-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دیماه سال 1401 06:25
قلبم قلبم قلبم وقتی کلمه ها را من می نویسم و وقتی خوانده می شود قلبم می خواهد از تپش بایستد. اینجاست که از نوشتن خوشم می آید. لذت خواندن کلماتی که من نوشتم. لذت شنیدن کلماتی که من نوشته ام. ۱۴۰۰/۱۰/۱۰
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دیماه سال 1401 06:25
حرفهایی که دیگران بهم زدند و در لحظه برایم ناخوشایند و ناگوار بود را نگه می دارم که هر چند وقت یکبار بروم بخوانم، گوش بدهم و به کلمات و باری که برایم داشته را فراموش نکنم، هم فکر کنم برای تغییر خودم رو به بهبود و تلاش برای فراموش نکردن اشتباهاتم و جبران آنها. درست است ، سر پیکان را رو به خودم می گیرم. و فقط خودم و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دیماه سال 1401 06:24
قلبم برای آخرین قسمت (البته فعلا، ممکن است باز هم ادامه پیدا کند) به تاپ تاپ افتاد، چرا که پر از هیجان و تعلیق و تمام عناصری که برای یک بیننده معمولی مثل من را داشت. از نظر من این سریال پیامی برای تمام قدرتمندان جهان دارد، برای تمام کسانی که با پول و قدرت ، آزادی این حق طبیعی مردمان جهان را سرکوب می کنند. چرا که وقتی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دیماه سال 1401 06:24
با دیدن قسمتهای جدید سریال خانه کاغذی روحم تازه شد. با اینکه توکیو نبود اما روحش هنوز در فیلم جریان دارد . این قسمتهایش نفسگیر و خیلی هیجان انگیز است. قطعا زبان اسپانیایی یکی از زبانهای قشنگ و خوش آهنگی است که خیلی دوست دارم یاد بگیرم. دی ماه ۱۴۰۰
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دیماه سال 1401 06:24
رهایی و التیام دردها و زخمها و حرفهایی که در یک روز یا چند روز اخیر شنیده ام. صداهایی که از ته وجودم بیرون زده می شد، شاید بشوند کلمه و داستان. نه شنیدن از آدمها برایم درد دارد. اینکه درک ندارم و متوجه نیستم. متوجه حال درونی شان نیستم. و نمی دانم چرا با آدمهایی درگیر می شوم که از خودم افسرده ترند. آخرین جمله تکرار می...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دیماه سال 1401 06:23
رسیدم خانه بعد از یک ماه، خرید ها را در یخچال جا دادم. لباس گرم پوشیدم چون خیلی سردم است و هر کاری می کنم گرم نمی شوم. گریه نکردم. می خواستم بلند بلند گریه کنم، اما به جایش لپ تابم را روشن کردم تا بنویسم. شاید بهترین کار همین باشد. و دیگر اینکه من آدم مزخرفی هستم که یکی یکی دارم اطرافیانم را از دست می دهم. قابل توجه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دیماه سال 1401 06:23
از یک خواب عجیب بیدار شدم. زنی باهام قرار گذاشته بود، در انتهای جاده ای که با دوچرخه تمام شد. به یک خانه خرابه رسیدم که یک مرد و یک نوجوان با هم بلند بلند حرف می زدند. انگار اصلا من را نمی دیدند. بعد شماره زن را می خواستم بگیرم نمی شد. عددهای درست روی صفحه موبایلم نمی افتاد. دو زن در خرابه توی خانه نشسته بودند و بلند...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دیماه سال 1401 06:22
دیروز که شاگردم را بغل کردم و بستنی داشت می خورد، لبهایش را به سرشانه بلوزم مالیده بود، الان که می خواستم بپوشم دیدم، سریع شستم و گذاشتم روی شوفاژ. پشت لبم را برداشتم، با تیغ صورت پشمهای روی صورتم را زدم ، و دستم لرزید و پایین سمت راست صورتم را بریدم. بعد صورتم را شستم و کرم ضدآفتاب زدم و رژ قهوه ای -یکی از شاگردهای...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دیماه سال 1401 06:22
صبحانه خورده ام ، نشسته ام سر کلاس ریاضی دخترک و داریم با ریال خرید و فروش می کنیم. مثلا موبایل من را می فروشد ۷۰۰ ریال و من با سکه های یک ریال، ده ریال ، ۵۰ ریال و صد ریالی ، بهش سکه می دهم و موبایل را می خرم. در آموزش و پرورش این مملکت فکر نکردند دیگر ریال کاربردی ندارد؟؟ برای شمارش خوب است اما چه فایده ، خنده دار...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دیماه سال 1401 06:21
از خوابهای عجیب بیدار می شوم. سفر به کهکشان و زیر دریا، دیدن مریخ در عمق اقیانوس، پرتاب شدن یک آدم فضایی در آب. خواب دیدم زنی بودم شبیه فروغ که در سازمان ، نقش یک مبارز را دارد که همه عاشقش می شوند برایش شعر می خوانند و می خواهند ترتیبش را بدهند. الانم داشتم از دست یک مرد سبیل کلفت با عینک بزرگ که بهم ابراز عشق می کرد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دیماه سال 1401 06:21
امروز بعد از سه هفته به خانه یکی از شاگردهام رفتم در ولنجک، مریض شده بودند. وقتی رسیدم در پارکینگ را برایم زدند. همان موقع مامان بچه رفت بیرون. و بناها و کارگرها هم مشغول کار بودند. دیگر همه فرشها را که از در ورودی پهن بود ، جمع شده بود. از روی پله ها هم همینطور. در حال یک بنایی اساسی بودند که همه جا را خاک برداشته...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دیماه سال 1401 06:21
معلم انشای سالهای راهنماییم که وقتی یادش می افتم جزو آدم حسابی های مدرسه بود و دکترایش را گرفت و استاد دانشگاه شد، الان اسمش را جزو نویسندگان سریالی دیدم که به تازگی از شبکه سه دارد پخش می شود. سریال را تکه و پراکنده دیدم اما می دانم چیز خوبی است. توی دورهمی چند وقت پیش که آنلاین جمع شده بودیم بنده طبق معمول افاضات...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دیماه سال 1401 06:20
اتفاق خطرناکی که امروز برایم افتاد این بود که بچه ای که یکسال به خانه اش می روم ، آسیب دید . بعضی فکر می کنند معلمی خیلی آسان است اما به واقع سختترین کار دنیاست. چون در حین کلاس هر اتفاقی بیفتد معلم مسئول بچه است. بچه کوچک دو ساله و نیم ام دوید و چون پاهاش رفت روی کتاب و لیز خورد، چانه اش خورد به میز و لبش باد کرد و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دیماه سال 1401 06:20
صبح موقع رفتن با ماشین زدم به آینه ماشین پارک شده توی کوچه، چیز خاصی نشد، فقط آینه ماشین خودم به بیرون جمع شد. تصادفات روزانه ام دارد زیاد می شود، ترسناک شده ام؟ دی ماه ۱۴۰۰
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دیماه سال 1401 06:19
بیدار شدم .خواب دوستم را دیدم. توی بغلش بودم، گریه می کردم و دلتنگش بودم. لبهایش را می بوسیدم، محکم بغلش کرده بودم و این همه سال ندیدنش را تلافی می کردم. می خندید و می گفت الان همه فکر می کنند ما از خانواده های رنگین کمانی هستیم. خندیدم. در گوشم گفت من صبحانه چشم شیطان خوردم. نفهمیدم چه گفت. اما باز به بوسیدن ادامه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دیماه سال 1401 06:19
برنامه ورد را روی گوشیم نصب کردم که ببینم می توان برای یکبار هم شده ۲۰۰۰ کلمه را یک نفس بنویسم، فعلا همیشه هزار و چهارصد تا پانصد تا جلو می روم. باید قدرتم را بیشتر کنم. می دانم تعداد کلمات مهم نیست اما اینطوری می فهمم وقتی مینویسم تا کجا ذهنم توان جلو رفتن دارد. ۲۰۰۰ کلمه الان ایده آل من است. یعنی یک داستان کوتاه ،...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دیماه سال 1401 06:18
بیدار شدم، فکر کردم صبح شده، همه خوابند. دیدم ساعت چهار است. به همه کسانی که در طول روز صحبت کرده بودم فکر کردم، همه به نظر خوابند. دستهایم خارش گرفته اند و قطع نمی شود مخصوصا روی پوست ساعدم. شاید چون موهای دستم را شیو کردم چند روز پیش. خوابم نمی برد. صدای قلبم را می شنوم. تند تند می زند. به یک داستان تازه فکر میکنم....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دیماه سال 1401 06:18
مامان های شاگردام یکی از یکی گلتر یکی بهم شیره انگور داده از انگورهای باغشان، و آن یکی آش رشته بهم داد یک ظرف بزرگ با سیر داغ فراوان. من چیکار کنم اینقدر اینها مهربانند. من که کار خاصی نمی کنم . دی ماه۱۴۰۰
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 دیماه سال 1401 06:17
باید امشب به توانمندی هایم این را اضافه کنم، از کلاس داشتم برمی گشتم و باید خیابان را می پیچیدم در یک خیابان دیگر که وقتی با یک دست پیچیدم دیدم ماشین دارد پرواز می کند. بله یک جدول با ارتفاع پانزده سانتی متر را ندیدم و با چرخ جلو از رویش رد شدم و دقیقا مثل فیلمها صاف شدم و باز به رانندگیم ادامه دادم. انگار یک اتفاق...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 دیماه سال 1401 13:29
توی ترافیک مزخرف یک مدرسه مزخرف گیر کرده ام. به خاطر کار مدرسه مجبور شدم باز بیام توی این چهارراه مسخره، دستشویی دارم وحشتناک، به خاطر یک لیوان چای بزرگ که ساعت نه و نیم در کلاس اولم خوردم. تازه کلاس دومی گفتم چای نمی خواهم. یعنی می توانم خودم را نگه دارم. از مصائب
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 دیماه سال 1401 13:28
از خانه شاگردم بیرون آمدم، مرد جوانی داشت به لاستیک های وانت نسبتا قراضه ای می کوبید. فکر کردم دارد باد لاستیک ها را امتحان می کند. بعد دوباره کارش را تکرار کرد. با حرص بیشتری. ماشین جلوی در پارکینگ نبود. جلوی در کوچک آپارتمان پارک شده بود. مرد جوان رفت آن طرف خیابان و سوار ماشینش شد. چند لحظه بعد پیاده شد و برگشت پیش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 دیماه سال 1401 13:28
از خانه شاگردم بیرون آمدم، مرد جوانی داشت به لاستیک های وانت نسبتا قراضه ای می کوبید. فکر کردم دارد باد لاستیک ها را امتحان می کند. بعد دوباره کارش را تکرار کرد. با حرص بیشتری. ماشین جلوی در پارکینگ نبود. جلوی در کوچک آپارتمان پارک شده بود. مرد جوان رفت آن طرف خیابان و سوار ماشینش شد. چند لحظه بعد پیاده شد و برگشت پیش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 دیماه سال 1401 13:27
به مامان شاگردم پیام دادم ده تا دوازده، بعد دیدم این بچه اصلا کلاسش هشت و نیم شروع می شود. حالا پدر بچه آمده پایین ماشینش را بردارد. توی پارکینگ در حال جابه جایی هستیم . خجالت کشیدم از بی حافظگیم
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 دیماه سال 1401 13:27
مامانم سر ظهر بنا را گذاشت به بدرفتاری و لجبازی، حرصش گرفته از اینکه این دو روز از همه توجه دریافت کرده بودم. می گفت کاش همه حقیقت و واقعیت تو را ببینند و بفهمند چطور آدمی هستی. حرصش می گیرد که با پسردایی هام و پسرخاله هام گرم می گیرم و می خندم و به هیچ جام نیست. و همه را امروز سرم خالی کرد. برایم مهم نبود. متوجه نیست...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 دیماه سال 1401 13:26
خانه مردم نشسته ام، امروز مامان شاگردم گفت دخترک را بیاور تا با بچه ها و مربی اسکیت ، تمرین اسکیت کنند. اما مربی اسکیت امروز دیرترین حالت ممکن می رسد. هفت شب. دخترم اصرار دارد اینجا بمانیم تا هفت شب تا کمی با بچه ها بیشتر بازی کند و مربی اسکیت را هم ببیند. من از ساعت دو و نیم اینجا هستم. این چه وضعیتی است؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 دیماه سال 1401 13:25
از لای پرده اتاق، باریکه آبی آسمانِ صبح پیداست که چقدر درخشان است، تکه ابری سفید که از طلوع خورشید زرد و نارنجی شده، با سرعت از جلوی چشمم رد شد. باد می وزد لابد. سرد است. برف نیامده، صبح شده، و ذهنم مدام می نویسد. صبح شنبه هفته اول زمستان چهارمین روز دی ماه ۱۴۰۰
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 دیماه سال 1401 13:25
دستهایم که از پتو بیرون می افتند مثل دو تکه چوب سرد می شوند. زمستانهای اتاقم در خانه پدری همیشه سرد و سخت بوده. از همان دبیرستان که به این خانه آمدیم. قدیم نوک دماغم خیلی یخ می کرد ، حالا پاهایم تحمل سرما ندارند که جوراب پشمی پوشیده ام . دستها و شانه هایم را نمی دانم چه کنم؟ باید موبایل را پرت کنم و بخوابم. تنها راه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 دیماه سال 1401 13:25
دارم می نویسم، پیش نمی رود. اصلا دوستش ندارم. کسی که باید تشویقم کند ، نیست. بهم قول داده سرش که خلوت شود می خواند و نظر می دهد. تا او بخواند من هزار بار کلمات را تغییر دادم و داستان را عوض کردم. داستان وقتی مال خودم نباشد گند می زنم. بی سر و ته می شود. چون من جای بقیه آدمها نیستم. و این سختترین کار دنیاست وقتی بخواهی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 دیماه سال 1401 13:24
دخترداییم از دیشب پریود شده و خیلی حالش بد است. دیشب شیاف زده و مسکن خورده، الان دوباره چایی نبات خورد و دراز کشیده . وقتی از اتاق خاله ام آمد بیرون، داییم بغلش کرد. خیلی خوشم آمد. کلا دایی هام باحالترین آدمهای روزگارند و با بچه هاشان و با ما خیلی رفیقند. رفیق تر از رفیق.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 دیماه سال 1401 13:24
برای خاله ام یک دسته نرگس آورده ام و پسرخاله ام هم رفته نرگس خریده آورده و همه را ، خاله کوچکم توی گلدان خانه اش گذاشته، داد دست پسرش و گفت برو بگذار جلوی عکس... و نام شوهر سابقش را آورد که شهید شده. خاله ام سالهاست که دوباره ازدواج کرده اما عکس و یاد شوهر شهیدش هنوز جاری است. وقتی این جمله را ازش شنیدم ته قلبم لرزید....