بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

صبح یکشنبه

دیشب فیلم swiss army man را دیدم، پیشنهاد آنالی اکبری بود. فانتزی نجات  یک مرد که در جزیره ای دور افتاده که میان آبها گیر کرده بود.

خیلی جالب و عجیب بود. توانایی هایی که یک انسان دارد از یادگیری و آموزش تا عشق ورزیدن. می توانی با عشق و آموزش به هر چیزی که می خواهی برسی.

بیدار شده ام، امروز روز پر کاری است.  و فردا برای آشنایی با بچه ها به مدرسه می روم.

هوا سرد شده، دیشب خیلی خنک بود خیلی.


دیشب شایعه شده بود که یکی از بازیگران تغییر جنسیت داده و داشتیم درباره همه دگرباشها و رنگین کمانیها در گروه دخترعموها بحث می کردیم. 

بی تو مهتاب

دیشب فیلم بازی جرالد را دیدم، درباره زنی که وارد بازی شوهرش می شود اما در حین این اتفاق ، ماجرایی تلخ پیش می آید که فیلم روی دیگرش را نشان میدهد از آدمها و گذشته زن. ترسناک بود ولی یک بعد دیگرش ترس را تعادل می بخشید. به نظرم فیلم خوبی بود. گفتگوهای ذهنی که همیشه در وجود آدم است در این فیلم بصورت شخصیتی مجزا وارد می شود که ترس و تعلیق را بیشتر می کند.

پر از کارهای نیمه تمامم. استرس از شروع اولین ها، اولین روز مدرسه مثلا، جلسه معارفه با مادرها، نوشتن اهداف کلاسهایم، ایده ها و نحوه اجرا، همه و همه هیجانم را بیشتر می کند. 

الان در دویچه وله خواندم در زولینگن زنی بیست و هفت ساله بعد از کشتن شش فرزند خود خودکشی ناموفق داشت. وای خدای من! بعد از سه ازدواج و طلاق ، آیا حق داشته؟ هر چقدر هم فشار بر رویش بوده . کسی نوشته بود یعنی در شانزده سالگی اولین بچه اش را بدنیا آورده همان یازده ساله ای که مدرسه بوده و زنده مانده. خدای من! انسان تا کجا پیش می رود؟

چیزی نمی گویم. از چیزی که منع می کنی بر سرت می آید. پس سکوت می کنم. 

صدای آب می آمد، ماه پیدا بود، صدای زخمه و آواز. درهم. شب بود. 

احسانو

پادکست احسانو با صدای احسان عبدی پور که من را عاشق بوشهر می کند پر از داستانهای من است. چقدر قشنگ روایت می کند درباره محرم و بغضم می گیرد. این داستان در کتاب رستاخیز نشر اطراف چاپ شده اما احسانو خودش خوانده و دلم هری می ریزد که اینقدر قشنگ درباره عاشورا گفته موقع کنکورش .این آدم خلاق است هر چه بگویم کم گفته ام. 

یکی از بچه های دانشگاه که موسیقی کار می کند نشسته بود جلوی من ، توی سر خودش می زد و هی خودزنی می کرد.، عصیان کرده بود و می خواست با سیم های برق کار بکند نمی دانم چه شد فریادش بلند شد و صورتش سیاه . راه می رفت و مامانش را صدا می کرد. دهانش کج شده بود. مرد گنده می دوید و با صدای بچگانه مادرش را صدا می کرد. نمی دانم چرا رفتم جلو و محکم بغلش کردم و پنج بار صلوات فرستادم تا آرام شد. رهاش کردم و خودش بی سر و صدا از در رفت بیرون. بچه ها تعجب کردند وقتی بغلش کردم یک شوک کوچک بهم وارد شد که احساس عجیبی بهم دست داد و تمام شد خوابم. صبح شده بود.

شب پنجم

شاید باید از خودم بنویسم. چطور آدمی هستم؟ کسی که دلش می خواهد قبل از تمام شدن سوی چشمانش تمام کتابهای خواندنی دنیا را خوانده باشد و فیلمهای خوب جهان را دیده باشد و به کهکشان برود و دست برساند به ماه و بعد چهارم را درک کند. با رویاهای متعدد ، معلمی معمولی که در پنجم دبستان دلش می خواست دندانپزشک شود و دوم راهنمایی دوست داشت بازیگر شود. دبیرستانی که شد سرکش بودن را امتحان کرد. و سعی کرد برای بدست آوردن آزادی های کوچک بجنگد. برای تنهایی سینما رفتن، برای دیدن فیلمهای جشنواره، برای تغییر رشته و مستقل شدن. امتحان کردن شغلهای جدید در محیط های مختلف، پر از یادگیری . پر از نوشتن و دور ریختن نوشته ها. پر از دوستان تاثیرگذار در طول این سالها در مدرسه، دانشگاه و محل کار و در دنیای مجازی. دختری که در خانواده، معمولا ساز مخالف را زده اما این سالها مثل مربای میوه ای تلخ که باید پخته شود و قوام بیاید، و شاید در آخر هم تلخ بماند، در حال پخته شدن و قوام آمدن هستم. دنبال پناهگاه های مختلف گشته ام. روزهای عجیبی را تجربه کرده ام و در آستانه چهل سالگی و پایان این دهه عجیب پر ماجرا و مادرشدنم در حال تغییر کردنم و هر لحظه پوست می اندازم. می ترسم از چهل سالگی که بخواهد این من، همین منی باشد که تغییر نکرده باشد. بعد از هشتاد و سه تغییر کردم، بعد از بهمن هشتاد و  چهار،بعد از هشتاد و هشت، بعد از نود و دو، بعد از نود و شش ، بعد از آبان نود و هشت، بعد از دی ماه نود و هشت ،بعد از اسفند نود و هشت.....و این ، آنِ تغییر ، هر لحظه نو می شود. با من نفس می کشد. راه های مختلف را می روم و تجربه می کنم و باز هم دنبال پناهگاه می گردم. جستجوگری هستم که سوالهای زیادی دارد . دست از تخیل و رویا و نوستالژی برنمی دارم. و من به این پارچه مشکی  و دو ماه در سال پناه می برم و این روزها که مادر شده ام کمتر گریه می کنم( نمی دانم چرا وقتی بچه دار می شوی باید قوی باشی و گریه نکنی)  گریه ام را می آورم در پناه روضه. اشک هایم را بر مصیبت بزرگ می ریزم تا دردهای کوچک خودم از یادم برود.قرن جدید منتظر است.منتظر من‌ِ تازه که هنوز عاشق درخت های کاج ته حیاط است.و عاشق زندگی.

فکرهای نو

مانده ام خانه بابا. حوصله برگشتن به خانه خودم را ندارم. انگار به یک مسافرت طولانی آمده ام. واقعا احتیاج به بی قید و  بی مسئولیتی خانه دارم. نه اینکه اینجا بست نشسته ام. کمتر کار می کنم. کارهای کلاسهایم را کمی انجام دادم. ابزار یک دوره را نوشتم. بعد هم یک پیشنهاد کاری را دارم سرچ می کنم ببینم شدنی است یا نه. اگر بشود به نظرم هیجان انگیز و راه گشا است. امیدوارم راهم را پیدا کنم.

باز خوابم نمی برد.

و به تو فکر می کنم که در هیچ کجا نیستی.

سرمست و بی خواب

چقدر بد خوابیدم دیشب و حالا که صبح زده و صدای پارس سگ و پرنده ها غوغا می کند و نور دارد یواش یواش عالم را معنا می دهد خوابم گرفته. آخر مجبور شدم دیشب در گوشیم کتاب راز فال ورق را بخوانم تا چشمم سنگین شود. نمی دانم هیجانم بالا بود چی بود که نمی گذاشت بخوابم. به هر حال الان هم باید باز همین کار را بکنم. کتاب مذکور را بخوانم و بعد اگر خودا بخواهد چند ساعتی بخوابم.

فکر کنم با باز شدن مدرسه مجبور شوم تجدید نظری در ساعت خوابم داشته باشم که اینطوری خیلی بهتر خواهد بود.

پیش درآمد

به نظرم وقتی اشتباهم را کنار گذاشتم و راهم را تغییر دادم ، تغییر رفتار دیگران را هم منتظرم ببینم. این توقع بدی نیست اما خوب ممکن است در جامعه ای که از مطالعه خبری نیست و معلمین کتاب نمی خوانند نباید متوقع بود. من راه خودم را پیدا کرده ام و با اطمینان بیشتری در راهم قد م می گذارم. اکر لگو بسته شد و من دیگر مربی لگو نیستم اما من مربی هستم. و راه های جدید یاددادن را پیدا می کنم. امروز بعد ار مدتها به مدرسه رفتم و اولین جایی که رفتم کتابخانه بود و یک کیسه پارچه ای پر کتاب برداشتم. و هیجان خواندنشان با من است. امیدوارم بزودی درباره شان بنویسم.

روزی

نمی دانم شاید اشتباه کردم شب اول را نوشتم برایت ، می خواستم از خوابم بنویسم، گفتم یک شب دیگر، زندگی ما همه درد دوری است از جایی که آمده ایم. کی نوبت ما شود خدا می داند! حالا بقیه شبها را شادتر می نویسم که فکر نکنند من غمگینم. من شادترین آدم روی زمینم.  با دلی که پر از غم است.اما روزی امروز بود تا فردا چه بخواهد.

معاشرت

صبح شده ، خنک است. به حرفهای دیشب فکر می کنم. آیا من همان آدمی هستم که نشان می دهم یا چی؟ اینجا یکسری حرف زده شد و شنیده شد. گفتند ما تو را خیلی دوست داریم و بهت احترام می گذاریم، باورشان کردم. وقتی اینجا هستم باورشان می کنم. وقتی به خانه خودم می روم کمی تردید و بعد انکارشان می کنم. شاید دقیقا آنها هم همنیطور هستند.شاید هم نه. من انتخاب اشتباهی کردم اما دارم در این انتخاب رشد می کنم. من حرفها را گوش می دهم. وقتی میبینم بهش عمل نمی شود معترض و شاکی می شوم.