بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

اولین روز دومین ماه سومین فصل سال

خیلی خسته ام. امشب باز تا چارسو رفتیم تا اطلاعات گوشی قبلی را بریزیم در گوشی جدید. باز تا برسیم خانه نه شب بود. برای تولد یک کیک هم خریدیم. تمام راه مادرمردخانه خاطرات زندگیش را تعریف کرد . حتی از مادر مردخانه گفت. باید بنویسمش. کلا خاطرات جالب و عجیبی دارند. قرار شد ضبط کند و من بنویسمش و ادیتش کنم. 

نوشته بودی خودم را بخشیدم. منم خودم را می بخشم. به خاطر تمام روزهایی که خودم را دوست نداشتم و خودم را فراموش کردم. 

باز هم دارم به قسمت جدید گوش می دهم.

قرص خواب من است...

عزیزم تنها نیستی

مامان بهترین دوستم مریض شده، همان روزی که توی هتل نشسته بودم توی لابی برای رفتن به فرودگاه بهش زنگ زدم. نگرانش بودم. پیامم را ندیده بود و این عجیب بود. بهم گفت مامانش مریض شده. تمام بدنش آب آورده. آب فشار می آورد به ریه ها به معده و نمی تواند چیزی بخورد، نمی تواند نفس بکشد. دلم گرفت. خیلی غصه ام شد. مامانش عشقترین مامان دنیاست. مثل خودش که در این سالها بهترین دوستم بوده. هر روز حالش را می پرسم. او پیگیر کارهای کامانش است. قرار بود عمل کند اما دکتر فعلا چیزی به بدنش وصل کرده که دولیتر آب روزی از بدنش خارج شود. نمی توانم بپرسم چه طور مریضی است، نمی توانم وارد جزییات شوم. می گذارم خودش برایم بگوید. دلم هزار راه می رود. صدایش آرام و صبور و قوی است. امروز پیام داد که دکتر دارویی داده که برای عمل آمده اش کنند. خدا کمک کند که دوستم و مادرش به سلامت بگذرند از این ماجرا. 


دلم برایت تنگ شده. 

دستگیر نبودم

سوالی پرسیده ای که من را با خاک یکسان کنی؟! من کمک کردن بلد نیستم. من از آن آدمهای مزخرفی هستم که بلد نشده ام کمک کنم و منت نگذارم. قضاوت نکنم. دریادلانه بذل و بخشش کنم و بهش فکر نکنم. 

دست کسی را نگرفتم. 


 من می خواهم کمک کنم اما دیگر می ترسم . می ترسم نتوانم صبور باشم. نتوانم قضاوت کنم. نتوانم چشمانم را ببندم و بدون انتظار کمک کنم .


گاهی

گوشم سوت می کشد. سوتی ممتد که هر روز گوشم را کر می کند. سوتی کشدار و بی پایان.

پ ن:

این ۲۰۰۱ امین نوشته من است. دوهزار تا نوشتم . از هشتاد و دو تا الان. 

تکرار پشت تکرار

آمدم در حیاط خلوت پدر مردخانه ، رژ قرمز، هدفون قرمز و با انارهای قرمز، پائیز در برم است و دلم مثل پائیز است. برگریزان و دلگرفته، آفتابی و هوای خنک و خوب پائیزی لابه لای موهای بافته ام می پیچد. 

باز هم دارم قسمت جدید را گوش می دهم. می خواهم کلمه به کلمه را قورت بدهم. 

من کل تابستان اینجا نیامده بودم و گلها را ندیده بودم. فقط عکسهای انگورهای آویزان ، شمعدانی های براق پر گل و لاله های عباسی های شاداب و گلدان پر از یاس را دیده بودم.

حالا خبری از انگورها نیست، برگهای مو  زرد شده اند.،هنوز شمعدانی ها گل دارند اما شاداب مثل روزهای گرم تابستان نیستند. لاله  عباسی ها پژمرده شده اند. گوجه های گیلاسی به شاخه های لخت قرمز شده اند. بوی گوجه های  گیلاسی خیلی شهوت انگیز است.

یاس رازقی، هیولا وار طوری رونده رفته زیر اتاقک پلاستیکی که برای روزهای سرد، دارد درست می شود. 

نیلوفرهای پیچان هنوز پر از پیچ و تاب ، قشنگ و سرحال هستند.

نور خورشید از لابه لای برگهای مو و شمعدانی ها و پیچ های نیلوفر به صورتم می تابد.

هنوز دارم به قسمت جدید گوش می دهم. داستان شماره سه ، داستان من است ، چقدر شبیه کارهای من است. چقدر خانه من اینطوری است. تمیز می کنم و می روم تا دفعه بعد.

تنهایی روی تنم می تابد. 

چقدر با صدایت فاصله دارم.


درهم و برهم

ساعت هشت صبح سوپروایزر بیدارم کرد چون موبایلم را نگذاشته بودم روی هواپیما و بعد وقتی فهمید کلاس دارم و نمی توانم بیایم موسسه ، پانسیون تا ساعت یک جای یکی از مربی ها باشم، کلی معذرت خواهی کرد. خوابم که برد خواب دیدم می خواهم کلاس آنلاینم را برگزار کنم و سوپروایزرم هم کنارم بود و حرف زدیم و اصلا یک ربع از کلاسم گذشت و یادم رفت که کلاس را شروع کنم تا یادم آمد، زمین زیرپایمان مثل یک دریای سهمگین چرخی زد و همه را چنان تکان داد که انگار کسی دارد آش هم می زند. وقتی تمام شد همه که انگار در یک سوله یا سالن اجتماعات بزرگ بودیم، به سمت در هجوم آوردیم، مامان و خاله ی  کوچکم هم بودند. دنبالم کفشم می گشتم، پیدا نمی کردم. 

با صدای کوک ساعت از خواب پریدم. 

رفتن و رفتن و رفتن

چرا اینقدر بغض داشت صدایت؟ از همان وقتی که شنیده ام دوباره و چند باره  دارم می میرم از بغض و دلتنگی و دلگرفتگی. انگار یک نفر دستش را گذاشته است روی گلویم و هی فشار می دهد. 

آن وقت، امشب تصمیم گرفتم بروم پی کارم و همانطور گفتی بی خیال شوم. بی خیال .... 

وقتی این جمله را نوشتم اشکهایم سر خورد آمد پائین. بعد حرفهای تابستانیت توی کله ام تکرار شد. اون حرفها را بی خیال می شوم. من می روم پی کارم. 

کارم نبودن است. بروم و نباشم. هیچ جا نباشم. اصلا مگر بودن من چه تاثیری داشت؟ اصلا مگر بودن یک نفر چقدر در این کائنات تاثیر دارد که حالا می خواهد نباشد ، چه می شود؟ هیچی . به خدا هیچی نخواهد شد. 

اشکهایم حالا بند نمی آید. دلم می خواد داد بکشم. داد بزنم. اما دارم خفه می شوم. حتی نمی توانم نفس بکشم چه برسد به فریاد. 

چقدر فرق بود بین تابستان و پائیز من. چقدر فرق بود بین مرداد و مهرم . چقدر فاصله افتاد . 

صدایت چقدر فرق داشت. از مرداد تا مهر. من دارم برای آن گریه می کنم. برای خودم که چقدر غصه خوردم و هنوز غصه دارم. 

رفتم. رفتم.

چه ارزش دارد زندگی

امروز موقع شنیدن ، دلم می خواست گریه کنم. اما نمی توانستم، چون توی ماشین بودم و مادر مردخانه حرف می زد و من مجبور شدم هدفون به گوش نیمی صدایت را بشنوم و نیمی به حرفهایش  گوش بدهم و حتی جواب هم بدهم به صحبتهایش. فردا تولد پدر مرد خانه بود و با  هم رفتیم تا علاالدین تا برایش گوشی خرید. تا رسیدیم خانه شان ساعت هشت بود. و من با صدای تو داشتم پر پر می زدم و آنقدر دلم گرفته بود. آنقدر دلم گرفته همین حالا که باز دارم به این قسمت گوش می دهم. چقدر دردم آمد. چقدر رنج داشتم ، چقدر من بدرد نخور بودم. من نه چرخ بودم که چوب لای چرخ شدم. اینقدر حالم بد است که حد ندارد. 

نتوانستی ببخشی.

و من همینجور می خواهم بروم و دیگر هیچگاه برنگردم. زخمهای زیادی از فراموشی بر تنت است. 

دیدار یک رفیق قدیمی در روز آفتابی

آخ راحله 

راحله 

راحله

الان که رسیدم به تهران و هوای تهران را نفس کشیدم ، فهمیدم چه زخمی به خودم زده ام. بعد از سالها کسی را ببینی که همه جوری دوستش داشتی و دوست و رفیق دوران مدرسه ات بوده، الگو و یک جوریایی الهام بخشت برای آن روزهای مدرسه،

من که بعد از مدرسه خیلی وقت بود ندیده بودمت، یکبار سالها پیش که فهمیده بودی می روم کربلا آمدی دم ترمینال، آن موقع فکر می کنم هنوز دهه هشتاد نشده بود. بهم یک نامه دادی بیاندازم در حرم امام حسین . بعد از آن دیگر ندیدمت. شنیدم که خانوادگی تصادف بدجوری کرده بودید. از هاجر شنیده بودم فکر کنم. راحله ! راحله ی من ! چطور از دل این همه ماجرا و قصه بیرون آمدی و نشسته بودی در حفیظ مصطفی و داستانت را برای من و دخترک با خنده و عشق تعریف می کردی. انگار زخمها و دردهایت را به شوخی گرفته بودی. چشمانت که هنوز قصه داشت از آن تصادف. پسرنازنینت که بهت لبخند می زد و انگار تکه ای از تو بود که تکثیر شده بود. آخ راحله! چقدر زمان کم بود.

اما چقدر همین کم، خوب بود.

نشسته بودم در میدان تکسیم و داشتیم با دخترک ایکس او بازی می کردیم. توی دفترم نوشتم منتظر راحله ام ، دوست دوران مدرسه ام. که سالهاست ندیدمش. تاریخ زدم بیستم اکتبر دوهزار و بیست و یک. آفتاب چنان مهربان بود و ابرها جوری عاشقانه حرکت می کردند که همه کائنات دست به دست هم بدهند که من تو را ببینم و اصلا بفهمم برای چه آمده بودم استانبول. 

آه استانبول لعنتی چرا اینقدر خوبی! چرا این همه می شود درونت حل شد و غریبی نکرد؟ چرا می شود با تو نفس کشید و فکر کرد وطنی؟ 

صدایی آشنا وسط آن همه توریست رنگارنگ ، سیاه و سفید، اروپایی و آسیایی، عرب و فارس ، صدایی که صدا کرد نامم را. و بعد 

یک بغل طولانی بود که ما را بهم چسباند. یک آغوش که بوی همه خاطرات تلخ و شیرین یک مدرسه لعنتی را می داد که یکی یکی دوستانم را از من دور کرد. 

آن وقت صداهایمان در هم پیچید. لبخندها و دستها در هم گره خورد. چطور می شود اینقدرخوش شانس بود؟ ببخش راحله که تو را کشاندم تا تکسیم، اما برای من دنیایی بود آمدنت. 

چقدر کیف داشت در خیابان استقلال کنار یک دوست قدیمی راه بروی و یک دنیای مشترک داشته باشی.

در مغازه ها چرخیدیم، در شلوغی آدمها، با بی خیالی قدم زدیم و حرف زدیم. چقدر حرف داشتم. چقدر تجربه های مشترک داشتیم.چقدر داستانهای معلم بودنمان شبیه هم بود. تو چطور از شاگردت تعریف می کردی ، عین من که از کوچکترین شاگردم می گفتم.،نقطه های مشترکمان یکی یکی روشن می شدند و بهم وصلمان می کرد. 

آخ راحله !

چقدر خوب شد تا هتل آمدی. احساس غربت نکردم اصلا. اگر در خیابان رهایم می کردی که اگر رفته بودی تا خود هتل گریه می کردم. 

چقدر ما بزرگ شده بودیم. چقدر تغییر کرده بودیم.

بهم گفتی دینی که بهت شادی نده به چه دردی می خورد. و من انگار محکم سیلی خورده باشم و بیدار شدم. چقدر کیف کردم که این جمله را از تو شنیدم. 

چقدر فرق کرده بودی. چقدر هر دو رو به جلو رفته بودیم. 

چقدر می توانستیم شادی همدیگر را بفهمیم. چقدر احساس کردم شبیه به هم هستیم عزیزدلم. 

آخ هر چه بنویسم کم است. روی برگهای پائیزی استانبول راه رفتیم. درختهای قشنگ را دیدیم. ساختمانی قدیمی با مجسمه آتاترک دیدیم. و چقدر همه اینها بهم جسبید. 

تو می گفتی چقدر شبیه مایی. برگ از روی زمین جمع کردیم، به همه چیز توجه می کردیم. 

جزئیات برایمان مهم بود. 

هر چه بنویسم کم است.

پر از اشتیاقم برای دیدن دوباره ت.

تمام تلاش و کارم برای دیدن دوباره استانبول است. 

 قرار بعدیمان را گذاشتیم. 

مطمئنم. می بینمت . و این بار قشنگتر و جذابتر.




جمعه ی ملول

افتادیم در اتوبان. دوز دوم واکسن سینوفارم را سر راه زدم. خیلی خلوتتر از دفعه اول بود. خانه را همانقدر آشفته رها کردم و هر چه لباس بود ریختم توی ساک دستی و یک عالم وسایل ریز و درشت ، اول باید بروم به مامان سر بزنم، چند تا وسیله هم دست اوست. بابا رفته یزد چهلم مهندس، نرسیده سوار ماشینش شد و خودش را سپرد توی جاده، تا مارال رفته و وقتی خوابش گرفته و داده به رامین نشسته . همه اش نگرانش بودم. تا از خواب بیدار شدم بهش پیام دادم و بهش زنگ زدم.حالش خوب بود. 

تا برسیم به مقصد شاید دو شده باشد.

خبری ازت نیست. امیدوارم بهت خوش بگذرد هر جا هستی. و خوب باشی. درد نداشته باشی.