-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:54
عزیزدلم چقدر صبح شدن، پایان شب سیه که قرار است سپید باشد، که به آرامی رخ میدهد دلتنگکننده است. یکی یکی ستارهها شکار و از صحنهی آسمان محو میشوند. شاید همهی اینها تقصیر خورشید باشد یا چرخیدن زمین. تو خورشید شدهای و من زمین که دورت میچرخم. چقدر دوریم. چقدر زمین دلتنگ است. چقدر فاصله. اما پرندهها عاشق صبحند....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:54
دلم میخواهد برسم به آن درجه از عرفان که گوشه سمت چپ لبم سیگار باشد که پک محکمی بهش بزنم و با بغل دستیم حرف بزنم. و همزمان که دارم رانندگی میکنم و توی موبایلم هم مینویسم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:53
بعد از نسکافه، گریه کردم. قبلش قرص تنظیمکننده هورمونهایم که چند روز پیش از داروخانه با بقیه قرصها خریده بودم چهارصدهزارتومان، خورده بودم. اما کافئین روی من اثر قویتری دارد. بعد از نسکافه، راه افتادم برای خودم گل مریم بخرم که مسیرها، راه خانهی تو را نشان میداد، از هر طرف که رفتم، بهم حق بده که گریه کنم. بعد دلم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:53
دارم جان میدهم و کلمات را مینویسم، آدم اگر یک عاشق دلتنگ باشد که باید تا آخر عمر در بودن و نبودنش بسوزد، نمیتواند داستانی عاشقانه بنویسد. به خدا نمیتوانم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:53
چرا اینقدر روزها و تاریخها مهم است؟ برای من دیگر اهمیت ندارد! اولینها دیگر اتفاقهای پررنگی نیستند. اولینبار که با هم حرف زدیم اولینبار که دیدمت. اولین بار که خندیدنهایم را دیدی. اولین بار که دلت خواست بغلم کنی اولینبار که بهم گفتی: من عریانم و این عریانی روحم میگوید «دوستت دارم» اولینبار که کنار هم صبحانه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:52
فکر نمیکردم اینقدر حسم قوی باشد. اینکه شاهدم. شاهد ساختنهای جدیدت، حتی عاشقیکردنهایت، گریهام میاندازد. ناراحت نشو. توی تونلم، کسی اشکهایم را نمیبیند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:52
دارم حساب میکنم که چند روز است که ندیدمت، چرا اینقدر مهم شد برایم ؟ هر چه فکر میکنم یادم نیست. نمیتوانم بشمرم. اعداد توی مغزم باقی نمیمانند. میدانی امروز به پروانه گفتم کفشدوزک. تا وقتی کفشدوزک را دیدم و گفتم عه این کفشدوزکه و اون پروانه. به غیر از آلزایمر، عقلم دچار زوال شده. آه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:52
تمام زهرم را، تمام احساسم، اگر عشق است، اگر تنفر است، اگرخشم است، اگر حسادت است، در کلمات میریزم. فقط همین را بلدم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:51
دیگر تنم داغ نیست، گمانم تبدیل شدهام به یک تکه یخ در اقیانوس ، نزدیک قطب شمال. جایی که پنگوئنها عاشقم میشوند و نه هیچکس دیگر. دیگر لبانم بوسیدنی نیست، گمانم تبدیل شدهاند به دو تکه گوشت که بهم دوخته شدهاند لال شدهام، بی کلام و حرف. دیگر دستانم شکل آغوش به خود نخواهد دید. گمانم تبدیل به دو تکه چوب شدهاند که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:51
از پشت کلمهها هیچ چیزی معلوم نیست، قرمزی چشمها، فین و فینها، اشکهایی که جاری است و قلبی که از سینه میخواهد بیرون بتپد و عصیانوار بسوی عشق بشتابد. چطور میشود که شعر شاعران قدیمی را فهمید و درک کرد؟ هیچگاه این غلظت و حجم عاشقی و دیوانگی و پروانگی و شیدایی را نمیفهمیدم. بیشک این روزها خیلی بهتر از قبل درک میکنم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:51
ذره ذره فراموشت میکنم، وقتی بهم لبخند میزدی و دستانت را دورم حلقه میکردی. مدل حرف زدنت، را به سختی به یاد میآورم وقتی صدایت در گوشم میپیچید و کلمهها را میگفتی. آهسته آهسته از وجودم پاک میشوی. مثل افیون از خون یک معتاد. بزودی فراموش میکنم که گرمای تنت چطور قلبم را آب میکرد. و دیگر چیزی به خاطرم نمیآید. و این...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:50
وقتی همه را رها میکنی یکی یکی سراغت میآیند. میم عزیزم، عشق بیست و سه سالگیم، اولین و آخرین نفری که همیشه دوستش دارم و هیچگاه ازش متنفر نشدم، امروز عکسش را بعد از مدتها در صفحهاش گذاشته بود، کمی چاق شدهبود، یعنی بعد از این همه سال خیلی خیلی جذابتر بود، موهایش را خیلی خیلی کوتاه کرده بود آنقدر دوستداشتنی بود که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:50
خواب دیدم آن نویدمحمدزاده که در فیلم سرخپوست رییس زندان بود آمده توی سلول و به آن نویدمحمدزاده در فیلم ابد و یک روز که در نقش برادر سمیه بود، یک چاقوی جیبی داد و گفت هر وقت با زندانی دعوایت شد، با این چاقو دستبند دستهایت را باز کن. و بعد با عینک دودی برگشت و به من نگاه کرد. منم در سلول بودم. شاید منم زندانی بودم. در...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:50
چند شبی است مریخ و مشتری و ماه در یک راستا هستند. صبح که آسمان لاجوردی است و خیال روشن شدن دارد میبینمشان و بعد دوباره از خودم خواهش میکنم به امیدی، بیهوده زنده ماندنم را تحمل کنم. شاید روزی از بالای ماه، زمین را دیدم و از این همه بیهودگی و بیچرا زیستن، باز گریستم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:49
سوار هواپیما بودم. میم. ب (همان دوست دوستم که ازش کتابهای نمایش را گرفتم) از پشت بغلم کرد، روی زمین نشسته بودیم. حامله بود. نمیدانم در خواب و بیداری بودم که یک کشتی پرنده دیدم. با خودم گفتم آهان خودشه. قصهی بعدیم در کشتی پرنده اتفاق میافتد. فکر کن زن و مرد توی کشتی پرنده عشقبازی کنند. میم بلند شده بود، بیدار شدم....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:49
هفتهای سهبار از کوچهی مروستی عبور میکنم. امروز وقتی بهش رسیدم یک لحظه ترمز زدم. کوچه تماما پائیز کردهبود. ماشینهایی که سمت راست همیشه پارک میکنند پر از برگ زرد چنار بودند. زمین پوشیده از برگهای زرد.چشمانم پر از برگ زرد پائیزی شد. مثل قلبم که قرار نبود اینقدر زود پائیز شود و دیگر هیچکلمهی عاشقانه ننویسد. ولی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:48
از خودم متنفرم که اینقدر دوستداشتم. از خودم بدم میآید که اینهمه مهربان بودم. تمام وجودم کلمهی تنفر است. قطعه قطعه تنم تنفر است. از همه چیز و همه کس. هیچ چیز قشنگی برایم وجود ندارد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:48
در تمام دنیا دروغگویانی هستند که کسی را دوست ندارند، دروغگویان قلب و احساس ندارند. دروغگویان نگاهشان ، سنگی و یخزده است. دروغگویان همه جا پخشند. در بین مردمان عادیاند و تشخیصشان کار سختی است. چون آنها دروغین، دوست دارند، عشق می ورزند و وای به حال روزی که جهنم درونشان گر گرفته باشد، آن روز است که تمام دروغهایشان...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:48
هر بار که تو را میدیدم با خود میگفتم شاید این آخرین بار باشد چند ثانیه بیشتر و کمی تنگتر در آغوشت میکشیدم. هر بار که نگاهت میکردم تو را برای خیال بازی روزهای نبودنت پسانداز کردهام. چقدر صدایت را دوست داشتم. گفته بودم شعری برایم دکلمه کنی و آخرین دیدار به مانند دیوی پلید به سراغمان آمد و حالا نه تو مرا داری و نه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:47
در جغرافیای سرزمین من هر لحظه ، مردان حکومت میکنند. مردانی که صاحب تنم هستند، مردانی که صاحب احساسم و مردانی که صاحب روح و کلمات من هستند. هر مردی که از من میگذرد ظالمانه من را میدَرَد. هر کس به سهم و توانش. آنکس که تن من را میبلعد آنکس که زور میگوید آنکس که من را ممنوعالقلم میکند، آنکس... بوسههای عاشقانه در...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:47
هر روز در جهنمم، دائمالجهنم، چه اهمیتی دارد؟ فقط کاش جهنم دیگران نباشم. هر چه هستم برای خودم باشم و بس. کاش زنده نمانم. سرم دارد میترکد. سرم دارد از حرفها بزرگ و بزرگتر میشود و روی تنم سنگینی میکند. اینجا همه چیز مرتب و خوب است. منم که جهنمم. و هیچگاه خاموش نمیشوم. باز هم به جهنم. یک قرص، یک لیوان آب و خواب اگر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:47
امشب باید میبودم میبودم میبودم من در دورترین نقطه باید کنارت میبودم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:46
بیتو بیکلمه و خالیم. بیتو شهر بی چراغم بیتو بیتو بیتو غصهام غمم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:45
چشمانم را میبندم. میآیم کنارت. آرام و بیصدا، بیحرف نگاهت میکنم. دست میکشم روی غمها و غصههایت، دست میکشم روی حال بدت، دست میکشم روی لبهای بیلبخندت. آنقدر میمانم تا لبخندت را ببینم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:45
دلم برای خودم سوخت. مثل بچهها که از غصه دیگر با بقیه حرف نمیزنند، سرم را بردم زیر ملافه، مردخانه هم فهمیده بود. میخواست بغلم کند. میخواست باهام حرف بزند اما من بغل او را نمیخواستم، صدای او را نمیخواستم. چشمانم را بستم. صدای تو برگشت. نگاه تو برگشت. با درد و اندوه فراوان.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:45
از خواب پریدم، انگار که قلبم از دلتنگی و دوری فشرده شود و بیدارم کند. دیشب از غصه روی تخت افتادم، بدون اینکه شام بخورم، خوابم برد. فقط دلم میخواهد خواب تو را ببینم. فقط دلم میخواهد حال خوب تو را ببینم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:44
دلم دستهای تو را میخواهد، برای بغل مگر نگفتی دستهایم مال تو؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:44
دلم میخواهد نباشم. آن وقت دیگر این همه اصرار و پافشاریهای بیهودهی من نبود. آن وقت منِ سمی نبودم که زندگیت را متلاشی کنم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:44
نشستم روی مبل ، باید تمرینی که ازم خواسته بود اجرا کنم، دستهایم را آماده کردم. استاد با لیوان چایش بالای سرم ایستاده بود. اولین بار بود اینقدر بهم نزدیک بود. صدای نفسهایش را میشنیدم. هول شدم، اما سعی کردم توجه نکنم. شروع کردم به نواختن. همانطور که خودش گفتهبود. چند دقیقهای نوای خوش هنگدرام مستم کرد. ناگهان مچ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 آذرماه سال 1401 08:43
بردمش بالاترین جای تهران، جایی که عشاق قرار میگذارند. با هم سیگار کشیدیم. چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. مخش را زدم. بعد بهت پیام داد. قلبم داشت تکه تکه میشد، گفتم رژ بزن، گفتم عطر من! بهش گفتم چقدر خوشگلی تو، و بعد فرستادمش سرکوچه، جایی که من را پیاده کرده بودی، همانجا که سوارش کردی. تمام مدت تصویر ذهنم، خندیدن شما...