بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

فراز و فرود

برف امروز و ادامه بارانش جان دوباره به زندگی تهران داد. می خواهم بخوابم. فردا هم بگذرد از این هیجان کاذب مسابقه در بیایم و برگردم به روزهای عادی. این هفته کلاسهایم را به کمترین خود رسانده ام که بیشتر در خانه باشم . احتیاج به استراحت دارم. برای خودم تعطیلات آخر پاییز،  دست و پا می کنم. البته امروز تا همین الان داشتم می نوشتم. نمی دانم چه می نویسم اما می نویسم. کلاس داشتم و از صبح علی الطلوع بیدارم. دیگر چشمانم نا ندارند. 


که من عاشقترینم

وقتی ساعت هفت شد من قلبم داشت تاپ تاپ می کرد که این بار چه چیزی گفته بودی که تا چند وقت شبها موقع خواب بهش گوش بدهم. رسیدم به دقیقه ای که می دانستم فقط من و تو می دانیم چه کلماتی است. آه کلمه ها، کلمه های جادویی. کلمه هایی که از راه دور عاشقم کرد. آخ خدای من ! دستهایم از سرما یخ زده بود. انگشتانم کار نمی کرد اما گوشهایم تیز شده بود. نفسهایم به شماره افتاد. آسمان قرمز شده. هوا آنقدر سرد شده که دلم می خواهد فرداصبح که بیدار شدم برف باریده باشد . از این سر تا آن سر تهران برف نشسته باشد و من هدفون به گوش به کلمه ها فکر کنم  و باز هم بنویسم و بنویسم. آنقدر جان داشته باشم که تا ابد بنویسم و تو بخوانی. اشکهایم بند نمی آید. این چه روزهایی است؟!

رغبت و اشتیاق

اگر بگویم از برنده شدن بدم می آید ، دروغ گفته ام. از صبح که هی رای ها را می بینم، هر وقت از آن یکی رقیبم عقب افتاده ام ، حالم گرفته شده. دارم یک داستان تازه می نویسم برای مسابقه بعدی. موتورم انگار روشن شده. الان رای هایم بیشتر شده و حالم خوب است. مثل بچه ها شده ام. دلم می خواهد اول بشوم.

تناقض

عکس العمل ها بعد از خواندن جستار کوتاهی که نوشته ام جالب است و مثلا این کی بود و آن فلانی همان بود ؟ بعد در نوشتن تردید می کنم اگر قرار است هر بار بعد از نوشتن هی آدمها بیایند درباره شخصیتهایی که نوشته ام بپرسند یا بهم بگویند مبارک است موهایت را رنگ کردی یا بچه ات فلان شده، هم خنده ام می گیرد و بعد فکر می کنم که من طاقت شنیدن حقایق زندگیم از زبان دیگران دارم؟طاقت قضاوت دیگران را دارم؟ برایم مهم است که دیگران چه فکری می کنند؟ اصلا وقتی اسمم را توی طاقچه دیدم جا خوردم. انگار من ، این نبود. من همیشه بدون نامی بودم که اینطوری می نوشتم و قرار نبود که آن طوری دیده بشوم. کلا دچار تناقضات بسیاری شدم که اصلا بنویسم یا ننویسم؟ دوست دارم خوانده بشوم یا دیده بشوم؟ عجیب است. خیلی عجیب و پیچیده است. قابل بیان و نوشتن نیست. 

بن بست

بعضی وقتها به بن بست می رسم. به یک بن بستی که هیچ راه فراری ندارد. بعد این بن بست آنقدر طولانی می شود که مثل آینه می شود. آینه ای تمام قد که می ایستد جلویم و یکی یکی خصوصیاتم را بهم نشان می دهد. چون نمی توانم بن بست را طی کنم یا راه فرار یا راه چاره پیدا کنم آینه در گوشم تکرار می کند: تو یک رذل عوضی پستی. تو بدترین آدم روی زمین هستی و تمام حرفهای رکیک عالم را بهم می زند. خودم به خودم می زنم و می نشینم  گریه می کنم  که چرا خودم ، خودم را در بن بست انداختم؟ چرا دلم خواسته در این تاریکی کورمال کورمال با شنیدن یک صدا یا یک جمله ، خودم را بیندازم در بن بست و بعد باید کلی زمان طول بکشد که باز با خودم مهربان شوم!! 

درست است لازم نبود من را به بن بست بکشانی ، من همین پست رذل عوضی هستم . 

سالم و ناسالم

مدرسه  را به خاطر آلودگی تعطیل کرده اند و آمده ام خانه کلاس آنلاین بروم. این پسرها ، عاشق کلاس من هستند و من هم می بینم شاگرد پسر از بهترین شاگردهاست. اصلا نمی دانم چرا امسال از همه سالهای معلم بودنم ، بیشتر شاگردانم پسر بوده اند. و رابطه ام با آنها بهتر بوده. مامان های پسرها هم باحالتر هستند نسبت به مامان های دخترها. آخیش امروز می توانم ناهارم را به موقع بخورم. مدتهاست ناهار و شامم یکی شده. کاش فقط وزنم کم می شد. امروز فقط یک چای خورده ام در خانه شاگردم و الان هم یک بستنی. به نظرم اینطوری با اینکه کم می خورم اما سالم خوری ندارم. ولی چیکار می شود کرد؟ همیشه که نباید سالم بخورم . سالم رفتار کنم. کمی ناسالم بخورم و ناسالم رفتار کنم. چطور می شود؟

کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می برد هر جا که دلش خواست

بهم می گوید: یکشنبه دیگر،  آخر شب می روند و من قلبم می ریزد. می گویم چرا بهم نگفتی ؟ چرا زودتر نگفتی که من آن روز که دیدمش بغلش کنم؟ حالا می فهمم چرا چشمان  سبزش این چنین غم داشت و به همه چیز طوری نگاه می کرد انگار دیگر حالا حالاها قرار نیست این دورهمی ها را ببیند!! گفتم قرار بگذار تا قبل از یکشنبه هر روز باشد هم می آیم با بچه ها بازی می کنم و هم خداحافظی کنم و هم رفتنش را ببینم. آخ چه روزگاری. حالا باید برای رفتن تک تک عزیزانمان ، برای چمدان های کوچک و بزرگی که به دست می گیرند و آینده ای نامعلوم را در قلبشان جا می دهند و می روند ، اشک بریزیم. چه به روز ما آورده اید که نفس را تنگ کرده اید؟ چه کردید بر ما که حالا باید بغض کنیم برای نبودن کودکان کوچکی که نمی دانند رفتن و هجرت یعنی چه؟ دلتنگی یعنی چه؟ گفت : از حالا قلبم دارد از جا کنده می شود، و استیکر گریه گریه. و من بغض کرده ام این طرف و امید می دهم که بزودی همدیگر را می بینید. و دلم می خواهد بنشینم و به چشمان روشن پسرک کوچکی فکر کنم که به تازگی با من آشنا شده اما بزودی من برایش خاطره ای دور می شوم از اولین معلمهایش که موهایش را می بافت دو طرف شانه هایش می انداخت و موقع بازی کردن حسابی می خندید. 

سرسخت

با سردرد افتادم روی تخت. خسته ترین موجود روی زمینم. از هفت صبح بیدار بودم. و حالا یک معلم له شده ی بی جانم که چشمانم را تا می بندم صداهای مختلف بچه های کوچک و بزرگ توی سرم می پیچد.  و در انتها صدای یک مامان عصبانی، که به کلاسداری آنلاین من معترض می شود. مامانی که تفکرش مثل معلم دبستان من است که بچه ها باید صم بکم در کلاس باشند و فقط یک نفر تا آخر مثل وروره جادو صحبت کند. مامان عصبانی حالم را گرفت اما مشتاقم کرد که بیشتر کار کنم. من کم نمی آورم. درست است در آن لحظات داغ کرده بودم و دلم می خواست فرار کنم اما بعد دیدم باید به مبارزات ریز و زیرپوستی خودم  با شیوه های نوین ادامه دهم. من از وقتی هجده سالگیم تمام شده معلم هستم، و در خون من است. حالا قویتر از قبل می روم در دل خانواده های غرغرو . 


عشق همین بود

خوابت را دیدم. نمی دانم کجا بود ؟ همانجایی بود که می تواند باشد. تو داشتی با بقیه که کنارت بودند سلفی می گرفتی. روی صندلی نشسته بودی و من از دیدنت ذوق زده بودم . اطرافم پر از آدم بود. این همه آدم بعد از کرونا در کنارم خیلی عجیب بود. یکی ماسک داشت، یکی نداشت. تو هنوز مشغول بودی و من از دور می پاییدمت. و هی می خواستم طوری من را ببینی . هی ، منم اینجام و با دست تکان دادن یا چیزی شبیه ش حواست را جمع کنم . اما ندیدی. هیچ دیواری نبود. همه جا پر از پنجره های بدون شیشه بود. و یک نفر اجرای زنده نمایشنامه خوانی یا موسیقی داشت . نمی دانم. خوشحال بودی و همین حالم را خوب کرده بود. از یک پنجره بزرگتر آمدم که برایت دست تکان بدهم اما صندلیت خالی بود. دنبالت گشتم اما نبودی . و این شعر که هی دارم گوش می دهم توی ذهنم تکرار می شد. جنگل به جنگل ... عشق تو جاری بود. دریا به دریا .... قلبم داشت از توی سینه ام می زد بیرون. چرا ندیدی من را؟ من گم شدم بین جمعیت و تو گم شدی بین آدمها. از خواب پریدم. موزیک همچنان ادامه داشت. دره به دره به عشق غره...دلم می خواست گریه کنم. چشمانم باز نمی شد. می خواستم توی خواب بمانم. چشمانم را ببندم و تو باشی .

اما من از تو چیزی ندیدم ...آن گل که دادی سمی ترین بود ، بو کردم، مردم ،عشق همین بود...

سرنوشت

وقتهایی که من پیش ه هستم خانم نون هم هست. گاهی با هم حرف می زنیم وقتهایی که او آشپزی می کند ، خانه را تمیز می کند و لباسهای شسته را جمع می کند یا ظرفهای شسته شده را سر جایش می گذارد.هر روز ماجرای جدیدی برای تعریف کردن دارد. امروز گفت دیشب مامانم فشارش رفت بالا و حالش بد شد و بردیمش بیمارستان و  دکتر بهش قرص فشار داد . انگار چند روز بوده قرصهایش را نمی خورده چون خواهرم هم به خاطر اینکه شریک پسرش هفتصد میلیون پولش را برده اند حالش بد شده و چند روز است از دماغ و دهنش خون می آید و حالا که به خانه برگشته باز هم حالش خوب نیست و غصه پسرش را می خورد و نمی تواند راه برود ، پاهایش جوری عجیب مور مور می شود. چند روز دیگر عروسی برادرزاده ام است، باید کادو بدهیم و یک سینی هم خریدهای خانه مثل روغن و بنشن و ... برادرم پانزده سال پیش دستگاه کاربراتور ماشین توی تعمیرگاه افتاد روی سرش و مغزش پاشید بیرون و بعد از کلی عمل و جراحی یک طرف بدنش لمس شده و زنش این همه سال او را تر و خشک می کند و می گوید تنها دلخوشی من خوردن است چرا رژیم بگیرم. بعد عکس خانه اش را نشان می دهد که سنگهای نما ریخته اند و باید نفری یک میلیون و دویست بدهند تا بیایند دیوار را درست کنند. بعد نامم را مدل شاگردم با جون میگوید ما خیلی بدبختیم  و اگر مجبور نبودم نمی آمدم بچه مردم را نگه دارم می رفتم سه تا نوه های خودم را نگهداری می کردم و به دخترم کمک می کردم که سه تا بچه قد و نیم قد دارد. شوهرم اول عید دوچرخه اش را دزد برد حالا می خواهد یک دوچرخه دست دوم بخرد نمی تواند اینقدر که گران است. کارش زدن پنبه لحاف است. فقط خرج خانه را می دهد وقتی کادوی عروسی و تعمیرخانه و قسطها می شود من باید پول بیاورم خانه. 

من هر روز به این حرفها گوش می دهم. من هر روز با خانم نون  همدردی می کنم . نمی دانم اسمش چیست اما به حرفهایش گوش می دهم و سعی می کنم احساس بدی بهش دست ندهد . خانم نون در عین بدبختی خیلی مهربان است . دستپختش خوب است  و همیشه برای من چای با خرما و میوه می آورد. حواسس به من و  ه است.