بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

Blackoutteusday

اینستا را چک می کردم، تا الان هفده میلیون نفر امروز پست سیاه به اشتراک گذاشته اند. بر علیه تبعیض نژادی، بر علیه بی عدالتی، بر علیه بی عقلی، بی تدبیری، بی شعوری، بر علیه استیداد، بر علیه نظام سرمایه داری و قدرت. و اگر همه ملت دنیا متحد می شدند دنیا جای بهتری بو د، برای همه. برای هر رنگ و نژاد و مردمی. اما خب چه می شود کرد فراموشی هم وجود دارد.

با درد بزرگ شده ام و هنوز درد می کشم. منفجر می شوم و نمی توانم صبر کنم. نمی توانم مثل همیشه که بی خیال رد می شدم باشم. انگار گر گرفته ام. شاید هم نه سال می شود. وقتی یک نفر احمق است ، تو کاری نمی توانی بکنی. هر چه هم خودت را تکه و پاره کنی او همچنان به حماقتش ادامه می دهد. و مثلا خودش را عقل کل می داند . خودش را بزرگ و همه چیز دان می داند. و من سکوت می کنم. داد می کشم و بغض می کنم. سرم درد می گیرد. بغض می کنم. زندگی دخترم تباه خواهد شد. می دانم.

بر علیه زن بودن

برای اولین بار در ساحل شروع کردم به جمع کردن ته سیگارها. به زنهایی نگاه می کردم در طول ساحل گوشه و کنارش، وسط و ابتدا و هر جایی که می شد زیراندازی روی شنها انداخت ، دراز کشید و روغن برنزه زد . دراز کشید و کتاب خواند. دراز کشید و پارچه ای روی صورت انداخت. میوه ای خورد. نوشیدنی خنک یا حتی غذا.  دیگر کسی کرونا را به یاد نمی آورد. و حتی صورت به صورت هم سیگار می کشیدند. یک نایلون را دستم کردم و یک نایلون را کیسه زباله. زیر آفتاب دولا می شدم و زباله ها را بر می داشتم. ته سیگارهای رژی، رسیدهای خرید کارت های شتاب، درهای قوطی آب معدنی، پوست هندوانه و نوار شفاف پاکت سیگار و خود پاکت. کیسه ام پر شد اما هنوز همه ساحل را نجوریده بودم. گاهی ما زنها این همه بی توجه و ملاحظه می شویم. ما آدمهایی می شویم که عروسک بودن را می پسندیم نه انسان بودن را. هیکل مان را به سمتی می بریم که مردان خوششان بیاید نه خودمان. دست می بریم به ترکیب هیکلمان چون مد شده و همه این کار  را می کنند. چون زنهایی هستند که سینه هایشان را عمل کرده اند و روزی ممکن است جلوی پای شوهرمان سبز شود. آنجا زنهایی هستند که کارشان این است. و من از علیه خودمان بودن می ترسم. ما زنان کی متحد می شویم؟؟؟

نجات دهنده ما خودمان هستیم زمانی که خودمان را بیشتر دوست بداریم و با هم یکی شویم.

یازده خرداد گرم و آرام

به امید درست کردن یک نصفه فنجان قهوه ، بیدار می شوم. تخت را مرتب می کنم. از وقتی که در خانه هستم هر روز اولین کارم مرتب کردن تخت است. بعد ظرفهای مانده را در ماشین می چینم. بقیه را می شویم. باید چیزی بنویسم. طرحهایی که در ذهنم است. باید شعر بنویسم. باید تند تند بنویسم. آنقدر که وقت نکنم به چیز دیگری فکر کنم. ها ها ها. می روم سراغ قهوه ساز. یک پیمانه قهوه فرانسه .یک فنجان آب خنک . ژو دسن می خواند. بعد دفترم را می آورم. نقشه هایم را دوباره نگاه می کنم. ماشین لباسشویی می چرخد. بوی قهوه می پیچد. فنجانم پر می شود. بیست سال پیش از بوی قهوه سرن گیج می رفت. حالا شیر گزینه خوبی برای کم کردن این حال است.

دیروز روز شنیدن صداها بود و رفع دلتنگی.

هاله خوب بود و صدایش امیدبخش بود. 

تو اما کار داشتی و تمرکز نداشتی و شاید هم نگران و کمی دلخور. موقع حرف زدن با تو نباید کار کنم. منظورم سر و صدای ظرف تو را آزار می دهد و تماس زود قطع شد.

بقیه هم حال خوبم را خوبتر کردند.

شش قسمت از سریال this is us از فصل دوم را دیدم . خیلی خیلی قشنگ است. چقدر روان زندگی را نشان می دهد. آدمها را کند و کاو می کند. آنها را رنده می کند.ترسها ثیشان را نشان می دهد.

صبح شده و زندگی جاری است در خانه کوچک من.

امروز می خواهیم در کلاس شعر نیما را بخوانیم. هیجان زده ام.

رومینا اشرفی

وقتی رومینا، آرزوهای نوجوانی ،سرخوشی های دخترانه با داس قلع و قمع شد، ترسید.

ترسید که فرزندش دختر باشد.

قلبش ایستاد اگر دختر دربرابرش می ایستاد و می خواست راه خودش را برود.

دلش مچاله می شد از اینکه برابری ، برتری ندارد.

تمام تنش یخ می کرد اگر روزی برسد که نتواند باهاش دوست باشد و به آغوشش برنگردد.

من گفتم: من و تو فرق داریم. ما مامانهای متفاوتی هستیم حتی اگر خیلی خوب نیستیم اما فکرمان فرق دارد. باید تربیت مان را تغییر بدهیم و نترسیم.

تا دخترانمان هم، تا بچه هایمان، تا پسرانمان هم جور دیگری بزرگ شوند. و بعد این نسل تازه ، این جامعه پوسیده را از نو کند.

امروز که بهش زنگ زدم، از خوشحالی دلم می خواست جیغ بکشم.

دختری به جمعمان اضافه خواهد شد. 

به قصه هایمان ، به دنیای رنگی مان خوش آمدی.

وجود تو ، دلبند تازه، قوی ترمان می کند.


منتظرم که روی ماه تو را ببینم و بهت بگویم که دختر بودن، زن بودن قشنگترین نعمت خداست.

بیا و این دنیا را رنگی تر کن.

برگشتم. برگشتم به خانه و توتها رسیده بود. برگشتم و گلدان یاس رازقی سبز شده بود. برگشتم و انگار بهار از زاویه دیگر آمده بود به شهرم. انگار فراموش کرده بودم. به گلدانها آب دادم. چمدانم را ریختم بیرون. لباسها بوی ماهی و شرجی هوا را می داد. لباس شنایم پر از شن نرم و ماسه های مرجانی دریا بود. تنم چسبناک بود و رد اشعه های خورشید شانه هایم را می سوزاند. مچ دستهایم رنگش برگشته و صورتم جذابتر شده. من سی و نه ساله در آخرین سال قرن چهارده همان بودم. همان که تا مرغهای دریایی شنا می کردم . هر کدام از نشانه های محدودکننده محل استقرار هر مرغ دریایی بود. می رفتم دنبالشان و مرغ می پرید و می رفت بالای سر آن مرغی که نشسته بود و سرش جیغ می کشید اما هر کدام از مثلثها سرقفلی داشت. سبک بودم مثل ماهی کوچکی در دل اقیانوس. جلو می رفتم. به پشت سر نگاه نمی کردم. از محدوده گذشتم. مثل ده سال پیش. از خط قرمز نجات غریق گذشتم. کسی نبود . و من در دل امواج بیکران غوطه ور بودم. تکرار می شد. دلپذیر بود. هیجان انگیز. سه بار رفتم و برگشتم. بیخیال همه آدمها. همهمه ای از دور می شنیدم. اما صدای آرام امواج بود و مرغان دریایی. شوری آب بود و کرخی . لَخت خودم را رها کردم.به مرگ فکر می کردم و به غرق شدن در لذت . عین خوشبختی بود اگر می مردم همان لحظات که که با عشق شنا می کردم. مثل عبادتی برای معشوق دست و پا می زدم و شناور بودم.

من هیچ وقت برایت تولد آنچنانی نگرفتم.  عکست را استوری نکردم و بهت خوشگل و مهربان نگفتم. ننوشتم برایت که چه روح لطیف داری اما همیشه عیدها به یادت بودم و در سفر بهت زنگ می زدم و می پرسیدم چی لازم داری. همین. چیز دیگری یادم نیست. خودم را با دوستانت مقایسه می کنم. نه تحصیلات عالیه در حد شماها دارم نه زیبایی و نه پولدارم. حتی بی حجاب هم نیستم که خجالت نکشی از عکس دو نفره مان در پیجت. و هنوز باورم نمی شود که من جزء دوستانت نیستم. چرا بغض می کنم؟ ته دلم می گویم خوشحال باشد. من را می خواهد چکار.

تا جایی که می شد شنا کردم، مثل ماهی بودم که در اقیانوس غوطه ور بودم. من بودم و مرغهای دریایی آنتوان چخوف که آمده بودند روی علامت های محدوده شنا نشسته بودند که تا من بهشان می رسیدن می پریدند. من وارد محدوده ترسهایم شده بودم. پشت سرم را نگاه نمی کردم. غوطه ور بودم و با امواج دریا هم صدا و هم حرکت. چقدر خوب بود. بهترین لحظات عمرم بود. و بعد آرام آرام جلو رفتم. جلوتر رفتم. و باز هم به پشت سرم نگاه نکردم. از هیاهوی دنیا و آدمهای لب ساحل جدا شدم. صدای امواج دریا بود و گاه گاهی که زیر پایم را نگاه می کردم ماهی های کوچک و ریز را می دیدم. قشنگترین اتفاق زندگیم بود. و من نمی دانم چه بگویم . کلمات کم می آورم از توصیف لحظاتم در اقیانوس. بهترین لحظات عمرم همیشه شنا کردن در دل اقیانوس بوده وقتی نور خورشید روی تنم می تابید و تنم را نوازش می کرد.

سالهای سال گذشته اند و دوستی ما به شعور و آگاهی نرسید. نمی دانم. خدا را شکر که خوبی و دوستان خوب کنارت مانده اند و من غصه ام شد که کنارت نبودم و تو هیچت نشد؟ 

بهد از سالها دوست دیگرم که سالهای سال با نوشته هایش زندگی کرده ام و از دنیای مجازی وارد قصه هایم شده بود و حالا غصه ام را می خورد تولدش است و من در دلم غنج می رود که کاش می دیدمش.

الهی زودتر به آرزویت برسی بلانشم. و تولدت مبارک. بانوی زیبای خردادی من. 

زانوهایم درد می کنند از شنای تا ته حد مجاز و راه رفتن در مرکز تجاری و خوشی این روزها.

باورم نمی شود که این جایزه کدام کار خوبم است. دریا آنقدر تمیز و  عالی بود که حرف  نداشت. فقط می توانم بگویم خدایا شکرت.