| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
چقدر نوشتن در اینجا برایم سخت شده، دلم برای وبلاگم تنگ شده اما. هر روز باید بیایم بنویسم که حالم چطور است ؟ چرا کم می نویسم اینجا. اینجا خانه من است. اولین خانه من برای نوشتن. جان دادن کلمات من باید اینجا باشد. باید اینجا حال و احوالم را چال کنم تا حالم خوب شود. هر چه که باشد. نمی توانم اینجا را فراموش کنم. اردی بهشت قشنگم شروع شده و دلم می خواهد هر روزش را بمیرم. هر روز از بوی خوب گلها و قشنگی هایی که هر لحظه که در خیابانها پرسه می زنم می خواهم بمیرم.
داستان های که سال گذشته برای مسابقه ها فرستاده بودم، یکی یکی رد می شوند. برمی گردم و دوباره می خوانمشان. و از اول می نویسمشان.
من دلتنگم. هر شب قبل از خواب می نویسم. در دلتنگی غلت می زنم و می خوابم. قبل از خواب ، قبل از رفتن به خواب، قبل از رفتن به دنیای ناشناخته ها ، قلبم از شدت دلتنگی می خواهد فشرده شود.
مامان شاگردم مجسمه می سازد. با پاپیه ماشه. کلا زن هنرمندی است با اینکه کامپیوتر خوانده. دیروز برایم تعریف کرد که دارد در یک مسابقه شرکت می کند که یک چوپان و قوچ را دارد می سازد. توی ذهنش قصه چوپان دروغگو بود و من گفتم عیبی ندار داستانش تکراری است؟ بعد از رفتنم از خانه شان بهم پیام داد که این تخصص شماست. من خندیدم و گفتم تخصص من چیست؟ و ذهنم شروع کرد به قصه گویی. دنبال نمادها می گشت. مثلا چوپان نماد چیست؟ یا قوچ . من گفتم چوپان می تواند راهنما باشد و این قوچ را به خود واقعیش نزدیک می کند. بعد یاد داستان حضرت موسی افتادم . گفتم مامان قوچ از ترس گرگها ، بچه اش را به آب می اندازد. بعد چوپان نجاتش می دهد. خیلی برایش جالب بود که اینقدر سریع توانستم قصه ای بگویم. و بعد گفتم این چوپان مثل حضرت خضر راهنمایش می شود، بعد از چند لحظه خودش شروع کرد به جمع و جور کردن و روان کردن قصه.
خودم خوشم آمد.
پشت در پستچی ایستاده، عیدیش را گذاشته ایم در پاکت که بهش بدهیم. گوشی را برمی دارم و می گویم امسال خیلی به شما زحمت داده ایم . دست شما درد نکنه که اینقدر خوب و با دقت بسته های ما را آوردید.
و سال دارد یواش یواش تمام می شود.
همه چیز نو می شود.
کاش منم حالم بهتر باشد. کاش همه حالشان خوب باشد.
وقتی تو چهل و دو ساله بودی ، من چند ساله بودم ؟ حالا من چهل و یک ساله دارم می شوم تا چند ماه دیگر. دنیای عجیب و کوچکی است. آن موقع می خواستی چیزی را بهم بگویی . عشق در هر سن و زمان و لحظه امکان پذیر است. حالا من چهل و یک ساله دارم، جا پای تو می گذارم. من به اندازه تو اطالاعات ندارم. می دانم. کتاب نخوانده ام. اما از تو یاد گرفته ام. تو الگوی من بودی و هستی. و حالا کوچکترها از حرفهای من دهانشان باز می ماند. مثل همان موقع که من دهانم باز می ماند. دارم در جا پای تو قدم بر میدارم ، انگار.