| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
امروز که دو ر هم جمع شده بودیم و پشت سرمان خورشید رنگ غروب انداخته بود به آسمان و برج میلاد درخشان و روشن می شد، خاطره های خنده داری که تعریف می شد، بلند به خنده ام انداخته بود. چطور می توانم این لحظات را به خاطر بسپرم و توی دلم از عشقی که در صداها و خنده ها بود تا مدتها انرژی بگیرم . سخت است ، به لحظه ای که یکی از این صداها نباشند. من از مرگ می ترسم هنوز. صداها را ضبط کردم . نمی دانم کی وقت بشود بروم گوش بدهم اما دلم می خواهد با خوشی چندباره و چندباره گوشش بدهم و قصه های هر کدام را بنویسم.
از مهمانی های چند روزه بالاخره خلاصی پیدا کردم. خوب بود اما چند شب خوب نخوابیدم و نتوانستم بنویسم. همه اش در حال کار بودم. روی پا ایستاده بودم. حتی وقتی مهمان بودم.
هوا خیلی سرد شده. کاش برف ببارد. خوابم نمی برد اما مسواک زده ام و لپ تاب را روشن کرده ام و می خواهم بنویسم. خیلی خسته ام. و از فردا باز کلاسهایم شروع می شود. عصر خاطره انگیزی بود. همه خاطره گفتند و من صدایشان را برای روز مبادا ضبط کردم.
دیشب یکی از پسرهای جوان فامیل رفت کانادا. وقتی عکسها و استوری های اطرافیانش را از رفتنش دیدم گریه ام گرفته بود. این پسر آرزوی رفتن داشت. خانواده اش تمام تلاششان را کردند و پول هنگفتی را خرج کردند که او دیشب برود. یک هفته مانده به رفتن، پسر استرس گرفته بود ، مضطرب شده و تازه انگار فهمیده رفتن چه معنایی دارد. رفتن یعنی نبودن به معنای طولانی. یعنی گم شدن در زمان. حالا که اینجا صبح شده، شاید برای او هنوز شب باشد. در فیلمها ، توی بغل مادرش گریه کرده بود طولانی. غمی داشت عکسها. وحشتناک بود. چرا ؟ چرا باید می رفت؟ چرا نباید اینجا می ماند و در کنار خانواده اش راحت زندگی می کرد؟ چرا فکر می کند آنجا بهتر است؟ تمام این حرفها قلبم را فشرده می کند. کاش رویایش تحقق پیدا کند و وقتی رسید تنها نماند. او از تنهایی وحشت کرده بود. در تمام صورتش اشک و تنهایی پیدا بود. آینده ای نامعلوم و ترسناک بدون خانواده، بدون دوستان و بدون وطن.
توی اسنپ لم داده ام و بیرون را تماشا می کنم. می نویسم و می خوانم. چای و کیک می خورم. به قسمت جدید هلی تاک گوش می دهم و چشمانم گرم می شود و دلم می خواهد همین جا بخوابم. چند تا عکس از آسمان آبی و درخشان امروز تهران می اندازم. کاش همیشه همینطور بماند. منبع الهام من برای نوشتن است.
ای آبی بیکران ...
من امروز کلاسهای عصرم را کنسل کرده بودم تا توی ترافیک نمانم اما پدرم برعکس همیشه خیلی خیلی دیر رسید. طفلک خسته شده بود و وقتی رفت توی ایوان سیگار بکشد به من گفت بیا از این یاکریم ها که هر شب روی شاخه درخت کز کرده اند عکس بگیر.رفتم هم ماه کامل را دیدم و هم یاکریم ها که نشسته بودند و تکان نمی خوردند. چقدر هوا سرد بود. بعد از کلاس آنلاینم ، اناقم را مرتب کردم. چون فردا و پس فردا مهمان داریم و اتاقم را بطور اساسی مرتب و تمیز کردم.،لباسها و کاغذها و کتابها و هر چه که هی ریخته بودم بالاخره بعد از سه ماه جمع و مرتب شد.
یلدای ما در نهایت سادگی و خوشی گذشت. کنار هم بودیم و دلمان غصه ای نداشت. کاش برای همه همینطور گذشته باشد.
خسته ام. هی نوشتم و نوشتم.
اما امروز حالم گرفته شد وقتی شنیدم که مامان شاگردم می گوید او را صدا نزده ام .مگر می شود توی هشت تا شاگرد من کسی را جا بگذارم. دلم گرفت. از در و دیوار برایم می رسید. این مدرسه ، آن مدرسه ازم شکایت می کنند و من حالم بد می شود از اینکه کسی بهم بگوید کارت را درست انجام نداده ای. اما حالا حالم خوب شده. این داستان همه کلاسهای آنلاین این روزهاست که مامان شاگردها ، معلم را تیرباران کنند. و من باز ادامه می دهم. این روزها فکر می کنم کارم را بیشتر از قبل دوست دارم.
دوست عزیزم برایم هدیه فرستاده ، و توی دلم قند آب شد که انار شب یلدایم آماده است و کتاب هزار صفحه ای که از اشتیاق خواندنش دارم بال بال میزنم. چه کنم با این همه عشق که به روی سر وصورتم می بارد؟
دیشب همه فامیل بسیج شده بودند که من رای بیاورم و حتی در دورهمی شان حرف من و داستانم بوده. برایم فیلم فرستاده بودند که چقدر مشتاقانه برایم رای جمع می کردند. با دیدن فیلمها گریه ام گرفت. چطور می شود آدم این همه طرفدار پیدا کند و داشته باشد؟ انگار مرده باشم و حالا فوج فوج آدمها داشتند می گفتند چطور هستم و چگونه بودم. انگار داشتم در بعد مرگم می فهمیدم چه خبر خواهد شد. باز هم گریه کردم از اینکه خوبی های کوچک این همه می تواند دل بدست بیاورد. من اینقدر آدم خوبی نیستم . ولی باز هم آدمها فقط خوبی ها را به یاد می آورند. دیشب درس بزرگی بود. دیشب من با اینکه برنده نشدم در رای گیری مردمی اما هفتصد قلب را تسخیر کرده بودم . از دور و نزدیک ، آشنا و غریبه بهم پیام می دادند . خیلی هیجان انگیز بود. اما حال بعدش هنوز تمام نشده . باید بگذرد تا حالم بهتر شود. حالا می فهمم وقتی یک تیم فوتبال دقیقه نود گل می خورد چه حس بدی است و چرا بازیکنان گریه می کنند. باهاش همدردی می کنم و احساسشان را می فهمم.
دیروز برای شاگردم از آرزو گفتم. ازش پرسیدم چه آرزوهایی دارد. بعد روی تخته وایت بردش با هم شروع کردیم به کشیدن آرزوهایمان. من دو تا کتاب کشیدم. و بعد برایش گفتم دوست دارم کتاب هایم را چاپ کنم. یکیش کتاب خودم بود و دیگری قصه های بچه ها. یک خانه بزرگ کشیدم . یک فضاپیما و ماه. تازه پسرک داشت مفهوم آرزو را متوجه می شد و او هم شروع کرد به کشیدن.
آه
آرزوی دوررر
خانه ای که آدمهایش می خواهند از آن بروند ، چه شکلی است؟ خانه ای که ازش قرار است مهاجرت کنند بروند و دیگر باز نگردند چه قدر غم انگیز است! جارو نزده، آینه ها پر از جای انگشت، دیگر چه فرقی می کند که دستشویی تمیز باشد وقتی قرار است که دیگر این خانه خانه تو نباشد.
وقتی بهش گفتم خداحافظ زدم زیر گریه. باورم نمی شد. الانم دارم گریه می کنم. ما سالها کنار هم بودیم ، کم و زیاد از هم خبر داشتیم. و حالا روزهای آخر ، چه غمی داشت. و امشب ساعت سه وقتی پرواز می کند و می رود دلش را جا می گذارد.
آخ آخ