-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 دیماه سال 1401 01:06
دیروز توی تونل، در تاریکی داشتم به مصائب آماده کردن وسایل کلاسهایم فکر می کردم که سه شنبه هایم را سخت می کند، دونفر ماشین جلویی در هم فرو رفتند و سایه های سیاهشان لبهایشان بود که روی هم گذاشته شد. قشنگ بود. حالم خوب شد. راننده مرد بود و بغل دستیش هم شبیه مردان موهای کوتاه داشت. دلم می خواست وقتی می روم در روشنایی صورت...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 دیماه سال 1401 01:04
همیشه آن چیزی که می خواهیم اتفاق نمی افتد. چند شب پیش دلم می خواست، وقتی فیلم جاده انقلابی را می دیدم، کسی را بغل کنم و ببوسم و ادامه ماجرا با کسی باشد که قبلش باهاش حرف زده باشم معاشرت کرده باشم باهاش شام خورده باشم خندیده باشم خودم را برایش لوس کرده باشم، وقتی خندیده ام دست کشیده باشد روی موهایم، بوی موهایم را دوست...
-
روزگار غریب
چهارشنبه 7 دیماه سال 1401 00:58
امروز آخر ختم چهلم بابای سین ، رسیدم و میم دوستی که سالهاست با سین دوست بود و منم روزی زمانی باهاش دوست بودم را دیدم. میم عوض نشده بود. دکتر معمار شده میدانم. موهایش همانطور کوتاه و پسرانه. همان دندانهای سفید که دیگر سیم ارتودنسی بهش نبود. بغلم کرد. باهام حرف زد. فکر نمیکردم اینطور ازم استقبال کند. شاید من به دوستی او...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 دیماه سال 1401 00:50
امروز سریال maid را که از چهارشنبه شب شروع کردم ، تمام کردم. ده قسمت با اتفاقات پشت سرهم بود که اصلا حوصله ات سر نمی رود. مسئله با خشونت و فرار از خانه شروع می شود با یک لبخند بزرگ زن تمام می شود. دیدن این مبارزه و جنگیدن بسیار لذت بخش است. درست است در طول قصه ، زن ۲۵ ساله، مادر مدی سه ساله، در حال دست و پا زدن و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 دیماه سال 1401 00:49
اصغر فرهادی نوشت از شما بیزارم، و چقدر باز حرف است . گروهی می گویند الان چون مشخص شده از روی یک فیلم مستند کپی برداری کرده به خاطر همین می خواهد ماست مالیزاسیون کند. گروهی دیگر آن را کشیده اند سمت خودشان که بالاخره حکومت مجبورش کرد برائت نامه بنویسد. گروه دیگر هشتگ می زدند و تشویقش می کنند و تنفرشان را پس می گیرند....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 دیماه سال 1401 00:49
امروز سالگرد ازدواج مامان و بابا بود. چهل و دو سال پیش. باورم نمی شود؟ مگر می شود این همه سال یک نفر را تحمل کرد؟ می شود. دچار روزمرگی می شوی، وسط هایش هم شاید زیرآبی بروی و حوصله ت هم سر نرود. نمی دانم. نمی توانم کسی را قضاوت کنم. امشب با حوله آمدم پایین دیدم یک سبد گل روی میز است با کارت رویش که نوشته : با آرزوی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 دیماه سال 1401 00:48
شبنم طلوعی به خاطر اینکه پدرش بهایی بوده، تاوان سنگینی می دهد. با همه موفقیت هایی که به سختی در تاتر و کارش بدست می آورد اما در سال هشتاد و سه مجبورش می کنند از ایران برود. او به سختی روزگار در پاریس را می گذراند تا بالاخره از سایه سیاه افسردگی مهاجرت و ناتوانی معیشت می گذرد و دوباره از نو متولد می شود. شنیدن ماجرای...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 دیماه سال 1401 00:47
جسورانه، کلمه ای که از تو درباره خودم می شنوم. و توی گوشم تکرارش می کنم. چقدر جسور هستم؟ ۱۴۰۰/۸/۲۲
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 دیماه سال 1401 00:47
دیشب وقتی می رقصید همه اش به بچه ای فکر می کردم که درونش دارد، می چرخد و می رقصد. دیشب وقتی شوهرش پیشانیش را می بوسید ، به لحظه های خصوصی تر فکر می کردم. به هیجانات و نفس های بی وقفه . به آه های از روی لذت. قشنگ است.انسان قشنگ ترین اتفاق این دنیاست. مگر نه؟ صبح بخیر از تهران بارانی از طرف یک دیوانه ی خل و چل صبح...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 دیماه سال 1401 00:46
بوی مربای به پیچیده در خانه، بوی تمیز کننده، بوی کشک بادمجان با سیر، بوی اقیانوس های دور... بوی زن می آید. بوی خوش زندگی... ۱۴۰۰/۸/۲۰
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 دیماه سال 1401 00:46
اشتباه از من بوده؟ چطور می شود بوی کسی را تحمل کرد؟ دیگر نمی توانم . دیگر نمی توانم بوهای بد را تحمل کنم. یعنی واقعا تمیز بودن اینقدر سخت است. حالم بهم می خورد از بوهای مانده بر تن. من خودم فقط زمانی که پریود هستم از بوی تنم خوشم نمی آید. همیشه سعی می کنم تمیز باشم. بوی بد ندهم حداقل. من چکار باید می کردم دیگر؟ تقصیر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 دیماه سال 1401 00:46
چند وقت پیش، وقتی مضطرب بودم، و همه اش دلم می خواست گریه کنم ، کنار خیابان نزدیک یکی از خانه شاگردهایم نگه داشتم و یک ساعت حرف زدم. بعد از گذشت نمی دانم سه ماه یا دو ماه باز حرفهایش را مرور می کنم. بعد از صحبت کردن باهاش حالم بدتر شد. و بعد رو به یک احساس بهتر شدن رفت اما بعضی از حرفهایش را نتوانستم انجام بدهم. مثلا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 دیماه سال 1401 00:45
من گفتم سرزمین او گفت آب من گفتم عشق او بلند گفت نان. و وطن معنای دیگری داشت در خوابهایمان. ۱۴۰۰/۸/۱۷
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 دیماه سال 1401 00:45
یک همکلاسی از دوره های well being که پارسال در دانشگاه یل گذراندم ، هنوز بهم پیام می دهد. هندی است و زن و بچه دارد. آخر هفته ها و اول هفته های خودشان، مناسبات هندی و غیره توی واتس برایم استیکر می فرستد. چند بار هم بهم گفته سکسی و عکس ازم می خواهد. من چند تا عکس از سفرم فرستادم و باز امروز برایم نوشته من عکس تو را می...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 دیماه سال 1401 00:45
دوست کلاس داستان نویسیم متنی که برای ناداستان فرستادم را خوانده و برایم پیام گذاشته که خوب است و خوشش آمده. باورم نمی شد که دارد می گوید خوب است چون سلیقه او هم مثل استاد داستان نویسی خاص است، باز کلاس داستان نویسی به تعویق افتاد و می خواهد دی شروع شود. طلسم شده ، تعداد کم شده و استاد نمی خواهد با این تعداد شروع کند....
-
یکی زیر یکی رو
سهشنبه 6 دیماه سال 1401 00:01
گریهام بند نمیآید. بهش میگیوم حالم خوب نیست. میلهای بافتنی را برمیدارم و دانه دانه سر میاندازم. بغض دارام. گریه میکنم. صورت خیس است. گفتم شاید یک شالگردن ببافم و حالم بهتر شد.
-
امروز پنجم دی ماه
دوشنبه 5 دیماه سال 1401 20:28
از چهار و نیم این اتوبان لعنتی ترافیک دارد. الان که راه افتادم به خانهی خودم برگردم هنوز درگیر این ترافیک است. امروز خوشبختی من این بود که خانهی نویسندهای باشم که برای بچهها زحمت میکشد و برای اولین بار چقدر با صمیمیت برخورد کرد. انگار سالهاست من را میشناسد. خانهای گرم و صمیمی پر از کتاب ، کاش چندتا داستانهایم را...
-
تنهایی
دوشنبه 5 دیماه سال 1401 18:42
مردی در اتوبان بین ماشینها راه میرود.مرد شبیه کسی بود که چند وقتی عاشقش بودم. هی نگاهش کردم. نه. او نبود. اما دلم ریخت. چقدر آواره بود. کاش میشد سوارش میکردم. از لابه لای ماشینها عبور میکرد. خیلی سرگردان و طفلکی بود. دیشب هم دختری تمام اتوبان را در پیاده روش میرفت. هی نگاهش میکردم ببینم میخواهد تا جایی ببرمش. اما او...
-
چرا زندگان
دوشنبه 5 دیماه سال 1401 15:22
کاش بزودی خفهگی سراغم میآمد. اینهمه خفگیهای بدون مرگ فایده ندارد دیگر.اشک از صورتم تمام نمیشود. نمیتوانم با کسی حرف بزنم. نمیتوانم چیزی بنویسم و سبک شوم. باید بمیرم. فقط باید بمیرم. دی۱۴۰۱
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 دیماه سال 1401 06:50
دیروز وقتی روی سپیدی موهایم رنگ می پاشید ، یادت افتادم، روزی که دیدمت داشتی درباره وقتی حرف می زدی که موها رنگ می گیرند، آخ دیروز چقدر درد کشیدم وقتی این موها روی سرم جا به جا می شد و دلم می خواست هر لحظه آن ماسک و کلاه و حوله و روپوش پلاستیکی را پاره کنم و آنجا را ترک کنم و بگویم غلط کردم. اما نمی توانستم. افتاده...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 دیماه سال 1401 06:49
هنوز مرد در ذهنم مانده ، کمی از صدایش و دماغ عمل کرده اش. اما مهربان بود و کلی باهام حرف زد . اولش ما پشت سر دوستانش بودیم اما بعد به خاطر تخت بچه و اصرار ما جایمان را عوض کردند و نشستیم کنارش. من و مامان فندق هم باهاش حرف زدیم. وقتی همه داشتند یکی یکی روسری هاشان را در هواپیما برمی داشتند من و مرد جوان که متولد شصت و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 دیماه سال 1401 06:48
من گم شده بودم و هیچ کس حواسش به من نبود. من دیگر شبیه مردم شهر شده بودم و کسی فکر نمی کرد من یک توریستم که یک هفته قرار است اینجا در خیابانهای این شهر دور از وطنم قدم بزنم و برگردم. من هم دیگر بعد از چند ساعت شبیه این آدمها داشتم روزمرگی میکردم. به دریا نگاه میکردم. گلابی میخوردم و به کبوترها دانه میدادم. و هر جا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 دیماه سال 1401 06:47
گم شدم. رفتم خیابان جهانگیر را به خیال خودم تا تهش. تهش خوردم به سرازیری، یک سفارت، یک ساختمان مجلل و یک پیچ تند و بعد از کوچه های تنگ و باریکش دریا را دیدم و نفسم بند آمد. تا حالا در یک شهر قدم نزده بودم که بعدش برسم به دریا. شمال خودمان طوری بود که اینطوری نبود. تنها بودم. یعنی خوب شد تنها بودم. این همه داشتم راه می...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 دیماه سال 1401 06:47
گم شدم. در خیابانهایی که برای اولین بار راه می رفتم، گم شدم. قرار بر این بود که از روی اسکرین شاتهایی که صبح در هتل گرفتم، حرکت کنم و از هر کس که سر راهم بود و به قیافه اش می آمد که جوابم را بدهد ، آدرس را بپرسم ، اما اینطور نشد. رسیدم به میدان تکسیم. با همه حواس جمعی و پرتی. آسمان آبی پر رنگ و کبوترهای وسط میدان سربه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 دیماه سال 1401 03:18
وقتی جای دیگری را میبینی در مکان و زمان دیگری قرار میگیری از بعدش قرار است درد بکشی. درد این نبودن در این مکان و زمان دیگر زندگی. در زمان حال دارم نفس میکشم و کیف می کنم. اما حالا که مزه دیگری از زندگی را چشیده ام مطمئنم از بعدش زندگی کردن از آنچه که بود برایم سختتر خواهد شد. دوشنبه ۱۴۰۰/۷/۲۶
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 دیماه سال 1401 03:18
وقتی هشت ساله ام بود در پارک گلمن خانه استانبول گم شدم. آن موقع استانبول جور دیگری بود. مزه نان باگتش را هیچ وقت فراموش نکردم. هنوز به خاطر دارم که دو طرف مغازه بود و از وسطش که مثل خیابان بود راه می رفتیم که یک خواننده زن برنامه داشت. به سمت صدا رفتیم. پر از نیمکت بود که رویش ایستاده بودند و من محو تماشا شده بودم....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 دیماه سال 1401 03:17
صدای اذان مغرب می آید. قرارمان ساعت هفت و نیم توی لابی هتل است. من اصلا خوابم نبرد. بقیه خوابیده اند. امیدوارم شب خوابم ببرد. صبح موقع صبحانه کافی نخوردم از ترس نخوابیدن. حتی حالا که دلم می خواهد و هتل برایمان گذاشته باز هم مقاومت می کنم و نمی خورم. ولی یک لاته استارباکس و یک بستنی مک دونالد و یک شیرینی از حفیظ مصطفی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 دیماه سال 1401 03:17
می خواستم چیزی در مورد بابام بنویسم. اینکه این چند روز همه اش فکر میکنم با اینکه من می دانم چقدر پول توی حساب بانکیش هست اما هفتاد میلیون بابت سفرمان پول داده و چقدر هم دلار خریده و باز به همه ما داده که بتوانیم خرج کنیم. و بعد با اینکه من امروز خرید نرفته بودم باز برای من و دخترم خرید کرده بود. من باید برای این پدر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 دیماه سال 1401 03:17
دیشب دوبار زنی را با تل گل های سفید ریز طبیعی که روی سرش دایره وار گذاشته بود ، دیدم. یکبار در ابتدای خیابان جمهوری آنجا که به استقلال می رسد لابد، آنقدر هیجان زده بودم از زرق و برق مغازه ها و شلوغی که بعد از دوسال به چشمهایم می آمد، دقیق یادم نمانده ، اما خوب یادم هست موهای زن لخت و صاف ریخته بود روی شانه هایش ،...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 دیماه سال 1401 03:16
دهه هشتاد (دقیق یادم نیست ، فکر می کنم ۸۵یا ۸۶بود) رفتم نمایشگاه کتاب و از اورهان پاموک امضا گرفتم و کتابش را برایم با خوشحالی امضا کرد. کتاب را دادم به پسرخاله ام بخواند. همان که سال نود یکهو بیخبر گذاشت رفت استرالیا با کشتی و کتاب را نمی دانم چکار کرد. وقتی کتاب استانبول پاموک را می خواندم همش با خودم خیابانها،خانه...