بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

انتظار سخت

منتظرم،

منتظرم این روزهای تلخ بدون باران بگذرد.

منتظرم ساقه گل ارکیده ام بلند و بلندتر شود، هر روز که بهش آب می پاشم دقت می کنم آیا بلندتر شده یا نه؟

منتظرم گل بدهد و عکس گلش را به همه کسانی که دوستشان دارم نشان بدهم 

و بگویم بالاخره گل ارکیده ام و روزهای خوشی رسید.

منتظرم که بی اعصاب بودنم تمام شود، منتظرم یک روز که بیدار می شوم لبخند بزنم و خوشحال باشم از شروع روز نو.

منتظرم داستان تازه بنویسم،

منتظرم که در این روزهای بی هوا، معجزه ای رخ بدهد و بتوانم راحت نفس بکشم.

دوست دارم زودتر نگاه رنگیم برگردد، عکسهای آبی ام برگردد.

می خواهم در آینه به خودم خیره شوم و لبخند بزنم.

دلم می خواهد که با شادی گل بخرم و در شیشه هایم بچینم.

منتظرم که روزهای خوب زودتر برسند.

منتظرم گلدوزیم را تمام کنم،

منتظرم کتابی که خیلی وقت است میخوانم، زودتر تمام شود.

منتظرم شعر تازه بگویم.

دلم می خواهد آواز شاد بخوانم و آشپزی کنم.

منتظرم حوصله ام برگردد




هوای حوصله ام آفتابی شود.

تا آن روز.


می شود بیست روز که نیستی،

و ممکن است روزها و سالهای بسیاری بگذرد و انگار نه انگار.

چقدر این دنیای بزرگ بی معنا و بی معرفت است.

تولد نیلا

از خانه ت برمیگردم.

این روزها چقدر آمدن به خانه ات التیام بخش است. اما جایت چقدر خالی بود.

دیگر کسی نیست هزار بار قربون صدقه ام برود، ماچم کند، مچ دستم را اندازه بگیرد و از کوچکی ش خنده اش بگیرد. دیگر کسی نیست هزار بار بغلم کند و بگوید تو را از همه بیشتر دوست دارم. دیگر عطر خوبت نیست که مستم کند! دیگر صدای قشنگت نیست که خاطرات خوب تعریف کند، دیگر تو نیستی مهربان تمام نشدنی...

مثلا قرار بود سوار ماشینت شوم،

اگر زمستان بود، گرم گرم بود. و اگر تابستان بود خنک و بهاری.

تو فقط از این کارها می کردی، این همه محبت داشتی. به همه ، به همه.

امشب اگر بودی خانه ت جشن و پایکوبی بود، اگر بودی همه می آمدند یا بهت زنگ می زدند و تولد نیلا را تبریک می گفتند.

آخ اگر بودی جان دلم، اگر بودی بلند می گفتی نیلا قشنگ...

اگر بودی تو گوش نیلا اذان می گفتی و حوری جان را ماچ باران می کردی، حسابی حورجان حورجان می گفتی و عشق می کردی از نو رسیده.

آخ اگر بودی...



روزگار سرد و تلخ

روزگار غریبی است، نمی توانم در دلم شاد باشم،

بیشتر از اینکه شرایط روحیم من را رنجور کرده باشد، شرایط زندگیم من را اذیت می کند. شنیدن و حرف زدن برای خیلی قبل از تر سخت شده.

تحمل شنیدن و جواب دادن ندارم. حوصله بحث و جدل ندارم چیزی که طرف مقابلم دنبالش است. می خواهم بی تفاوت باشم. سکوت می کنم. و هر چه می گوید و می شنوم فقط سر تکان می دهم و خلاص. 

فقط به یک امید زنده ام.

ساقی غرق شد

این روزها بذر تلخی و سیاهی پاشیده اند همه جا. چه بغضی است، توی آتش سوختن و در آب غرق شدن.

وحشتناک است.

دلم برای ساقی می گیرد. تنها زن غرق شده. 



هفت روز بعد

متولد هفت آبان، هفت روز از نبودنت گذشت. باورم نمی شود. هفت شمع روی گلهای زرد روشن کردم .




Past

می ترسم تا آخر عمر به گذشته فکر کنم و در گذشته ام بمیرم.

 توی گذشته تو بودی که الان نیستی. مثل عمویم که رفت. عمویم رنج می کشید و من نمی فهمیدم. بالاخره راحت شد.

بغضم تمام نمی شود. لعنتی ازم سراغ بگیر. نترس ،من وا نمی دهم. من تا آخر عمر بدون تو زندگی خواهم کرد. بدون کسانی که دوستشان دارم.

نشستم تمام کامنتهای سیزده سال پیش را خواندم و گریه کردم.

چقدر قدیم خوب بود. دلم می خواهد بار دیگر آن روزها را زندگی کنم.

مرگ

تو یادت هست که همیشه از عمویم صحبت می کردم، عمویی که لنگه ندارد، همتایش را ندارم. 

الان بیماریش رسید به جایی که توی کما رفته.

دلم می خواست باهات حرف بزنم، فقط با تو، بهت بگم که خوابم نمی برد و گریه ام می گیرد.

درباره مرگ با هم حرف بزنیم 

چیزی که نمی شود ازش فرار کرد، همه اش به اعداد فکر می کردم، من سی و شش ساله ام و وقتی شصت و پنج ساله بشوم ،دخترک همسن الان من می شود، ممکن است بچه هم داشته باشد و من قرار باشد بر اثر بیماری بمیرم و او لحظه لحظه به مرگ نزدیک شدنم را ببیند. 

غافل بودم؟

منم سی سال دیگر میمیرم

همه می میرند.

چه کنم؟

راهی هست برای نمردن، زنده ماندن، برای ابدی شدن؟

راهی نیست.

پس چرا اینهمه ظلم می کنیم؟

چرا به خودمان و دیگران ظلم می کنیم؟

چرا رهایم کردی؟

حالم خوب نیست

عمویم روی تخت شما ره یک قسمت کسانی که به کما رفته اند،

خوابیده و من اینجا هیچ کاری نمی توانم بکنم.

عمویم که عاشق فوتبال، رنگ زرد و عاشق همه چیز هست.


اعتراض

یاد سال ٨٨ افتادم و نگرانی هایم و اینکه رفتم ایرانسل خریدم که بتوانم اینترنت داشته باشم، با همان گوشی نوکیا توی فیس بوک می رفتم و می خواندم و یکبار هم به تو زنگ زدم و گفتم مواظب خودت باش. بالای پشت بام بودم . ساعت ده شب بود و همه الله اکبر می گفتند.

این روزها کجایی؟

این روزها چقدر این اعراضات برایم مثل شوخی بیمزه ایست، که هدف ندارد و بی نظم است و ته ندارد.

 نگران مردم هستم .

فیلتر شده اند تلگرام و اینستگرام اما من باز با ایرانسلم توانستم همه را چک کنم.

هیچ کس نیست،

خوابم نمی برد.

و من تنهایم. تنهای تنها.


روزهایی زنده شد که عاشق بودم.

دیشب چه بودم؟

یک درمانده که هیچ کاری نمی توانستم بکنم جز نگاه و حسرت و آه.

شاید اگر از عشق پر بودم اینگونه نبودم. دلم می خواست داد بزنم، دلم می خواست گریه کنم. اما نشد. 

من خودم نبودم.