بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

رفتم کتابخانه پرواز. مسئول آنجا مى خواست با بچه ها دریاره کلاس لگو حرف بزنم. با هم قصه بخوانیم و اگر شد آنا بسازند و من ببینم. بچه هایی که لگو داشتند نیامدند و ما فقط کتاب خواندیم. من برای پسرهاى دبستانی کتاب خواندم و آنها حسابى گوش می دادند. خودم خوشم آمده بود. حالا انگار آن آرزوى سالهای دور که کارهایی برای بچه هاست دارد محقق مى شود. بعد یک خانم دیگر که دوستلى مى شود با بچه ها قصه نویسى و خواندن کتاب را کار مى کند حرف زدیم ، بقیه کتاب را خواند و بعد از بچه ها سوال کرد و بهشان جایزه داد.

مسئول دیگر کتابخانه را هم قبلا در کتابخانه مولانا در سپهر دیده بودم و بهش گفتم خیلی آشنایی.او هم برای سه شنبه ها خواست که بیایم و برای بچه ها کتاب بخوانم.

کتاب برگ اضافى منصور ضابطیان هم تمام شد ، مثل یک وبلاگ بود که از هر سفرش یک ماجرای البش را تعریف می کرد. خواندن این جور کتابها حالم را بهتر می کند و حواسم را پرت مى کند.

 

یادم افتاد مى توانم موسیقى گوش بدهم و کمى بر خودم مسلط شوم و از این رخوت در بیاییم . البته که با شنیدن هم به فکر مى روم و برگشتن به یک روزمرگى معمولى خیلى سخت است.

به محدث و سمى که در کانادا هستند پیام دادند.

سمى دو سالى مى شود با شوهر و بچه هایش رفته ، همان موقع جوابم را داد . حالش خوب بود اما غمگین بود مثل همه ما ها. محدث هنوز جواب نداده. با محدث به کلاس کنکور هنر مى رفتیم . او و حدیث هجده ساله بودند و من بیست و سه ساله. یادش بخیر . چه روزهایی بود.محدث دارد دکترایش را مى گیرد. 

چیکار مى شود کرد؟ کدام حرف را مى شود باور کرد؟ چقدر حرفهاى بیهوده ، چقدر زر مفت!! 

بس است دروغگویى.

از صبح هیچ ندارم بگویم جز فریاد، فریاد خشم و عصبانیت. چه بگویم؟ درد را به چه کسی باید گفت؟ از فردا دوباره همه فتنه گر و آشوبگریم. چه خوب با کلمات بازی می شود، دروغ گفتن ایرادى ندارد.دروغ گویان کجا هستند؟

چرا جوابى نمى دهند؟ چرا

عصبانیم.

درد دارم و بغض.اشک دارم و ناله. این چه سرنوشت شومی است که بر سر ماست.

فقط یک لحظه خودت را جای آنها بگذار که در هواپیما بودند

خودت یک لحظه بگذار جاى بازماندگان.

باز همین طور بودی؟

آه 

آه

آه

خدا کند موشکى که براى انتقام مى رفت بر هواپیماى اوکراین نخورده باشد.

چرا یک لحظه نمى توانیم آرام بگیریم؟ آخر این نهایت بی انصافى در حق مردم  است.

مى خواهم بپرسم زنده اى و مطمئن شوم که در آن پرواز لعنتى نبودى . مى دانم نبودى اما مى خواهم خیالم راحت شود.

عمه مرد و  از درد به خودم می پیچیدم و بغض مى کردم براى نداشتنت در این اوضاع و نبودنت ، او کاش تو بودى و من را آرام مى کردى.

من آرامش تو را مى خواهم و صدایت را.

بیا نترسیم

به زرزر مى گویم تولدت مبارک و او که از دیشب نخوابیده ، جوابم را مى دهد. هر دو مى ترسیم. او براى بچه خواهرش که هنوز بدنیا نیامده ، من براى دخترکم که اگر کودکیش، مثل کودکیم جنگ را بخواهد تجربه کند. ترس شبهائى که بمب مى انداختند هنوز در جان و تنم است. به زرزر مى گویم بیا نترسیم. هیچ چیزى نمى شود. از رادیو سرودهاى وطن دوستانه پخش مى شود. آدمى شور بر مى دارد. ما از این دنیا چه مى خواهیم جز عشق، هواى سالم و کمى امنیت براى اینکه این چند ساله باقى مانده را زندگى کنیم. چه مى شود کرد؟ من مى دانم با خودم تکرار مى کنم جنگ نمى شود. به زرزر مى گویم من مطمئنم جنگ نمى شود. برو بخواب. تولد بیست و هشت سالگیت مبارک.

از بغض دارم خفه مى شوم و دلم مى خواهد فقط با تو حرف بزنم. فقط با تو، عین دو نفر که بعد از مدتها همدیگر را مى بینند و با هم کلى حرف دارند. حرف مى زنند. اظهار دلتنگى مى کنند. تمام ماجراهاى ده سال اخیرشان را مى گویند یا هر چقدر که از هم بی خبر باشند. بعد با هم خداحافظى مى کنند و مى روند. 

چرا جمعه هاى بد تمام نمى شود؟ دیشب از خوشى دیدن دوستان مدرسه ام خوابم نمی برد. خوشحال بودم ، دلم می خواست با ذوق برای مرمر تعریف کنم اما صبح با شنیدن شهید شدن سردار قاسمى دلم ریخت. آخر چرا؟ دلهره گرفته ام. از جنگ مى ترسم. از اینکه تنم بلرزد. کودکى من در ترس گذشت. ترس ریختن آوار بر سرم. فرار کردن از بمب.  از اینکه الان کجا مى افتد؟  حالا کودکى دخترم باید با ترس و لرز باشد؟ این انصاف و عدالت است؟ 

خندیدن هاى دیشب بر دلم ماسید. اونقدر با مصى که از امریکا آمده بود خندیدیم و حرفهاى جدى رفتن و نرفتن و مهاجرت را زدیم.

آخ خدا خودت ببین ، کى قرار است روى آرامش را ببینیم.

جمعه هاى بد ، بعد از هشتاد و هشت شروع شد. و تمامى ندارد.

آدمها پر از قصه هستند، قصه هاى شاد، غمناک، قصه هاى عاشقانه دارند یا تلخ و جدا از هم.

دورى و پر از فاصله هاى طولانى. بقیه ، قصه من را چطور مى بینند؟

خودم چگونه آن را تعریف مى کنم؟ من در زندگیى افتاده ام که احساسات واقعیم را پنهان مى کنم.

تنها زمانى که با دخترکم تنهام شادى واقعیم را مى توانم ببینم.

زمانى که سختت بود بهم بگوئى دوستت دارم یا عاشقتم و کلمه ها فرار مى کردى من برایت راحت مى نوشتم و از گفتنش ترسى نداشتم.

و حالا با این همه دورى و نمى دانم هاى زیاد ، تو همانى.

تو تغییر نکردى.

تو کلمه اى نمى گوئى که برایت مسئولیت بیاورد. هیچ ردى از خودت نمى گذارى.

چقدر سخت است، چگونه از روى سکوت و عکس بفهمم که چه در درونت مى گذرد؟

که قصه ات چیست؟

و همه اینها هیچ مبهمى است که معنایى ندارد.

فقط بازى با کلمات است که ذهنم را خالى کنم.

در انتهاى سال ٢٠١٩ و در ابتداى ٢٠٢٠.