| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
از فردا می روم به دنبال تکاندن خانه، پارسال هم خیلی تمیز نکردم اما امسال قرار شد کسی بیاید کمکم. برای همین خوشحالم که همه جا مرتب خواهد شد. یعنی امیدوارم. دو نفر از صبح جمعه می آیند و خدا کند کاری نماند. یعنی من حال انجام دادن هیچ کاری ندارم ، آنقدر که خسته ام. اما می دانم که نمی توانم تحمل کنم و پا به پای هر دو کار خواهم کرد.
امروز فهمیدم یک از دوستانم ، دخترم را بلاک کرده. ماجرای خنده دار و بچه گانه ای بود که من امروز متوجه شدم و شاید کمی هم ناراحت شدم و حتی تصمیم گرفتم دیگر درباره اش حرف نزنم و ادامه اش ندهم. بچه ها با هم حرف زده بودند. بچه من و بچه او. چند سال است دوستند. و معمولا تصویری با هم حرف می زدند. مثل اینکه یکبار با هم دعوا کرده اند و همدیگر را مسخره کردند و من نفهمیده بودم. دخترم به من نگفته بود. دوستم هم همینطور. ماجرا مال چند ماه پیش است . دیدم مریض شده اند به دخترم اصرار کردم بهش پیام بدهد . حالش را بپرسد اما دیدم پیامهایش دیده نشده و امروز بعد از دوهفته پرسیدم. گفت بلاکش کردم. عجب! یک لحظه ماندم. من هیچ کس را بلاک نکرده ام تا امروز حتی اگر با من رفتار خوبی نکرده باشد. نمی دانم این چه برخوردی بوده . اما فهمیدم آدمها در شرایط مهم چه تصمیمات اشتباهی می گیرند. و حالم بد شد. بچه ها آنقدر ساده و معصومند که خودشان راه حل را پیدا می کنند . چرا دخالت می کنیم؟
دومین اتفاق امروز در مجلس افتاد که این مردم برای هزارمین بار نادیده گرفته شدند. حالم از این مردمان که قدرت را به دست گرفته اند ، بهم می خورد.
دیشب که تاصبح باران آمد و زمین حال آمد و صبح که بعد از خوابی راحت بعد از مدتها بیدار شدم همه جا مه گرفته بود. هوا هوای بهاری بود که در راه است. هوای خوبی که دلم می خواست باد بپیچد لای موهایم. امروز با اتفاقات عجیب و غریبش و خنده دارش رکورد زد. در طول این دوسال کلاسهای خصوصی بامزه ترین اتفاق ها برایم افتاد. و البته وحشتناک . و باعث شد خیلی خجالت بکشم اما بعدش کلی خندیدم. و خیلی بامزه بود. امروز دفتر شعرم را نگاه کردم دیدم چند روز است چیزی ننوشتم. حتما امشب می نویسم. شعر که نه. سه خط همینطوری نه چیزی کم و نه زیاد.
چند تا مانده تا باهار؟ شما که قدت بلندتراست ببین بهار از کدام طرف می آید؟
و اینکه اسفند از هزار تا عید قشنگتر است.
بیست و هشت روز مانده تا بهار قشنگ.
دل می خواهد یک دل سیر بخوابم. یک شب تا خود صبح بدون اینکه از خواب بپرم. بدون اینکه بخوابم به موضوعی فکر کنم. می خواهم بخوابم. جرعه ای خواب سیر و خوش لطفا.
دیشب فیلم قصیده گاو سفید ساخته مریم مقدم و بهتاش صناعی ها را به دلیل ندادن مجوز اکران ، در تلگرام دیدم. خیلی فیلم دردناک و تاثیرگذاری بود. مرثیه زندگی زنی که به دست سیستم قضایی ناکارآمد ، دچار تغییر و درد می شود. به نظرم این فیلم دارای یکی از شجاعانه ترین سکانس های سینمای بعد از انقلاب است. وقتی زن روسری را بر می دارد و به اتاق مرد می رود. لطفا فیلم را ببینید و آن را دست به دست کنید.
ماه دوست داشتنی ام ، اسفند آمد. بالاخره داستانی که چند روز بدون وقفه رویش کار می کردم و تا آخرین لحظه ایمیلش کنم، داشتم ادیتش می کردم. اما حرفهای ا زممول شنیدم که فکر نمی کردم داستان 3665 کلمه ای من این همه حرف گفته باشد. این همه تفسیر و تحلیل ازش در بیاید. من یک خط را می گیرم و می نویسم. داستانها را یکی یکی به موضوع اصلی اضافه می کنم. موضوع یک خط دارد و در ادامه داستانهای فرعی. چیزی که در ذهنم شکل می گیرد. بدون فکر که این داستان چه تبعاتی خواهد داشت یا چه چیزی را نشانه می رود؟ اما حرفهای امشب روشنم کرد. موضوعاتی که من بهش علاقه دارم . زنان ، روابط و کودکان و انسانهاست. اینهاست که در زندگی روزمره ام پر رنگ است.
حالا در اسفند باید منتظر بمانم. منتظر نتیجه شرکت کردن در این داوری هاست.
منتظرم ازم بپرسی چرا؟ چرا این کارها را کردی؟ چرا ؟ منتظرم سوال کنی اما می دانم من عرضه جواب دادن ندارم. عرضه اینکه یک بار برای همیشه جلویت بایستم و همه حرفهایم را بزنم و بعد به قول خودت بنویسم پایان پیام. چرا در سکوت هم تو قدرتمندتری؟ چرا در مقابل تو من اینقدر ضعیفم ؟
بهم پیام دادی امروز ف را دیدی، بعد از چهارده سال، موقع رفتن به شهرش، برای جلسه آمده بوده َشَهرت. ما سه تایی چه روزگارانی داشتیم. چقدر خوش بودیم در دهه هشتاد و در انتهای دهه، شماها هر دو رفتید اروپا و من ماندم.
برایت می نویسم کی بشود بنویسم بعد از این همه سال تو را دیدم. بالاخره تو را دیدم. و تو جواب دادی من مطمئنا ما همدیگر را می بینیم. و هر دو لبخند زدیم. بالاخره آن روز هم خواهد رسید. من منتظرم.
شنیدن نظرات دیگران، جان دوباره بهم می دهد. چقدر لذت بخش است، چیزی که در تخیل و فکر تو بوده، توسط بقیه خوانده می شود و بقیه آن را مثل تو تصور می کنند و از خواندنش کیف می کنند. حس خوبی است.
با همه حال بد و گیر کردن در کلمه ها و سردرگمی زیاد، غروب دلگیر جمعه و فشار بسیار از جانب محیط خانه ، وقتی شماره دوم مجله دیجیتال شبگیر بیرون آمد خیلی خوشحال شدم و تاثیر زیادی در حال و روحیه ام داشت. داستانم تمام شده اما جزییاتی از آن باقی مانده که حتما تا فردا تمام خواهد شد.
حالم خوب است.
پیج مجله در اینستاگرام : shabgirmagazine