بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

صبوری

دارم به کتاب دوست داشتن آگاهانه گوش می دهم. خواننده کتاب بسیار شمرده و واضح و سر صبر کتاب را می خواند. این باعث می شود کتاب را خوب بفهمم و لازم نیست چند بار فایل صوتی را گوش بدهم.

صبح شده و نور پاشیده بر اولین جمعه مهر ماه . فردا باید به مدرسه ای تازه سر بزنم برای یادگیری نرم افزار کلاس مجازی. برای همین ماندنم خانه مامان. دیروز مشق های کلاس مربی هنرم را نوشتم. یعنی نشستم و تمرکز کردم و هر چه ایده می آند می نوشتم. از این کار خوشم می آید. فکر می کنم وقتی این کار را در کلاس با بچه ها انجام بدهم چه احساسی دارند یا چقدر هیجان زده می شوند.

باید حتما امتحان کنم.

بعضی از آدمها در کل زندگیشان طوری بار آمده اند که قطره ای آب از دستشان نچکد. گداصفت طور بار آمده اند. و اصلا نمی توانم ذهن و طرز فکرشان را درک کنم. آدمهایی که فقط برای خودشان و محدود تنگ چند آدم نزدیکشان می خواهند و دیگر برای بقیه خیری ندارند. واقعا غم انگیز است. دنیای تنگ نظران دنیای عجیب و غیرقابل قبولی است.

هپایربیرون رفتن

دیروز آنقدر خسته شده بودم که وقتی چشماهایم را بستم دیگر نفهمیدم. این جور خستگی خیلی وقت بود نداشتم. بعد از آمدن کرونا و ماندن در خانه نه پیاده روی داشتم نه رفتن به پارک و طبیعت. فقط در سفر چند روزه بود که بیش از حد راه می رفتم. اما دیروز کاخ سعدآباد همان ابتدای ورودی به نفس نفس افتادم. ولی بعدش بدنم دوباره عادت کرد. دوباره به بودن در طبیعت و راه رفتن و کیف کردن از درختان بلند و صدای باد و آب. دیروز بعد از اسفند که دیگر پایم را جاهای عمومی نگذاشته بودم، این اولین بار بود که دسته جمعی بیرون بودیم. با بچه ها. باز هم با ترس و لرز. اما خدا کمک کرد و روز خوبی بود. کلی حرف زدیم و از دیدن هم خوشحال بودیم. کلی عکس گرفتیم . دومین روز پاییز روز قشنگی بود.

امیدوارم همه صحیح و سالم و سلامت باشند و زودتر این بیماری از کل دنیا برداشته شود. 

آخ پائیز

خوش آمدی. کجا بودی این همه وقت؟  چرا اینقدر دیر آمدی. 

برای تولد فخری جان ملک پور

سلام فخری جان

سالهاست که می بینمت، سالی ده روز و بعد دوباره می رود تا سال بعد. امسال نشد. امسال نشد ببینمت. همین امسال که شناختمت و همین امروز که تولدت بود. تولدت مبارک بانوی مهرماه. عزیزم دلم برای لبخندت چقدر تنگ شده.

سهم ما از نگاه شما ده روز بو که امسال به خاطر کرونا مقبول نیفتاد. خانم مهربانی که هر شب می آیی و در صندلی بفل دست خاله جان می نشستی در روضه  ، ده روز اول محرم. می دیدمت با چادر توری مشکی که چه باوقار بر سر می گذاشتی. 

امسال که فهمیدم هر بار چه نازنینی را می دیدم و نمی دانستم بهرین پیامیست زن ایران روبه رویم بوده بهم لبخند می زده گاهی که چشم در چشم می شدیم و سلام می کردم  صدایش را می شنبدم که بهم سلام می داد.

آخ قلبم.

کاش فردا بتوانم با دسته گلی بیایم  دم خانه تان و زادروزتان را تبریگ بگویم فخری جان.

چقدر غصه خوردم که دستهایت را می دیدم و فیلمهایت را می دیدم در حال هنرنمایی اما نمی دانستم که بارها دیدمت.

خیلی دوستتان دارم.

تولدتان مبارک.

شروع فصل نو

دیروز جشن شک‌وفه ها بود. زمان ما همان اول مهر با بقیه بچه ها می رفتیم مدرسه و راحت می رفتیم در کلاس و درس همان روز اول شروع می شد. خبری از جشن و بازی و در رفتن از درس خواندن نبود. اما دخترک از جشن دیروز خوشش آمده بود. من ایتدایی رر در کدرسه دولتی خواندم و حالا دخترک بنا به شرایط امسال که رفت و آمدمان به حداقل رسیده، همین جا نزدیک خانه یعنی دقیقا کوچه روبه رویی خانه ثبت نامش کردیم. خودش اصلا دوست نداشت ولی همان چند تا موزیک و دختر بامزه سال بالایی که نمایش اجرا می کرد. کلاه قرمزی آورده بودند و بعد هم یک ساعته به خانه برگشتیم. همین کافی بود که بگوید این فوق العاده ترین جشن عمرم بود. وقتی تحت تاثیر قرار می گیرد می رود در نقش السا و آنا و ابر قهرمانها و  و جملات آنها را می گوید. امروز اولین کلاس خودم شروع خواهد شد. تقریبا وسایلم را آماده کردم اما تا بعدازظهر باید آماده و حاضر باشم.

امروز اول مهر و پائیز است. و اینجا کمی شبها هوا خنک شده. 

قدیم یا جدید؟

از وقتی یادم مانده ساعتها را قبل از شروع مدرسه عقب می کشیدند.  دبیرستانی که بودم خانه مان همین شهرک بود که الان هم هست و سرویس در تاریکی مطلق روزهای زمستانی دنبالم می آمد. آن موقع شهرک به شلوغی الان نبود. و آن موقع صبح برای یک دختر شانزده ساله نفس گیر بود تا سر کوچه بایستد و از یک صدای تق و توقی نترسد. آقای احمدی راننده سرویسم که هر چهار سال من را از شهرک به خیابان ایران برد دیسک کمر داشت و در کوچه تنگ ما نمی آمد.در یک اداره نزدیک مدرسه کار می کرد و رانندگی شغل دومش بود. یک پیکان قراضه شاید نخودی رنگ یا سفید داشت که اصلا ازش خوشم نمی آمد بوی گند می داد . گاهی حال تهوع می گرفتم. اما توی سرویس خیلی بهمان خوش می گذشت. با دادخواه حرف می زدیم و بحث می کردیم. چون یکسال از ما بزرگتر بود . گاهی پیراشمی می خریدیم و توی راه می خوردیم . آن موقع فقط اتوبان همت بود و یادم هست ترافیک داشت. پروین و طهماسبی هم بودند. جوشقانی که حالا دندانپزشک شده.خیلی چیزها از بچه ها در سرویس یاد می گرفتم. حالا که فکر می کنم آنها درسخوان و کتابخوان و نقاد بودند. من فقط شنونده بودم. و الان که دارم به چهل سالگی نزدیک می شوم می فهمم چرا این گونه بار آمدم. چون در خانه مان اظهار نظر کردن سخت بود. هنوز که هنوزه اگر حرفی خلاف نظر پدر و مادرم باشد سرزنش می شوم. آن موقع برایم سخت بود اما الان یاد گرفته ام و نمی ترسم و دیگر غمگین نمی شوم.دقیقا سرکوب شدن از طرف خانواده تو را جوری بار می آورد که در جمع صحبت نکنی چون می ترسی خوب صحبت نکنی یا مسخره شوی یا بهت ایراد گرفته شود. اما دیروز در کلاس ماندالا فهمیدم بدون قضاوت دیگران چقدر می شود یاد گرفت و نقاد بود. بریم سراغ سرویس مدرسه : یکی از بچه ها که تازه آمده بود مدرسه ما، فامیلیش هنوز یادم مانده ابراهیمی، خانه اش ابتدای فاز شش بود نزدیک به نیروگاه برق الان. آن موقع نیروگاه نشده بود. یادگار نبود و فقط خیابان پونک بود که الان شده دادمان. دوست صمیمی ام که هم سن بودیم و دختر عموی بابا هم بود همان کوچه مدرسه می رفت. هیجان داشتیم گه شاید روزی روزگاری همدیگر را ببینیم اما ساعت رسیدن سرویس با ساعت شروع مدرسه  او فرق داشت. خانه او نزدیک بود و همیشه پنج دقیقه ای می رسید. اما همان روز اول مدرسه وقتی ابراهیمی می خواست سوار سرویس آقای احمدی بشود دوستم را با دوستش مهناز کنار در مدرسه دیدم که می خندیدند. کلا ما پایه خنده و شوخی بودیک. نگو ساعتهای خانه شان را عقب نکشیده بودند و یک ساعت زودتر به مدرسه آمده بودند. خیلی هیجان زده شده بودم از دیدنشان. 

سالها ست ساعتها خودشان راس دوازده یک ساعت عقب می روند و دیگر کسی خواب نمی ماند یا زودتر بیدار نمی شود.


سرزمین من

دیشب هاله عزیزم در میان این همه شلوغی و ماجرا شعرش را در میان جمعی که گوش شنیدن دارند ، خوانده است و من از داشتنش، از بودن در کنارش حظ می برم. شعرش را با یکی بود و یکی نبود درهم آمیخته و نوستالژی خانه مادربزرگ را تعریف کرده که دلم رفت برای همان بوی گل محمدی که می کفت. و قایم موشک بازی های کودکیمان. اما بعد اشکم را در آورد. همه ما در این وطن که موطن ماست زندگی می کنیم دوست داریم آزاد زندگی کنیم و صلح و آرامش در درونمان مثل یک گل شمعدانی خانه کند. 

بعد شعرش را از روی پارچه ای که روی شانه اش بود کامل خواند و عکس کودکها و بچگی ها را به شنونده هایش داد و آنها را تحت تاثیر قرار داد.

واقعا کاری قشنگ و زیبا انجام داده هر بار به تک تکشان نگاه می اندازم در دلم به وجودش افتخار می کنم. امیدوارم راهی باشد برای بچه های فردای این وطن.

اگر بگذارند وطنی بماند.

یوم ولدت

در یک ساعتی به خودت میایی می بینی آن کسی که درونت گم شده بود دوباره دارد بهت چشمک می زند، دوباره دارد قلقلکت می دهد که بزنی بیرون و چیزی از شاید رویش خاک می خورد در این لحظه اکنون ، در اینجایی از خود شناسی و درک ظاهر شود. یا چشمهای خودت، ببینی که آن دخترک بازیگوش بیایید بپرد وسط نقاشی گرنیکا و دنبال فلشی بگردد که راه را نشان می دهد یا خودت را؟ دستهایت را ببری بالا و درد و رنج را نشان دهی یا صلح درونت را بخواهی پس بگیری. امروز یک زلزله هشت ریشتری آمد و همه تصوراتم را لرزاند، فرو ریختم و از نو ساخته شدم. این منی که می خواهد همانی باشد که هست باید هر بار در حال از نو ساخته شدن و بازسازی باشد. مگر همین را نمی خواستم؟ خودم. خودم را دوباره بدست آوردم. فرخنده باد روزی که دوباره بدنیا آمدم.

چه زود گذشت

امروز شنبه بود ، آخرین شنبه تابستان. تابستان که باید خوش می بودم و سفر می رفتم و از تعطیلات معلم بودنم استفاده می کردم، بیشتر معلم بودم و بیشتر در خانه ماندم و سفر نرفتم و همه چیز امسال با همه سالهای عمرم فرق داشت.

صبح چیزی نوشتم درباره مقایسه هفت سالگی و هفت سالگی  دخترک. که در چه دورانهایی به کلاس اول رفتیم. من در جنگ و او در کرونا. 

امروز دو تا پادکست گوش دادم. آخرین قسمت تنهایی پادکست رواق و پادکست رادیو سانسور که درباره ساخت سگ کشی بود. هر دو را دوست داشتم .

اینکه اگر کارهای دو نفره انجام بدهیم بهم نزدیکتر می شویم. وقتی بازی کنیم وقتی آشپزی کنیم وقتی با هم ظرف بشوییم با حتی فیلم ببینیم یا کتاب بخوانیم.

بعد ایده ای برای خمیر بازی به ذهنم رسید که نوشتم.

خانه را مرتب کردم  و جارو زدم. دقیقا نیم ساعت بدون وقفه ورزش کردم و کیف کردم.

یک کلاس تازه برایم باز شد روز سه شنبه . ببینیم چه خواهد شد؟

کتاب چهل و چند هفته را دوباره شروع کردم به خواندن.

فلق

رفتم گلدانها را در بالکن آب بدهم، سکوت بود و فاصله بین شب و روز. صدای ریشه ها می آمد که آب می خوردند. در باریکه آسمان که می توانستم از بالکن ببینم هزاران ستاره پیدا بود. انگار وسوسه ام می کرد که خنکی صبح را بچشم و بمانم به تماشای ستاره ها. شاید دفعه دیگر دراز کشیدم در همان یک گله جا و ستاره ها را تماشا کردم. بهتر از خفقان خانه است.