| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
خانه ای است بعد از میدان تجریش که یادت هست شد خانه ضد خاطرات و من و تو با هم آن پری دریایی را درست کردیم و یک عالم شال رنگی خریدی که نیلوفر همه را می خواست. بعد نیامدی که با ما عکس بگیری. حالا بیشتر آن آدمهایی که در آن خانه چیزی ساختند رفته اند. من و تو بدون هیچ ربطی هستیم . بدون هیچ نقطه اشتراکی در حال و تمام لحظات مربوط به گذشته است که شاید به یادش نمی آوری.
جمعه از سر آن کوچه گذشتم. آن خانه انگار خراب نشده بود.
چند وقت پیش از بی بی سی مریم را نشان می داد وقتی آن مجسمه زن دم در خانه ساخته بود.
تا به حال شده به خودت معترض باشی؟
از دست خودت شاکی باشی؟
در اعتراض به خودم نشستم زیر دستش گفتم بزن، کوتاه کن.
گفتم آنقدر بزن که دستان هیچ کسی لابه لایشان گیر نکند.
که هیچ دستی نمی تواند عصبانیتم را آرام کند.
هیچ کسی نمی تواند احساس من را درک کند.
وقتی کتاب زنی با موهای قرمز را می خواندم، تصمیم گرفتم. برای تغییر.
شاید با تغییر ظاهرم، چیزی در درونم تغییر کند.
و روز تولدم به طور جدی به این تغییر نگاه کردم و خواستم که دست بردارم. که از کارهایی که اعتراضم را به زندگی بیشتر می کند، دست بردارم.
نمی دانم چگونه توضیح بدهم تا خودم هم بهتر بفهمم، اما همین را می توانم بگویم که معترضم و عصبانی.
به همه جنگهای دنیا،
به همه خشونتها و بی عدالتی ها، به همه بی نظمی ها، به همه نادرستیها...
شاید هم خودم جزء همان دسته باشم
دسته خشنها، بی نظمها و ظالمها، اما از خودم شروع کردم.
از خودم و موهایم. چیزی که برای همه زنهای عالم مقدس است.
عکس العمل بقیه نسبت به دیدنم جالب و شنیدنی است.
اولین نفر دخترکم بود که طوری به موهایم دست می زد انگار موهای عروسکش باشد و از قشنگیش به هیجان آمده بود که کاش آبیش می کردی.
و بعد هم نوریسا که ایستاد و چند قدم عقب رفت اما بعد نزدیکم شد و دانست من همان عمه هستم.
مات شدن و سکوت
تعجبهایی شبیه:
چه خفن شده
واااای قرمزززز
خیلی بهت میاد
"تو از کجا میاری این شور رو
این رهای رو
این گور بابای بقیه رو"
خیلی خووووب شده
حرکت قشنگ و شجاعانه
...
حالا زنی هستم در آستانه سی و هفت سالگی با موهای قرمز و دنیایی از رویا و تلاش برای رسیدن به آنها.دنیای خودم در برابر دنیای اطرافیانم و جهان، همان قدر بزرگ است که هستی و کائنات.
بیست و هفت سالگی و هفده سالگیم اینطور نبودم اما امروز می خواهم که عشق به زندگیم را چند برابر کنم.
تلاشم را
امیدم را
عاشق بودنم را
همین.
#تولد٣٧سالگی
از صبح افتادم به جان خانه، پنجره ها، آشپزخانه. فکر می کردم شاید سکه ها پیدا شود. من خانه ام را دوست دارم و دلم نمی خواهد از اینجا بروم. هیچ وقت فکر نمی کردم یک روزی قرار باشد اینجا باشم و این همه دلبسته اش شوم.
شبها دیوار آبی اش بهم آرامش می دهد.
پرده ها را شستم، زمینها را دستمال کشیدم. کاش تنها بودم. و این آرامش همیشگی بود.
تلگرام که قطع شده، وقت بیشتری دارم. کتاب خواندم و حالا تصمیم دارم نوشتنم را همین جا و هر روز و هر ساعت ادامه بدهم.
وقتی حال تو را می پرسد هیچ ندارم بگویم.
اما از گذشته ها که حرف می زنم و بهش خبر می دهم خودش هم می گوید کاش...
یک شنبه ابری دلگیر، سواره از حال پیاده خبر ندارد و پیاده از سواره. هر کدام فکر می کنند که دیگری خوشبخت تر است.
مثل پیرزنهای وسواسی شده ام.هر روز همه چیزهای قیمتی را چک می کنم که سرجایشان باشند.
کلید دوم کمد اتاق خوابم هم نیست. یادم است که قبل از عید وقتی داشتم همان کشوی مزبور را تمیز می کردم، با کلید و حلقه اش بازی می کرد. کجا انداخته؟ شاید همانجایی که سکه ها. توی یکی از کیسه هایی که هزاران وسیله بیخود را انداختم دور.
سبزشدن گل و گیاهان هم حالم را تغییر نمی دهد. مثل یک بدبخت تمام عیار فقط نفس می کشم. نه کتابی می خوانم نه چیزی می نویسم. از همه چیز افتاده ام. خوشی به من نیامده. فکر می کردم چقدر روزهای عید خوب و روشن بود و چقدر بهم خوش گذشت اما همین هفته ای که گذشت از دماغم درآمد.
حوصله ندارم، حوصله حرفهای رادیووارش را، فکرهای احمقانه اش، و از همه چیزش حالم بهم می خورد.
می خواهم اعتراف کنم، من تمام سالهای زندگی موجودی بیچاره بودم که هر بار مورد ظلم کسی قرار می گرفتم و درمانده می شدم و فقط افسرده و افسرده تر می شوم. دقیقا همین است. ادای شاد بودن را درمی آوردم. حتی امروز که به ارکیده ام آب پاشیدم، لیلیونها را دیدم که باز شده اند ، باز هم حالم خوب نشد. می خواهم اعتراف کنم که همیشه یک اگر گنده با من زندگی می کند، اگر با تو بودم، شادتر بودم، خوشبخت تر بودم، خوش اخلاق بودم، اینهمه اوقاتم تلخ نبود. اینهمه بدبخت نبودم. و همه اینها روزی هزار بار با خودم تکرار می کنم. شاید روزی ، جایی ازت پرسیدم.
دیشب توی سریال های آبکی تلویزیون، زن و مردی بعد چند سال بهم رسیدند، مرد با دختر کوچولویش.
منم می شوم زنی با دختر کوچولویش و اگر تویی مانده باشد.
خسته ام. از حرفهای تکراری. از اینهمه بی پولی.
زود رسیدم. هزار بار خواستم دم پارکی بایستم و کمی راه بروم یا دم مغازه عدسی بایستم و صبحانه بخورم اما حوصله نداشتم.
حوصله هیچ کاری را ندارم.
دلم نمی خواهد زنده باشم.
اگر تو بودی، شاید ما هم مهاجرت می کردیم، مثل دوستت که رفت با پسرش و خانمش. باورم نمی شد اما اینستاگرام جایی است که همه از هم خبر دارند و بی خبرند.
عکسهای غرق در شادی را می بینند و فکر می کنند که چقدر زندگی فلانی خوب است.
دریغ و آه که فلانی، هیچ دلخوشی در زندگی ندارند.
تو تنها ماندی؟ درست را تمام کردی و سربازیت را خریدی، ایتالیا و آلمان و ... را هم رفتی.
من و ماندم و حوضم.
من و ماندم هزاران سوال بی جواب و هزاران اگر ...
اگر تو بودی... حالا که نیستی من فقط ادای زندگی را در می آورم.
شاید روزی هم گذاشتم و رفتم.
شاید روزی از این قفس پریدم.
از صبح که دیدمتان، انگار که اولین بار باشد. اولین بار مادرشدنت، اولین بار پسرک. زل زده بود به چشمهای ما و همین طور با تعجب نگاهمان می کرد و آخر سر هم لبخندش را دیدم.
از همان موقع تا همین حالا نمی توانم فراموشتان کنم و همین طور صداها و تصاویرتان جلوی چشمانم است.
چطور می توانم این همه از شما دور باشم؟
چطور می توانم تحمل کنم از صدایتان دور باشم؟
چطور می توانم
دلم می خواهد پسرکت را در آغوش بگیرم و برایش قصه بگویم، شعر بخوانم...
دلم می خواهد مثل قدیم بنشینیم کنار هم و هی حرف بزنیم و برای هم از همه چیز و همه جا تعریف کنیم.
من نفسم را حبس کرده ام تا زمانی که بوی هر دوی شما را احساس کنم.
منتظر آنم.
تولدت مبارک مریمم.
تولدت مبارک مامان نیوان.
تولدت مبارک عزیزم.
به امید دیدارت.