-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 دیماه سال 1404 23:08
یکی از بچهها را هر چه میگیرم، با همه فرق دارد. اصلا شمارهاش نمیگیرد. نگران شدم.از صبح هزار بار بهش زنگ زدم. به یکی از بچهها که دوستش بود زنگ زدم جواب نداد. نمیدانم باید چطور ازش خبردار شوم. چیزهایی که از کشنهشدن آدمها میشنوم حالم را بد میکند. آنقدر جنازه روی زمین مانده و گم شده که خدا میداند. توی نازی آباد،...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 دیماه سال 1404 22:02
فردا برای من روز سختی خواهد بود. استرس دارم اما مهم نیست. یعنی مهم است اما باید به خودم بگویم و قوی باشم. بهم زنگ زد که آرامش داشتهباشم. کنترل زیادی روی حرف زدنم باشد. مثل یک هنرپیشه باشم که میخواهد خوب باشد. فیلم بازی کنم. و در نهایت آرامش ساکت باشم.امیدوارم که راهم باز شود. من دلم نمیخواست کار به اینجا بکشد اما...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 دیماه سال 1404 15:30
تمام پروازها به ایران کنسل شده و فقط ماهان و آتا به استانبول پرواز میکنند و بالعکس. این انتظار و بیخبری خیلی خوب نیست و نمیدانم چه کنم. روزهای عادی حق ما نیست؟ روزهای معمولی بدون هیچ اضطرابی؟
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 دیماه سال 1404 21:25
پناه بردم به فیلمهای توی لپتاپ و گوشیم. هر چه که دارم و نصفه دیدهبودم را حالا دارم میبینم. ازش خبری نداریم. دیشب تا صبح هزار بار از خواب پریدم و هی دعا میپکردم که به راحتی برگشته باشد. اما تا پنج که موبایلش خاموش بود. دیگر نمیدانم. هزار بار خواستم زنگ بزنم اما بعد از خودم پرسیدم چرا و بعد دلشورههایم را پنهان...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 دیماه سال 1404 20:22
کسی بهم زنگ نزد. فکر میکردم شاید کسی بهم زنگ بزند. اما هیچکس. هیچکس.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 دیماه سال 1404 11:23
اینکه کسی بهم بگوید کنارتم حالم را خوب میکند. بهم میگوید قوی هستی و اینها همه دلگرمی است.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 دیماه سال 1404 10:50
ما که هیچ کلاسی نتوانستیم داشتهباشیم. و این مجازی بودن هم کشک است.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 دیماه سال 1404 23:35
برق و آب و گاز قطع میشد و حالا هم اینترنت نداریم.
-
پرواز
جمعه 19 دیماه سال 1404 23:09
نشستم چند تا قسمت فرندز را دیدم و نوشتم. این یک هفته را آنلاین کردند با چه اینترنتی؟ برگشتم به نوشته های قدیمی. خیلی سال پیش. خیلی خیلی. نمی دانم . این من بودم که نوشتم. خوشحالم که روزهایم را دارم. حسهای عجیب و غریبم. از زندگیم متنفر شدم. از همه چیز. و این مرحله تغییر و گذر کردنم است.. به خودم مشتاقم. به خودم و...
-
سرزمین غم
جمعه 19 دیماه سال 1404 17:03
چیزهایی از قدیم باقی مانده که گریهام میاندازد. بهترین بابای دنیا، خواستنهایی که آرزو شد، هیچ چیزی ندارم. چند تا موزیک دانلود شده و چند تا پادکست که یکهو دیدم دارمشان و میتوانم باز گوش بدهم و مثل آسمان که چقدر ابری و گرفته است، دل گرفته بشوم و گریه کنم. گریهام گرفته. گیر افتادیم. ما را زندانی کردند. چه روزهایی را...
-
دوام
جمعه 19 دیماه سال 1404 14:27
دوباره در سکوت و سیاهی فرو رفتیم. دوباره از همه جا و همه کس بیخبر شدیم. چه روزهای است، کاری ندارم جز نوشتن و خواندن. میخوانم و مینویسم. تمرین میکنم. تمرین زندگی در محیطی که زندگی در آن سخت و گریزناپذیر است. چیزی نمانده تا تغییر بزرگ. باید دوام بیاوریم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 دیماه سال 1404 21:32
چه روزهایی چه لحظاتی میگذرد.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 آذرماه سال 1404 13:15
آه درد بیپایان ای زخم عجیب زیستن کی تمام خواهی شد؟ بیچارهی زندگی کردنم و باز هم ادامه میدهم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 آبانماه سال 1404 12:08
قسمت آخری که منتشر کردیم، درباره ی تهران است. به نظر استقبال خوبی ازش شده و می شود. من تنها نمی مانم و دوستان بسیاری بهم کمک می کنند تا هر قسمت به سرانجام برسد. نمی دانم چرا این روزها کمتر می نویسم و نوشتنم می شود داستان تازه ای که در حال نوشتنم. دلم برای نوشتن های بی وقفه و بیهوده هایی که ذهنم را آرام می کرد. روزمرگی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 مهرماه سال 1404 07:25
در این تاریکی انتخاب داستانت کورسوی امیدی است.،
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 مهرماه سال 1404 07:40
به این زندگی به این روزها چه میشود گفت؟ سخت میگذرد. خیلی سخت.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 شهریورماه سال 1404 12:42
من یک قدم بزرگ برای رسیدن به رویاهایم برداشتم. یک قدم خیلی بزرگ که زندهترم کردهاست.
-
قبل از صبح شدن
شنبه 22 شهریورماه سال 1404 06:00
خواب بودم و توی خواب انگار بیدار بودم و فکر میکردم باید این نسخه نهایی را گوش بدهم و ببینم که تکام ایرادهایش برطرف شده. که رگال لباسها شکست و لباسها ریخت روی دخترک. چیزی نشد اما خیلی ترسیدم. سریع برگشتم و بجه را بلند کردم. لباسها را از روی سرش برداشتم. چند تکه بود و بیشترش به پایین ریختهبود. خیلی ترسیدم و نفسم به...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 شهریورماه سال 1404 00:58
شمارهی ۱ | ۱۲ روز بعد | صداهایی از ایران در روزهایِ اول، نامش را بر زبان نمیآوردیم. میگفتیم: «چیزی نیست… تمام میشود.» اما لحظه به لحظه که میگذشت، جنگ مثل سایه—آرام، خزنده، بیصدا— از دیوار بالا میرفت، بر سقفها مینشست، به اتاقها سرک میکشید، و کمکم، جانِ همهمان را میفشرد. جنگ همیشه از مرزها آغاز نمیشود....
-
ایتدای شهریور
یکشنبه 2 شهریورماه سال 1404 05:59
چیزی به پایان تابستان نمانده. تمام مرداد را سخت کار کردم. نوشتم. خواندم. کمتر خواندم. دلتنگ شدم.باز نوشتم. دوستیهایم محدود بود. معاشرتم محدود بود. آدمهایی که دوستشان دارم ازم دورند. نون برگشت و چراغ دلم روشن شد. هر شب خانهی خودم خوابیدم به غیر از دوشب. عادت کردم. دیشب که یکهو از خواب پریدم و دوستم را جلوی رویم دیدم...
-
برای بهتر شدن حال این روزهایمان
شنبه 11 مردادماه سال 1404 23:07
اگر گوش کردید، نظرتان را اینجا برایم بنویسید یا در خود کست باکس. سابسکرایب شما باعث دلگرمی است. شماره ی 000 - بوشهر - کوچه های دریا
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 تیرماه سال 1404 10:42
دیشب فهمیدم روزانه نویسی چقدر ارزشمند است و من که سالها این کار را اینجا انجام میدادم باید ادامه بدهم. چون ده سال بعد دوباره اینها را با جزئیات به یاد میآورم و برایم لذتبخش است و البته میتوانم ازشان مموار بنویسم. فرق خاطره و مموار را دیشب یاد گرفتم. مموار بازسازی خاطره است که به حقیقت نزدیک است. خاطره چیزهایی است...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 تیرماه سال 1404 17:10
دیدم هنوز عصبانیم و این عصبانیت در جملههایم دیده میشود. وقتی با آدمها حرف میزنم راجع به اینکه میگویند نفوذی تا عمق وجود افراد رده بالای مملکت وجود داشته و دارد. چرا باید اینطور باشد؟ چرا جوابی برای این سوال ندارند؟ چرا تقصیرها را گردن این و آن میاندازند مثل همیشه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 تیرماه سال 1404 00:55
خوابم نمیبرد. از بیست و سه خرداد چند روز گذشته؟ دقیقا سه هفته. دوهفته تقریبا در جنگ بودیم و یک هفته است تقریبا نفس کشیدیم. البته که با ترس و لرز. الان داشتم گزارش همین ساختمان نزدیکمان را میخواندم که چطور خواهرش در خیابان آسمان پرت شده موقع انفجار. چه دردناک بود. و تصویری که از انفجار میدان تجریش امروز دیدم دلم را...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 تیرماه سال 1404 15:16
امروز خانه ماندم. دوست داشتم بیرون بروم. مثلا بروم توی طبیعت جایی دور که غروب را تماشا کنم. به آسمان زل بزنم توی سکوت. اما کسی نبود باهام بیاید. نمیدانم شاید هم تنهایی رفتم. لباس شستم، غذا درست کردم. خرید کردم. و حالم خوب بود. خسته شدم و دراز کشیدم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 تیرماه سال 1404 10:28
دیشب تمام در و پنجره را بستم و پنکه را روشن کردم. و خوابیدم. با گریه خوابیدم اما تا صبح خوابم برد و هیچ صدایی نشنیدم که آزارم بدهد.دیگر از چیزی نمیترسم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 تیرماه سال 1404 22:42
یعنی هیچکس نمیتواند جلوی این ترس و اضطراب را بگیرد؟ به چراغ قرمز تپی ضریح نگاه میکنم. از هشت شب تا الان گریه میکنم و گریهام بند نمیآید. از خانهی خالی بیرون زدم و خودم را انداختم در شلوغی مردم. گریه کردم با آدمها. قبلش نشستهبودم پشت مونیتور و داشت برایمان کتاب میخواند و من گریهام از همانجا شروع شد. چه بر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 تیرماه سال 1404 16:31
آخرین بار که روی این نیمکت نشستهبودم، هوا طوفانی بود. باد میوزید و مامانها را مجبور کرد که دنبال سرپناه بگردند و همگی به صندلیهای جلوی پذیرش هجوم ببرند. من اما تا آخرین لحظه همین جا نشستم و کتاب خواندم. کتاب درد که کسی را نمیکشد. باران که کمی شدید شد، به خاطر باد نکردن ورقهای کتابم رفتم و جلوی در نشستم. دغدغهمان...
-
پناهم باش
جمعه 6 تیرماه سال 1404 22:42
آخرین اپیزود رختکن بازندهها خنده روی لبهایم آورد. میگشتم خانه و باعث شد این راه طولانی را تحمل کنم. به حرفهایشان بخندم. سی خرداد ضبط کردهبودند و به نظرم در آن شرایط حرفهای جالبی زدهشد. دورهم بودنشان خیلی دوستانه و قشنگ بود. و حرفهای مژدگانی که میگفت پناه دادن قشنگترین کار دنیاست. پناه همدیگر باشیم.
-
روز سیزدهم
چهارشنبه 4 تیرماه سال 1404 04:18
از سمت شرق، نور قرمزی دویده بین ابرها، آبگیر پشت خانه، عکس شده و قرمزها و روشنی را منعکس میکند. خورشید امروز طلوعترین ش را به رخ میکشد. قشنگ است. خیلی زیباست. وقتی حال خوب باشد دیگر همه چیزهای زیبا را میشود دید. میشود زندگی را دید. تا چند روز پیش هیچ چیز قشنگ این دنیا معنا نداشت. اما حالا میشود دوباره زندگی را...