-
روز هشتم
جمعه 30 خردادماه سال 1404 21:40
دلم برای خانهام تنگ شده. خیلی زیاد. دلم برای تهران تنگ شده.
-
شب هشتم جنگ
جمعه 30 خردادماه سال 1404 01:32
کودکی من در جنگ گذشت و حالا کودکی دخترک هم با خاطرات جنگ شکل میگیرد. امروز از جلوی هتلی که سالهای پیش یک ماه در آن زندگی کردم گذشتم.هتل خاور در خیابان امام رضا مشهد. انگار ساختمان را بازسازی میکردند. من در هتل دوستی پیدا کرده بودم به اسم شادی که هر دو کلاس اول بودیم. ما در راهروی طبقه ای که اتاق داشتیم بازی میکردیم...
-
شب هشتم
جمعه 30 خردادماه سال 1404 00:52
هفتهی پیش وقتی از مهمانی برگشتم، زود خوابیدم. دوازده و نیم فکر کنم. یک هفته است که هر چیزی که اتفاق میافتد باور نکردنی است. این جنگ این روزها، انگار که واقعی نیست. کاش زودتر تمام شود.توی مهمانی یک درصد هم فکر نمیکردم که قرار است سه نصفه شب از انفجارهای پیاپی بیدار شوم و از ترس در تاریکی شب به خانه بابا فرار کنم....
-
روز هفتم
پنجشنبه 29 خردادماه سال 1404 21:32
امروز یکی از دوستان کلاس داستاننویسیم بهم زنگ زد. فاطمه که رفته اطراف سمیرم با پسرکش لیام و مادرش. کلی حرف زد و کمی حال و هوایم عوض شد. میگفت اینجا اصلا خبری از جنگ و دلهره و ترس نیست. زن آمده برای دلمه، برگ موی نازک میخواسته و درخواست کرده از سبزیفروش ریحانهای نازک بیاورد. گفت دغدغههای این روستا این چیزهاست....
-
شب هفتم جنگ
پنجشنبه 29 خردادماه سال 1404 13:10
زمان نمیگذرد. باید بروم سراغ کتابی که میخواندم. یادداشتهای بغداد. آنها هم تا مدتها دور هم زندگی میکردند. اگر بخواهیم در این جمعیت زیاد بمانیم اصلا طاقت ندارم.واقعا خانهی آدم طور دیگری است. راحت میخوابی و بیدار میشوی. با همهی صداها و دلهره و ترس. اما اینجا حتی برای دستشویی در مضیقهای و جمعیت تقریبا زیاد است....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 خردادماه سال 1404 13:10
شب هفتم و چند دقیقه دیگر وارد روز هفتم میشویم. روی زمین خانهی داییم خوابیدهام. بالاخره سکوت برقرار شد و همه بجههایی که میخندیدند ساکت شدند. هیچ خبری از هیچ چیزی ندارم. از دیروز ساهت پنج اینترنت قطع شده و تنها سایتهای داخلی را میخوانم. که اخبار لحظه به لحظه ندارد. اینجا موقع شام وقتی الویههایی که پسرها بعد از...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 خردادماه سال 1404 03:51
الان توی کتاب خواندم که مردم ورق بازی میکنند و جمعیت خانه زیاد شده و تحملش برای نها الراضی سخت شده. دقیقا مثل همین جا. دیشب چهارتا چهارتا بچهها و دایی هایم ورق بازی میکردند. استاد داستان نویسیم گفته همه ی جزییات با اسم مکانها و آدمها را بنویسم چون بعدا هم همه چیز را فراموش خواهم کرد. دیشب بعد از شام پانتومیم بازی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 خردادماه سال 1404 21:12
من هنوز زندهام.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 خردادماه سال 1404 06:55
فصل دیگری از زندگی شروع شده. فصلی که قرار است من در آن زندگی کنم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1404 00:41
امسال جور دیگری تولدم را جشن گرفتم. ساعت دوازده با جدیدترین دوستم حرف زدم و او تا دوازده باهام حرف زد و بهم مهربانی کرد و نگذاشت تنها بمانم. و اینگونه بیست و پنج اردیبهشت مبارک شد.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 اردیبهشتماه سال 1404 19:54
خبری ازش نیست. و فردا روزی است که ما خیلی وقت پیش برایش کیک خوردیم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 اردیبهشتماه سال 1404 15:27
دیروز نشستهبودم روبه آسمانی که غروب میشد و گریه میکردم. خیلی تنهابودم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1404 10:23
باید بیشتر زندگی کنم. وقت کم است.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1404 07:59
باز باید بنویسم بیشتر و بیشتر. از همین صبحهای قشنگ اردی بهشت که میگذرد.ابرها تپی آسمان ولو شدهاند. پرندهها میخوانند و من وسط این همه زندیگ، باید خودم را از این رخوت بکشم بیرون و زندگی کنم. بدون سوی زندگی. هر طرفی را نگاه کنم گرد مرگ پاشیده، غم و افسردگی. هر شب گریه میکنم اما صبحها طور دیگری است. انگار با صبح خال...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 اسفندماه سال 1403 20:46
بهار شد.لحظه شماری برای بهار را دوست دارم. چند بار رفتم تجریش، شلوغی خیابانها و دم عید حالم را خوب می کرد. بوی گل و سبزه ، ماهی های قرمز دست بچه های مهدکودکی که آمده بودند دم امامزاده صالح. روز اول با دخترک رفتیم و خیلی خلوت بود. قبل از اسفند بود. اما دفعه آخر نمیتوانستیم از شلوغی بین مردم راه برویم. شب پنج شنبه آخر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 اسفندماه سال 1403 22:59
گریه ام بند نمی آید. از بوشهر تا همین حالا. در خلایی گیر کردم که نمیتوانم حرف بزنم. دلتنگم. دلتنگ روزهایی که گذراندم. روزهایی که باور کردنش و تصور کردنش سخت بود. خسته شدم. تمام مدت بیکاری میخوابم. خوابم می برد و خواب میبینم. خواب مرغهای دریایی. خواب ابرهای سفید توی آسمان آبی. خواب خانه ی قشنگ مهرپویا. خواب مهربانی های...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 اسفندماه سال 1403 08:39
چطور میتوانم از بوشهر ننویسم؟ بوشهر بهشت روی زمینم بود. بهترین جای دنیا بود. عاشقش شدم. و رویایی ترین و خیال انگیزترین شهری بود که میدیدم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 اسفندماه سال 1403 08:07
باران قشنگم عکس شکوفهی آلوچه با موسیقی قشنگش را دیدم. متشکرم ازت. دوست خوب و رفیق همیشگی اینجا. امیدوارم حال دلت مثل همین شکوفه تازه و قشنگ و جوان باشد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 اسفندماه سال 1403 09:25
عجیب میگذرد. عیبی ندارد مه دیگر کسی دوستم ندارد. عیبی ندارد.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 اسفندماه سال 1403 21:52
وقتهایی است که روی هوا معلقی، روی یک نمیدانم چه شده ی وحشتناک . نمیدانم چکار کردم یا چه خواهد شد. نمیدانم . و انی نمی دانم تا ابد ادامه دارد. نمی خواهد حرف بزند. حرفی نداریم. وحشت می کنم. دلتنگم و خسته.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 اسفندماه سال 1403 07:13
شمارهی ۰۰ | رشت | گیلهگول آدم در رشت چشمش پشت چیزی میماند، ناهار ضیافت، عطر و رنگ و تازگی خوراکیها در بازار بزرگ رشت، فریادهای ماهیفروشان، غروب که پهن میشود روی شالیزار، عطر خوشههای برنج یا نوشیدن چایی در استکان وسط پیله میدان، انگار رشت تو را هر وعده مهمان میکند تا همهی خاطرات ناخوبت را بشوید و ببرد....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 اسفندماه سال 1403 22:50
دل آدمی مگر چیست؟ جتی بعد از رسیدن به قلههای کوچک موفقیت هم میگیرد. کسی برایت مینویسد تو که همسنگر منی بدتر از دشمن شدهای. یا دیگرانی که دیگر باهات حرف نمیزنند چون دیگر توی کار و حرفه شناختند تو را. بینظم و شلخته. امشب داستان نصفهام را خواندم و آخرین نفر بودم. اخمو و غمگین و خسته. بدون حرف و لبخند. بالاخره...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 بهمنماه سال 1403 07:32
چطور میشود که در شهر جانیها و قاتلها بچرخند؟ دلم برای امیرمحمد نوزده ساله خون است که به خاطر فقر با هاژر محافظت از لپتاپش چاقو بخورد. دقیقا به گردنش و نه جای دیگر. چطور اینقدر بیرحم شدیم و کشتن یک پسر نوزده ساله عادتمان شد؟؟
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 بهمنماه سال 1403 00:38
شنیده شدن دلگرمی است. دلتنگم و خسته، اما باز ادامه میدهم. با همهی حرفهایی که میشنوم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 بهمنماه سال 1403 15:44
شمارهی ۰ |یزد | اشوزدنگهه در پادکست تماشای غروب، یزد را به نوشتههایمان نیاوردیم که کلماتمان را به یزد بردیم، از زیر طاقها و ساباطها گذراندیم و در بادگیرها به باد سپردیم. تماشای نقش و نگارهای کاشیهای قدیمی، کلاهفرنگیها، باغ اناری زمستانزده، چهارسکوها و خشت و گلها وجدِ کلمات ما شدند. این شماره نجواهایی است که...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 بهمنماه سال 1403 07:06
امروز دم غروب، مثل تو که نوشتی عجب غروبی شود، منتظرم که آدمهای بیشتری این قسمت را گوش بدهند. احساساتم را کنترل میکنم. روزهای سختی را گذراندم. با اشکهای فراوانی که ریختم. اما امروز کمی آرامم. آرامش گرفتهام.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 بهمنماه سال 1403 04:29
روز سختی را گذراندهبودم و راه نفسم گرفتهبود. نمیتوانستم خوب فکر کنم و تصمیم بگیرم. همه چیز در هم پیچیدهبود. باید به قلبم چاقو میزدم یا وسط سینهام جایی در ریههایم شاید راه نفس کشیدنم باز میشد.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 بهمنماه سال 1403 10:52
برف میبارد و من الان غمگینترین آدم روی زمینم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 بهمنماه سال 1403 23:13
شب شده. برف میبارد. دلتنگم. امروز هم مثل خیلی شنبههایی که گذشت سخت بود. پر بود از کار و کار و کار. دلتنگم. کاری نمیتوانم بکنم. مجبور شدم به خاطر هماهنگیهای پادکست که چندساعت دیگر به استقبالش میرویم، ازش بپرسم. پرسیدنهایزبیهوده آزارش میدهد. میدانم. اما حواسم نیود. خیلی برایم تلخ و بد بود. هیچوقت نمیتوانم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 بهمنماه سال 1403 09:19
برف آنچنان نبارید که پاهایم در آن فرو برود. آخرین جملهام همین بود. دلم میخواست بعدترش بگوید میآیم دنبالت میبرمت جایی که آنقدر برف باشد که پاهایت در برف فرو رود. اما این آخرین بود. آخرین خواسته. آخرین جمله. و بعد از دست رفتیم.