-
بودنم
شنبه 16 اسفندماه سال 1404 22:19
بودن به از نبودن خاصه در بهار! احمدشاملو
-
روز هشتم
شنبه 16 اسفندماه سال 1404 14:15
دیشب به دوستی قدیمی پیام دادم که فکر نمیکردم جوابم را بدهد. دوستی که از همینجا با هم آشنا شدیم و امسال این دوستی به خاطر همکاری در تهیه پادکست رنگ دیگری گرفت. جوابم را داد که هنوز هستم و اینکه مراقب خودم باشم. بعد از سالها گرفتن این پیام، اشک توی چشمانم آورد. و من نوشتم خوشحالم که هستی و همیشه باشی. الان از خواب...
-
جنگ حنگ است دیگر
شنبه 16 اسفندماه سال 1404 09:59
جنگ برای بعضیها بدبختی میآورد برای بعضی خوشبختی. کتاب قربانی باد موافق ص ۳۹
-
دوستت دارم
شنبه 16 اسفندماه سال 1404 03:54
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم به اندازهی انفجارها به اندازهی ستونهای دود روی شهر به اندازهی صدای جنگندههای سرگردان روی سر ساختمانهای شهر تاریک دوستت دارم دوستت دارم حتی اگر جنگ تمام شود و از شهر ویرانهای باقی بماند. دوستت دارم هنوز حتی وقتی هواپیماهای فرودگاه در آتش میسوخت و چیزی جز خاکستر از آن سفرهای رفته...
-
رویای بی سر و ته
جمعه 15 اسفندماه سال 1404 13:41
همین یکساعتی که خوابم برد، خواب دیدم مشهد را هم میزنند. رفته بودیم در یک خانه که خیلی عجیب بود. ما طبقهی اول بودیم. من و برادرم. تصمیم گرفتم از همه چیز از زاویه نزدیک عکس بگیرم. مثلا از لباسهای روی بند، از درختهای خیس حیاط، از چاقاله بادامهای بزرگی که به درخت ماندهبود. خانه قدیمی بود. و ما توی حیاط به تماشا مشغول...
-
بمب یک عاشقانه
جمعه 15 اسفندماه سال 1404 10:36
دلم میخواهد دوباره فیلم بمب یک عاشقانه پیمان معادی را ببینم و وقتی دیالوگ لیلا حاتمی میرسد که الان هر لحظه توی این شهر معلوم نیست بمب روی سر کی بیفتد و از یک دقیقه دیگر خبر نداریم، بزنم زیر گریه . باهاش بزنم زیر گرهی و بلند بلند گریه کنم. اول جنگ یک بسته پوکساید خریدم اما هنوز یک دانه هم ازش نخوردم. چرا گریه نمیکنم؟...
-
امروز روز هفتم است.
جمعه 15 اسفندماه سال 1404 10:26
ساعت پنج و نیم صبح تنم داغ کردهبود. جون تهران داشت بمباران میشد.،سالهای پیش همیشه خواب جنگ میدیدم. سالهایی دور که اصلا جنگ چیزی محال بود. خوابهایم حول محور گیر افتادن و خورد شدن شیشهها، حملهی آدمهایی که نمیشناختم و صدای جنگنده بود. همیشه توی خوابهایم میترسیدم و فرار میکردم.،این اثار و فرار لابد از هفت سالگی در...
-
ایران در حال شخم خوردن
پنجشنبه 14 اسفندماه سال 1404 19:51
این را برایم در جواب نوشت: اگر قصد کشاورزی باشد، آداب دارد، بهترین بذر را روی آسفالت یا موزاییک یا سطح سیمانی بگذارید هرچه کود و آب و ... مراقبت کنی، رشد نخواهد کرد. باید زمین را شخم زد سپس بذر کاشت. ایران درحال شخم خوردن است.
-
تهران من را پس دهید.
پنجشنبه 14 اسفندماه سال 1404 19:04
اینجا باران میبارد. دلم برای تهران تنگ میشود. تهرانی که دیگر نمیدانم چه شکلی شده، آینههای کاخ گلستان ریخته روی فرشهای قرمز، آخرین بار زمانی دیدمش که مردم توی بازار با هم بحث میکردند سر اینکه به چه کسی رای بدهند. ساختمان سنا هم خراب شده، خانهی مامان دوستم شیشههایش خورد شده و ریخته پایین. آدمهایی در آوار گیر...
-
شاید لحظهای
پنجشنبه 14 اسفندماه سال 1404 11:45
امروز آدمهای تازه حالم را پرسیدند و منم از دوستانی که تا حالا سراغ نگرفتهبودم. صبح که بیدار شدم فقط خبرها را خواندم تا ببینم تهران در چه وضعیتی است.،هر روز ساختمانهای بیشتری را خراب میکند. نمیدانم خانهی کوچک در چه وضعیتی است. فقط از خبرها میدانم که فعلا آنجا انفجاری رخ نداده. یعنی کی میشود برگردیم و دوباره زندگی...
-
مبهم
پنجشنبه 14 اسفندماه سال 1404 02:24
آدمهای دور مهربانتر از آدمهای نزدیکند. این قانون زندگی است. امروز پنجشنبه است و شش روز شده که زندگی عادی نداریم. امشب فکر میکردم کی بالاخره آن روز فراخواهد رسید؟ یعنی روزی میرسد که بگویم همین بود چیزی که میخواستم. نمیدانم بشود یا نه؟؟؟
-
روز پنجم
چهارشنبه 13 اسفندماه سال 1404 20:17
اینجا از صبح باران ریزی میبارید. دلم میخواست بیهدف توی خیابانها قدم میزدم. منتظرم پریود شوم تا بیبهانه و بدون تشنگی و خستگی پلاس باشم. خیابانهای اطراف را کشف کنم. با ماشین بابا رفتیم خیابانی که گوشت و مرغ میفروختند. دوسه تا زن بیحجاب اجباری دیدم. شهر آدم را به وحشت میاندازد. اگر برگردیم به قبل از زن زندگی آزادی...
-
بوس بر بلاگ اسکای و زندهباد نوشتن.
چهارشنبه 13 اسفندماه سال 1404 19:56
بلاگ اسکای عزیزم دوباره برگشت. خواهش میکنم توی این روزهای سخت کنار ما باش لطفا. متشکرم.
-
دل خوش سیری چند
سهشنبه 12 اسفندماه سال 1404 14:45
توی تاریکی اتاق، نور قرمز و سبز افتاده روی لبهی پنجره و فرندز میبینم. خستهام. بیحوصله و بدون هیچ انگیزهای. ما چه میخواستیم از وطن؟ ما چه چیزی برای زندگیهایمان لازم داشتیم؟ کمی آرامش و اینکه در کنار هم زندگی کنیم. ولی این را از ما گرفتند. لعنت بر حکومتهای ظالم. لعنت به ظالمین جهان که نمیگذارند ما دل خوش...
-
یوز ایرانی
سهشنبه 12 اسفندماه سال 1404 14:42
دیروز توی جاده، بین شهری به اسم میامی و سبزوار چند کیلومتری توی دشت، دشت خالی که تهش آسکان گاهی آبی بود گاعی خاکستری و ابری، تابلو زدهبود محل عبور پوزپلنگ ایرانی. مثلا بیست و شش کیلومتر. حالم آنقدر خوب نبود که به پنجره خیره شوم و ببینم چیزی به چشمم میآید یا نه. اما نوشتمش که فراموش نکنم. شاید روزی توی یکی ازد...
-
ماجرا فقط این نبود
سهشنبه 12 اسفندماه سال 1404 10:00
دیگر از امروز میخواهم کتاب بخوانم. شاید هم چند قسمتی فرندز ببینم. روح و روانم در این چند روز به معنای واقعی تحلیل رفته و مثل یک آدم فلج شدهام که فقط یک گوشه اخبار را چک میکند. شاید حال همهی ما در این روزها این باشد. قبل از آن هم همین بودم. فقط اینکه سرکار میرفتم و روزمرگی بیشتری جاری بود.اما حالا رخوت دوباره...
-
روز چهارم-دومین جنگ
سهشنبه 12 اسفندماه سال 1404 09:46
از دیروز که با صداهای وحشتناک از خواب بیدار شدم تا دیشب نخوابیدهبودم. موقع خوردن شام در خانهی داییم چشمهایم بیته میشد. آنقدر که خسته بودم. همه دورهم بودیم مول جنگ دوازده روزه که چهار روزش را کنار هم ماندیم. یاد آن روزها که چقدر سخت گذشت. و حالا تازه امروز چهار روز شده. دیروز بچههای مدرسه خبر دادند که دختردایی یکی...
-
سومین روز جنگ
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1404 05:29
از ساعت سه بیدار شدم و یا صدایی که از دور آمد دیگر خوابم نبرد. نمیدانم نواب بود یا کوهک یا کجا. اما از ر شنیدم برادر ه ترکش خورده و توی بیمارستان است. پسر دوست دیگری هم صورتش ترکش خورده و بخیه خورده. ر نگران بود و بهم گفت دوستم دارد. گفت هر چه زودتر از تهران خارج شویم. خودش دیشب رفت طالقان. از آن موقع خوابم نمیبرد....
-
این جنگ خانمانسوز
یکشنبه 10 اسفندماه سال 1404 22:30
سر ضرابخانه را زدند، دوستم پیام داد. توی گروه دوستی مدرسه بلبشویی راه افتاده از دیشب که دو دسته شدیم. شاید هم سه دسته. من هم نمیدانم نه جنگ میخواهم و نه ظلم سابق را. نه پهلوی را و نه بقیهی آدمهای خارجی را. دوستم پیام داد که خانه مامانش بوده و شیشهها ریختهاند. عکس فرستاد و درهای شیشهای طبقات، پودر شدهبود. میگفت...
-
پاینده ایران
یکشنبه 10 اسفندماه سال 1404 09:55
وسط تاریخ ایستادیم. عجب روزگاری. عجب. باور نمیکنم مثل زندانیی که به زندانبانش عادت دارد. فقط ایران پاینده بماند.
-
چه روزگاری
یکشنبه 10 اسفندماه سال 1404 01:08
قبلش رفتهبودم دوش گرفتهبودم و موهایم را سشوار کشیدم. حالم بد نبود. منتظر اتفاقهای خوب بودم. خانه تمیز و مرتب بود.شب قبلش دوستانم اینجا بودند و با هم وقت گذراندیم. کسی توی فکر جنگ آن هم در روز روشن نبود. رسیدیم به خانه سردرد گرفتهبودم. ماشینم را پارک کردم و پیاده برگشتم خانهام. شارژرم را برداشتم و لپتاپ. مردم را...
-
نهم اسفند. دومین جنگ ۱۴۰۴
یکشنبه 10 اسفندماه سال 1404 00:56
صبح رفتهبودم جلوی دفتر قضایی و منتظر بودم چیزی را آماده کنم که یکی از دوستانم توی گروه زد صدا رو شنیدین؟ زدن زدن. همان موقع ماشین را روشن کردم و به سمت مدرسه دخترک راه افتادم. هنوز خیلی شلوغ نبود. اما بلوار فرهنگ که رسیدم نزدیک مدیریت قفل شده بود. صدا شنیدم و تمام بدنم توی ماشین فلج شد. همه ماشینهای کنارم عصبی بودند....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 اسفندماه سال 1404 11:12
دوستیهای جدیدم همه توزرد از آب در میآیند. یکی یکی بعد از هر اتفاق و دیداری یا چالشی و مسئلهای میفهمم نه دیگر نمیتوانم دوستی را با این آدم ادامه بدهم حتی اگر نویسندهی خوبی است اما اخلاق و انسانیت و دوستی سرش نمیشود و باید رهایش کنم. باید دیگر سراغش را نگیرم و فکر نکنم که این فرد احتیاج به کمک داشته. او باید در...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 اسفندماه سال 1404 11:11
هزار جهد بکردم که یار من باشی مرادبخش دل بیقرار من باشی شبی به کلبهی احزان عاشقان آیی دمی ندیم دل سوگوار من باشی چراغ دیدهی شبزندهدار من گردی انیس خاطر امیدوار من باشی از آن عقیق که خونین دلم ز عشوهی او اگر کنم گلهای غمگسار من باشی چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در میانه خداوندگار من باشی در آن چمن که بتان...
-
باران به سرزمین من برگرد
شنبه 25 بهمنماه سال 1404 22:30
سخت کار کردم تا آن چیزی که میدانستم توی خوشت میآید را بخرم. همان گردنبند با تصویر نقشهی ایران. چون تو جانت برای ایران میرفت و هر اتفاقی که میافتاد بهم میگفتی من پای وطنم ایستادهام و این را زمان روزهای جنگ دوازده روزه فهمیدم. همیشه توی گردنت دیدهبودم رشتهای از دانههای تسبیح مشکی داری که بهش یک ایران کوچک وصل...
-
بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴- سال بد سال باد سال مرگ
جمعه 24 بهمنماه سال 1404 22:19
دیشب موقع غروب، دلم میخواست از فضایی که درونش بودم بیرون بزنم. خانهی یکی از دوستان تازه. نزدیک پارک لاله بود. انداختم از وسط بلوار کشاورز و از شلوغی ماشینها از خیابان رد شدم و تماشاکردم آدمهایی که تک تک میگذشتند یا زن و مردهایی که روی نیمکت در تاریک روشنای چراغهای بلوار نشستهبودند. سرد نبود. هوای دمدمای عید...
-
رویای آزادی
جمعه 17 بهمنماه سال 1404 11:05
عزیزم این سرنوشت خاورمیانه است که ما را این چنین ناامید و دلزده از زندگی میکند. آن روزهای طلایی که سیاست اهمیت نداشت هر چقدر هم کثیف بود. آن روزها که بیخیال میخندیدیم و تنها یک بستنی ما را شاد میکرد تمام شد. زندگی دیگر آن چیزی نخواهدشد که قبلا بود. دستهجمعی شکست خوردیم. و آن را در حال تجربهایم. من دیگر هیچچیزی...
-
مرگ تدریجی
چهارشنبه 15 بهمنماه سال 1404 11:49
برای عسل مینویسم و اشک میریزم. کاری دیگر از دستم برنمیآید. همه منتظر آوار جنگند. هر شب با دلهره از خود بپرسیم امشب میزند؟ از شنبه آماده بودم. ماشین را بردم تعمیرگاه و هر چه پول داشتم خرج کردم تا در راه و نیمه راه من را نگذارد.بنزین زدم. انگار اتفاقی در راه است. ولی ما بازیچهی دست حکومتهای قانل شدهایم. از اقصی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 بهمنماه سال 1404 07:50
دوره میکنیم روز را شب را هنوز را چه روزهایی است...
-
خاکستری خاکستری خاکستری
جمعه 10 بهمنماه سال 1404 14:49
باید بنویسم. اگر بخواهم که تلاشهایم جواب بدهد، کلاسهایی که میروم و حرفهایی که میشنوم و کتابهایی که میخوانم جواب بدهد، باید بنشینم سر لپتاپ و بنویسم.کلمهها آرامم میکنند و بهترین تراپی است. اما خب حالی دارم که نشانی از ثبات و آرامشی نیست که بشود نوشت. و مجبورم که باز خودم را جمع و جور کنم و از این چاهی که درونش...