| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دیشب وقتی از ترافیک کلافه کننده خیابان نوزدهم ، مثل یک فاتح جنگ داشتم خودم را خلاص می کردم و از لابه لای حجم عظیم ماشین ها مثل ماهی کوچکی که از دست کوسه فرار می کند ، به زور راه می گرفتم، راننده مرد ماشین روبه رویی که از جلویم می گذشت ، چنان بهم لبخند می زد و باهام حرف می زد ، نمی دانم چه کلمه رکیکی بهم می زد اما توی دلش عروسی بود یا جای دیگرش، منم خسته و بی اعصاب می خواستم با ماشینم از رویش رد شوم، فقط اینکه تا من بیایم او رفته بود و من راه باز شده را چسبیدم به جای رد شدن از روی او.
بعضی آدمها هر جای دنیا باشند غر می زنند. شاید من هم همینطور باشم.باید بروم و امتحان کنم.
وسط لندن، در موزه معاصرش ، بنویسی بدترین نمایشگاه پاپ آرتی بود که دیدم و بدترین چای و غذا در رستوران هندی بود که خوردم ،
و اینطوری باشد که تعطیلات ژانویه را سپری کنی و اوضاعت برای ما که عکسهایت را می بینیم دیزستر باشد.
نه عزیزم
اولا می خواستی عکس نگذاری ، اینطوری ما نمی فهمیدیم که از شهر کوچکت پا شدی رفتی لندن خوش گذرونی و بقیه حرفاتم که باورنکردنی است.
حالا اگر تهران هم بودی چیزهای خیلی بیشتری بود که پیدا می کردی و ازشون شاکی می شدی.
این هم از همان آدمهایی است که به عنوان روی مخترین آدمهای زندگیم است. من که اصلا حسود نیستم. خدا شاهد است
دیروز بهم زنگ زدند. از موسسه. داشتم با یک نفر دیگر اشتباهش می گرفتم. یعنی در حد بوندس لیگا داشتم سوتی می دادم.
چرا صداها اینقدر شبیه بهم شده؟
چرا موبایل هیچ کس را در گوشیم سیو نمی کنم؟ چرا شماره ها را سیو نمی کنم؟
چرا اینقدر مامانها پیام بهم می دهند و نمی دانم کدام به کدام است؟؟؟
به یکی پیام دادم فردا ده تا دوازده بعد دیدم باید به یک نفر دیگر پیام می دادم .
این چه وضعیتی است؟؟؟
اینقدر بی نظم و شلخته وار دارم زندگی می کنم.
باید منشی بگیرم برای تنظیم کلاسها و ساعتها و پاسخگویی به مادرهای غیور که دهانم را صاف کرده اند.
واقعا هیچ روز و ساعت خالی برایم نگذاشته اند.
این چه وضعیتی است؟
به کجا چنین شتابان؟؟؟
داستانی که داشتم درباره رابطه می نوشتم را از هفته پیش رها کردم. چون نمی دانستم ، باید چطور تمامش کنم. چیزی که داشتم می نوشتم از یک داستان واقعی بود که درباره فرزندخواندگی بود. امشب که پادکستهایم را آپدیت کردم دیدم وحیده ، قسمت جدید اجنبی را درباره فرزندخواندگی کار کرده و حالا دارم بهش گوش می دهم. احساس کردم که چه اتفاق خوب و جالبی. وقتی که من وسط قصه ام گیر کرده ام ، وحیده یک نفر را آورده که درباره فرزندخواندگیش حرف بزند. خیلی جالب است و دارم لذت می برم از خودم که به موقع رها کردم و از پادکست اجنبی و قسمت ۶۱. شاید بهم کمک کرد تا این قصه لعنتی را تمام کنم.
مامان شاگردم کرونا گرفته، می گوید امروز تست داده چون صدایش از دیروز گرفته، حالا من چهارشنبه پیش این خانواده بودم.
دوشنبه قبل ، شب ، حالش بد شده و بیمارستان نازنین آتیه تشخیص نداده که کروناست.
تا امشب .
حالا من از دیشب چهار تا عطسه کرده ام.
امیدوارم خوب باشم. از دوشنبه پیش تا این دوشنبه من فقط همین چهار عطسه را کردم.
خدا شاهد است.
یک: زیر شلوارم ، جوراب شلواری پوشیدم، یعنی دیگر هیچ جوری این سرمایی که به همه جانم رخنه می کند را نمی توانم تحمل کنم.
دو: مامان شاگردم بهم زنگ می زند و خواهش می کند که برای خداحافظی به خانه شان بروم. یک ساعت و نیم با پسرک بازی می کنم ، نگاهش می کنم و شاید دیگر هیچگاه همدیگر را نبینیم. او دارد از ایران مهاجرت می کند. موقع خداحافظی بهانه می آورد از جلوی در کنار نمی رود. پسرک سه ساله وسط کلاس یواشکی بهم گفته قربونتون بروم و من موقع رفتن بغلش می کنم، با هم عکس می گیریم. من فقط شش بار به خانه شان آمده ام و این بار می شود دفعه هفتم.
تمساحی در وسایلم دارم که بچه ها عاشق دهان بازش و دندان های تیزش هستند. از جلوی در هیچ جوره کنار نمی رود. تمساح را در می آورم و می گویم تمساح پیش تو باشد و همه جا مراقبش باش. اینطوری من همیشه پیشتم.
بهم کادو می دهند. یک شمع خوشبو ، یک تاپ صورتی تابستانه و یک عالم محبت و ثعلبی خوشمزه ای که جانم را گرم می کند. من چند تا کاغذ برای یادگاری به پسرک می دهم. توی یکی می نویسم که من برایت خاطره ای هستم و تو خاطره ای برای من که هرگز فراموش نمی شوی.
غصه می خورم. مامانش غصه می خورد . چند بار پرسیده چقدر وقت دارم ؟ چقدر مانده؟ چقدر دیگر می توانم بازی کنم؟
جلوی اشکهایم را می گیرم. اشک توی چشمان مامانش جمع می شود و پسرک بالاخره در آغوش مامان از من خداحافظی می کند همینطور که حواسش به تمساح است. تمساحی که حالا بچه های دیگر سراغش را خواهند گرفت.
سه: یک نفر به تو می گوید خوش قلب و دیگری به تو می گوید فاصله را رعایت نکردی و قابل تحمل نیستی.
من کدامم؟ من غصه می خورم . خودم را نمی شناسم. شاید می خواسته من را از سر خودش باز کند و دنبال بهانه بوده ، حالا آسوده است. من شکایتی ندارم.
چهار:هر کسی از ظن خود شد یار من
پنج: موقع برگشتن در اتوبان نیایش به یک پرشیای سفید زدم، در ترافیک بودیم. و من حواسم به کامیون کناری بود. گوشه راست سپرجلوی ماشین گرفت به گوشه سمت چپ سپر عقب. مرد آرام پیاده شد، چیزی نشده بود. بهش گفتم ببخشید و خواستم پیاده شوم. بهم خندید و گفت چکار می کنی و سوار شد و رفت.
۱۴۰۰/۱۰/۱۲