-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 بهمنماه سال 1403 07:17
چطوز من را شناخته؟ یک مریض و رنجور؟ تنها و بیکس؟ عجیب و باورنکردنی! دیگر تمام شد و این کابوس وحشتناک برای همیشه پایان یافت.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 بهمنماه سال 1403 02:09
میخواهم زنده نباشم.
-
مرگ نزدیک است
چهارشنبه 17 بهمنماه سال 1403 07:43
ممکن است روزی دیگر بیدار نشوی و طلوع خورشید را نبینی. نبینی که تاریکی شکافته شده، و اشعههای باریک نور خورشید آن لحظه تاریکی را تمام کرده. شاید روزی دیگر با صدای پرندهها بیدار نشوی. ممکن است ابرهای یخزده را روی آبی آسمان دیگر نبینی. نور را نبینی که آرام آرام روزگار را بیدار میکند. ممکن است صبح دیگر به سراغت نیاید و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 بهمنماه سال 1403 03:00
توی بیمارستان، خودم را روی تخت دیدم. همینطور مهتابی رنگ و رنجور، دستهای کبود و پاهای یخزده، ریهای بیجان و توانی که دیگر نیست. مثلا سی یا سی و پنج سال بعد. آخ. و البته تنها نیستم. نه اینکه که بخواهم سی سال رنجت بدهم. اما تو کنارم نشستی. موقع مرگ به دیدنم آمدی. به دستهای کبودم خیره شدی. خودخواهم. میدانم. این لحظه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 بهمنماه سال 1403 06:55
دیشب توی آسمان ماه نازک و بالاش یک ستارهی پرنور درآمدهبود، بقول تو بند دلم پاره شد. عکس نگرفتم. دیگر توی روز و شب از چیزی عکس نمیگیرم. خیلی سخت شدم برای عکس گرفتن. چون همش یادت میافتم. اگر عکس بگیرم، اگر برای تو بفرستم، اگر غمگینترش کند، چه فایده! بیخیال میشوم. تمام حس آن لحظه را توی قلبم نگه میدارم. تمام قدرتم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 بهمنماه سال 1403 07:10
عجیب میگذرد. عجیب و غریب. وقتی نوشتی خیالم راحت راحت نیست. دهانم تلخ تلخ شد. وفهمیدم میخواهی که حرف بزنم و بگویم. تا اینجا صبر کردهبودم. صبر کردهبودی. و دیگر کش دادن ماجرا خوب نبود. و مطمئنا حس خوبی نمیداد.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 بهمنماه سال 1403 07:08
نه خوشحال نیستم از اینکه آنلاین شده، اما چیکار میتوانم بکنم؟ بنویسم. بخوانم. کارهای پادکست و مجله را جلو ببرم. بخوابم یا خیال کنم. دیروز هم همینطور گذشت. بدون هیچ دستاوردی. آشپزی کردم. خوردم. خوابیدم. و دلتنگ بودم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 بهمنماه سال 1403 08:53
غم عزیزی در دلم خانه کرده. آنقدر عزیز که دلم میخواهد تا ابد غمگین باشم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 بهمنماه سال 1403 00:45
دیشب که چتهای قدیمیم را میخواندم، از روی عکس کبوترها و پیامش اسکرین گرفتم. اکانتش دیلیت شده اما من هنوز پیامهایی که بهم دادهبود اواخر زندهبودنش، نگه داشتم. نوشتهبودم امروز با بچههای مدرسه رفتهبودم امامزادهصالح، ساعت هشت صبح آن سال پائیز، کبوترها هنوز توی صحن دانه میخوردند، کسی آنها را هل ندادهبود کنار...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 بهمنماه سال 1403 10:42
در دلم شوقی از زندگی بود با اینکه داشتم به آهنگ مرگ تدریجی یک رویا گوش میدادم و سریالی بود که باهاش خیلی همذاتپنداری داشتم. یک جورایی رویایم بود. کتاب چاپکردن دختر نویسنده و عاشق شدنش و آن ماجراهای بعدش. چند بار دیدم. رسیدم نزدیکیهای مدرسه. زمینی رسیدم که ساختمانی نبود و ناگهان قرمزی خورشید مبهوتم کرد. مثل یک...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 بهمنماه سال 1403 05:52
توی تاریکی دیگر مقاومت نمیکنم، دوباره به صدایت گوش میدهم. هنوز صبج نشده. هنوز گنجشکها نیامدهاند پشت پنجرهی اتاقم و بیدارم کنند. دوباره و دوباره به صدایت گوش میدهم. اینکه جایی نگهداشتی، فندک زدی و سیگار کشیدی و باهام حرف زدی، دود از بین کلمهها بیرون میآید. یاد روز اول دیدنت افتادم که مثل مکاشفه بود، کشف جوانی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 بهمنماه سال 1403 06:29
دیشب خیلی راحت خوابیدم و خبری از اینکه هزار بار از خواب بپرم نبود. صبح شده و هنوز صدایی نیست. امروز میتوانم در تنهایی لپتاپ را باز کنم و بنویسم. کمی بزای نوشتن انگیزه پیدا کردم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 بهمنماه سال 1403 01:17
من میتوانستم و زیر باران راه رفتم بارانی که بند نمیآمد. برفپاک کن نمیزدم که نورهای ماشینها میماسید به شیشهی ماشین و مثل نقاشیهای آبرنگ لرزان میشد.دلتنگ بودم. کاری ازم برنمیآمد. فکر میکنم باید راهم را کج کنم و بهتر ببینم تا بتوانم بنویسم. امشب مینو بهم گفت تو مثل بچهای هستی که در جال یادگرفتنی. و پلهپله...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 بهمنماه سال 1403 15:15
برف میبارد. برف سبک و رها روی موهایم مینشیند. سرد است اما دلم گرم و خوشبختم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 بهمنماه سال 1403 04:21
اشکهایش با هر حرفی روان بود. جلویش نشستهبودم و با هم آش شلهقلم کار هم میزدیم. نمیتوانستم پا به پاش گریه کنم. گریه جانم را میگیرد. حرف زدیم. به حرفهایش گوش دادم. و حالا نزدیکیهای صبح به آن قبرها فکر میکنم و تصویر روشن و زیبای بچهها و زنان زیبا و پسرکان جوانی که مردهبودند و عکسشان بالای سر سنگ قبرهایشان حک بود،...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 بهمنماه سال 1403 07:42
چرا در زمستان رنگ غروب و طلوع خورشید همرنگ است؟
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 بهمنماه سال 1403 23:45
بلند گفت ولی من مامانی رو دوست دارم. قلبم از جا کنده شد. کاش یادم بماند. کاش فراموش نکنم که تو چطور بزرگ شدی. چطور قد کشیدی . حرف زدنت و راه رفتنت.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 بهمنماه سال 1403 22:17
پرستار بچهها که صدایش میکنند خاله همیشه برایم چای و خرما میآورد. امروز هم چای تازهدم جلویم گذاشت. موهایش را حنایی کردهبود و سفیدیهایش نبود. نصف کلاس رفتهبود و بچه داشت میساخت. صدایی بلند شد.خاله همینطور که داشت کارهای خانه را انجام میداد، آواز میخواند.آهنگ بدون متن پخش میشد و او باهاش میخواند و صدایش توی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 بهمنماه سال 1403 08:36
پریسا را از قبل میشناختم که چه دردی را تحمل میکند. اما این حرفهایش، این بخش واقعی زندکیش بدون محمد بزرگی تلخ بود و هیچ جوری از تلخیش کم نمیکرد و کاسته نمیشد. حالا نشسته توی رختکن بازندهها و تعریف میکرد چطور از این تاریکی و تنهایی بیرون آمده اما هنوز تنهاست. قسمت بیشتم رختکن بازندههت مثل قسمت قبلی غم دارد. اگر...
-
ماسک خانهی هنرمندان
جمعه 5 بهمنماه سال 1403 22:57
جلوی در ورودی بسیار شلوغ بود. بعد انگار وارد مهمانی بزرگی شدی. سالن خلوت و خاموش، تبدیل شدهبود به مجلسی پر جمعیت، از زن و مردهای مختلف که حالا در گوشه و کنار ایستاده یا راه میرفتند. در میان جمعیت، زنی که روی صورتش ماسک نقرهای است با پرهای بلند، و چشمهایش دیده نمیشود. جلوتر میروم. مثل ماهی در بین جمعیت شنا میکنم....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 بهمنماه سال 1403 17:13
امروز بعد از یکماه به خانه سرزدم. گاز را سابیدم. سینک ظرفشویی، لباس شستم. جارو زدم. دستشویی را شستم. قاب پرندهای که امروز هدیه کرفتم زدم به دیوار. نمیدانم. اگر خانهی خودم بود، تنهای تنها. بیشتر دوستش داشتم و بیشتر بهش سر میزدم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 بهمنماه سال 1403 04:29
حالش خوب نبود. و دیشب دلش میخواست سکوت باشد و سکوت. چیزی که توی دلم غوغا میکرد. که از حرف زدنش پیدا بود. گفتم دلم برای روزی که با هم سیگار کشیدیم تنگ شده. و بعد گفت برای چیز دیگری تنگ نشده؟ چیکار باید میکردم؟ غم داشتم. از صبح گریه کردم چون بلد نیستم خوب بنویسم. جزئیات را تبدیل کنم به جمله. کلمههای اغراقآمیز توصیفی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 بهمنماه سال 1403 14:10
پرستار شاگردم دیروز دلش گرفتهبود. از دست مامان و بابای بچه. چندسالی میشود که به خانه اینها رفت و آمد میکنم. بچه را از یک سال و هشت ماهگی میشناسم. بچه چیزی میخواسته که هر چه گشتهبود، پیدا نکردهبود. شب بابای بچه زنگ زدهبود. زن غصه خوردهبود. دلم گرفت. چرا وقتی قدرت داریم زور میگوییم؟
-
دوست داشتن
چهارشنبه 3 بهمنماه سال 1403 10:45
زهراسادات از همان روز اول که توی کلاس دیدمش، بنای ناسازگاری گذاشت. گفت من کلاست را دوست ندارم و نمیخواهم بسازم. تعجب کردم. کمتر بچهای است که عاشق لگو نباشد و از آن خوشش نیاید. نگاهش کردم و هیچی نگفتم. میدانستم بزودی پشیمان خواهد شد.هربار در هر جلسه کلماتی گفتم که دوستانه باشد. خوشش بیاید و باهام رفیق شود. آنطور که...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 بهمنماه سال 1403 01:12
امروز خیلی گریه کردم، خیلی زیاد. عوضش داستانم را شروع کردم. فکر نمیکردم بتوانم چیزی بنویسم اما نوشتم. ولی فعلا به جایی نرسید.ولی همین که شروعش کردم باز هم جای شکرش باقی است.
-
مرور
سهشنبه 2 بهمنماه سال 1403 18:08
تابستان بیست و دو سالگی عاشق شدم. عاشق کسی که ندیدهبودمش. ما فقط وبلاگهای همدیگر را خواندهبودیم. گاهی شبها تا نیمهشب چت کردهبودیم. و هر دو مشتاق بودیم به خواندن و نوشتن. او نوشتنش از من بهتر بود. این را میدانستم. شانس آوردم که داستانهایش را خواندم. من همان موقع هم زیبا نبودم. صورتم جوش داشت. اصلا اینقدر پوستم...
-
دلیل ماندن
سهشنبه 2 بهمنماه سال 1403 04:52
این روزها عجیبترین روزهای زندگیم است. در حال سعی و کوشش مداومم. نوشتن و نوشتن و نوشتن. زندگیم جهتی پیدا کرده که خیلی دوستش دارم. و دیگر کار میکنم و زندهام فقط به خاطر بودن در این موقعیت و در کنار اتفاقات بودن. لحظات خوب زیادی را میگذرانم. قشنگ است. به یادماندنی است. نمیدانم کدام را بنویسم. فقط اینکه دلم میخواست از...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 بهمنماه سال 1403 07:10
دورکرسی نشستهبودیم. این تصویر که هر لحظه خسته میشد یا دیگر نمیخواست ایستادهباشد و از راه که میرسیدیم میرفت زیر کرسی مینشست و همه دورش حلقه میزدیم. قشنگ بود. تصویری قشنگ که هرگز پاک نخواهد شد.
-
ما امید می خواهیم
یکشنبه 30 دیماه سال 1403 19:18
امروز یادداشتم توی شرق کنار بقیه ی نوشته ی بچه ها چاپ نشد. غصه خوردم اما خب این هم بخشی از نوشتن و نویسنده شدن است. عوضش با ماهور احمدی دوست شدم بالاخره. برف باریده بود روی قبر احمدرضا احمدی. برفها را کنار زدم. و گریه ام گفت. ماهور استوریم را دیده بود و نوشته بود برایم فیلمها را بفرست. کلی برایم نوشته بود. خیلی...
-
رشت قشنگ من
شنبه 22 دیماه سال 1403 20:24
این پادکست را بسیار دوست دارم. چون تلاش بسیار کردم و مثل یک طفل نوپاست. گوش بدهید و نوش جان. تماشای غروب در شنوتو تماشای غروب در کست باکس