-
نویسنده محبوبم
چهارشنبه 27 اسفندماه سال 1399 19:44
از امروز چهل ساله شدی؛ دلت غش و ضعف رفته بود برای صدای بچه ها که یکی یکی بهت تولدت را تبریک گفته بودند، نوشته بودی قشنگترین و خوشحالترین تولد عمرت بوده. همه برای صدایت که نقش های قصه را گفته بودی ، هلاک بودند. صدای قوبارغابه جان، خارپشت گیاه شناس، بچه خرگوشا، صدای لاک پشت ساعت ساز ... همه دلشان می خواست صورت ماهت را...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 اسفندماه سال 1399 00:35
تولدت مبارک.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 اسفندماه سال 1399 06:48
با هم موقع صبحانه به صدایت گوش می دهیم و می خندیم و توی دل دخترک قند آب می شود. آخ قلبم صدایت را تا شب چند بار دیگر گوش می دهم و توی دلم خوشبخت می شوم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 اسفندماه سال 1399 23:06
پس از رفتن تو چه بارانی گرفت چه ابرهایی در آسمان رقصشان گرفت. و من دلتنگ از رفتنت به پنجره باران خورده زل زده بودم.
-
با هزار مردم تنهایی
سهشنبه 12 اسفندماه سال 1399 22:10
بغض می کنم. مثل بچه کوچکی که دلشکسته باشم بغض می کنم. چقدر آدمها متفاوت هستند. چقدر با ما فرق می کنند. چقدر ما با بقیه فرق داریم. چه لحظات سختی است اینکه تو هیچ راه حل دیگری به ذهنت نمی رسد. راه حل داشتن آرامش در زندگیم چیست؟ فرار کردن از همه ماجراها و اتفاقات ؟ رفتن و نبودن؟ نداشتن ؟ نخواستن؟ هیچ چیز نبودن؟ چقدر من...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 اسفندماه سال 1399 12:11
از دیشب حالم بهتر است با اینکه هی بیدار می شدم و غصه می خوردم. بعد از مدتها افسردگیم کامل برگشته و فقط سعی می کنم که نفس عمیق بکشم . من حسابی از نوشتن باز مانده ام. و دلم سخت و عجیب گرفته.
-
فسرده
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1399 21:49
توی آینه خانه نانا خودم را نگاه کردم. چشمهایم قرمز بود و دماغم گنده شده بود. قبل از کلاس دوبار بود صدایت را گوش داده بودم و دفعه اول خودم را نگه داشته بودم اما دفعه دوم که گوش دادم شروع کردم به عر زدن. دیده بودم آدمها موقع رانندگی گریه می کنند. اما باورم نمی شد. خودم داشتم زار می زدم. بعد از مدتها گریه ام گرفته بود....
-
قسمت یازده قورباغه وحشتناک است
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1399 21:31
این قسمت قورباغه اشکم را درآورد. چرا این همه خشونت؟ چرا ؟ وای صدایش را قطع کردم و گوشیم را پرت کردم آن طرف. آنقدر حالم بد بود که نتوانم این صحنه را طاقت بیاورم. عوضش این قسمت پادکست بندر تهران درباره فوتبال بود و چقدر قشنگ است.
-
شب سخت اما پرواز از این چند سال الکی
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1399 19:51
کاسه چشمهایم شده مثل غروب خورشید. گوشهایم درد گرفته . سرم می خواهد منفجر شود. باورم نمی شود. چقدر حرف شنیدم. چقدر غصه خوردم. چقدر دلم پاره پاره شد. چقدر من تحقیر شدم انگار. و تصمیم گرفتم که سکوت کنم. هر چه بگویم من در برابر حرفها کم می آورم. خدای من. من همه کارهایی که در طی این چند سال کرده ام زیر سوال رفت. من من من ،...
-
برای روزهای سخت مصیبت که همه از خداییم و بسویش باز می گردیم
چهارشنبه 6 اسفندماه سال 1399 02:36
بیتا جانم دلم می خواست در این روزهای سخت ، در این لحظات که آدمی غصه اش پایان نمی یابد ، در این لحظه سخت و دردناک و تحمل ناپذیر از دست دادن پدر، در کنارت بودم و دردهایت را به جان می خریدم و پا به پای اشک هایت اشک می ریختم. چه روزهای تلخی است. چه سال سختی ، چرا تمام نمی شود؟ هر روز درد روی درد. دلم می خواست برایت گل می...
-
صدای جادویی
سهشنبه 28 بهمنماه سال 1399 06:31
صدایت ، عموبارانی ، صدایت نجات بخش است، بخوان که تو چقدر خوب قصه می خوانی برای بچه ها، عزیزدلم، چقدر بیشتر از قبل دوستت دارم. وقتی می گویی درخت بلند بلنده نفسم حبس می شود و تمام عکسهایت را از اول تا آخر تا آخر سی و یک می دوهزار و دوازده می بینم ، بعد هی تصور می کنم خانه ت کجاست؟
-
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
چهارشنبه 22 بهمنماه سال 1399 06:32
من نوشتنم ادامه دارد، اما خب آنقدر سرگرمش شده ام که فرصت نمی کنم اینجا بنویسم. نمی خواهم اینجا را رها کنم. اینجا شروع جایی است که من را به نقطه کنونی ام می رساند. وقتی بهم می گویند چقدر خوب می نویسی یا اینکه نوشته هایت را دوست داریم، احساس خوبی بهم دست می دهد اما وقتی تعداد محدودی خواننده دارم خب خیلی امیدوارکننده...
-
از نوشتن های مداوم
سهشنبه 7 بهمنماه سال 1399 07:42
از خواب عجیبی بیدار شدم. فیلم بود یا واقعیت اما انگار من در فیلم بودم مثل فیلم های سه بعدی که تو در فیلم هستی اما جایی در واقعیت ایستاده ای. یک مرد بهم حمله کرد و انگار خفه ام می کرد یا بهم چاقو می زد اما من ببند شدم و هی با حرکات عجیب به زمین کوبیدمش. و حالم خوب بود. و بقیه از این اتفاق تعجب کرده بودند. از خواب بیدار...
-
گمشده
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1399 07:43
کسی بود به اسم جلال که وبلاگم را می خواند، الان که کامنت بهمن سال هشتاد و هشتش را خواندم یکهو دلم برایش تنگ شد، نمی دانم کجای این دنیای بزرگ است. امیدوارم هر جا هست حالش خوب باشد.
-
از خانه های مردم، از برکات کرونا
دوشنبه 6 بهمنماه سال 1399 07:39
خسته از راه می رسم ، در روز چهار کلاس داشتن دیگر بسیار ساده شده است. در مسیرهای مختلف ، پیدا کردن خانه های جدید، آشنا شدن با آدمهای جدید. بسیار دوست داشتنی و هیجان انگیز است. کی قرار بود من معلم مهد و مدرسه و در ارتباط با معاون و مدیر ، در ارتباط با بچه های قد و نیم قد، حالا راه پیدا کنم به خانه هایشان و بفهمم در دل...
-
گل یخ
یکشنبه 5 بهمنماه سال 1399 07:42
زن در کنار یک مرد است که معنی پیدا می کند.معنی عشق را و بودن را. در کنار یک مرد است که می فهمد آغوش گرم و پر محبت چیست. اصلا متوجه بدن گرم خودش می شود. متوجه می شود اگر لبی روی لبهایش به آرامی و گرمی بنشیند ، تمام تنش ذوب خواهد شد. پس باید کسی از جنس مرغوب آدمیت و انسانیت در کنار هر کس چه زن چه مرد قرار بگیرد که بعد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 بهمنماه سال 1399 22:07
صفحه سفید قلقلکم می دهد. دیدن دایره مینا و پستچی مهرجویی خالی از لطف نبود. دیدن دوستان حال آدم را خوب می کند. و نوشتن چیزی عجیب است که این روزها بیشتر وقت و ذهنم را می گیرد.
-
دیدار بعد از یکسال و اندی
دوشنبه 29 دیماه سال 1399 09:00
خیال آمدنت هم هیجان انگیز بود چه رسد به حضورت، بوی عطرت و دیدن پیچ و تاب موهایت و رنگ دلپذیر طلاییشان که سالها اهلیش بودم. میدانی چرا اینقدر همه چیز را فراموش کرده بودم؟ فراموش کرده بودم کوکوسبزی و خیار شور را بیاورم، حوصله نداشتم مرغ را داغ کنم و با شوید باقالی برایت بکشم، ماست و خیار را درست کنم و در کاسه بگذارم...
-
روزگار سرد ماه دی رو به پایان است
دوشنبه 29 دیماه سال 1399 08:58
لحظاتی بود که از دستت حرصم گرفته بود. شاکی بودم. چرا؟ من چی هستم؟ من کجای زندگی تو هستم؟ من جایی ندارم. و اشتباه کرده بودم. دوباره افتادم در گرداب من من من . آرام شدم. هنوز پایبندن. هنوز دوست داشتنم ادامه دارد. بقول خودت هنوز خرم. اما چیزی درونم تغییر کرد. چیزی شکست. چیزی فرو ریخت. من بزرگتر شدم. قد کشیدم. من عاقلتر...
-
تجربه
پنجشنبه 25 دیماه سال 1399 07:34
دیروز که ۲۴ دی بود تولد ح.ز و ک. ث بود و بابای م. ک هم فوت کرد. آسمان تهران سیاه و دود آلود بود و من باز یک دسته بزرگ نرگس خریدم تا به نون هدیه بدهم. و چقدر خوشحال شد و چه ناهار خوشمزه ای ما خوردیم . و بعد موقع خوردن دسر حرف می زدیم و چه قدر تایم طولانی بود که همدیگر را ندیده بودیم. دلگرفتگی شاید کمتر شد اما باز هم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 دیماه سال 1399 07:27
چقدر خسته ام.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 دیماه سال 1399 23:29
دارم پادکست مدیر را گوش می دهم ، جالب است. چقدر دلم تنگ شده ، خوابم می آید. چشمانم می سوزد. صبح باید بیدار شوم. کلاس دارم. شنبه را تعطیل کردم تا کمی در خانه باشم. هوا چقدر امروز سیاه و خاکستری بود. طبقه دهم خانه اش پنجره که باز می شد انگار دود وار می شد.بهمان خوش گذشت.
-
قهر قهر تا روز قیامت
سهشنبه 23 دیماه سال 1399 00:56
پتو را می کشم روی سرم و خوابم نمی برد. می خواهم بهت فکر نکنم نمی شود. به او فکر می کنم وقتی این همه دوست دارد بهم زنگ بزند و هر لحظه ازم خبر داشته باشد و بداند که خوبم، لباس گرم پوشیده ام و ماشین مشکلی نداشته ، کلاسهایم خوب پیش رفته اند، و من بی میل و علاقه فقط به یک تلفنش جواب می دهم و قرار شده فقط یکبار زنگ بزند و...
-
تکان دهنده
سهشنبه 23 دیماه سال 1399 00:20
قسمت چهارم قورباغه عین فیلمهای هالیودی بود ، اما قشنگ بود و دوست داشتنی. قشنگ بود و خاطره انگیز. گذشته شخصیتها مهم است. مثل گذشته من هویت من و دردهای من. چقدر زمان لازم دارم برای اینکه با خودم تنها باشم و دیر بهت فکر نکنم. بهم آزار می رسانی. انگار داری ازم سوء استفاده می کنی. حالم را بد می کنی وقتی باهام مهربان نیستی....
-
روزهای سرد و سیاه
دوشنبه 15 دیماه سال 1399 07:36
این روزهای دی ماه را دوست ندارم. با اینکه تولد برادرم سیزدهم است اما بعد از مردن عموی نازنینم در دی ماه نود و شش و بعد هم دزدی طلاها و بعد هم روزهای سخت پارسال دل خوشی از این روزهایم ندارم. این روزها سربی که تهران سیاه و دود آلود است که دره ای از آسمان پیدا نیست ، دلگرفتگیم بیشتر است اما یک تلفن چند لحظه ای حالم را...
-
درختهای مقدس
شنبه 13 دیماه سال 1399 22:25
امروز با دلشوره بیدار شدم. بعد از نماز صبح دیگر نخوابیدم. وقتی از خانه راه افتادم برای کلاسم، مسیرم را در گول مپ دیدم ، اما حواسم پرت شد و از نیایش رفتم به جای یادگار و بعد هم از چراغ قرمز جردن سر درآوردم و دیر رسیدم. با عجله ماشین را خیلی جلوتر از خانه پارک کردم، از همین برجهای مزدیک خانه رییس جمهور. بعد از دوساعت...
-
هویت آدمهای قورباغه
دوشنبه 8 دیماه سال 1399 23:52
قسمت دوم قورباغه نشان می دهد این فیلم یک طراحی کامل و درست و حسابی درد و هومن سیدی مغز متفکر این کار مثل مغزهای کوچک زنگ زده یک عده را انتخاب کرده و از جایی عجیب و غریب آنها را بیرون کشیده و دارد به ما معرفی می کند .می گوید ببین اینها را از آسغالدونی کشیدم بیرون ببین الان چیکار می کنند و همه آدها همین قابلیت را دارند....
-
Fleabag
شنبه 6 دیماه سال 1399 21:52
دارم سریال fleabag را می بینم . این سریال چیزی در من زنده کرده است که عجیب شده ام. چیزهایی نوشتم که نتوانستم جایی منتشرش کنم، فقط برای تو فرستادم که تو هم از جسارت حرف زدی. جسارتی از اندیشیدن و نوشتن و در عمل کردن. تبریک و شادباش. سریالی با موضوعی که کمتر درباره اش حرف می زنند. چه در فرهنگ ما چه در فرهنگ غیرایرانی.
-
قورباغه
چهارشنبه 3 دیماه سال 1399 23:52
قورباغه از آنجا که نوید به پسر صدا کلفت که پولیور مسخره ای پوشیده ، دستور می دهد ، وارد دنیای سورئالیستی می شود که باورنکردنی است. اول فیلم می نویسد هر حقیقتی که در فیلم شکل می گیرد می تواند حقیقت داشته باشد . پس این یک داستان واقعی است. شوکه شده ام . از اینکه همیشه هومن سیدی آدمی را شگفت زده می کند. خیلی خوب و روان...
-
تجربه ای تازه
سهشنبه 2 دیماه سال 1399 00:45
آنقدر خسته ام که خوابم نمی برد. این روزهای عجیب چقدر تند تند می گذرد. چیز مهمی که امروز برای اتفاق افتاد این بود که خانه های متفاوت ، آدمهای مختلف، بچه هایی با تربیتهای متنوع و نگرش آنها به بازی و کلاس و زندگی. مادرانشان و نوع نگاه آنها. مدل زیستن هر کدام چقدر متفاوت و جالب است. هیچ وقت فکر نمی کردم که به خانه بچه ها...