-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 خردادماه سال 1400 00:21
تعطیلات تمام شد. سیزدهم خرداد هم گذشت. و چهاردهم خرداد برای من دیگر تولد ترمه است. ترمه قشنگ که دارد با قطره چکان شیر می خورد.
-
اعتراض به توقیف می خواهم زنده بمانم
دوشنبه 10 خردادماه سال 1400 06:09
دیشب خود کارگردان زده بود به خاطر مسائل پیش آمده امروز سریال پخش نمی شود. یکی از قشنگی های دوشنبه این بود که ببینی ماجرا به کجا می رسد. تنها دلخوشی را از آدم می گیرند. تازه یادشان افتاده که در آن زمان و تاریخ نیروی انتظامی یا چه می دانم کمیته یا هر چه اسمش بوده چنین چیزی ناشته. چنین ماجرایی نبوده. خب که چی؟ مثلا الان...
-
گوش شنوا می خواهم
دوشنبه 10 خردادماه سال 1400 00:19
دلم می خواهد بی پرده و راحت حرف بزنم. آنقدر حرف بزنم که احساس کنم دیگر حرفی نمانده. اما با چه کسی؟ کسی که قضاوتم نکند و از من نترسد. از من دور نشود. اختیاج دارم به حرف زدن با کسی که می دانم چقدر کار دارد . ه الان بهم گفت اگر درگیر زندگی بشویم هرگز بهم نمی رسیم. راست می گوید. بهش گفتم ببینمت زودتر و یک دل سیر باهات حرف...
-
خواب و خیال
یکشنبه 9 خردادماه سال 1400 05:37
خواب دیدم که کلاس داستان نویسی حضوری شده اما هیچ کس نیامده و من فقط هستم با یک خانم دیگر . دلم می خواست داستان و تمرینم را بخوانم. دیشب تمرینمان نوشتن یک هفته از زندگی مان بود. هر چه سعی کردم که رابطه علت و معلولی ماجراها و اتفاقات را متوجه شوم و ماجراها را از اتفاقات و توالی آن پیدا کنم ، اما نشد. اینکه از روزمره...
-
سریال this is us
شنبه 8 خردادماه سال 1400 00:56
چرا آنقدر این سریال خوب است؟ وقتی که چهار فصلش را میدیدم خیلی هیجان زده بودم از این همه قشنگی و رابژه و خاطرات قشنگ سه تا شخصیت فیلم و اینکه پدرشان برای هر چیزی و کاری یک آدابی دارد ، یک شیوه دارد. شیوه مخصوص به جک. بالاخره فروردین که فصل تازه اش آمد و در دوران کرونا هم ساخته شده. در این دو هفته چهار قسمت از فصل پنجمش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 خردادماه سال 1400 06:24
بعد مدتها باز دارم شرق بنفشه شهریار مندنی پور با صدای بهاالدین مرشدی را گوش می دهم. ارغوان که در کتابهای دیگر زیر حروف نقطه نمی گذارد. هنوز خوابم می آید. حواسم نبود جمعه است. می خوابم تا سر و صداها بگذارند.
-
چکونه فکر کنم ؟
پنجشنبه 6 خردادماه سال 1400 09:23
می خواهم یک کلاس آنلاین دو جلسه ای که کارگاهی است شرکت کنم. خیلی وقت است این خانم درباره فلسفه برای کودک کار می کند را تعقیب می کنم و حالا می خواهم یاد بگیرم که چگونه فکر کنم. اصلا فکر کردن چیه؟ دو روزه است و زود تمام می شود اما خیلی طولانی است. به نظرم باید دیگر در این کارگاه شرکت کنم یعنی برای خود چهل ساله ام هم...
-
پدرت را ببخش
سهشنبه 4 خردادماه سال 1400 05:58
احتمال اسپویل سریال می خواهم زنده بمانم حالا در قسمت چهاردهم می خواهم زنده بمانم، وقتی مفتاح مثل یک خواب زنده برمی گردد ، البته نویسنده سریال می گوید مثل تمام اتفاقهای عجیب زندگی و زنده ماندن هایی که شبیه به معجزه می ماند، مفتاح بر می گردد و خون می ریزد. از سر غرور و سر حسادت به کسی که خودش بزرگش کرده ، به کسی که پسرش...
-
ماجرای منی
سهشنبه 4 خردادماه سال 1400 05:50
پریشب خوابت را دیدم. نمی دانم چرا ننوشتم. اصلا چی باید می نوشتم؟ خواب اتفاقی نداشت. ماجرایی نبود. طعم بود. مزه بود. احساس خوشایند دوست داشتن بود. و اینکه از من راضی بودی. تصویر صورتت می آید جلوی چشمهایم و لبخندت و اینکه من را معلم خوبی می دانی. اولین بار که معلم شدم تو بهم گفتی ، تو بودی کنارم، تو تشویقم کردی، تو گفتی...
-
شب نشینی در حیاط
دوشنبه 3 خردادماه سال 1400 05:42
صبح شده. در از صدای پرنده، دیشب که توی حیاط نشسته بودیم و کباب می خوردیم، حس خوبی داشتم از اینکه همه سالم هستیم و همین کم هم خوشبختم. دخترم خوب غذا خورد، پدرم آرام بود. نی نی توی راهیمان تکان می خورد و حسابی از دیدن عکس سه بعدیش که دست ذاشته بود زیر چانه اش ذوق کردم. حالا بیاید ، و دلم برای دیدن صورتش قشنگش قنج می...
-
دروغ گو های بی مصرف
یکشنبه 2 خردادماه سال 1400 05:39
صبح که بیدار شدم برای همکار ولعصر خواندم که خدا بهش صبر و طاقت از دست دادن همسرش را بدهد. واقعا این درست است که آدمهای خوب می میرند و آدمهای بی مصرف دروغ گو زنده می مانند و انرژی های زمین را تلف می کنند. آدمهایی هستند که می گویند در کرونا جایی نمی روند و بعد هر وقت زنگ می زنی بیرون هستند و خپدشان می گویند سنجاق نشستن...
-
خانواده پیرسون نازنین
شنبه 1 خردادماه سال 1400 01:47
فصل جدید this is us خیلی وقت است که آمده و من را یاد تابستان پارسال انداخت که بدون وقفه تمام فصل های قشنگش را دیدم. چقدر دلم برای پیرسون ها تنگ شده شده بود و چه جالب که باز هم با تولدشان شروع شد و حالا آنها هم مثل من چهل ساله شدند. خوابم نمی برد. و نشستم اولین قسمتش را دیدم. برای فرار از دلشوره ای که گرفتم راه بدی...
-
کرونا بدترین خاطره عمر آدمهاست.
جمعه 31 اردیبهشتماه سال 1400 22:15
همه ما وقتی کسی از بیماری و درد می میرد می گوییم مرد راحت شد. چند روز بود ریه اش آمبولی کرده بود و حالا که خبر مرگش در تمام گروه های فامیلی در حال پخش شدن است حالم بد شده. مرگ خوب است؟ مرگ خوب نیست؟ مرگ برای چه کسی خوب و برای چه کسی بد است؟ به زنش فکر می کنم . شیما همکار مدرسه ام. زنی که تازه داماد آورده بود. همیشه...
-
مافیا
جمعه 31 اردیبهشتماه سال 1400 17:31
بازی مافیا نمونه یک جامعه واقعی است. وقتی در فیلمی گرگ بازی، نگار جواهریان بازی می کرد و برای اولین بار بازی مافیا را در آن فیلم دیدم خیلی سر در نیاوردم، اما در این روزها با دیدن قسمت ۲۷ مافیا از گروه هنرپیشه ها ابعاد زیادی از این بازی برایم واضح شده. نمی دانم بتوانم در نقش مافیا خوب بازی کنم. اما بازی شهروند بودن...
-
پایان اردی بهشت
جمعه 31 اردیبهشتماه سال 1400 06:24
به صدای پرندگان و سگها گوش می دهم. صبح آخرین روزا ردی بهشت است. از فردا آخرین ماه بهار شروع می شود. از دیروز گرمای وحشتناکی شروع شده که کولر ماشین جواب نمی داد. خیلی کار دارم . درست کردن غذاها، مرتب کردن خانه و خواندن کتاب و گوش دادن به کتاب درمان شوپنهاور، نوشتن تکلیف جدید ، همینطور که این چند روز گذشته با خودم جریان...
-
بوی مرگ
پنجشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1400 23:33
زن مستاصل اشک هایش را پاک کرد، تومور در بیشتر قسمتهای بدن پدرش پخش شده، من ایستاده ام و زبانم بند آمده، بچه ها دارند با لگو بازی می کنند و می سازند و حواسشان به ما نیست. زن ترسیده، می ترسد پدرش بمیرد. باید زودتر شیمی درمانی را شروع کنند. من این جور مواقع نمی دانم چه بگویم. دلم هری می ریزد. بوی مرگ که می پیچد توی...
-
شب نجات عشق
چهارشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1400 23:10
امشب شبه نجات عشقه. صبح ساعت پنج صبح که هنوز هوا گرگ و میش بود و صدای هزار پرنده می آمد، مشتری پرنور را در قاب پنجره ام دیدم و یاد سکانس زیبای این قسمت سریال من می خواهم زنده بمانم افتادم. سرچ کردم و درست بود که ونوس هر ۵۸۴ روزی که در فیلم اشاره کرده بود ، حامد بهداد اشاره می کند به دو صور فلکی حوت که در درونشان ونوس...
-
خرمدین بودی و این گونه شدی
چهارشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1400 20:49
چرا ؟ چطور می شود که پدری بایستد و بگوید خدایا شکرت و از اینکه دختر و پسر و دامادش را کشته این همه با رضایت و اعتماد به نفس در دادگاه حاضر شود؟ چطور توانسته چاقو را بردارد بکشد بر گوشت و پوست خودش؟ روزی روزگاری او پاره تنت بوده چطور که امروز اینگونه تکه تکه در کیسه ها می پیچی و در آسانسور می گذاری و بعد سر از سطل...
-
در انتهای اردی بهشت
سهشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1400 01:00
آنقدر برای کلاس این هفته هیجان داشتم که نگو. سوالی هم درباره خیر و شر پرسید در کارگاه قبلی از خودش شنیده بودم اما نگفتم. زبانم بند می آیند. قلبم می آید توی دهنم و لکنت می گیرم و صدایم می لرزد. اما خوب وبد. چیزهای تازه یاد گرفتم باید تمرین جدید را بنویسم. باید دو کتاب بخوانیم. گیل گمش و خداحافظ گری کوپر. می خواهم زنده...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 اردیبهشتماه سال 1400 06:33
چهل ساله شدم و چه چیزهایی دارم؟ کتابهای نخوانده زیادی مانده که بخوانم. شهرهای زیادی مانده تا ببینم. و روزهای قشنگ زیادی باقی مانده که درونش نفس بکشم. و نوشته هایی که در طی پارسال و امسال نوشته ام که بطور مجموعه ای از قبل از چهل سالگی و بعد از آن چاپ کنم. شروع کلاس داستان نویسی نویسنده محبوبم، جناب طلوعی هم شروعی است...
-
۲۵اردی بهشت
شنبه 25 اردیبهشتماه سال 1400 02:00
و آغاز چهل سالگی
-
break time
سهشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1400 13:49
چرا این همه خشونت در صحنه قسمت آخر سریال می خواهم زنده بمانم ؟ چرا خب ؟ حالم بد شد از دیدن اینکه یک نفر هی چاقو بزند و نفر دیگرچاقو بخورد و این همه صدا و افکت . خیلی وحشتناک است. برای کلاس تدی سلینجر و صبحانه در تیفانی خواندم ، الان هم دارم به ناتور دشت گوش می دهم. برای شناختن طراحی شخصیت خیلی ایده می دهد. خیلی جالب...
-
می خواهم زنده بمانم
چهارشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1400 05:03
امکان لو رفتن سریال امروز در راه نشستم به دیدن سریال می خواهم زنده بمانم. شخصیت های فیلم درگیر از دست دادن پدر یا مادرشان هستند. شخصیت اصلی می خواهد که هر طور شده پدرش زنده بماند. شخصیت دوم، مادرش ، خودش را سوزانده، پدرش قمار باز بوده، یک شب که دیگر چیزی نداشته ، زن خانه را می بازد یعنی مادر مرد دوم فیلم. با کلمات...
-
شروعی دوباره
دوشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1400 00:16
هیجان زده ام برای روز پیش رو برای کلاس تازه ای که قرار شده بروم. داستان نویسی . شاید که این بار طلسمش شکسته شود.
-
انتهای فروردین دل انگیز
یکشنبه 29 فروردینماه سال 1400 05:52
بهار کش می آید. قشنگ می شود. پر از غنچه های ریز و درشت می شود. بعد وسط سبزی ها که تماشا می کنی یک گل باز شده. یک سفید. یک نارنجی. یک گلبهی. یک صورتی. یک بنفش. دخترک فریاد می زند بهار. او هم در برابر بهار مثل من است. می گوید. هر آنچه از زیبایی می بیند می گوید. هر روز تقریبا نیم ساعت یا کمتر یا بیشتر پارک می رویم. حتی...
-
روز تولد سیزده آوریل
چهارشنبه 25 فروردینماه سال 1400 05:06
هر چی به لالا و نانا گفتم بیایید برویم روی پشت بام تا ابرها را ببینیم نیامدند. آخر ابرهای خیلی خوشگلی بودند توی آسمان دیروز.بعد رفتیم توی حیاط و آنها بازی کردند. آمدیم بالا یرموز درست کردیم و بعد هم بستنی فروشی راه انداختیم. بعد از کلاس رفتم دیدن مرمر و سیاوش . آخر چند روز دیگر تولدشان است. یکساعتی آنجا بودم و حرف...
-
صدای قشنگت پر از قصه بود
سهشنبه 24 فروردینماه سال 1400 01:29
امروز روی چمن های خانه نازی دراز کشیدیم و به صدای تو گوش دادیم. نازی می گفت کاش سی دی ش بود که من می خریدم.کاش....
-
تا چند وقت دگر بهار باید بباید
دوشنبه 23 فروردینماه سال 1400 12:42
چطوری چهل ساله من ؟ چند روز دیگر هم من وارد چهل سالگی می شوم. چطور شد که این همه سال گذشت ؟ وقتی ما بیست و چند ساله بودیم شروع کردیم در وبلاگها نوشتن و چطور این همه سال گذشت ؟ مگر می شود؟ هنوز هم مثل همان دختر جوان دلم می خواهد بنویسم و حالت را بدانم . روی پشت بام دنبال روف گاردنت می گشتم. ندیدم . نزدیکت نبودم. نمی...
-
روز آخر
یکشنبه 1 فروردینماه سال 1400 00:45
وقتی قسمت آخر را گوش می دادیم و لقمه های صبحانه را فرو می دادیم و یکی یکی آرزوهای قشنگ می گفتی دلم غنج رفت. آخ چه قشنگ می گفتی. آخ. آخ. دوستانی که ده ساله همدیگر رو ندیدند. موشکهای کاغذی توی آسمون وای وای دلم می خواهد هزار بار دیگه گوشش بدهم.
-
نویسنده محبوبم
چهارشنبه 27 اسفندماه سال 1399 19:44
از امروز چهل ساله شدی؛ دلت غش و ضعف رفته بود برای صدای بچه ها که یکی یکی بهت تولدت را تبریک گفته بودند، نوشته بودی قشنگترین و خوشحالترین تولد عمرت بوده. همه برای صدایت که نقش های قصه را گفته بودی ، هلاک بودند. صدای قوبارغابه جان، خارپشت گیاه شناس، بچه خرگوشا، صدای لاک پشت ساعت ساز ... همه دلشان می خواست صورت ماهت را...