| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
خوابم پرید، دخترک گفت آب.
این روزهاى عجیب امسال هم با خوبى و بدى هایش مى گذرد. خودم را نگاه مى کنم که چه مى کنم ، چطور با قضیه کنار مى آیم، چطور به تعادل مى رسم، چطور تحملش مى کنم، مثلا وقتى از خانه خودمان راه افتادم که بیایم خانه بابا هى با خودم توى ذهنم در جنگ بودم و هی نکند مى آمد ، نکند آنجا بر اثر رفت و آمد تمیز نباشد، نکند دخترک طوریش شود، نکند خودم به کسی انتقال بدهم. و هزاران نکند که یکهو وسط اتوبان حکیم آنجا که دیگر از منطقه بیست و دو رد مى شویم و شهرتو مى شود به خودم آمدم که اینقدر نجنگ، مى روی آنجا و همه چیزهایی که در نظرت آمد ضدعفونی کن و بعد با خیال راحت بشین. با دخترک هم تند تند دستهایمان را شستیم و آن دیگری هم بهمان اضافه شده بود و کلی بازی کردیم و خندیدیم. همین را می خواستیم بعد از یک هفته در خانه ماندن و صبر کردن. بعد هر چه لازم بود شستم و کارى هم به مامان و بابا نداشتم. اولش بهم خندیدند اما بعد عادت کردند. شاید هم باور کردند که ایرادی ندارد. فکر تمام شد و جنگیدن تمام شد.
کاش همه ایران همینقدر وسواس نشان بدهند که اگر اینکار را بکنند تمام مى شود. به خدا که به زودی تمام مى شود.
رفته بودی بندر و من باد خوردنت را و ایستاده بر صخره کنار دریا را کیف کردم و دلم برایت رفت. و لحظه اى را کنارت ماندم. کاش کنارت مى ماندم اما نشد. مراقب خودت باش.
همیشه بر لبه پرتگاه ایستاده ایم... بر لبه ای که هم ترس دارد و هم خوش مى گذرد.
عطسه مى کنم. براى خودم سوپ درست کردم می دانم که نمی خورم.
آبریزش بینى ام نسبت به صبح بهتر شده. یک قرص سرماخوردگى گیجم کرده بود. رسیدن خانه شروع کردم چند تا غذا با هم. انگار گرسنه باشم. اما هیچ میلى ندارم. آب پرتقال و لیمو را با موز و آلوئه ورا میکس کردم و خودم . تنعا چیزى که کمی سرحالم آورد.
فردا که در خانه بمانم بهتر خواهم شد.
اینجا نشسته ام. خسته ام اما بوى نرگسهایى که دیروز برای مامان خریدم حالم را بهتر می کند.
باید لباسهایم را دربیاورم و بنشینم سر این کتاب که تمام نمی شود. کتاب بریت ماری اینجا بود، از فردریک بکمن. کلا کتاب نچسبی است برعکس مردی به نام اووه همین نویسنده.
برادر کوچکم برایم یک رز بزرگ قرمز آورده که گذاشتمش در گلدان نرگسها. بوی رز را هم دوست دارم.
خانه تازه دردسر دارد. راهش دور است و من که باید در مدرسه حاضر باشم، به کلاسهایم بروم و دخترک که باید هر روز هشت صبح در کلاسش حاضر باشد و مسیر دور است و پنج صبح بیدار شدن طاقت فرساست. داشتیم به این چیزهایش عادت می کردیم. یکى دو شب را در خانه پدرى می ماندیم که کمتر برویم و بیاییم . اما هفته پیش که دزد آمده سر وقت واحد پایینى مى شود گفت خیال جمع نمی شود که خانه خالی بماند. که دیوارها حفاظ ندارند و این ساختمان یک جورایی بی در و پیکر است ىقتی همسایه بالایی وقت و بی وقت مشتری های خیاطیش زنگ در را می زنند. حال فکر کن طرف آمده باشد برای پرو لباس می تواند در راهرو بماند و وقتی خیالش راحت شود برود سروقت خانه خالى و همسایه های دیگر هم این همه سر و صداى شکستن در را بگذارند به حساب تعمیر آسانسور. آسانسوری که سالم است. و به روی خودشان هم نیاورند. البته که در آسیب دیده و دزد به کاه ان زده و در ضد سرقت را نتوانسته باز کند اما دلهره انداخته به جان . و این یعنی ناامنی. و باز یکی از دروغهای فروشنده برملا می شود که اینجا خیلی امن است و بیتر مواقع در خانه باز می گذاشته می رفته. مگر می شود؟
حالا باز منتظر حفاظ بمانیم. حفاظ کشوئى که بیاید قفل بزند روی در شاید کمی خیالمان آسوده گردد.
آه خاطره ها
خاطره هاى عزیز،
ما چقدر آدمهاى لطیف و دوست داشتنى هستیم.
این را دیشب فهمیدم.
دیشب که همه چیز با هم قاطى شده بود.
اشک و لبخند.
زنده ها و مرده ها.
همه و همه چیز درهم چقدر شیرین است و لذت بخش.
دوری و نزدیکی.
دوری که در قلبها نزدیکی می آورد.
نسبتهایی که عشق می آورد.
زندگى خوردن و خوابیدن است، و داشتن خاطره است.
خاطره از خوردن بستنی در سرماى بهمن در میدانى دنج گوشه شهر مهربان اصفهان
کنار دوست داشتنى ترین دوستان که نسبت خونی با تو دارند.
یا خوردن قهوه اى تلخ بر بلندى تاریخی پانصد ساله شهر اصفهان.
با همان مهربانى و خنده .
آدمى دو چشم دارد. یک قلب.
یک چشم براى نگاهه به گذشته و یک چشم برای دیدن آینده.
و قلبى که همه مهربانیها را ذخیره کند برای هر لحظه اش.
شب که شد خاطره ها هجوم آوردند.
خانه خیابان خراسان و بقالى ها با خوشمزجاتش، دستهاى گرم خانمجان و چشمان تیله اى آقاجان که همیشه برق مى زد.
حالا بالاى سرمان مى چرخیدند و قربان صدقه مان مى رفتند.
و خنده برایمان مى فرستادند.
نبودن بعضی آدمها هم برکت دارد.
خداى من
خاله ها و دائى هایم
مادر و پدرم
و هر کس به من از مهربانى لبخند مى زند برایم نگه دار.
چه براى روز شادى و چه روزهاى مبادا.
خدایا شکرت.
خانواده مهربان خاله زرى جانم
جانتان سلامت و خنده هایتان همیشگی.
کتابى که سه سال پیش بهم دادى بودى را بغل زدم و فیلم دیدم . یک روز زیبا در محله ، اولین جمله ای که تام هنکس گفت من را میخکوب کرد
بخشیدن چه کاریه؟
وقتى از دست کسی عصبانى هستیم ، رهایش کنیم و ببخشیمش.
بعد فهمیدم دیروز بعد از شنیدن حرفهایت همین طورى شدم.
اول خودم را بخشیدم.
از دست خودم عصبانى نبودم که انتخاب زندگیم اشتباه بوده یا عصبانی نبودم که بعضی از اتفاقها نیفتادند.
آرامتر شدم و بعد کارهایی که در حقم کرده بود و من عصبانی شده بودم و دوستشان نداشتم را بخشیدم. به خودم قول دادم که آرام باشم و سر هر چیزى الکى داد و بیداد راه نندازم.
کتابى که بهم داده بودى توى بغلم بود انگار که پیش تو باشم.
روزى که سالگرد ازدواجت است و من دیروز فهمیدم.
برای همین نوشته بودی روز جالبی است.
ایستاده بودم بر لبه دنیا و صدایت در گوشم بود. صداى مهربان نگرانت که چقدر خوب بر من و دنیاى من و افکار لعنتى من و حال بد من تسلط دارى. آگاه ترین کس به همه احوالاتم و اینکه دارم دست و پا مى زنم براى آرامش. خوب و دقیق مى دانى . این همه سال آشنایى من را عاشقى کرده که تو را چشم بسته قبول دارم اما خودت هم اعتراف کردى که بعضى فکرهاى من چسبیده به من و آنقدر ترسو هستم که نتوانم تغییرش بدهم.
ایستاده بودم بر لبه دنیا. ابرهاى سفید بزرگ جلوى خورشید را گرفته بودند، فاصله اى که افتاده بود ، آسمان آبى بود. باد سرد مى رفت تا ته سلولهاى مغزم و فکرهایم یخ مى زد. مى توانستم خودم را پرت کنم از آن بالا و دیگر چیزى از من نباشد. از من و احساساتم ، از من که اینقدر به خودم گیر داده ام که در همه چیز بهترین باشم و نیستم.
در مادر بودن ، در دوستى، در کارم ، در رابطه هایم،
در زندگیم... اما مى دانم مشکل، خود منم. و تو چه خوب گفتى که فقط خودمم که مى توانم به خودم کمک کنم.
نفس مى کشم. راه مى روم و مى آیم. تو مثل پیامبرى که نازل شده اى بر من در مدت این سالها و من که هر بار معجزه اى از تو مى بینم ایمان مى آورم، قدیسانه دوستت دارم، مى پرستمت، تو را نگه مى دارم در قلب و ذهنم اما چه کار سختى از من مى خواهى. مى فهمى دارم زجر مى کشم، واقف هستى که درد من را مچاله کرده، فشرده کرده، از اینکه این همه عاشق زندگى کردنم اما زندگیم عاشقانه نیست. هیچ عشقى در میان نیست و من فقط نظاره مى کنم که عمرم دارد مى رود بدون لذت و آرامش و دندانهایم را فشار مى دهم و اگر صبرى هم مانده، دخترک را مى بینم که دارد قد مى کشد در این فضاى سرد و تاریک . اگر امروز عاجزانه کمک مى خواهم ، اینکه تفکر چهل ساله دیگرى را تحمل کنم و صبوریم را بالا ببرم و براى هر چیزى گُر نگیرم و مهربانانه جواب بدهم. من با همه مهربانم جز در خانه ام . من سنگدل مى شوم و بدون دیدن دخترک زمین و زمان را بهم مى دوزم و عصبانیتم از هستى را فریاد مى کشم.
خودم رنج مى برم که چرا من این شدم. من این نبودم. حداقل ده سال پیش با اینهمه سختى در خانه پدرى باز این نبودم. و حالا ایستاده بودم بر لبه دنیا. شجاعت تمام کردن ندارم. شجاعت فرار کردن ندارم. حداقل مى توانم بمانم و تغییر کنم.
بمانم و براى دخترم مهربانانه دنیاى قشنگترى بسازم.
تمرینم را شروع مى کنم. صبرم بیشتر از قبل باشد .
من دوست داشتن خودم را از نو آغاز مى کنم. با خودم مهربان مى مانم.
پیامبرم بار دیگر با همه بدغلقیهایم دوباره سعى مى کنم. دوباره از نو خودم را مى سازم. مى دانم نگاهم، روحم، بدنم و هر چیز خسته من دوباره جوان خواهد شد.
اینهمه حرف زدنت هیچگاه بیهوده نیست، مى دانى؟
حالم بد بود، آنقدر بد که خوابهاى بد دیده ام، خواب سقوط و مرگ، بى خواب دم و آمده ام روى کاناپه دراز کشیده ام ، و منتظرم آلازم ساعت موبایل بزند و کارهایم را بکنم و از خانه بزنم بیرون. نمى توانم نفس بکشم. حالم خوب نیست.
بلند مى پرسد دردت چیست؟
درد من چیه؟
احوال بد در این چند سال، بودن خودش است. این زندگى است؟ این حق من است؟
چرا نمى فهمد و نمى گذارد که برود. کاش مى شد بروم.