بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

در ابتدای تابستان با جهان برقص

موقع خوابیدن شد و دندانم درد گرفت، نمی دانم چرا تا شب تصمیم می گیرم که بخوابم دنگ دنگ ریزی شروع می شود. لیست کارهای فردا را با خودم مرور می کنم.

دیشب که باهام حرف زد انگار موتورم را روشن کرد، امیدوارم این تابستان ، پر فایده ترین تابستان عمرم باشد.

دوست دارم دوباره جهان با من برقص را ببینم، فیلمی است که هم گریه ات می اندازد و همینطور که داری مف دکاغت را بالا می کشی یکهو ریسه می روی،

و این تکرارهای مخصوص سروش صحت که در شمعدانی، لیسانسه ها بامزگی بی نمکی را نشان می داد اما در جهان با من برقص خوب در می آید.

دخترآبی را به یاد آوردم،

صبح شده، مثل یک اتفاق و معجزه وصف ناپذیر.صدای پرنده ها غوغا می کرد. باز هم دارم به اپیزودهای حوالی گوش می دهم و دنگ دنگ جزیره تمام شده چون قرص خورده ام. به زنده ماندنم فکر می کنم. یک  روز دیگر هم بیدار شدم. زنده ماندم. و زندگی کردن چه مسئولیت بزرگ و سختی است. 

اپیزود قسمت دوم حوالی ،رسیده به جایی که دختر به استادیوم رفت برای اولین بار. بعد از بازی که زنان به استادیوم رفتند خیلی پشیمان بودم که چرا نرفتم برای تماشای فوتبال. بعد همان موقع تصمیم گرفتم که حتما اگر بازی شد  به دیدن مسابقه بروم.

حالا که کروناست هیچ تماشاگری نمی تواند به استادیوم برود چه برسد به زنان. تا کی بشود نوبت مان شود آن موقع حتما با دخترک خواهم رفت.


آنچه گذشت

دندانپزشک گفت باید ایمپلنت کنی تا درد دندانت تمام شود. ته ته اش آنجا که ریشه دارد درد می کند گاهی تیر می کشد. نمی توانم راحت بخورم چون اون تک دندانی است که تنها مانده.سمت چپ صورتم یکهو تیر می کشد. حالا یک هدفون پیدا کردم برای پرواز امارات بابا که می توانم از گوش راستم همه چیز رابشنوم. و گوش چپم درد نگیرد و در ادامه اش تک جزیره دندانم در آن انتهای سمت چپ.امروز کلاس آنلاینم را برگزار کردم. نمی دانم خوبم یا بد ، یکی ازمامانها کلی ذوق و انرژی فرستاده اما بقیه که یعنی دو نفر دیگر نه. تجریه سخت و عجیبی است. دلم برای خانه ام تنگ شده، یک هفته است به گلدانهایم آب نداده ام. امیدوارم که زنده باشند. فردا بعد از کلاس به خانه برمی گردم. دوست دارم زودتر برگردم. بروم فصل چهارم دیس ایز آس را دانلود کنم و دیدنش را از سر بگیرم. دلم برایت تنگ شده. حالا هر بار می توانم پیج خانه ای که رفته بودی را باز کنم و ببینمت داری می خوانی. ازم تعریف می کنی و با هم قهوه می خوریم. و این خوابی نیست. خوابم گرفته. دارم فایلهای حوالی را گوش می دهم درباره ی سال نود و هشت. درباره آبانی که در تاریکی گذشت و دی ماهی که مثل یک جهنم بود. احساسات مردم و ما آدمها یکی است. همه حالشان بد بود. حالا سیل شیراز، گران شدن بنزین، سقوط هواپیما، کشته شدن آدمها، زلزله،کرونا و هم چنان ادامه دارد. آتش سوزی جنگلها، تعطیلی مدارس، تعلیق شدن معلمهای فوق برنامه، و منم همانم.دندانم از ته ریشه اش تیر می کشد.

آن روز روز خروج از زندگی روزمره بود این جمله را یک شاگرد سیزده ساله برای معلمش درباره آبان نود و هشت نوشته.

بعدا فهمیدم امروز تولدش بوده،

مامانم گفت از هدیه تهرانی خیلی خوشم می آید، از محسن کیایی هم. این  دو تا در هم گناه خیلی خوب هستند. بعد با هم برای چندمین بار قسمت دوازدهم را می بینیم.

دیروزکه فیلم نامزدی برای سال هشتاد و چهار را می دیدیم چقدر آدمها جوانتر و شادابتر بودند، چقدر متفاوت و عجیب بودند.انگار از دنیای دیگری بودیم. من همان آدم بودم؟ لبخندم همان بود. من از ته دلم برایتان شاد بودم چون با تمام وجودم درک کردم. بعد من ماندم و حوضم. حوض بدون ماهی ام. بعد رفتم دانشگاه و در هیجان ماجراهای تازه بودم اما بدون عشق مگر می شود زندگی کرد؟ 


بهار رفته قرن

اولین روز تابستان با خورشید گرفتگی شروع شد. من از تلویزیون دیدم، موقعی که ماه کامل جلوی خورشید ایستاد و یک حلقه جذاب نورانی درست کرد. چند روزی است دندان درد دارم و امروز قرار است بروم دکتر. دیروز عروسکهای بچه ها را آماده کردم که موقع گرفتن کارنامه با خود ببرند. از امروز کتابخانه ای که عضوش هستم باز می شود. باید یک کتاب که دستم مانده برگردانم. دیروز دموی کلاس سفالم را رفتم. خیلی خوب و بامزه بود. اولین تجربه کلاس آنلاین آن هم از خانه. نمی دانم تا کی باید این طور ادامه داد، اما فعلا امیدی نیست به بازگشایی کامل مدارس.

خلاصه اینکه روزهای عجیبی را می گذرانیم. بدون فکر آینده که اگر درونش بمانیم سختتر می شود تحمل کرد.

کتاب زندگی در پیش رو رومن گاری را گوش می دهم.

دونه برف

از خواب می پرم. خواب تو را دیده ام. با هم کیش بودیم. افتاده بودیم روی تخت هتل. با دخترک و دوست پسر شیطانش. دنبال مامان و بابایم می گشتم. برایمان ناهار آوردند . شوهر سابق یکی آمد تو با آنها که می خواستند بهمان بزور چلو کباب بدهند. ناراحت شدم و بیرونشان کردند. اما مرد همانطور آنجا ماند. انگار باید می ماند. تو همانطور دراز کشیده بودی و پایت را روی پایت انداخته بودی و توی گوشی بودی. قبلش انگار از هم مثل قبل حبر داشتیم همدیگر را بغل کردیم و هی حرف زدیم. گفتم من خرداد بودم . چقدر دلم برایت تنگ شده بود. انگار نه انگار دیگر با هم حرف نمی زنیم. اصلا توی خوابهایم اینطور نیست. دلم می خواهد همین الان بهت زنگ بزنم ولی نمی دانم همانطور با خنده جوابم را می دهی یا نه.دونه برف بودی برای من اما آب شدی کف دستم.

هشتاد و هشت فراموش نشدنی

امروز جمع و جور و جارو کشیدم. کارهای زیادی بر سرم ریخته شد که بسیار علاقمند به انجام دادنش هستم. کارهایی که تابستانم  را منظمتر خواهد کرد.

هم گناه را دیدم.

و در ادامه سریال دیس ایر آس که واقعا این قسمتهایش خیلی دوست داشتنی است و قشنگ.

کمی کتاب خواندم.

کمی شب پر ستاره دوختم و به سال هشتاد و هشت فکر کردم.

به سال وحشتناکی که تمام تنم را ترس پر می کرد و می رفتم ساعت ده روی پشت بام  به تو زنگ می زدم که ببینم خوبی. مرمر رفت و من یازده است که ندیدمش و اصلا باورم نمی شود که این همه سال از هم دور افتادیم.

روزها می گذرند و شاید بقیه را هم مدتهای طولانی نبینم. و ده سال بعد باورم نشود.

خرداد هشتاد و هشت بدترین خاطرات روزهای تهران بود. حالم خیلی بد بود و هیچ جور خوب نشد. فقط برای انجام پایان نامه کمی دلم قنج می رفت.

کاش باز بیست و دو ساله بودم و عاشقت می شدم.کاش می رفتم به هشتاد و دو و همه چیز را درست می کردم و از همانجا دستت را ول نمی کردم. از همانجا کنارت می ماندم تا ابد.

کاش می شد.

قسمت جدید رادیو دال

در کمد با فشار دست مردانه باز شد اما خوب دیگر قفل نمی شود. امروز می توانم روز خودم را بسازم.

الان دارم رادیو دال را گوش می دهم. دنیز از نیویورک، حرفهای جالبی دارد می زند. 

قورمه سبزی بار گذاشتم.

ماشین لباسشویی را روشن کردم.

کافی خوب خوردم.

تا قسمت هفت فصل سوم سریالم را دیدم. و منتظر کلاس شعر عصر هستم.

یک شنبه غیرمعمولی

قفل کمد دیواری گیر کرده و در جای خودش هی می پیچد و کلافه ام کرده. میخ می خواهم و خیلی چیزهای دیگر که داخل کمد دیواری است. نمی دانم چطور بازش کنم. گوگل هم کردم اما چیزی پیدا نکردم که کمکم کند. هیچ پیچ بیرونی ندارد که بازش کنم. فقط یک کلید و قفل ساده بیرونی اش هیچ پیچی ندارد. نمی خواهم در کمد را بشکنم.

شاید باید به یک قفل ساز زنگ بزنم. 

از دیروز که فصل دوم سریال دیس ایز آس تمام شده، فهمیدم که دو فصل دیگر هم دارد و امروز صبح چند قسمت از فصل سه را دانلود کردم تا بعدا ببینم.

This is us

این چند قسمت آخر سریال دیس ایز آس را که می بینم فقط دارم گریه می کنم.  جملات پدر خانواده محکم ، امیدبخش و روشن و واضح است. جملاتی که می گوید محقق می شود. به دخترش می گوید هر چه که کیت پیرسون می خواهد بهش می رسد. به زنش می گوید تو بعد از من هم زندگی می کنی. خدای من اشکهایم بند نمی آمد.این طرز تفکر از کجا می آید؟ جک پیرسون پدر الکی و مادر افسرده داشته، برادرش را در جنگ ویتنام از دست داده، خودش را در جنگ بوده، از قفر زندگی را شروع کرده، همیشه پر انرژی بوده و با بچه هایش طوری حرف زده که محکم بایستند. گریه ام بند نمی آید. چقدر این فیلم فوق العاده است. آنقدر قشنگ فیلم چیده شده، فلاش بکهای زمان حال و گذشته، فوق العاده جذاب و درخشان هستند.

سه قسمت دیگر تمام می شود و من واقعا دلم نمی خواهد تمام شود.