بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

وابی سابی

وابی سابی از کلماتی است که برای توضیح یک مفهوم هنری خاص ابداع شده و به کار می‌رود. بر اساس افسانه‌های ژاپنی، مردی جوان به نام سن نو ریکیو به دنبال یادگیری مجموعه‌ای از سنت‌ها به نام راه چای بود. او خدمت استاد چای تاکینو جو رفت که از او خواست تا باغ را سر و سامان دهد. ریکیو خرابی‌ها را به کناری زد و باغ را مرتب کرده و در نهایت گیاهان چای را هرس کرد. پیش از آن ‌که نتیجه کار خود را به استاد نشان دهد، به صورت تصادفی درخت گیلاسی را تکان داد و چند شکوفه از آن بر زمین ریخت. مردم ژاپن از آن زمان ریکیو را به عنوان مردی مورد احترام قرار می‌دهند که عمق زیبایی را درک کرد که بعدها به وابی سابی مشهور شد. وابی سابی را در واضح ترین معنی می‌توان به مفهوم هنری ژاپنی در یافتن زیبایی در نقص و ژرفای طبیعت، در پذیرش چرخه طبیعی رشد، تباهی و مرگ دانست. نگاهی ساده، کند و بی واسطه که زیبایی را ورای هر چیزی قرار می‌دهد. وابی سابی یعنی بازار روز، نه فروشگاه‌های لوکس، یعنی چوب‌های قدیمی نه روکش لعاب دیده، این نگاه ترک خوردگی‌ها و فرسودگی‌ها را می‌ستاید، هر آن چیزی که نشانی از زمان و مرور آن داشته باشد. وابی سابی به ما می‌آموزد که همه چیز روی این کره خاکی، حتی جهان مادی اطراف ما، گذرا و در روند بازگشت به خاکی است که ما همه از آن آمده‌ایم.

از آخرین پنج شنبه تابستان قرن

تمام چیزهایی که ساخته بودم خوب از آب درنیامد. اصلا ناامید نیستم دوباره می سازم با گل بهتر. و در جای بهتری از خانه می گذارم. دوباره و دوباره می سازم. آنقدر می سازم که قشنگ باشد .

امروز جلسه آنلاین داشتیم و مجبور بودیم طرح درسها و ایده ها را توضیح دهیم و منم هی چند بار وصل شدم. یعنی فکر کنم از همه مربی هایی که بودند من بیشتر از همه وصل شدم. 

امروز بالاخره فیلم بینهایت بلند و به غایت نزدیک را تمام کردم. خیلی ازش خوشم آمد. به نظرم خیلی قشنگ احساسات و درست کردن اسکرب بوک و یک پسرک اوتیسم نابغه را نشان داد.

بعد از آن یخچال را قشنگ و تمیز کردم. کمی بوی سیر پیچیده بود توی یخچال یا بقول دخترک داخل. خیلی بامزه داخل را همه جا بکار می برد. داخل کتابم، داخل بشقابم، داخل تلویزیون. از پدرش یاد گرفته.

بعد با بچه ها درباره هوش هیجانی و زبان زرافه ای حرف زدیم قرار شد با هم در کلاسهای آنلاینش شرکت کنیم.
هاله جانم بهم پیام داد که شنبه پرفورمنس دارد و من از خوشحالی می خواهم بال دربیاورم. از بس که این دختر خلاق و پر انرژی است و کار می کند. شعرهایش به تازگی در یک کتاب چاپ شده. دلم خیلی برایش تنگ شده. امیدوارم بزودی ببینمش. داشتم به چشم اندازهایم فکر می کردم یکیش سفر به شهر هاله است. هم رشت و هم بروکسل.
چقدر لذت بخش خواهد بود.

سرآغاز

الان داشتم حرفهای ایران درودی را در مجله آنگاه می خواندم. این زن فوق العاده و واقعا نابغه است. آن موقع که کتابش را خواندم خیلی سال پیش بوده اما یادم مانده چه حس و انرژی از زندگیش گرفتم و پر از انگیزه شدم.

آن فیلمش هم  که درباره عشق حرف می زند و در اینستا دست به دست شد معرکه بود.

از نوزادی در سفر بوده و بسیار آموخته. 

امروز خانه را ساختم اما گلم خیلی مناسب نبود باید گل سفید را بخرم حتما تا باز هم بسازم.

این خانه ...

دیشب اصلا نخوابیدم. هیجان زده بودم. یکهو به مژده گفتم می خواهم اینا رو درست کنم او هم گفت باشد. وای خدا. یعنی می شود کارگاه خودم را داشته باشم. همین جا در خانه خودم. فقط گل می خواهد و دل خودم که بسازم و بسازم. چیزی که همیشه آرزویش را داشتم. به همه چیزش فکر کردم.

می دانم می شود.

بی برقی

رسیدم به هفته نهم دوره well-being ، تمرین داده که من روزانه انجام می دهم. و در کامنت ها هم یادداشت کردم. در واقع دو هفته دیگر که سپتامبر تمام شود این دوره هم تمام می شود. امروز سه شنبه در بالکن زیر نور کم جان شهریور ناهار خوردیم و مدتی آنجا با هم ماندیم. این روزها که هوا گرمای کمتری دارد به نظرم رفتن به بالکن دلچسب باشد. حالا روی سه شنبه ها تمرکز می کنم. از دنیای زرافه ای بهم پیام دادند تا حتما در کلاسهای زبان زرافه ای شرکت کنم. خیلی خوشحالم که هر چه که دوست دارم خودش به سراغم می آید البته خودم در جلسه معارفه شان شرکت کردم ببینم درباره چیست؟ به نظرم می تواند کاربردی باشد.الان دراز کشیدم روی مبل سفید این طرف پذیرایی. دخترک دارد آلبومش را که پر شده از نقاشیها و کاردستی هایش در این مدت کرونا و پیش دبستانیش را زیر نور چراغ قوه به پدرش نشان می دهد.برق رفته. ترانس این شهرک آتش گرفته و دارند عوضش می کنند. زیر نور شاعرانه شمع شام خوردیم. سعی می کنم شبها کمتر بخورم. یا مثلا ماست بخورم با نان خشک. که خوشمزه ترین غذای دنیاست.امروز در بالکن نماز امام زمان خواندم و موقع گفتن صدمرتبه ایاک نعبد و ایام نستعین یک جور تمرکز کنم و فقط جمله را تکرار کنم و نفس بکشم. تجربه خوبی بود. تکرار ذکر در زمانهایی  به غیر از آرامش تمرکز هم بهم می دهد.

طرح درسهایی را برای روز پنج شنبه آماده کردم که در جلسه بتوانیم ارائه دهم. برای کلاس دوشنبه ها هم ایده هایم را می نویسم. یک سررسید نصفه را در این مدت کرونا تمام کردم و الان دو تا سررسید دیگر را شروع کردم برای نوشتن طرح درسها و ایده هایم.

یک خودکار دیگر امروز تمام شد.

باید به فکر خودکار تازه باشم.

از نوشتن خسته نمی شوم.

امروز پادکست جدید چنل بی را گوش  دادم. درباره آتیلا بود که از کشورش به کشور دیگری می رود به امید زندگی بهتر. به نظرم یک بار دیگر باید خوب گوش بدهم شاید چیزهای جالبی ازش بفهمم. در کل معمولی بود. هنوز بهترین پادکستش  انگلا مرکل و سریال لوسی بود.

تئوری ذهن

یک چیز تازه یاد گرفتم. به  بچه ها با نشان دادن فیلم و تصاویر می شود ذهنشان را به کار انداخت. مثلا دیالوگها را حدس بزنند یا ادامه فیلم را تخیل کنند. درباره تصویر هم همینطور. شاید اینجا نتوانم خوب بنویسمش اما چیزی که مثل لامپ بالای سرم روشن شد.دارم یک پایان نامه دکترا که در این باره است را می خوانم. امیدوارم نتایج این پژوهش را استفاده کنم و در کلاسم بهره ببرم. خیلی هیجان انگیز است.

Nonstop looking

بدون توقف جستجو کن.

شنبه روز بدی بود

این بار که مجله آنگاه خریدم جلد نرم خریدم و نمی دانم چرا اینقدر روی جلدش بی کیفیت چاپ شده بود و در پست گوشه اش له شده بود. دوستش نداشتم. از آنجایی که سردبیرش از آن زنجیره تجاوز جدا نمانده دیگر مجله را نخواهم خرید.

البته دو تا مقاله منصور ضابطیان و هدی رستمی را خواندم . با توجه به خواندن کتابهای سفر و گوش دادن به پادکست ضابطیان، خیلی معمولی نوشته بود در آنگاه. رستمی هم همینطور. او هم خیلی معمولی تر از اینستاگرامش.

امروز روز سیاهی بود. کلی مرده از کرونا. کلی به مرگ طبیعی و یک اعدامی . با اینکه هنوز پاییز نیامده و اعمال خشونت پارسال آبان در دلمان زنده است ، این رفتارها ادامه دارد.

کی خلاص خواهیم شد؟

دارم فیلم خیلی بلند و وحشتناک نزدیک را دانلود می کنم ببینم ، درباره یازدهم سپتامبر.


ویژن هایم را می چسبانم جلوی چشمم

امروز بیست و دوم شهریور سال پیش ، دقیقا روزی بود که اثاث آوردیم و بعد شنبه اش بچه ها آمدند کمکم و در عرض یک روز همه وسایلم را چیدند. یعنی اتفاق خوبی بود برای من که معلم بودم و نگران سرکار رفتنم بودم و مدرسه رفتن دخترک. 

و چشم برهم زدنی یکسال گذشت. 

امروز وقت گذاشتم برای مرتب کردن کارهایم و کلاسهایم که قرار است آنلاین برگزار کنم. 

و حالا که دارم پادکست هلی تاک را گوش می دهم، چشم اندازم را مشخص کردم و الان هدف های بلند مدت و کوتاه مدت جلوی چشمم آمد. مثلا دیدن دوستم که در کشور دیگری است. باید پول جمع کنم. برای این باید حسابی کار کنم. برای اینکار جمع کردن پول هایم هم می شود و پس انداز کردن. می توانم وظیفه ام را بگذارم برای اینکه هفتگی یا ماهیانه پولی را مخصوص این سفر کنار بگذارم. برای ارتقا خودم در شغل دارم کلاس تربیت مربی می روم. برای سلامتی ام دارم ورزش می کنم. روی ویژن برد باید عکس از جایی که می خواهم بروم بچسبانم روش و جملات کوتاه درباره اش بنویسم. اینها هدفهایم است که هر روز دارم برایش کار می کنم. حالا قشنگ می فهمم یعنی چه.

ممنون از هلی تاک.

روزهای پایانی تابستان

دلم می خواهد بروم خانه خودم و یک دل سیر بخوابم و هیچ کاری نداشته باشم. این آخر شهریوری انگار یک عالم کار ریخته باشد سرم اما هیچ کدام را هم انجام نمی دهم. گوش چپم یکهو تیر می کشد. دیشب فیلم مفت آباد را دیدم که قبل از رفتن یکی از بچه های دانشگاه آن را بازی کرده بود. خیلی درهم و برهم بود اما سجاد افشاریان خوب بازی می کرد. چند وقت پیش هم پادکستی که درباره تاترش درست کرده بود گوش دادم : همه شب می میرند یا روز، من شبانه روز. خیلی قشنگ بود. مونولوگی بود که خودش می گفت. 

امروز رفتم مدرسه و بچه های سوم آمده بودند. بچه ها دلشان برای مدرسه تنگ شده بود.

یعنی می شود باز بدون استرس در دل هم بدوییم و جیغ بکشیم ؟ انگار وسط یک کابوس طولانی گیر کرده ایم. وحشتناک است و شاید هم هیج وقت اوضاع عادی نشود.