-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:45
دلم برای خودم سوخت. مثل بچهها که از غصه دیگر با بقیه حرف نمیزنند، سرم را بردم زیر ملافه، مردخانه هم فهمیده بود. میخواست بغلم کند. میخواست باهام حرف بزند اما من بغل او را نمیخواستم، صدای او را نمیخواستم. چشمانم را بستم. صدای تو برگشت. نگاه تو برگشت. با درد و اندوه فراوان.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:45
از خواب پریدم، انگار که قلبم از دلتنگی و دوری فشرده شود و بیدارم کند. دیشب از غصه روی تخت افتادم، بدون اینکه شام بخورم، خوابم برد. فقط دلم میخواهد خواب تو را ببینم. فقط دلم میخواهد حال خوب تو را ببینم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:44
دلم دستهای تو را میخواهد، برای بغل مگر نگفتی دستهایم مال تو؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:44
دلم میخواهد نباشم. آن وقت دیگر این همه اصرار و پافشاریهای بیهودهی من نبود. آن وقت منِ سمی نبودم که زندگیت را متلاشی کنم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:44
نشستم روی مبل ، باید تمرینی که ازم خواسته بود اجرا کنم، دستهایم را آماده کردم. استاد با لیوان چایش بالای سرم ایستاده بود. اولین بار بود اینقدر بهم نزدیک بود. صدای نفسهایش را میشنیدم. هول شدم، اما سعی کردم توجه نکنم. شروع کردم به نواختن. همانطور که خودش گفتهبود. چند دقیقهای نوای خوش هنگدرام مستم کرد. ناگهان مچ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:43
بردمش بالاترین جای تهران، جایی که عشاق قرار میگذارند. با هم سیگار کشیدیم. چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. مخش را زدم. بعد بهت پیام داد. قلبم داشت تکه تکه میشد، گفتم رژ بزن، گفتم عطر من! بهش گفتم چقدر خوشگلی تو، و بعد فرستادمش سرکوچه، جایی که من را پیاده کرده بودی، همانجا که سوارش کردی. تمام مدت تصویر ذهنم، خندیدن شما...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:43
کاش به اندازهی من عاشقت شود، کاش به اندازهی من، تو را بخواهد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:43
به خدایی که دیگر دوستم ندارد، به خدایی که دیروز بهش گفتم از دست زندگیم شاکیم و دیگر این زندگی را نمیخواهم و آه کشیدم، به خدا گفتم که دلش را ببری. آنقدر که از تو نتواند دل بکند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:42
یک روز همهاش را در داستانی مینویسم. قصهی من و تو. منحصر به فرد ، قصهای که تا به حال کسی نشنیده. البته اگر قبلش از عشق تو ، نمردم. از عشق تو ، متلاشی نشدم. نزدم به جادهی خاکی. سر نگذاشتم به بیابان. فرار نکردم. شاید هم همهی این کارها را کردم. و آنوقت کیلومتر شمار زندگیم، صفر میشود و همه چیز از نو شروع میشود،...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:41
سکس با کسی که دوستش داری و عاشقش هستی میتواند تمام اینها را زیر سوال ببرد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:40
ته تونل تنگ و تاریک نمیدانم چه چیزی وجود دارد، اگر انتهای رحم باشد، وقتی با ضربههای درست و خوب کاویده شود، آن وقت است که زن به ارگاسم میرسد، باید از همه زنها پرسید، از همه مردها پرسید. تجربهی هر کس چیزی است که ما از آن خبر نداریم. این ممنوعه بودن و رازگونه بودنش باعث میشود آدمها به راحتی از آن حرف نزنند. بعضی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:40
ما سر هیچ چیزی توافق نداریم. سر سکس هم گاهی داشتیم ، گاهی نداشتیم. که حالا سر آن هم توافق نداریم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:40
چطور میشود زیر بدن کسی خوابید که هیچ قرابت فکر و روح با آن بدن نیست؟ چطور میشود تحمل کرد؟ چه شوربخت و اسفناک!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:40
چه بسا که گاهی رنج بردن بسیار از لذت بردن است. درد و لذتی که دیگر رنج است، رنجی تحملناپذیر. چه زن، چه مرد.فرقی ندارد. وقتی بروفق مراد نباشد، رنج است. توضیحش با کلمه سخت است.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:39
بهم حق بده که از این زندگی متنفر باشم.بهم حق بده که از خودم متنفر باشم. خودم را نخواهم. این تن مسخرهی بی اختیارم را. امشب تاسوعا و عاشورای من بود. من را سر برید، تشنه ، بدون توجه به فریادهایم، ضجههایم، مگر باید امام باشی که بر نیزه سرت را بچرخانند. که هر بار من به مسلخ میروم، کشته میشوم در تاریکی شب. در تنهایی، در...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:37
می ترسم برایت بنویسم یلدات مبارک . بعد آن وقت مثل هر سال که به رویم می آوری شب یلدایی را که تنها بودی و صدای زنگ پرانده بودت، آن وقت پیک ، سه تا انار در پاکت کاغذی داده دستت و شاید گفته یلدا مبارک و سوار موتورش شده تا برسد به شب یلدای خانوادگیش. اما تو تنها بودی. در طولانی ترین شب سال که قصه اش را خوب بلدی. سی ام آذر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:36
ایستاده ام روبه روی هلال نازک ماه و به آسمان که هنوز ته مانده های غروب را در خود حل می کند. باد می پیچد لابه لای موهایم. تپه های کوچک و بزرگ ، زمین های زرد، سبز ، بوی سبزه ها ، صدای زنگوله، صدای صحرا ، صدای زندگی ... من اینچا چه می کنم؟ چرا هیچ چیزی در سرم نیست! کجایم؟ تنهایی بر تنم شلاق می زند. به خودم می پیچم. تنم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:35
خانه ات کجاست؟ خانه ام میان بادها، میان ابرها، میان خورشید زیر ابر، میان آینه ها گم شده است. من ِ خودخواه، منِ سرکش، می ترسم به جایی برسم که نتوانم بر علیه خودم بایستم، شورش کنم بر خودم و بیایم در آغوشت، بگویم من را نگه دار همین جا ، جادو کن. بگذار من بمانم.برای همیشه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:35
از چند روز پیش که دارم ماچ بارون و تبریک بارون می شوم: چهل و یک سالگیت را غرق کلمه باشی الهی. چیزهای خوب بخوانی. آدمهای زیبا ببینی. لبخندهای فراوان بزنی و به خودت افتخار کنی. سلام تولدتون مبارک باشه. امیدوارم احوال دلتون خوب بمونه
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:34
وقتی با درد نبودنت ، چهل سالگی را تمام کنم، خاطراتش را بپیچم درون شیارهای مغزم و وارد دنیای جدید چهل و یک سالگیم شوم، سلولهایی که در تنم از عشق تو مردند، دوباره از عشق تو متولد می شوند. باور کن! اما درد دارد. می دانی؟ ۱۴۰۱/۲/۲۱
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:34
دلم برایت تنگ شده، دیشب وقتی مردخانه خزید کنارم و از پشت بغلم کرد، تو دیگر نبودی. هیچ دستی ، هیچ لبی، هیچ آغوشی تنم را نمی لرزاند. به هیچ کس فکر نمی کردم. به هیچ کسی که این سالهای عمرم عاشقش بوده ام. این آخرین جمعه ای بود که چهل ساله بودم. باید برایت نامه می نوشتم. به غیر از این همه وقت که برایت نوشتم ، امروز مخصوصا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:33
می ترسم بخوابم، می ترسم بخوابم و دیگر بیدار نشوم. می ترسم از حجم این همه خوشبختی و دوست داشته شدن از دور و نزدیک. از پیامهای قشنگ تبریک، از هدیه های به یاد ماندنی، از همه لحظات خوبی که از پنج شنبه دارد بهم می گذرد ، از فایل صوتی که برام فرستادی و تبریکت، می ترسم بخوابم و همه این ها دود بشود برود هوا و خواب باشد. نمی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:32
حالا هی با خودم تکرار می کنم لعنتی چهل سالت شد دست از کارهای بچگانه و اشتباهت بردار. چهل سالته ها، جیغ نکش، فریاد نزن، جر و بحث نکن، زور نگو، آخه پس کی می خواهی بزرگ شوی. اگر کاری بکنم که اشتباه باشد یا بی دقتی کنم توی دلشان خواهند گفت چهل ساله ش شده و هنوز هم ... شاید هم کسی نگوید. اما من خودم این حرفها را به شوشو می...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:32
دکتر ازم پرسید : چند سالته؟ گفتم چند روز دیگر چهل و یک ساله می شوم. باورم نمی شود که این عدد را تکرار کنم یا به کسی بگویم . قرار نبود به این عدد برسم. قرار نبود روی زبانم بچرخد که بگویم چهل ساله ام. من در بیست سالگی یا حوالی بیست و دو سالگیم مانده ام. من همان دختر پرشور سالهای گذشته ام. همانی که پر از اشتیاق برای...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:31
دو روز مانده به چهل سالگیم ، از در و دیوار برایم تولد می بارد. دم در که رفتم گلم را بگیرم ، یک لحظه فکر کردم تو برایم گل فرستادی، قلبم داشت می ایستاد، اما خط کارت را که دیدم و نوشته اش ، تو نبودی. تو بهم نمی گویی نویسنده محبوبم. تو خطت اینگونه نیست. من خط تو را می شناسم. و کلمات تو را می دانم. من لحن تو را بلدم. وقتی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:30
دیگر واژه دوست داشتن برایم بی مفهوم است. امشب موقع معاشقه ، هیچ اتفاق عاشقانه ای رخ نداد. هیچ کدام از معشوقه های واقعی و ذهنی و تخیلی به سراغم نیامدند. به هیچ کدام فکر نکردم. به هیچ کدام تن ندادم. شاید افسار تن و روح سرکشم دارد آرام آرام کشیده می شود. من می ترسیدم به صورتش نگاه کنم. می دانستم اگر نگاه کنم همه چیز را...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:30
قرار بود امشب کنارم باشی. قرار بود وقتی سجاد افشاریان در انفرادی ، داشت از گریه می لرزید ، در تاریکی سالن اجرا، دستت را بگیرم و بگویم دوستت دارم، قرار بود که بهت بگویم من امشب بلیط خریده ام برای تولدم ، تو هم بیا. بیا کنارم بنشین و با من از شنیدن درد گریه کن. گاهی هم انگشت بکشی روی گونه هایم و اشکهایم را پاک کنی. من...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:29
روزهای سخت و عجیبی گذراندم و می گذرانم. کسی چه می داند در دل هر کس، در خانه ی هر کس چه خبر است؟ چه کسی می داند ، برای داشتن لحظات کوتاهی از شادی چه غصه ها و دردها و فریادها کشیده شده؟ چه کسی می داند پشت هر کلمه چه چیزی پنهان شده؟ پشت هر تلاش، امید، تلاش برای شادی، چه مرارتها کشیده شده؟ من غمگینم. آن پری غمگین که دیگر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:28
یکی از دوستانم امشب زنش به خانه برمیگشت. امیدوارم فقط توانسته باشد دلی از عزا درآورد. به خاطر شرایط کاری دوستم و مادر بیمار زنش مدتی است در دوشهر مجزا زندگی می کنند. و در رفت و آمد هستند. بهش می گویم برای زنت گل بخر، خانه را مثل دسته گل کن. این کار را بکن، آن جمله را بگو. می خندد و می گوید اینکه جزو بدیهیات است. می...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:28
برایم فیلمی فرستاده از بدنیا آمدن طبیعی بچه، ده ثانیه اول را تماشا می کنم. چقدر تمیز و مرتب است این مادر، سر بچه در کیسه آب نازکی بیرون می زند. حالم بد می شود و دیگر نمی بینم. برایش پیام می دهم این چیه فرستادی حالم بد شد. می گویم وحشتناک و ترسناک و دردناک است. پیام می دهد: ترسناک نیست. می گویم زن نیستی. و می خواهم...