-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 تیرماه سال 1404 23:58
صدای تست پدافند میآید نترسید. هنوز باید بترسیم از کسانی که دروغگو و ظالم هستند، ما رفتیم پیادهروی و برگشتیم. شام خوردیم و همه چیز در امن و امان بود. امیدوارم آرامش به همه برگردد. و ما فردا خوشحالتر از قبل باشیم
-
شب سیزدهم
سهشنبه 3 تیرماه سال 1404 20:50
اگر جنگ تمام نشده باشد چه؟ به صدای زنجرههای پشت پنجرهی خانهی کوچک عمویم ، وسط روستا گوش میدهم. باد خنکی روی تنم میوزد. بوی ماکارونی در خانه پیچیده. دخترعمو و پسرعمویم با هم حرف میزنند. دربارهی جنگ و حواشیاش. دربارهی اتفاقات اخیر. دربارهی هر چه که این روزها اتفاق میافتد. ساعت پنج و نیم رسیدیم. عموی بزرگم هم...
-
روز دوازدهم
سهشنبه 3 تیرماه سال 1404 14:23
امروز مثل روز اول جنگ رفتم همان بازار روز زیر پل، تقریبا مثل همان روز شلوغ بود. صف بود موقع حساب کردن و کارت خوان کار میکرد. سیبهای درشت گلاب، توت فرنکی خوب و درست و تازه، موز و زردآلو و آلبالو بود. همه جیز تازه و زیاد بود.چند تا میوه و خوراکی خریدیم که برویم ویلای عمویم نزدیک چمخاله. قرار بود اول تابستان با...
-
قدرت ، صلح میآورد! این جمله درست است؟؟
سهشنبه 3 تیرماه سال 1404 13:07
ادبیات جدی چنان در موقعیت های زندگی نفوذ کرده و تاثیر میگذارد که مردم ناچار میشوند با آن موقعیتها رودررو شده و دست و پنجه نرم کنند. و در این رودررو شدن و دست و پنجه نرم کردن است که خودشان را آدمهای عمیقتری مییابند، آدمهایی که قادرند ناتوانیشان از داشتن یک زندگی سراسر پیشبینی پذیر را بهتر تدبیر کنند. اصلا به...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 تیرماه سال 1404 12:30
باران قشنگم باران عزیزم بغلت میکنم از راه دور و میبوسمت.
-
جشن اتمام جنگ
سهشنبه 3 تیرماه سال 1404 12:02
دیشب خواب دیدم که دور یک میز نشستهبودیم، جلوی رویم هاجر رزمپا بود. موهایش را نبسته بود. لبهایش را ماتیک قرمز زده بود.حرف میزدیم و میخندیدیم. بهش گفت دیدی چه جالب! روز اول جنگ توی سینما دیدمت و حالا هم روز دوازدهم که جنگ تمام شده باز دیدمت. برایش تعریف کردم که روز اول دیدمش که با رضا و دوستانش توی سینما آزادی دنبال...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 تیرماه سال 1404 10:05
امیدوارم تمام شده باشد و اسراییل زیرش نزند. الان بیدار شدم .
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 تیرماه سال 1404 07:52
شاید امروز به رشت بیایم. شاید راه بیفتم و برای اینکه پایان جنگ را جشن بگیرم.،باران اگر پیام من را میخوانی برایم پیغام بگذار تا ببینمت.
-
تهرانم را خراب نکن لعنتی
سهشنبه 3 تیرماه سال 1404 04:06
تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران تهران رفیق روزهای تنهایی من تهران...
-
منطقهی قشنگ هفت تهران
سهشنبه 3 تیرماه سال 1404 01:07
خیابان ایرانشهر قشنگم، کریمخان، ویلا و بقیه جاها که برایم پر از خاطره و کافه و دروهم بودنمان است، از دست اسراییل در امان بماند.
-
عصر روز یازدهم
سهشنبه 3 تیرماه سال 1404 01:02
کلافه بودم و از خانه بیرون زدم. من تنها کسی بودم که کنار خیابان راه میرفتم. هیچ زنی بیرون از خانه نبود. موتوری و ماشین ها بود که از کنارم رد میشدند. خانهام سر جایش بود. به تمام گلدانهای صاحبخانه آب دادم. بیشتر گلدانها و بشقابشان را آب کردم. پرتقالها پژمرده شدهبودند. نعناها پلاسیده و ریخته بودند. از شدت آفتاب...
-
شب دوازدهم
سهشنبه 3 تیرماه سال 1404 00:32
توی تاریکی ، روی تخت مامانم خوابیدم. انگار تنهایی برایم بهتر است. حتی دلم نمیخواهد کنار دخترک و مردخانه باشم. یک ساعت پیش دخترعمو و دخترعمهام با شوهرهایشان اینجا بودند. به واسطهی کاری که میکنند به اینترنتش وصل شدم و پیامهای واتس اپ و تلگرام و اینستاگرامم بدون هیچ فیلتر شکنی بالا آمد. هاله از بلژیک بهم پیام دادهبود...
-
روز یازدهم
دوشنبه 2 تیرماه سال 1404 17:17
ساناز بهم زنگ زد و دربارهی خودش و مطهره گفت. هر دو حالشان خوب بود و آمده بودند تهران کاری انجام بدهند. اولش صدایش را نشناختم چون با یک شمارهی ناشناس زنگ زد بهم. سراغ مولود را گرفت و من هم خبر جدیدی نداشتم، بهش پیام دادم و هنوز جوابم را نداده. امروز فاطمه و بیتا هم بهم زنگ زدند. حالم را پرسیدند. مربم و نازی هم بعد از...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 تیرماه سال 1404 16:35
دوساعت پیش کلی نوشتم اما اینترنت قطع شد و نشد پستش کنم. حتی ذخیره چرکنویس هم نشده بود.
-
جمعه سی ام خرداد
یکشنبه 1 تیرماه سال 1404 15:54
جمعه سیام خرداد به اصرار و زور بچهها و دخترک رفتم موجهای آبی. دوسه ساعت بدور از اخبار کمی شنا کردم و از بازیها سعی کردم کمی حالمان عوض شود. آنقدر مسخره بازی در میآوردیم که بیخودی بخندیم و فراموش کنیم چه اتفاقی دارد میافتد. از دوازده تا چهار و نیم توی ساختمانش بودیم. وقتی بیرون زدم از تاکسیهای جلوی درش پرسیدم: جنگ...
-
این خانواده خوشبخت بود
یکشنبه 1 تیرماه سال 1404 14:18
موقعی که از راهآهن به خانه برمیگشتیم عکس چهارنفره یک زن و مرد و دوتا بچه روی بیلبورد وسط خیابان بود و درشت نوشته بود این خانواده خوشبخت بود. زن میخندید. همه میخندیدند. گریهام گرفت وقتی هر چهارنفرشان را دیدم. جوانی و عشق و زیبایی شان رفت. حیف از مردم. حیف از اینهمه قشنگی. چرا باید اینطور شود؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 تیرماه سال 1404 14:15
قسط بیمهی عمرم را همین الان پرداخت کردم. نه اینکه بترسم که بمیرم و این قسط را پرداخت نکرده باشم، نه. از اینکه تا تاریخش پولم تمام شود. حقوق این ماه را که گرفتم قسط هایم را دادم و باید طوری تا ته ماه خرج کنم که به همه چیز برسد. تازه اجاره این ماه را دادهام و اگر همینطور هیچ کلاسی نداشته باشم هیچ حقوقی نخواهم داشت....
-
ظهر روز دهم
یکشنبه 1 تیرماه سال 1404 13:40
از صبح که رسیدم در حال لباس شستنم. یادم رفت کیفم را خوب بگردم و دستمال کاغذیهای توی کیف تمام لباسها را مورد عنایت قرار داد و لباسهای مشکی با خالهای سفید بیرون آمدند. کمی در آینده به خودم نگاه کردم. در حالت عادی نمیتوانم خوشحال باشم. تیغ برداشتم و موهای زائد را از روی صورتم برداشتم. و بعد کمی لایه بردار روی صورتم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 تیرماه سال 1404 07:42
اول که این کتاب را شروع کردم باورم نمیشد این جنگی که ازش نوشته اینقدر طول کشیده، چند سال!! حالا خودمان رسیدهایم به ده روز. فقط ده روز. و سالها پیش هشت سال توی جنگ بودیم. هشت سال. نوشته: هنوز اینجا هستیم، ویران و قویتر هستیم. یعنی چه؟ یعنی از این ویرانتر میشویم؟ وقتی یکی از پناهگاههای بغداد را امریکاییها به بهانه...
-
روز دهم
یکشنبه 1 تیرماه سال 1404 07:30
خوابم نمیبرد. از وقتی خواندم که ترامپ حمله کرده، آفتاب نزده، بیدارم. در کتاب یادداشتهای بغداد، نهاالراضی نوشته، چطور میشود میلیونها دلار صرف ساختن بمب و کشتن آدمها کرد؟ پولی که میشود صرف گرسنگان عالم کرد. جملهی دقیقش این بود که کشتن، نظم نوین جهانی است. دوساعت دیگر به تهران میرسم. دلهره برگشته. چه اتفاقی خواهد...
-
شب دهم
شنبه 31 خردادماه سال 1404 23:24
قطار حرکت کرد. از مشهد به تهران برمیگردم. بچهها آرام نمینشینند. تیبگ را توی فنجان آب داغ فرو میکنند و توی نعلبکی میریزند. فندق قندها را توی چای میریزد بعد تمام انگشتانش را نوچ میکند. دارم داستان گیرنده شناخته نشد را گوش میدهم. حوصله هیچکاری ندارم. مردخانه غر میزند و نسکافهاش را سر میکشد. کوپه خیلی سرد...
-
روز نهم
شنبه 31 خردادماه سال 1404 22:03
احساسات متناقضی دارم. دلم میخواهد جایی باشم کسی نباشد. تنهایی میخواهم. خستهام و سرم درد میکند. دلم میخواهد برگردم تهران و بروم خانهی خودم. خانه کوچک خودم. شاید دلتنگ آدمهایی هستم که راحت بهشان پیام میدادم و حرف میزدیم وقتی در قاره دیگری بودند. مریم ، نازی و حتی کسانی که باهاشان حرفی نمیزدم اما میدانستم حالشان...
-
شب نهم
جمعه 30 خردادماه سال 1404 23:51
پناه بر وبلاگ. پناه بر ادبیات شاید که نجاتدهنده باشد. پناه بر نوشتن. صداهای بدی آمد. خیلی دلتنگم و حالم خوب نیست. صحبت با دوستان هم حالم را خوب نکرد. با ماهک، مهدیه و بیتا حرف زدم و حالشان خوب بود. چند دقیقه بعد سمنان زلزله آمد و به مهدیه زنگ زدم. از ترس از خانه پریده بودند بیرون و دیوار خانه ترک خوردهبود. جه بساطی...
-
روز هشتم
جمعه 30 خردادماه سال 1404 21:40
دلم برای خانهام تنگ شده. خیلی زیاد. دلم برای تهران تنگ شده.
-
شب هشتم جنگ
جمعه 30 خردادماه سال 1404 01:32
کودکی من در جنگ گذشت و حالا کودکی دخترک هم با خاطرات جنگ شکل میگیرد. امروز از جلوی هتلی که سالهای پیش یک ماه در آن زندگی کردم گذشتم.هتل خاور در خیابان امام رضا مشهد. انگار ساختمان را بازسازی میکردند. من در هتل دوستی پیدا کرده بودم به اسم شادی که هر دو کلاس اول بودیم. ما در راهروی طبقه ای که اتاق داشتیم بازی میکردیم...
-
شب هشتم
جمعه 30 خردادماه سال 1404 00:52
هفتهی پیش وقتی از مهمانی برگشتم، زود خوابیدم. دوازده و نیم فکر کنم. یک هفته است که هر چیزی که اتفاق میافتد باور نکردنی است. این جنگ این روزها، انگار که واقعی نیست. کاش زودتر تمام شود.توی مهمانی یک درصد هم فکر نمیکردم که قرار است سه نصفه شب از انفجارهای پیاپی بیدار شوم و از ترس در تاریکی شب به خانه بابا فرار کنم....
-
روز هفتم
پنجشنبه 29 خردادماه سال 1404 21:32
امروز یکی از دوستان کلاس داستاننویسیم بهم زنگ زد. فاطمه که رفته اطراف سمیرم با پسرکش لیام و مادرش. کلی حرف زد و کمی حال و هوایم عوض شد. میگفت اینجا اصلا خبری از جنگ و دلهره و ترس نیست. زن آمده برای دلمه، برگ موی نازک میخواسته و درخواست کرده از سبزیفروش ریحانهای نازک بیاورد. گفت دغدغههای این روستا این چیزهاست....
-
شب هفتم جنگ
پنجشنبه 29 خردادماه سال 1404 13:10
زمان نمیگذرد. باید بروم سراغ کتابی که میخواندم. یادداشتهای بغداد. آنها هم تا مدتها دور هم زندگی میکردند. اگر بخواهیم در این جمعیت زیاد بمانیم اصلا طاقت ندارم.واقعا خانهی آدم طور دیگری است. راحت میخوابی و بیدار میشوی. با همهی صداها و دلهره و ترس. اما اینجا حتی برای دستشویی در مضیقهای و جمعیت تقریبا زیاد است....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 خردادماه سال 1404 13:10
شب هفتم و چند دقیقه دیگر وارد روز هفتم میشویم. روی زمین خانهی داییم خوابیدهام. بالاخره سکوت برقرار شد و همه بجههایی که میخندیدند ساکت شدند. هیچ خبری از هیچ چیزی ندارم. از دیروز ساهت پنج اینترنت قطع شده و تنها سایتهای داخلی را میخوانم. که اخبار لحظه به لحظه ندارد. اینجا موقع شام وقتی الویههایی که پسرها بعد از...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 خردادماه سال 1404 03:51
الان توی کتاب خواندم که مردم ورق بازی میکنند و جمعیت خانه زیاد شده و تحملش برای نها الراضی سخت شده. دقیقا مثل همین جا. دیشب چهارتا چهارتا بچهها و دایی هایم ورق بازی میکردند. استاد داستان نویسیم گفته همه ی جزییات با اسم مکانها و آدمها را بنویسم چون بعدا هم همه چیز را فراموش خواهم کرد. دیشب بعد از شام پانتومیم بازی...