| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دراز کشیده ام روی تختش و کتاب میخوانم. او دارد مشق مینویسد. میگوید سردم شد، مامان پنجره را ببند. سرتکان میدهم. میگوید چقدر زود فصلها عوض میشوند. من عاشق بهار و تابستان و پاییزم. کاش اینقدر زود عوض نمی شدند.
پنجره را می بندم و جوابی برای حرفهایش ندارم.
هیچ کسی نبود که بگوید عاشقتم. عشق مال توی فیلمها و کتابهاست. مامانم همیشه می گفت، وقتی خامتر بودم و رویاپردازی می کردم. رویای داشتن عشقی که توی فیلمها بود. آدمهایی که برای نبود هم دلتنگ می شدند و در بود هم جوری عجیب همدیگر را می خواستند. اما مدتی است دنبال مدل دیگری از عشق هستم، عشق را جور دیگری جستجو می کنم. جوری که در تک تک سلولهای بدنم احساسش کنم. وقتهایی که از عشق و دوست داشتن پر می شوم همه دنیا را با همه موجوداتش دوست دارم. به همه انسانها عشق می ورزم. تمام کهکشانها، ستاره ها و هر چه که در این آسمان است به وجدم می آورد. وقتهایی که به آدمها محبت می کنم از روی دوست داشتنی که در قلبم دارم و از روی دوست داشتن برایشان همه کار می کنم.از خودم حتی گاهی می گذرم. انصاف داشتن یکی از علامت های دوست داشتن و عشق است. به طبیعت ،به حیوانات و گیاهان رحم کردن، به خودمان رحم کردن اینها همه از دوست داشتن شروع می شود. خیلی شعاری است. خیلی می تواند ایده آل باشد . اما من دوست داشتن کودکان و کار با آنها را از همه اینها برداشته ام و مثل گنجی توی قلبم بزرگ و بزرگترش می کنم. حالم را خوب می کند و هیچ وقت نتوانستم حتی به کسانی که بهم بدی کردند لعنت بفرستم یا ازشان متنفر باشم. این عشق جهان شمول است. دیگر بین زن و مرد نیست. بین تک تک اجزای یک دنیاست.
دیگر به دوست داشتن بین خودم با یک شخص مشخص فکر نمی کنم. دیگر خودم را مشغول این خودخواهی نمی کنم. انگار که خودخواهانه بخواهم کسی را به بند بکشم. حتی اگر خودم را نتوانم قانع کنم خودم را محدود می کنم،نه کسی که دوستش دارم. هیچ وقت چیز کاملی در این دنیا وجود ندارد. همیشه یک جای کار می لنگد حتی همه آنهایی که به عشق اعتراف می کنند.
عاشق ماندن کار سختی است، دوست داشتن واقعی آدمها هر جور که باشند.
...
میرفت سوی هیچ و در شبها فرو میرفت
شکل غمی در عمق شعر شاملو میرفت
مراقب خودت باش...
افسردگی جوری درون ما پیچیده که هیچ جور نمی توانیم از زندگیمان حذفش کنیم. در گوشت و پوست آمیخته با نفس و خون در رگهایمان...
اما عشق نجات دهنده است شاید. عشق نجات دهنده برایت می خواهم.
دارم از یک روز معمولی برمیگردم. از یک جمعه که برای تشییع جنازه نرفتم، و در باغ ماندم و برای خودم در برگهای پائیزی چرخیدم و ت ازم عکس گرفت. بلوزی که برای چهل سالگیم بود پر از فلامینگو با دامن پوشیدم و ایستادم لبه استخر، بعد من از او عکس گرفتم. تنها بودیم. حرفی در میانمان نبود. حرف مشترکمان عکسها بودند. آبی آسمان بود. برگهای سبز و زرد بودند. زمان می تواند بایستد در این عکسها. بعدها که بهشان نگاه خواهم کرد می دانم که حال و هوایم را فراموش کرده ام. فقط می دانم جمعه ای از مهرماهی بوده که ما در بین درختان تنها بودیم. یادم نخواهد ماند چقدر دلتنگ بودم و پاهایم را که در آب لجنی استخر فرو کردم و سرمایش حالم را تغییر داد و کیف کردم. یادم نخواهد ماند که از تو بی خبر بودم. داریم برمیگردیم . به سمت تهران ماشینها زیادند. دارم به زشت گوش میدهم. چه عادتی کرده ام! فقط زمانهایی که راننده نیستم میتوانم در ماشین با هدفون گوش بدهم. هوا تاریک شده. از ماندن در ترافیک بیزارم. برای همین گوش میدهم و به اطرافم نگاه میکنم اما حواسم پرت است. نیستم. نیستم.
توی پیج سولماز یک مامان ازش پرسیده دخترم بیست و یک سالشه و می دانم که با همکلاسیش دوست شده و کارشان به بوسیدن زیر گلو رسیده، چیکار کنم اگر کارشان به جاهای دیگر برسد؟ یک مامان دیگر هم همینطور. خودم را می گذارم جایشان. هر دو خیلی ترسیده بودند. و سولماز با توجه به شرایط و محیط زندگیش نوشته این خیلی طبیعی و عادی است. هر کس با توجه به فرهنگ خودش باید نتیجه گیری کند .،چقدر تصمیم گرفتن سخت است. چقدر دختر داشتن سخت است. من خودم مادری هستم که هنوز در زندگی خودم هزاران داستان دارم چطور می توانم ده سال دیگر دخترم را که هفده ساله شده است را راهنمایی کنم. شاید ده سال دیگر طور دیگری بودم. عاقلتر و باهوشتر. حداقل با حرفهای ساده یک نفر اینقدر زود وا ندهم.
ازت کنده می شوم. حتما این روزها سرت گرم است. خیالم جمع می شود که دنبال دوست داشتن کسی هستی .می روی پی زندگی خودت. و خوشی.
صبح شده. باد همچنان می وزد و اصلا نخوابیده ام.
از خانه زدیم بیرون ، موقع غروب در وسط ناکجاآباد بودیم. خورشید قرمز شده بود. اینجایی که هستیم نیم ساعت با خانه ام فاصله دارد، اما انگار خیلی دور است چون حالم خوب شده. گریه های صبحم تبدیل شده به خنده های بلند به هیچ و پوچ. لبه استخر ایستادم و به آسمان نگاه کردم . برگهای پائیزی ریخته بودند توی آب. درختان برگهایشان کم شده است. و حسابی باد می وزد. بلوز بافتنی زمستانیم را پوشیده ام و رفته ام زیر پتو تا خوابم ببرد. رفتم ستاره های آسمان را دیدم از پنجره. درختها می رقصیدند. باد یک لحظه نمی ایستد. اینجا وسط هیچ کجا که آب قطع می شود، برق کم نور می شود و سرد سرد است، قلبم مثل معتادان کوکائین دیگر نمی زند. امروز فهمیدم وقتی عاشقی ، حال و هوایت انگار مثل کسی است که کوکائین زده. دیگر مخدر بدنم تمام شده، انگار. برگشته ام به خودم شاید. دراز کشیده ام منتظرم خوابم بگیرد.
فردا صبح می خواهیم لابه لای درختها و برگها بچرخیم و لبه استخر عکس بگیریم. تا عصر شود و برگردیم به روزمرگی.
وقتی دبیرستانی بودم با قطار و بچه ها آمدیم مشهد که خیلی به یادم مانده. آنقدر خوش گذشت و آتش سوزاندیم با بچه ها که حد ندارد. برف آمد. سرد بود، مریم تب کرد. با بچه ها یواشکی زیست خاور رفتیم . و توی قطار همه را ذله می کردیم.
بیشتر رفتن های به مشهد با قطار بوده، آخرین بار با قطار رفتم و عاشق شدم. بار دیگر با قطار رفتم و عاشق بودم. مسیر عاشقم می کرد. صدای قطار، حتی قطارهای درجه دوم آن زمان که بوی سیگار توی راهروهایش غوغا می کرد. پنجره هایش درهای باز مانده اش. آدمهای غرییه ای که از کنارت رد می شدند.
بدون بلیط سوار شدن ، جریمه شدن، کشیدن ترمز قطار وقتی چمدان را می گذاری بالای طبقه دوم تختها، قایم شدن از دست مامور قطار، و همه ماجراهای قطار فقط و فقط در راه مشهد بود.
بزرگتر که شدم رفتن به مشهد تفریح تابستانهای ما بود. پنج تایی سوار رنوی سفید بابا میشدیم، با مادر شش تایی می رفتیم مشهد. یکبار با خاله فاطول - خاله بابا- رفتیم. یکبار رفتیم شمال و از راه شمال رفتیم هتل قصر. توی صحن که می دویدم بهترین حس دنیا را داشتم. مشهد برایم شاندیز، هتل های رنگارنگ و حرم امام رضا بود که بوی زعفران، نبات و زرشک می داد. و هنوز که وارد خیابانهای مشهد میشوم این بوی خاطره انگیز حالم را خوب میکند.
هر شهری بویی می دهد و بوی مشهد بوی زعفران های قرمز رنگ است. بوی گلهای بنفش ظریف و نازک است که توی دستان زحمتکش کشاورزان خراسان این طور همه جا پراکنده شده اند. فیلم مستندی که چند سال پیش دیدم در موزه سینما ، برگ جان ابراهیم مختاری، فوق العاده بود. درباره زعفران و عشق . بچه بودم و پناه می بردم به آینه های تکه تکه و کبوترهای سفید و سقاخانه طلا و کاسه های آب .
وقتی هفت ساله ام بود و شهر زیر بمباران بود، ما فرار کردیم آمدیم مشهد. پدرم می ترسید. منم می ترسیدم. وقتهای فرار موقع شنیدن آژیر قرمز هول می افتاد توی دلم و منتظر بودم که تمام شود و بمب روی سرمان نیفتد. می ترسیدیم و پناه آوردیم به مشهد. توی هتل خاور یک ماه زندگی کردیم. دوست پیدا کردم و جلوی تلویزیون درس می خواندم. با شادی می رفتم توی لابی هتل، راهروهای اتاقهایمان بازی می کردیم. شبها ساندویچی روبه روی هتل بود که همیشه آنجا ساندویچ کاغذی می خوردیم . از همان کاغذهای کاهی. ما سالم ماندیم. ما از جنگ جان بدر بردیم. جنگی که هر لحظه خانه ای را خراب و آدمهای درونش را نابود می کرد، فقط خانه مان را یک بمب بزرگ که افتاده بود توی حیاط همسایه بغلی زیر و رو کرد. پناه برده بودیم به عید. مداد رنگی بیست و چهار رنگم را پهن کرده بودم با پیک شادیم که وقتی از سفر عید برگردیم بقیه اش را رنگ کنم. اما وقتی برگشتم نه پیک شادی بود نه مداد رنگی. هفت سالگیم اینطوری گذشت. در شهرهای محتلف ایران سرگردان بودیم. اما مشهد ماندیم. از بس پناه بود و امن.