-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 آبانماه سال 1401 20:26
گریه میکنم. نمیدانم برای کدامین غم؟ برای کدامین خاک؟ برای کدامین درد؟ سوگواری دستهجمعی یا غمهای خودم. غم زیاد است. این نه. آن یکی. آخ . قلبم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 آبانماه سال 1401 07:23
بدبختی اینجاست که اینقدر گند میزنید اما باز هم ادامه میدهید. این همه خون بس نیست!! مردم بیگناه را میکشید تقصر داعش میاندازید با هزار تا گاف و سوتی . کی میخواهید قبول کنید که موقع رفتن شماست؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 مهرماه سال 1401 08:23
مریضی دست از سرم برنمیدارد. جمعه پیش رفتم زیر سرم اما امروز هنوز سرفه میکنم و دماغم گاهی کیپ میشود و گوشهایم میگیرد و صداها را خوب نمیشنوم. این روزها را فقط میگذرانم و بهش فکر نمیکنم. فکر کردن به هر چیزی آزارم میدهد. روزهای بدی است. هیچ چیزی حالم را خوب نمیکند. کمی کتاب میخوانم. پیادهروی میکنم اما باز خوب...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 مهرماه سال 1401 18:08
باران عزیزم امیدوارم خوب باشی. رها تو هم همینطور. تنها خوانندههای آشنای وبلاگم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 مهرماه سال 1401 16:12
لعنت به ظالم،
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 مهرماه سال 1401 22:51
برای آزادی
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 مهرماه سال 1401 20:40
امروز یک ساعت پیاده روی کردم و خودم را وزن کردم . وزنم یک کیلو بالا رفته و از پنجاه و سه گذشته . در پائیز بعد از گذاشتن دخترک میتوانم پیاده روی کنم.اما چه پائیزی شروع شده. پر از غم و غصه و تنهایی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 مهرماه سال 1401 22:50
پائیز امسال بوی خون میدهد. چند سال دیگر باید ظلم را تحمل کرد؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 31 شهریورماه سال 1401 20:28
بیخبری وحشتناک است. نشستهام بیبیسی و ایراناینتزنشنال میبینم اما چند نفر تا به حال کشته شدهاند؟ چند نفر به خانه برنگشتهاند؟ دلشوره دست از سرم برنمیدارد. خودم را مشغول میکنم اما باز میروم نقطه سر خط.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 31 شهریورماه سال 1401 16:07
تلگرام از یک تا همین الان وصل شد اما بقیه را خود جهانیان روی ما بستند. با هماهنگی. میبینی هیچ جای دنیا جای ما نیست.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 31 شهریورماه سال 1401 12:37
تمام کارهای خانه را با اشک انجام دادم. این سرنوشت نباید باشد. ما اسیر شدیم. من دیگر این اسارت را نمیخواهم. بغض و آه و ناله من را قویتر میکند. دلتنگ میشوم اما باز روی پاهایم میایستم. تکلیفم دارد لحظه به لحظه مشخصتر میشود.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 31 شهریورماه سال 1401 09:13
حالم خوب نیست. دارم خفه میشوم. صبح زود بیدار شدم. و فقط نوشتم و اشک ریختم. فکر نمیکردم به این نقطه، به این لحظه از بدبختی برسم. و انگیزههایم را برای تصمیمم بیشتر و قویتر میکند.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 شهریورماه سال 1401 21:55
همه چیز قطع شده. اشکهایم بند نمیآید. ما اینجا گیر افتادیم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 شهریورماه سال 1401 17:49
از دیشب صدسال پیر شدم. چشمانم باز نمیشود از اشک. من هر چه بد بودم و بد کردم اما برای دشمنم بد نخواستم، برای بچهاش بدی نخواستم. هرگز نخواستم کسی داغ بچهاش را ببیند. چرا؟ چرا؟ دارم دق میکنم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 شهریورماه سال 1401 22:24
فقط باید بخوابم. خواب میآید. خستهام.
-
ژینا
یکشنبه 27 شهریورماه سال 1401 22:15
حالم خوب نیست. نمیتوانم چیزی بنویسم. یک داستان نصفه نیمه نوشتم که دختر توی منهتن دارد راه میرود و داستان زندگیش را تعریف میکند. آخر من را چه به منهتن؟ اگر بگیریم این قصهی مهسا امینی باشد که زنده مانده! اگر زنده میماند قصهاش همین بود که من دارم مینویسم. آه آه
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 شهریورماه سال 1401 18:10
از حالت بیخبرم. نمیدانم خوبی. چکار میکنی؟ میترسم. میترسم از مریضی که تو را از پا میاندازد. خدا کند خوب باشی. فقط همین. من اینجای دور در این خانه بدون آب غمگین اسیر شدهام. هر بار به خانه برمیگردم از خودم میپرسم چرا به خانه برگشتم. اصلا نمیدانم چرا.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 شهریورماه سال 1401 08:32
«دعائی از برای عشق کوهم دعائی از برای پشت کوهت دعائی از برای برق چشمت دعائی از برای درد روحم... عزیزم عزیزم متشکرم از این همه مهربانیت. آرامترم میکند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 شهریورماه سال 1401 00:49
ازت بیخبرم. نوشته بودی که شبها هیچ نمیفهمی و حالت بد میشود ولی نه سردرد است نه هیچ چیزی اما از درون شوک بهت وارد می شود. اینکه تو مریضی را من خوب میدانم و میفهمم. اما کاری از دستم برنمیاد. یعنی میترسم کلمه ای بنویسم و حالت بدتر شود و برای همین سکوت میکنم. سکوت میکنم تا به خاطر من بهم نریزی. امیدوارم از خودت مراقبت...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 شهریورماه سال 1401 08:27
چه فیلم قشنگی بود عزیزدلم، چقدر با احساسی و چه کردی با دل من؟ هزار بار تماشایش کنم باز هم کم است. ممنون.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 شهریورماه سال 1401 23:53
حالم خوب است در ظاهر. در ظاهر همه چیز انگار مرتب است. اما گلویم درد میکند گاهی از بغضهای فرو خورده.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 شهریورماه سال 1401 01:12
کاش این زندگی متلاشی میشد. کاش من میمردم و همه چیز تمام میشد. من حتی دیگر نگران دخترک هم نیستم. دیگر بهانه ندارم. آن کسی که من را بمیراند مراقب او هم هست. پس این صدای من را بشنو. خسته شدم از دست این شیطان رجیم. خسته.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 شهریورماه سال 1401 09:46
بیدار شدهام. هنوز خوابم. دلم نمیخواهد از جایم بلند شوم. تارهای موهای سفیدم، لباسهای گلدارم، رانندگیم، همه چیز را به یادم میآوری که چه؟ نه چاقم نه لاغر. میخواهی من را بسوزانی؟ بسوزان.سوختم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 شهریورماه سال 1401 19:49
بیهودگی و بطالت بود. اما کمی آشپزی کردم و شعری که باران برایم فرستاد را خواندم و بهتر شدم. صبح شروع کردم به نوشتن قصهای که حالم را تغییر بدهد و حواسم را پرت کند. دارم حواسم را پرت میکنم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 شهریورماه سال 1401 07:28
دارم حرفهای دکتر امانی را میخواام. نوشته همدیگر را بغل کنید. که باعث ترشح اکسی توسین میشود و در بحرانها و شرایط سخت باعث میوشود طرفین هوای همدیگر را داشته باشند. و نوشته به قول کافکا بغلم کن بغلم کن که حرف زدن کافی نیست...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1401 18:06
بغض خفهام میکند بالاخره. پاییز کی آمد؟ کی این همه برگ چنار زردو نارنجی شد؟ کی این همه قلب درختان سوخت؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1401 06:37
حتی دیدن رفتن آدمها قلبم را تکه تکه میکند. آذمها فکر میکنند باید بروند از شهرو دیارشان تا زندگی بهتری داشته باشند. و بقیه را میگذارند و میروند. روزگار غریبی است نازنین.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1401 01:17
چندتا سهشنبه باید بگذرد؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1401 01:02
تو که اینقدر سنگدل نبودی.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 شهریورماه سال 1401 00:51
همه کار میکنم که فراموش کنم. که خودم را به دست گذر عمر بسپارم. مثل جنازه میرسماما دخترها را به سینما میبرم. در سینما میخواهم گریه کنم. میخواهم برای پسرک بدون مامان گریه کنم. غصه میخورم. بغض میکنم. بچهها میخندند. به خانه برمیگردیم. من خوب نیستم. حالم همان است. دلشورهام رفته. این نادیده گرفتن، این سلاخی،...