-
۳۴
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:15
داشتم در این رنج، میسوختم. و ماندن در آن زندگی نبود. ذرهذره میمردم. پس ادامهدادن برای چه بود؟ چرا هنوز نفس میکشیدم. موسیقی هم حالم خوب نمیکرد. طاقت نداشتم. دیگر هیچچیز این دنیا برایم اهمیتی نداشت. چه چیزی در این دنیا می توانست امید زندگی بهم بدهد؟ عشق بود که آن هم نداشتم. حالم از همهچیز بهم میخورد. تنها چیزی...
-
۳۳
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:15
«من آدمهای زیادی را دیدم. هر کس با من بود، بعدش موفق شد. یا حداقل مسیر زندگیش تغییر کرد. من مطمئنم که تو هم توی راهی که داری میروی موفق میشوی. شک نکن. یک دوستدختر داشتم که صدایش خیلی خوب بود. فرستادمش پیش یک استاد خیلیخوب. بعد از ماهها زحمت و تشویق توی گروه کر اجرای فوقالعادهای داشت. اما بعد رفت با پسر دیگری و...
-
۳۲
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:14
«من صبارادمنش، سی و چهار ساله متولد تهران، نام پدر شکور، کارمند در آستانهی اخراج بانک، همسر حامد ثابت( دیگر نمیخواهم همسرش باشم) اعتراف میکنم که دیگر نمیخواهم عاشق باشم. من دیگر عاشق معلم موسیقیام نیستم. من دیگر عاشق آریا عالمی نیستم. من ازش متنفرم. باز هم میدانم عاقبتم مرگ یا از هم پاشیدگی زندگیم یا فرار یا...
-
۳۱
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:14
من در برابر عشق چکار کردهبودم؟ به هیچ چیزی پایبند نبودم. هیچچیزی برایم اهمیت نداشت. زندگیم مختل شده بود. خواب و خوراک نداشتم. روز و شبم قاطی شدهبود. نزدیک بود کارم را از دست بدهم. ور منطقیام را از دست داده بودم. هجوم هورمونها بود؟ چه چیزی میتوانست اینقدر ضعیف و ذلیلم کند؟ چرا عقلم زایل شدهبود؟ اینقدر احساسی...
-
۳۰
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:14
«من زن و زندگی داشتم. زندگیم آنطور دلخواه نبود اما بود. هفت سال با هر چیزی که فکر کنی جنگیدم که همه لحظههای زندگی مشترک در بهترین حالت ممکن باشد. نقش یک عاشق دلخسته را هفت سال بازی کردم. مهربان و دلسوز ، حتی مدافعش در همه حالت ، جلوی پدر و مادرش که خیلی هم اذیتش میکردند. روزگارمان خوب نبود اما بد هم نبود. موقع سکس...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:13
حال آدمی را هیچکس نمیفهمد، حتی آن کس که ادعا میکند دوستت دارد. مدل دوستداشتنها با هم فرق دارد، لابد. در دل آدمی چه خبر است؟ هیچکس نمیداند. آدمی لبش میخندد و دلش گریه میخواهد. چه کسی خواهد فهمید مقدار اشتیاق و نیاز به دوستداشتن و دوست داشتهشدنش چقدر تعادل دارد؟ هیچچیز مطلقی وجود ندارد. همه چیز این دنیای...
-
۲۸
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:13
مدتها گذشت. نمیدانم چند روز در جایم ماندم و هیچکاری نکردم. انگار کسی در وجودم دکمهی ایست را زده باشد و من در لحظهای قبل از آمدن به خانه مانده باشم. چند روز و ساعت و دقیقه و ثانیه بدون زندگی کردن، زندگی کردم. خودم را گم کردم. آن کسی که هر روز ساعت هشت سرکار بود، کارهایش را مرتب و دقیق مثل یک ربات انجام میداد،...
-
۲۷
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:13
چیزی که من را از خیال و رویا بیرون کشید ،صدای زنگ موبایلم بود که برای چندمین بار شنیده میشد، تنم را از تنش بیرون کشیدم. زمان گذشته بود. هر جا هم که رفتهبودم باید به خانه برمیگشتم. من در این سالها هر اتفاقی افتاد، هیچگاه قهر نکردهبودم و از خانه نرفتهبودم. من آدم رفتن نبودم. حوصله جواب دادن نداشتم، بدون خداحافظی...
-
۲۶
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:12
چشم،گوش، زبان، دست و پا تک به تک معمولیند. کارهای معمولی و روزمره را میکنند. چشم میبیند. گوش میشنود، دست برمیدارد، پا راه میرود. کافی است، قلب که کارش رساندن خون به تمام بدن است، این قلب گرم و سرخ ، عاشق شود، این خونِ عاشق را به رگها و مویرگهای سراسر بدن ببرد. چیزی که بدست میآید یک آدم عاشق است. چشمِ عاشق،...
-
۲۵
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:12
آدمی به عشق زنده است. آدم به لحظاتی چنگ میاندازد که با عشق جان گرفته، عشق که مثل خون در رگهایش جاری شده و باهاش نفس کشیده. نیروی عجیبی که اگر باشد، اگر ذرهای در درونت باشد، هر چه در این دنیا و هستی و کائنات باشد، برایت قشنگتر، جادوییتر و قابل تحمل میشود. اگر ذرهای عشق داشته باشی، طعم همه چیز خوشمزه است حتی یک...
-
۲۴
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:11
موبایلم زنگ خورد و من را از دنیای خودم بیرون آورد. حامد بود. چطور رویش شدهبود به من زنگ بزند؟ با سردی گفتم بله، نامم را چندبار صدا کرد : صبا، صباجانم، قربونت برم، تو که میدونی من چقدر دوستت دارم، بیا خونه با هم حرف بزنیم. کجایی؟ هر جا هستی بگو بیام دنبالت، کی میای خونه؟ من غلط کردم. دستم بشکنه. تو که دیدی حال خرابم...
-
۲۳
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:11
چطور میتوانستم برایش تعریف کنم؟ حالم نشان میداد که چه روزگاری گذراندهام. دست و پایم میلرزید. جان نداشتم. از دیشب چیزی نخوردهبودم. سرم گیج میرفت. آریا گذاشت روی مبل دراز بکشم و چشمانم را ببندم. برایم قهوه درست کرد و صبحانه مفصلی آماده کرد. چقدر مهربان شدهبود. مثل پروانه دورم میچرخید. چند لقمه خوردم اما اشتها...
-
۲۲
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:10
صبح با تن کبود و رنجور بیدار شدم. بدنم درد میکرد. استاد بهم پیام داده بود، هنگدرامت اینجاست. حامد نبود. صبح خیلی زود رفتهبود و من نفهمیدهبودم. تمام تنم درد بود. تنها کاری که میتوانستم انجام بدهم، رفتن زیر دوش آبِ گرم بود. دوش را که باز کردم گریهام گرفت. قطرههای آب که روی تنم میریخت، آه از نهادم بلند میشد....
-
۲۱
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:10
زودتر از حامد به خانه بازگشتم. از قهوه صبح هنوز سرخوش بودم. دستی به خانه کشیدم. شام خوبی پختم. چای دم کردم. منتظر حامد ماندم. او همیشه تا چند ساعت بعد میماند. یا با دوستانش وقت میگذراند. منتظر نشسته بودم. نمیدانستم چه میخواهد بهم بگوید. دلشوره نداشتم. اما زمان دیر میگذشت. خسته شدم. دراز کشیدم روی کاناپه. نفهمیدم...
-
۲۰
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:09
در آهنی محکم خانهاش را بستم. عینک دودیام را زدم و با هیجان زیاد و قلبی که صدایش را فقط خودم میشنیدم، به راه افتادم. تمام مسیر با خودم فکر میکردم. لحظه لحظهای که آنجا بودم، توی سرم مثل فیلم تکرار میشد. و این تکرار هر بار از زاویهای جدید بود.من دوستش داشتم. من تکرار صحنهها و حرفها و صدایش و حتی حرکات انگشتانش،...
-
۱۹
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:09
آریا گفت: چی میخوای بگی؟ توی چشمات پره سواله! بپرس. شوکه شدم. میدانست که دلم میخواهد بیشتر بدانم. سرم را انداختم پایین و پرسیدم: اون زنها؟ آریا با نگاهی شیطنتآمیز گفت: دوست دخترام بودند. از شانس تو اون روز پیشم بودند. یکیشون هر چند وقت یکبار میاد و تقریبا رابطمون تختخوابیه. و خیلی هم راضی هستیم. اون دختره هم که...
-
۱۸
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:08
«من صبا رادمنش، سی و چهار ساله متولد تهران، نام پدر شکور ، کارمند بانک، همسر حامد ثابت، اعتراف میکنم که عاشق شدهام. عاشق معلم موسیقیم آریا عالمی شدهام. میدانم که عاقبتش مرگ یا از هم پاشیدگی زندگیم یا فرار یا خودکشی یا سنگسار است اما با این حال نمیتوانم از دوستداشتنم دست بردارم. » با صدای رعدوبرق از جا جهیدم....
-
۱۷
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:08
سرم بین دستانش، بین بوی تنش، بین نفسهایش گیر کردهبود. چند دقیقهای بین آشپزخانه، بین فضای خانهینیمهروشن، بین بودن و نبودن ماندیم. بین همهی لحظات سختی که بر من رفته بود. بین همهی تردیدها و ناچاریها گذشت. تن رنجورم که پناهی نداشت و دلم که دیگر طاقت نداشت، کمی آرام گرفت. خودم را بیرون کشیدم و گفتم باید بروم....
-
۱۶
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:08
اشکم سرازیر شد. دست خودم نبود. استاد همچنان دربارهی ارزش زمان و تمرین و موسیقی و هدف و راه و برنامه حرف میزد و گوشهایم از تکرار و شنیدن کلماتش، داغ کردهبود. دستمال کاغذی را از روی میز برداشتم و اشکهایم را پاک کردم. دیگر خسته بودم. باید بهش میگفتم. وقتی استاد سکوت کرد. گریهی منم تمام شدهبود. استاد برایم چای آورد....
-
۱۵
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:07
دیگر میلی به ادامه کلاسم نداشتم. به جای تمرین کردن، زل میزدم به اشیای خانهام و به فکر فرو میرفتم. غرق میشدم در خیالات و اوهام. استاد را با زن موبور و مومشکی تصور میکردم. تا بیایم از این خیالات بیرون، شب میشد، روز میشد و ساعتها همچنان میگذشت. و من هیچکاری نکرده بودم، نه تمرین، نه آشپزی، نه تمیزکاری، هیچ چیزی...
-
۱۴
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:07
چرا روابط استاد برایم مهم بود؟ من که میدانستم او با توجه به محبوبیتش در موسیقی طرفداران و علاقمندان زیادی که دارد، مطمئنا هیچگاه تنها نمیماند. باید به خودم میفهماندم که من به غیر از آموزش هیچ کار دیگری در آن خانه ندارم. و اتفاقات آنجا به من هیچ ربطی ندارد. او هم مثل بقیه احتیاج به همنشینی با آدمها دارد و از تنها...
-
۱۳
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:07
با شوک دیدن آن زن از خانهی استاد بیرون زدم. چرا اینقدر برایم مهم بود؟ واقعا چرا؟ بوی عطر زن هنوز توی مشامم بود. طرز نگاهش، برق لبهایش، و هیکلش که خیلی سکسیتر از من بود. سینههای برجستهاش روی تنش میلرزید وقتی لباسهایش را درمیآورد. پیراهن بلند سفیدی پوشیده بود که سوتینش پیدا بود. بندش، پشت گردنش رد شده بود و دو...
-
۱۲
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:06
تا صبح هزار بار از خواب پریدم. فکر میکردم صبح شده. به ساعت نگاه میکردم و تاریکی مطلق بهم میگفت هنوز خیلی مانده تا طلوع. چه شب کشدار عجیبی بود. دلشوره فردا نمیگذاشت راحت بخوابم. تا بروم بانک و عصر شود، بیایم خانه، هنگدرامم را بردارم و راهی شوم، هزار سال طول کشید. بعد ازمدتها، کمی آرایش کردم .یک بسته شکلات خریدم، و...
-
۱۱
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:06
روز موعود رسید. مثل دختر هجده ساله هول کردم. نمیدانستم باید چه کنم. تا به حال تنها به کافه نرفته بودم. حتی خیلی وقت بود که با کسی دیگری هم کافه نرفته بودم. سر ساعتی که برنامه شروع میشد خودم را به کافه رساندم. کافه شلوغ بود اما هنوز جایی برای من باقی مانده بود. نگاهم افتاد به استاد، روبهروی میز صندلیهای کافه...
-
۱۰
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:05
بین رانهایم خیس بود. خیسی از شورتم عبور کرده و سرازیر شدهبود. نمیتوانستم کاری بکنم که این رهایی سراغم نیاید. نیاز داشتم به دستهای قوی کسی که من را پیچ و تاب بدهد. برقصاند در خودم و به خودم ثابت کند که هنوز هم تنم جذاب است و زنانگی در آن جاری است. من زن بودم. من سکسی بودم. تنم داد میزد. میدانستم. ولی دستان شوهرم...
-
۹
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:05
نشستم روی نیکمت پارک، روبه بلندی. شهر زیر پایم بود. از آنجا میتوانستم همه خانهها را در نگاه ببینم. گوشیم را برداشتم. میخواستم به استاد پیام بدهم که از فردا برمیگردم به کلاس. دودِل بودم. هم میخواستم، و هم هنوز خجالت میکشیدم. خیلی وقت بود ازش بیخبر بودم.اینستاگرامم را باز کردم که چشمم افتاد به استوری استاد. چند...
-
۸
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:04
شوهرم سرم داد زد طوریکه همه همکارها به طرف من برگشتند. اشتباه بزرگی کردهبودم. سرم را انداختم پایین، کیفم را برداشتم و از بانک زدم بیرون. شوهرم، سالها، رئیسم بود. بارها دلم میخواست از این شعبه بروم اما نگذاشته بود. شاید اوایل آشنایی برایم خوب بود که کسی مثل او زیر پر و بالم را بگیرد، بهم جرات بدهد و کارهای بیشتری را...
-
۷
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:04
تنها دلخوشیم آموختن بود که آن هم با یک بدشانسی، دیگر از دستم چکید. من ماندم و حوضم. من ماندم و اعداد. من ماندم و هر روز رفتن ِبدون وقفه به بانک، سر و کله زدن با آدمهایی زبان نفهم و فیشها و حسابها و کاغذها و دفترها و بیلانها و هزار چیز دیگر. من ماندم و دلم که بیتاب بود. هر چه با خودم روبهرو میشدم، لکهی قرمز...
-
۶
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:03
نشستم روی مبل ، باید تمرینی که ازم خواسته بود اجرا میکردم، دستهایم را آماده کردم. استاد با لیوان چایش بالای سرم ایستاده بود. اولین بار بود اینقدر بهم نزدیک بود. صدای نفسهایش را میشنیدم. هول شدم، اما سعی کردم توجه نکنم. شروع کردم به نواختن. همانطور که خودش گفتهبود. چند دقیقهای نوای خوش هنگدرام مستم کرد. ناگهان مچ...
-
۵
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 09:03
خانهی نیمه تاریک که پر از صدای موسیقی بود، هر بار که پا به آنجا میگذاشتم، جان دوباره بهم میداد. دستانم به حرکات تازه عادت میکرد. به ضربه زدنهای قوی و نرم و دلپذیر که دیگر ناخوشایند نبود. کم کم تبدیل به نغمههایی میشد که همیشه آرزو داشتم خودم بزنم. توی سرم نتها بالا و پایین میرفتند. من دیگر آن زن سابق نبودم....