| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
از خانه که بیرون آمدن فهمیدم امشب چه آسمان قشنگی است. ابرهای پراکنده پنبه ای زیر نور ماه مثل پرده توری می شدند که هی ماه از زیرشان در می رفت. نوشتم مهتاب.
عکس دسته جمعی ،روز افتتاحیه ایران مجسمه برایش فرستادم. من کجا بودم؟ آن موقع دلم می خواست پیش تو مانده باشم. سال هشتاد و نه بود.بیست و یک تیر، بعد ساناز نوشت تو ما را با عاقلی آشنا کردی، تنها کسی که بهش سر می زند فقط ساناز است. من شروع کننده خیلی چیزها بودم بواسطه تو.گفتم بهش سلام برسان.
کارگاه فرهنگسرای رازی هم با معرفی و تلاش من راه افتاد.
فراموش شده؟ نمی دانم.
باورم نمی شود؟ من چند ردیف عقبتر با تو نشسته بودم، و زل زده بودم به چشمهایت و بوی عطرت را نفس می کشیدم. چه می شد! الان که حساب می کنم آن دوست هنرمندت با زنش بیست و سه سال اختلاف دارد. الان بچه شان تازه بدنیا آمده است. من و تو هیچ راهی نداشتیم، اینکه در آن لحظات سهمگین نگاه های متعدد بی خیال همه چیز باشیم.حتما هنوز توی سرت می چرخد که شهره عام و خاص شدیم. نمی دانم، می پرسد از تو خبر دارم می نویسم نه. رفتم به آن سال کذایی بر روی آن صندلی های قرمز تاشو ، عکسی ازش دیدم دیروز. نمی دانم بر روی یک لینک کلیک کردم و من را برد به آن روز. چرا؟ چون هر چیزی نشانه ای از آن روزهای من و توست. همین حالا که می نویسم قلبم هیجان زده شده، برای اینکه صدای قلبم را نشنوم صدای موسیقی موریکونه را زیاد کرده ام.رفتم تاریخها را چک کردم. سالش را در آوردم و روز دقیقش را. تو آمدی بودی فقط برای من و من این را نفهمیدم. آن موقعها خیلی خنگ بودم مثل همین حالا، بعد از گذشت ده یازده سال. وقتی تو برایم این همه قشنگ حرف می زنی و دوستم داری و حرص می خوری که چرا آدم نمی شوم و در بلاهت خودم دارم فرو می روم و این زندگی نیست که من می کنم ، همه چیزم موقتی است، رنگ و نور و گل و فنجانی قهوه و کیک هایی که می پزم همه و همه موقتی است. اما قلبم دارد از عشق به تو پر پر می زند. آن روزها بدتر از این بودم. دیوانه بودم. کله خر به تمام معنا. حرفهای بقیه را باور می کردم الا حرف تو مثل همین حالا. چقدر می توانم ابله باشم. همانطور که تو بهم می گویی. دوستت دارم. و من نمی دانم چطور دارم زندگی می کنم در این حجم دوری و بی چیزی. شعر می خوانم. کتاب می خوانم، کار می کنم، در خانه می مانم. همه کارهایم ردپایی از تو دارد. شاید بزرگش می کنم. شاید متوهم شده ام. اما وقتی آرشیو را شخم زدم دیدم من همان آدم هیجان زده آلیس در سرزمین عجایب تو بودم.
زندگیم اگر جور دیگری بود، جور دیگر چیست؟
نمی دانم، باز به راه های تو فکر می کنم، به گلهایی که با سلام برایم می فرستی اول صبح، به آوازی که خوانده ای، و دلم پر پر می زند برای یک لحظه شنیدن صدایت و دیدنت،
می ترسم صبح شود و اینها همه کابوسی وحشتناک باشد، و دیگر تو نباشی و من آن وقت باز می افتم به مرثیه نویسی و مویه و زاری که چرا تو را نداشتم و از دست دادم.
زندگی همین است، دوری و مرگ و تنهایی و عشق هایی که آدمی را احاطه کرده است.
دلمرازدمبهدریا،دلممیخواستمثلقدیمیکدلسیرباهمحرفبزنیم،بیایبهمزنگبزنیوصبحانهبچینموبغلتکنم. بهتپیامدادمشادوسلامتباشیوبعدفایلکاملاینصدارابرایمفرستادیکهزدمزیرگریهوبرایتنوشتمدلمبرایتتنگشدهونوشتمدارمبعدازمدتهادارمگریهمیکنم. اصلانمیدانمچهشد؟اگربهتزنگمیزدمبههمینراحتیمیتوانستمباهاتحرفبزنم؟اصلاخیرندارمچهاحساسیداری،مثلقدیمبهممیگوییعزیزم. امامگرچیزیبینمانشکستهبود؟مگرمنبیوفایینکردهبودم؟اینهمهتنبیهکفایتمنمیکرد؟دوریازتوبزرگترینتنبیهاینیکسالبوده،نمیخواهمکسیرامجبوربهتوضیحکنمیاخودممجبوربهتوضیحباشم. نوشتیچراگریه؟همیشهبخندیعزیزم،نوشتیمنمدلتنگم. دلتنگهمهچیز. ومننتوانستمدیگرچیزیبگویم. راهنوشتنمهممثلگلویمکهبغضداشت،بستهشد. گریهامانمنداد. اشکهایمقطعنمیشد. آخخدایمن،قلبم،یکهودلمبرایعموعباس،برایهمهجوانیم،برایعشقمتنگشد. برایزندگیقشنگیکهمیتوانستمداشتهباشماشکریختم. منبیوفابودم. منسکوتکردهبودم. مندلتنگبودمچقدر. سبکشدم. امادلتنگترازقبلنفسهایمادامهداشت. دخترکپرسیدچراگریهمیکنی؟چهمیتوانستنمبگویم؟یادمافتادازوقتیدخترکمتوجهاشکهایممیشودگریهنکردهام. گریهامراخوردهاموقویترشدهام. اماگریهنشانهضعفنیست. قلبمنازکشدهبود. رقیقشدهبودومثلآینهدلشمیخواستهمهکائناتوهستیرانشاندهد.
چقدرگریهخوباست.
این فیلم فوق العاده بود،
پر از موسیقی و خاطره و شعر و احساس هنرمند، هنرمند عاشقی که نسبت به مسائل بی تفاوت نیست.
این فیلم به قول فرح اصولی بعدهای دیگری از این فیلمساز را نشان داد ، آکاردئونی که اولین بار برادر خسرو سینایی برایش خریده بود و او به اتریش رفت و شروع به یادگیری و نواختن آکاردئون کرد. از چهارده سالگی شعر می گفت. چند شعر از چهارده سالگیش خواند. باورم نمی شد! این همه شعور و وزن و آهنگ و زیبایی و احساس ، باورنکردنی بود.
خانه هنرمندان در سال هشتاد، وقتی که من بیست سال داشتم و هنوز در ریاضی کاربردی دست و پا می زدم. خودم را آنجا بر روی صندلی های سالن همایش می دیدم. چند بار بر رویش نشسته بودم. یکبار که همایش مجسمه سازی با استاد عاقلی و دیگری برای تماشای فیلم مثل یک عاشق کیارستمی.
انتهای فیلم صحنه ای بود که خسرو سینایی آکاردئون می زد، محمدعلی کشاورز، محمد ابراهیم جعفری، علی صادقی، و چند هنرمندی می خواندند: منم یک روز جوان بودم،
بعد مهدی احمدی سنتور می زد و استاد جعفری شعر زیبایی درباره هنرمند خواند.
خسرو سینایی در فیلم حرفی زد که به دلم نشست:
هنرمند عاشق است. واقعا درست است.
حمید فرخ نژاد فیلمبرداری کرده بود و بعد با چند نفر مصاحبه کرد، صحنه های به یاد ماندنی بود که اشک در چشمانم حلقه زد.
روحش شاد
#خسرو_سینایی
۱۱مرداد۱۳۹۹_۱۳۱۹
خسرو سینایی را در دانشکده علامه دیده بودم وقتی فیلم گفتگو با سایه اش را برای دانشجویان اکران کرده بودند با نازی رفتم. آن زمان در سال هشتاد و چهار یا بعد آن برایم جذاب بود که کارگردانش را از نزدیک ببینم. و آخرین بار در تشییع جنازه کیارستمی وقتی بعد از بیانیه اصغر فرهادی از جمعیت جدا شدم تا به کلاسم برسم، در پیاده رو جلوی کانون راه افتادم که خسرو سینایی را با خانمی دیدم و بهشان سلام کردم. اینکه دختری با ظاهر من جلوی سینماگران هیجان زده می شود و سلام می کند ، باید جالب باشد و عجیب. داشت با عصا راه می رفت و آرام آرام او هم از جمعیت جدا شده بود. یادم نیست بهش تسلیت گفتم یا نه. اما در دلم امید جوانه زد که هنوز آقای سینایی با مستندهای فوق العاده اش هستند.
امروز که خبر فوت ایشان را شنیدم حالم گرفته شد. کرونا دارد یکی یکی جان آدمها را می گیرد و همه مستاصل از این مرگ بدون چاره هستند.
راس ساعت نه و نیم قرار است در یوتیوب آقای سینایی فیلم نامه ای بدون فیلم را بگذارند.
یادم هست در دوران دانشجویی هم یکبار در ورک شاپ دخترش یاسمین سینایی پاپیه ماشه یادمان داد که خیلی هیجان انگیز بود.
روزها می گذرد و دردها را پایانی نیست.
یک نفس تا الان داشتم خانه کاغذی می دیدم. نمی دانم خوابم کاملا پریده بود. حداقل دندان دردم با ژلوفن خوابیده بود. حالا تصمیم گرفتم بخوابم.
دلم می خواست اینجا را مثل قدیم مثل سال هشتاد و دو بخوانی. من دلیلی برای زندگی ندارم. فقط عشق به ادامه زندگیم به همین چیزهای کوچک است. نمی دانم نمی دانم تا کی دوام می آورم. اما نمی گذارم از پا در بیایم چون یک عاشق قوی هستم که کمی شجاعت لازم دارم. تو باید شجاعم کنی.
کی باورش می شود دوباره در فصل سه همه شهرها جمع می شوند و بخواهند به دزدی بروند؟ هیچ کس باور نمی کرد که پروفسور و بازرس در یکجا باشند و حالا او هم لیسبون است نه بازرس. چه عشقی. از این فیلم کیف کردم.
چند تا چیز کوچک می تواند انرژی بگیرد. شاید فکر و حساسیت زیادی من باشد. می خواستم بپرسم عملکرد من است ، اما می دانستم آنها اگر موردی باشد سریع آن را رفع و رجوع می کنند . به هر حال کلاسی نبود که برای موسسه جذابیت داشته باشد و در ردیف بقیه کلاسهایش نبود. به هر حال راه جدید جایگزین بقیه می شود. می تواند نگران کننده نباشد پس همین جا تمام می شود.
اینکه یکی از بچه فسقلیا وقتی از خواب بیدار شدن گریه کرده که امروز کلاس دارد، قلبم آب شد وقتی صدایش را شنیدم. یعنی این همه می شود روی یک کودک نزدیک سه سال تاثیر گذاشت؟
دیدن خانه کاغذی دیوانه ام می کند. رسیدم به فصل دوم. عاشق زبان و لهجه اسپانیایی شدم، و کلمه آئورا، کتاب آئورا کارلوس فوئنتس که عاشقشم یعنی زمان حال، اکنون، حالا. و چقدر این آدمها به زمان حالشان وفادار هستند. بعد به اسمهایی که انتخاب کرده اند چقدر به قیافه هایشان می آید، توکیو، ریو، دنور، نایروبی، مسکو، اسلو، هلسینکی و برلین. آنقدر جالب و هیجانی جلو می رود که دلم می خواهد تند تند قسمتهایش را ببینم. و موزیک بلا چاووو، خداحافظ زیبای من، آن هم به زبان ایتالیایی خیلی دوست داشتنی و شورانگیز است.
دارم به بهتر شدن کلاسم فکر می کنم و ثبت نام کردن در دوره جدید مربی هنر بهم انگیزه بیشتری داده برای ماجراجویی جدید با این تیپ فکر جدید.
وضعیت قرمز تا کجا ادامه دارد؟ تا کی باید در خانه بمانیم و بقیه هر جا دلشان خواست بروند و باز ما در خانه باشیم و آنها که بیرون هستند بیماری را مثل گرد گل پراکننده کنند، چه ناعدالتی بزرگی!
دلم برایت تنگ می شود، دلتنگ تر از قبل، یک چیزی در این زندگی گم شده و این منم. منم که تنهایم.
استاد دارد شعر فریدون مشیری را می خواند و ش ها و ت ها را می کشد و با تاکید می خواند.
مشت درشت راهزن شب
شکسته است
فکر کردم شعرهایی که قرار است امروز از مشیری بخواند در کتابی است که تو سال هشتاد و شش به خاطر تولدم بهم دادی. اما شعرها از دفتر دیگری بود. نشسته ام و گوش می دهم و دل دل می کنم که تو را این همه وقت ندیده ام. باهات حرف نزده ام. باور کردنی نیست. می گفتی وقتی کسی دور می شود عزیز می شود. اما تو همیشه عزیز بودی. برایم نوشته بودی و کارتش هنوز در کتاب است.
به مادرت پیام دادم و دلم را خوش کردم به اینکه همه خوب هستید.
با صدای سیفون دستشویی از جا پریدم، ضربان قلبم به هزار رسیده بود، نور را در آشپزخانه دیدم فکر کردم آتش گرفته. اما بعد رفتم سر جایم و خوابیدم.
بیدارم . از صدای هزار تا پرنده. دلم می خواست بعد از غروب خورشید دنباله دار نوئز را ببینم اما نتوانستم. الان در اینستاگرام دیدم ، چقدر زیبا بود.
هنوز در فیلم کریستوفر نولانم. نقد خوب و بدش را خواندم. هر جه بود فیلم عجیبی بود که آدم در فضایش نفسش تنگ می شد. در آن بعد چهارم زمانش، مگر امکان دارد؟
بعد از دو قسمت از اپیزود سفر به ماه پادکست آن را گوش دادم. از زبان سومین نفر که همراه نیل آرمسترانگ برای سفر به ماه بود. دیگر حرف های او واقعی بود.
بوی یاس می آید...