کلاس با پسرها مگر می توانی دست ببری پشتت و کاری کنی .آنقدر که به همه جزییاتت دارند توجه می کنند. همه شان از جیش به خودشان می لولند اما تا به...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:26
گمیشانه .(شهر مرزی ایران ترکمنستان) چند بار خواندم. چه اسمی دارد. مرد کلاه حصیری سرش کرده. صورتش را ندیدم. اما فهمیدم دستان قوی دارد. طوری تور را پرتاب می کرد انگار آیین مقدسی را با تمام آداب و مناسکش دقیق انجام می داد. بعد ساکت و آرام خیره به گوشه ای می نشست تا تورش سنگین شود. آبی موجی نداشت تا اینکه دوباره تور سنگین...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:25
امروز شاگرد سه ساله ام که اسمش با سین شروع می شود و همه موهایش فرفری خوشگلی است که مثل سیم تلفنهای قدیم است ریزتر و قشنگتر نامم را بلند تکرار می کرد. انگار تازه باهام دوست شده باشد، یکهو وسط بازی صدایم می زد و اگر حواسم بهش نبود می خواست که هی از پنجره اش زل نزنم به آسمان و باهاش بازی کنم. امروز خیلی راحت با لگوها و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:25
خانه روز دوشنبه عجیب و جالب است. دو طبقه است و هر طبقه یک واحد و همه با هم فامیل هستند. جاری و خواهر شوهر، مادرشوهر. وقتی وارد می شود در طبقه اول در هر دو خانه باز است. بعضی وقتها خانم مسنی جلوی در نشسته روی مبل . می بینمش بهش سلام می کنم. امروز نبود. اولین کلاس در طبقه دوم واحد سمت چپی است. نمی دانم کدام به کدام است...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:24
منتظر بودم ماه برود از پنجره ام و بعد بخوابم. هنوز هست و چه درخشان می تابد. چند دقیقه دیگر کاملا از دیدم خارج می شود. چقدر دلم برایش تنگ می شود. ۱۴۰۰/۵/۴
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:23
طبق آخرین مکالمه ام و شنیدن صدای تو می خواستم بنویسم که فهمیدم اگر کمی هم دوستم داشتی، دیگر همان هم نداری. و ماه کاملا رفت زیر ابرها و سیاه سیاه شد. طبق آخرین کلمه هایی که از دهانت خارج شد، فهمیدم حتی دوست نداری همان چند کلمه ای که به بهانه تو از دهانم خارج می شد را هم بشنوی، طبق آخرین بارها، طبق آخرین کلمه ها، اما...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:22
ماه آمد و غافلگیرم کرد توی قاب پنجره ام با ابرها با نورهایش با قرص کاملش ۱۴۰۰/۵/۳
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:21
تا الان دوبار شورتم را عوض کردم. وقتی از خانه خودم می آیم ، بدنم شروع می کند به زایش. زایش های بعد از سکس که همینطور وقتی تنها هستم ادامه دارد. شاید این اتفاق در بدن من است. شاید هم در بقیه زنان باشد. انگار که سکس نیرویی باشد که تا سکس بعدی در بدنم در جریان باشد. خوب است. به نظر من خوب است. تا وقتی که خانه ام هیچ چیزی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:21
چقدر توی خیابان ماندن خوب است. آن هم موقع غروب. وقتی دیگر هیچ نوری باقی نمانده. ته مانده روز را سر می کشی. و تمام.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:20
خیلی خیلی خسته ام. آنقدر که موقع شستن ظرفها یک لحظه دیگر نمی توانستم بایستم. کف پاهایم از درد جان ایستادن نداشت. در طول روز هزار تا کار انجام دادم، اما وقتی حضرت والا آمد خانه دوهزار و پانصد تا کار انجام دادم. تازه همه را با این انگشت ناسورم انجام دادم. الان که دراز کشیدم روی تخت فهمیدم که چقدر خسته ام. وقتی خانه باشم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:20
موقع مسواک زدن از قیافه ام از موهایم که هی بیشتر و بیشتر سفید می شوند خوشم آمد. چند روز دیگر دقیقا یک سالی می شود موهایم را رنگ نکرده ام و از این کار بسیار راضیم. دارد قشنگتر هم می شود. ۱۴۰۰/۵/۲
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:19
این هفته ای که گذشت چند تا از کلاسهایم کنسل شد، این هفته هم که بیاید ؛ همینطور، مامان م.ح کرونا گرفته و دو هفته نمی توانم به خانه شان بروم. بابای ه هم همینطور و آنها مانده اند شهرشان. برای مامان ه نوشتم دلم برایش تنگ شده. آخر او کوچکترین شاگردم است. نامم را یادگرفته و با جون صدا می زند. بعد ویس فرستاده و گفته سلام...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:18
بالاخره کیف آبگرم پیدا شد و برای حضرت والا پر از آب جوش شد و جهت جوانسازی زیر کمر آنجناب قرار داده شد. برای پیدا کردن حسابی خانه تکانی کردیم. کمدها و چمدانها را بهم ریختیم و چیزهای دیگری پیدا کردیم. کشوها مرتب شد. کارتنها و جعبه هایی که الکی نگه داشته بودم ریختم دور. لباسها و وسایلی که دیگر استفاده نمی کردم بیرون...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:17
دم به دقیقه تصویری زنگ می زند می گوید تهران چه خبر؟ می گویم اینجا خبری نیست. گرم است. هیچ چیزی تغییر نکرده. چقدر زنگ می زنی برو عشق و حال. بعد تعریف می کند عصرانه چه چیزهایی خورده و داشته لب دریا پیاده روی می کرده و همسفری اش گفته اگر همینطور بخوریم اضافه وزن می گیریم باید شنا و پیاده روی هر روز داشته باشیم. خوشحالم ....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 دیماه سال 1401 01:17
اتفاق می افتد، در گرمای مرداد روی کاناپه آبی صدای کولر و کشیده شدن ناخنها روی دیواره مبل نیم ساعت در بهترین حالت ممکن از همه طرف چه خوب که زنم تمام تنم آرام می شود. ۱۴۰۰/۵/۱
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 دیماه سال 1401 23:35
اولین روز زمستان گذشت. نشستم توی اناق صورتیام که دوباره بهش برگشتم و گریه میکنم. گریهام بند نمیآید. میخواهم سر بگذارم به بیابان شاید قدر زندگیم را دانستم. هیچ امیدی به زندهبودن ندارم. هیچ چیزی دیگر خوشحالم نمیکند. هیچ چیزی. همه پایین شادند اما من یک فسردهی بیانگیزهام که فقط مرگ میخواهم. نمیدانم تا می...