| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
من این مشکل را ندارم که دیده نمی شوم. بعضی این عقده را دارند که باید دیده شوند و اگر چنین نشود حالشان بد است. سلفی های روزانه آنها نشان می دهد . یا اینکه برای پز دادن همیشه چیزی دارند. شاید هم خودم جزو آنان باشم. نمی دانم و از روی حسادت این حرفها را می زنم.ولی خودم را در یک گروه بزرگ سی چهل نفره هی ابراز نمی کنم که دارم فلان کار را می کنم و یا فلان اتفاق افتاده. این بیماری این روزهاست. مدارک بالاتر و شعور کمتر.
چرا روزم را خراب کنم؟
صبح شده و من روی پشت بام به صدای پرنده ها گوش می دهم و پروازشان را تماشا می کنم. ستاره ها رفتند و صحنه دیگری از آسمان روبه روی من است.
پس بهترین جمعه مرداد پیش رویم است.
بگذار فکر کنند من حسود و رذل هستم. اصلا هستم. خیلی جالب است که یک نفر از آن سر دنیا بخواهد روی سرت هوار شود و هی بخواهد بگوید که بیشتر از تو می فهمد و خیلی ادای آدمهای نگران را دربیاورد . حالم بهم می خورد از کسانی که برای دیگران در حال نصیحت کردن هستند و خودشان هر کاری دوست دارند می کنند . بالا می آورم رویشان. عق. بعد جلوی دیگران خودشان را خوب نشان می دهند ولی پشت سرشان هی حرف می زنند هی توضیح می دهند هی توجیه می کنند. من درباره هیچ کسی هیچ فکری نمی کنم اما وجود این دو آدم مزاحم در زندگی هر کسی که شوهر دارد لا ینفک است. من هیچ وقت به خانم برادرم نمی گویم فلان کار را بکن یا چرا الان بیداری یا باید الان موبایلت را خاموش کنی. درباره خوردن و خوابیدن نظری نمی دهم بهشان. اما آنها یکسره در مقام کسی که خیلی می داند اما خب شعور ندارند و هیچ نمی دانند در حال ور ور حرف زدن و پیام دادن هستند. توی خانه بمانید ، جایی نروید. خانه مامان نرو. آخر به تو چه؟ خودت پا شدی رفتی آن کله کشوری که زندگی میکنی کسی جرات دارد بگوید که کرونا نیست که پا شدی راه افتادی؟ نه فقط اینجا کروناست و موقع تفریح و گردش بیماری وجود ندارد. یکبار برای همیشه باید بزنم توی دهان هر کسی که بخواهد بهم نصیحت کند. فلان دکتر لایو تربیتی گذاشته برو ببین. آخر به تو چه من چه چیزی می خواهم ببینم یا باشم یا شرکت کنم! دقیقا رفتاری را می کند که بقیه باهاش کرده اند. مثلا دکترا دارد اما ذره ای شعور اجتماعی نه. مثلا خارج رفته است. و در واقعیت چیزی پوچ و توخالی است کسی که بخواهد دائما دیگران را نصیحت کند یا ازشان توضیحی بخواهد. درباره آن یکی هم همینطور.او هم دائما در حال پنهان کاری و دورویی و دروغگویی است. آدمهای عجیبیند ، درس خوانده و تحصیل کرده و هوچی و دغل باز و دروغگو. آدم خنده اش می گیرد بعد تازه ادعای دین و ایمان واقعی هم دارند و هی بالای منبر می روند. عق.
دلم می خواهد این ده سال را تف کنم توی صورتشان. مثل خودشان باشم. مثل خودشان.اما صبر می کنم و به موقع کاسه و کوزه شان را بهم می ریزم. دلم خنک شد با نوشتن. فقط همین.
دراز کشیده ام و بسیار خسته. امروز هیچ کلاس آنلاینی نداشتم. نه خودم و نه برای بچه ها. قوزک پای چپم درد می کند وقتی روی زمین می گذارم که راه بروم ، شاید زیاد می ایستم و وزنم را روی پای چپم می اندازم و کف پایم صاف است.
پادکست نود و نه -یک درباره سریال خانه کاغذی و این ما هستیم را گوش دادم. کتاب دختر پرتقالی را شروع کردم به خواندن، خیلی جالب و قشن گبود تا اینجا. نامه پدری برای پسرش که سالها پیش مرده. خیلی قشنگ است.
هزار کار خانه انجام داده ام و هزار فکر و هزار حرف بی معنی شنیده ام. به ده سال بعد فکر می کنم، یعنی چطور شده ام؟ خلاص شده ام یا هنوز دارم درجا می زنم؟ چه لحظات سختی است، چطور می شود که با حالم کنار بیایم در گذشته زندگی کنم و به امید ده سال دیگر در آینده دوام بیاورم؟ آدمهای دروغگو و دورو ، هر چه می گذرد بیشتر می شناسمشان. ادعای صداقت و درستی هم دارند. عجب. من نه درستم و نه صادق و نه ادعایش را دارم. من معمولی ترین آدم روی زمینم که فقط صبر می کنم.
کتاب یووال نوح هراری را گوش می دهم و هر لحظه وحشتم بیشتر و بیشتر می شود.آینده ای به دست هوشهای مصنوعی بسیار قدرتمند، سیاستهای کثیف آدمهای قلدر دنیا و اینکه کاری از دست ما ساخته نیست.
امروز یک مانتوی کیمونویی برای خودم دوختم. ساده ترین مانتویی بود که تا به حال دوخته بودم. ممنونم دوست قدیمی که پیج خوشحالی بسازیم را راه انداخته ای و چیزهای قشنگ یاد می دهی.
باورت می شود روزی کنار هم در دانشکده ریاضی می خواندیم؟
دراز کشیدم روی مبل آبی و طلوع خورشید را تماشا می کنم. بیستم مرداد نود و نه . تابستان دارد تمام می شود و بعد از آن چه؟ باز هم کرونا ادامه دارد. این رویه ای که دولت و ملت ایران پیش گرفته اند اگر واکسن هم بیاید باز هم طول خواهد کشید تا این مریضی تمام شود. کارم مثل سابق نخواهد شد. لگوی سعادت آباد جمع شد. نشد که آنجا باشند. خیلی محیط خوب و قشنگ و سرسبزی داشت. و من چقدر در همان مدت کم روزهای پنج شنبه بین دو تا کلاسم که خالی بود چقدر آنجا پیاده روی کردم. حیف شد.
سریال تازه ای برای دیدن شروع نکردم. اما در لبتاب فرندز را دارم که می توانم بنشینم و مدتها سرم گرم باشد که سذیالی دارم که ببینم.
رشته ای که در کورسِرا انتخاب کردم ، خیلی آهسته پیش می رود. الان تازه هفته سومم. حالا که دخترک خواب است می توانم این هفته را تمام کنم.
من همان فروغ نبودم که باغ را فتح کرد؟ باغ عدن ، همانجا که نه مرگ است نه بیماری، همه می دانند ، دوبار تکرار می کند، همه می دانند. وقتی با جسارت ابتدای کتاب تولدی دیگر می نویسد تقدیم به الف-گ
پس همه می دانند و ما ترسی نداریم.
امروز هجدهم مرداد نود و نه ، قشنگترین عروسی دنیا دعوت شده ام. و می خواهم شادی و خوشبختی ام را با شما قسمت کنم. به شما بگویم دوستانی دارم بهتر از آب روان که در این دوران زنجیره امید را قطع نکرده اند، و ادامه دهنده آن بوده اند.در ابتدای عشق دستانمان را به دستان شما گره می زنیم تا زنجیره امید قطع نشود، که زنجیره کرونا قطع شود، باشد که خاطره عروسی شما تا ابد با ما خواهد ماند.
خواب دیدم از همه چیز عکس می انداختم، شهاب باران بود، عکس می انداختم، در بیایانی بودیم که می شد به راحتی شهابها را دید و از دوق داشتم دیوانه می شدم. بعد روز عید شد و نماز عید، روی بلندی بودم که از زنهایی که نماز می خواندند عکس بگیرم اما آنجا استانبول بود و امیر هم ایستاده بود و ناراحت بود. نمی دانم خیلی وقت است ازش خبری نیست. خوابم قاطی پاتی بود . عجیب.
فردا شب می خواهم روی پشت بام دراز بکشم و شهاب باران را تماشا کنم. یعنی کل دنیا قرار است نوربازان شود. این را بابا گفت.
فیلم هفت و نیم داستان زنانی است که مسئله شان پرده بکارت است. دخترانی که برای اثبات بودنشان به مردان باید بترسند، باید خودکشی کنند، باید دکتر بروند. باید خودشان را قربانی کنند. و تحقیر شوند. ساختن این گونه فیلمها شاید راه کوچکی باشد برای باز کردن بحث انسانیت. انسان بودن سالها طول خواهد کشید تا در فرهنگ این جامعه جا باز کند. نه زن بودن و نه مرد بودن. انسان بودن باید مساله باشد.
اسمهای قشنگی که در این فیلم بود :
شبانه
نگار
فرشته
نیلوفر
ناهید
راحیل
شکر
من نمی دانستم که بردران محمودی افغان هستند، چقدر خوب که به مسائل و مشکلات مهاجرین افغان و دختران افغان پرداخته است.
دیدن سریال پول یا سرقت پول تا جایی که ساخته شده ، تمام شد. در فصل بعدی حتما ماجرای خارج شدن از ضرابخانه ملی اسپانیاست و ماجراهایی که این گروه دوست داشتنی خواهند داشت. چه می شود که آدم عاشق گروه دزدها می شود و از هیجان می خواهد بمیرد که الان چه خواهد شد، وحشتناکترین صحنه کشته شدن نایروبی بود، از کل فیلم خیلی از کشته شدنش ناراحت شدم، چه شخصیت جذاب و جالبی دارد. کلا شخصیت ها مکمل همدیگر هستند و از قشنگی های سریالند. در همه کشورها مفسدان اقتصادی و کلان زیاد هستند و مردم از دزدانی که بخواهند مانند رابین هود باشند خوششان می آید. استفاده از ماسک دالی، کلاس آموزشی قبل از دزدی، نقشه های مختلف با نامهای جالب، برادر پروفسور، عاشق شدن دزد و پلیس و یک دنیا چیزهای جالب این سریال است که من را میخکوب کرد.حالا باید منتظر قسمتهای جدید بمانم. مثل بقیه سریالهایی که دیده ام.اگر اسمم قرار بود نام شهری باشد ...
باید فکر کنم که من شبیه چه شهری هستم؟
همیشه دلم می خواست بروم و بیروت را ببینم، دیروز نصف بیشتر شهر بر اثر انفجار تخریب شد و از بین رفت. شهری از خاورمیانه ، ما مردم مظلوم خاورمیانه ایم. که جنگ و فقر و گرسنگی برای خاور میانه است. درد و بغض و دوری برای بچه های ماست. و حالا با وجود کرونا همه مردم دنیا در وضعیت آزمایش هستند. می شود روزی تمام جنگها را کنار گذاشت ، تمام مواد منفجره و اسلحه ها را دور ریخت و به این فکر کرد که کنار هم و با هم و برای هم زندگی کنیم؟ بر روی این کره خاکی.