-
باقیماندهی روز
شنبه 27 دیماه سال 1404 17:38
کتاب بهاربرایم کاموا بیاور مریم حسینیان را نخواندهبودم. در کتابخانهی سین پیدایش کردو صد صفحه اش باقی مانده. میخواهم امشب تمامش کنم. فردا باید بروم مدرسه. بالاخره باز شد. سه نفر سر صبح بهم پیام دادند. ممل و زرگر و یکی از بچههای گوسان. همان موقع جوابشان را دادم. حوصلهی مسیج دادن ندارم. این بدون اینترنتی هم عادتها را...
-
روزهای موقت
شنبه 27 دیماه سال 1404 12:54
به سین میگفتم همش فکر میکنم خانهام موقتی است. اینجا را درست کردهام که از این مرحله گذر کنم. انگار اینجا را دائمی نمیدانم. اینجا برای این است که از مرحلهی سخت بگذرم. هیچ وقت فکر نمیکنم اینجا قرار است همیشگی باشد. به هیچ چیزش فکر نمیکنم. به بهتر شدنش کمکی نمیکنم. چرا مثلا تمیز و مرتبش میکنم. وقتی فیوز سوخت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 دیماه سال 1404 12:50
بالاخره با ر. غ حرف زدم. رسیدهبود تهران. و قرار شد حتما همدیگر را ببینیم. گفت مریم نمیتواند وبلاگم را باز کند از لیون و بخواند و نگران مامانش شده و خواسته که بهش سر بزنیم. شاید اینطوزی وقتی دور هم جمع شویم حال بهتری داشتهباشیم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 دیماه سال 1404 06:46
یکی بهم پیام داده که مرسی بهم زنگ زدی امروز، حالا اصلا این شماره را تا حالا نمیشناسم. و زنگ نزده بودم. بهش فکر میکنم که اشتباهی فرستاده و منتظر است که جواب بگیرد.،مدل نوشتن جملهاش زنانه است. یعنی یک زن به مرد شاید پیام داده و ازش تشکر کرده که بهش زنگ زده.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 دیماه سال 1404 21:30
با دخترک رفتیم خانهی تیتی و به قدر کفایت روحم زنده شد باهاش حرف زدم. حالا رسیدم باغ شهریار عمه. هوا سرد و دلپذیر است. نه گرم و نه سرد. کتاب آوردهام بخوانم.،حرف میزنیم و بحث میکنیم. هم خوب است و هم بد.
-
ابتدای جمعه
جمعه 26 دیماه سال 1404 09:39
دیشب با دخترک خانهی سین تا شام ماندیم. من شام درست کردم و او کتاب نقطهها سنان انطون را خواند و خوشش آمد. قرار شد او کتاب بخواند و من آشپزی کنم. بعد فهمیدیم ر توی راه خانه است و خوشحال شدیم که به تهران رسیده. بعدتر سین بهم گفت شوهر معلم جغرافی هم از دنیا رفته و دوقلوها تنها ماندهاند و این خیلی غمانگیز بود. گفت...
-
نویسندهی فلسطینی
جمعه 26 دیماه سال 1404 09:35
از عاطف ابوسیف داستان کوتاهی خواندم، دنبال کتابش گشتم اما توی طاقچه نبود، نمیدانم ترجمه شده یا نه، کتابی که دربارهش توی مصاحبه باهاش گفتهبود. زندگی در تعلیق. اما این داستان کوتاهش هم بد نبود. این نویسندهی فلسطینی که کتابهایش به ایتالیایی ترجمه شده. دربارهی دو مرد و دو زن که بعد از ده سال دوباره همدیگر را...
-
یادم تو را فراموش
پنجشنبه 25 دیماه سال 1404 23:06
حالا پنجشنبه است و هی فکر میکنم یک پنجشنبه که همه چیز برعلیه من بود و از ساعت چهار تا هفت و نیم شب اعصاب و روانم بهم ریختهبود و آدمها بهم حمله میکردند و حتی بهم گفتند کلاهبردار، ساعت نه و نیم شب خوشبخت بودم. جایی رسیدم که بقیه دوستم داشتند و بهم محبت کردند. نگاهم کردند و از خوشحالی آنها هم منم خوشجال شدم. صورتم...
-
ای کاشی که دیگر نیست
پنجشنبه 25 دیماه سال 1404 22:59
اما اگر سفر رفتهبودیم بهمان در کنارش خوش گذشته بود و از سفرش گفته بود و روزهای تنهاییش و خوشحال بود که ما کنارش هستیم و حالا نشسته بودیم لبوی پخته و کدوحلوایی آبپز میخوردیم و او دربارهی کنابهای تازهای که خواندهبود حرف میزد.او از غروبهای سرد روستا میگفت وقتی توی روستا کنار هم بودیم. اما حیف شد. حیف شد که نشد.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 دیماه سال 1404 22:50
باران جانم متشکرم از فیلم قشنگی که برام فرستادی. همینطور دلم رفت برای سبزی و بوی باران و شمال.
-
پایان انتظار
پنجشنبه 25 دیماه سال 1404 16:13
حوالی دوازده توی ترافیک گیر کردهبودم. پورهی برف در هوا پخش و پلا بود. نزدیکش بودم. بهش زنگ زدم اما برنداشت. منتظرش ماندم. به کسی زنگ نزدم تا تلفنم اشغال نباشد. تا وقتی موسیقی قطع میشود و موبایلم زنگ میخورد تلفنش را جواب بدهم. سرگردان بودم مثل کلمهای بینقطه که اگر نقطههایش زا بگذاری چند مدل میتوانی بخوانیش. و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 دیماه سال 1404 15:57
به من زنگ بزن.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 دیماه سال 1404 13:53
قربانت بروم باران عزیز و بامعرفت.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 دیماه سال 1404 10:01
باران دوست ندیدهی قشنگم بیدار شدم و داشتم کتاب شناگرهای جولی انسوکا را در طاقچه میخواندم در باب شناکردن آدمها توی استخر و بعدش هم یک ترک توی استخر که نویسنده آسمان را به ریسمان بافته و هی گفته بود فلان و بهمان که این ترک بر اور چیه و چه تاثیری توی شنای بقیه گذاشته. اولین جستارش را تقریبا دوست داشتم اما این دومی کمی...
-
سفری که نشد
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 23:53
قرار بود کولههایمان را برداریم و بزنیم به جاده اما نشد. بغض میآید پشت پلکهایم و تاریکی شب و تنهایی آن را بیشتر و بیشتر میکند. او هم از نوهی خالهاش گفت. بیست و دو ساله که تیر خورده و کشته شده. گفتم همش گریهام میگیرد وقتی یاد عسل میافتم. حالم خوب نیست. او هم همین را گفت. گفت زندهایم فقط همین. برف گرفتهبود و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 20:00
امروز روز زنگ زدن آدمها به من بود. دلم قرص شد که هنوز کسانی دوستم دارند. اما دلم میخواهد به او زنگ بزنم و حالش را بپرسم حالا که از راه رسیده اما میترسم. خانه را تمیز کردم. جارو زدم. چای دم کردم فکر کردم مهک میآید. با دخترک همه جا را مرتب کردیم و میوه پوست کندم و سالادگذاشتم و نان سنگک خریدم. اما نشد که بیاید. دوش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 14:16
بالاخره رسید تهران و خوب است.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 10:13
امروز حوصله ندارم. صبح گریه کردم. با یک مقاله شروع کردم در هممیهن که دربارهی کسانی است که مفقود شدهاند و مردم با عکس عزیزانشان آنجا هستند تا تصویر آنها را در مونیتور ببینند و بعد آن را تحویل بگیرند و دفنش کنند. این است روزگار ما. دلتنگم خیلی دلتنگ. دیگر کسی بهم زنگ نزده. هیچکس. این منم که به بقیه زنگ میزنم. مهم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 دیماه سال 1404 06:39
از خواب پریدم. فکر کردم صبح شده ولی هنوز هوا تاریک است. نمیدانم باید چه کنم. منتظر بودن کلافهام کرده. دلم میخواست همه چیز جور دیگری بود. جور دیگر. در یک لحظه همه چیز را توی سرم دوره میکنم. روزهای زندگیم را. هشت سال جنگ. بعد دانشجوییم. هجده تیر. سال هشتاد و هشت و اتفاقاتش. تنها شدن و تنها شدن. و انتخاب اشتباهم و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 دیماه سال 1404 23:02
در یکی از کلاسها گفتهبود اسکله فرو میریزد مارک هادون را بخوانیم که الان فرصت کردم و خواندمش. ماجرای فرو ریختم جز به جز اسکلهای کنار دریا. توصیف دقیق اتفاقی که افتاده بود و اتمسفر خیلی دقیق بود طوریکه میتوانستم تصور کنم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 دیماه سال 1404 20:52
این زن با تمام سوز آواز عربی میخواند و از آهنگهایی است که هنوز روی گوشیم دارم و هزار بار هم بشنوم باز هم دلم میخواهد بشنوم. حتی نمیدانم چه میگوید. اما غم دلم را همزمان که میبرد بیشتر میکند.اسمش شیرین عبدالوهاب است. ما اینجا گیر افتادیم ولی هزار راه است برای زندگی. کسی نمیتواند جلوی زنده ماندن ما را بگیرد....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 دیماه سال 1404 16:40
با عزیزدلم مریم صحبت کردم و تا بهش گفتم منم زد زیر گریه. گفتم ما همه خوبیم نگران نباش و او فقط گریه میکرد. عزیزدلم خیلی خیلی دلم براش تنگ شدهبود. میخواستم به مامانش بگویم میتواند شمارهاش را مستقیم بگیرد و با مریم حرف بزند و خیالش راحت شود.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 دیماه سال 1404 07:21
تا صبح هژار تا خواب دیدم. خواب های عجیب. انگار خانهی شاگردم بودم اما خانهاش عوض شدهبود. کلید داشتم و در را باز میکردم. نمیدانم خوب خوابیدم یا نه. نمیدانم اصلا چند ساعتش را خواب ندیدم و مغزم آرام گرفته یا نه. ولی خانهام خیلی سرد است و پتو از رویم کنار رفتهبود. زودتر از آلارم بیدار شدم و هشت کلاس دخترک شروع...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 دیماه سال 1404 23:40
صبح زن جلوی وکیل و پسر کوچکش گریه میکرد. آن یکی که کنار دستم نشست و نوبتش بعد از من بود و لاک قرمز داشت و موبایلش را یواشکی بالا آورده بود موقع وارد شدن بهم چشمک زد و نمیدانم حدس میزنم او هم وکیل بود. زن دیگری به وکیل گفت تو چی میفهمی از روزهایی که من گذروندم چرا باید ببخشم؟ واقعا چرا باید از حق بگذریم از حق...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 دیماه سال 1404 22:53
کتابی که گفتهبود را دارم تمام میکنم. نقطهها از سنان انطون. دیکتاتورها بالاخره روزی تمام خواهند شد. نویسنده از قائد نوشته از کسی که هزاران مردم کشورش را به کشتن داده. کشوری که کلمات هم ممنوع بوده. چیزهای عجیبی نوشته که باورنکردنی است از عراق و حکومت صدام که بدرک واصل شد. تمام دیکتاتورهای جهان همین عاقبت را خواهند...
-
عسل
دوشنبه 22 دیماه سال 1404 20:37
الان یکی بچههایی که قبلا با هم همکار بودیم و یک سال توی مدرسه مربی بودیم بهم زنگ زد. و گفت یکی از مربیهای مادر و کودک توی میدان هروی دم خانهاش تیر خورده و کشته شده. باورم نمیشود! عسل ناز قشنگ که اونقدر به کارش عشق میورزید و مهربان بود با مادرها و بچهها را با تیر کشتهاند. عسل عزیز که چیزهای خیلی زیادی ازش یاد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 دیماه سال 1404 18:07
یک آهنگ برایم فرستاده بود بغلم کن، همان را دارم هزار بار گوش میدهم. میدانم یک لحظه هم به من فکر نکرده، ولی من خیلی دلتنگم. دلتنگ لحظهای که در گوشش گفتم. آن شب خیلی بهم خوش گذشت اما بعدش تلخی پشت تلخی.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 دیماه سال 1404 08:20
توی خوابهایم تکثیر شدهبود. میرفتم او بود منی که ازش فراری هستم و میخواهم که از همه جای زندگیم پاکش کنم. مثل حالا که انگار نیست و فقط اسمی ازش مانده که باید آن هم پاک شود. مثل روحی سرگردان هر جا میرفتم بود هر جا رفته بودم. انگار رفتهبودم سفر، جلسه یا سخنرانی، نمیدانم چه بود.،فیلمی پخش میشد که بازی کردهبودم یا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 دیماه سال 1404 00:06
از صدایش و چیزهایی که نوشته و هزار بار خوانده و شنیدهام، سیر نمیشوم. خوابم میبرد و خوابهای خوب میبینم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 دیماه سال 1404 23:35
تنها کاری که میتوانم بکنم این است که طاقچه بینهایت را باز کنم و به صدایش گوش بدهم که کتابش را میخواند. چقدر ازش بیخبرم. هیچوقت اینقدر زیاد ازش بیخبر نمیماندم. بهم گفته من زن قویی هستم. و از پس این ماجراها بر خواهم آمد. بهش گفتم ممکن است هیچوقت زندگیم کند نشود، هیچوقت زندگیم به آزامش نرسد، هیچوقت فکرها دست از...